جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

اعترافات يک مرده‌ی بی‌تقصير

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


ابتلای مهيب وجود بد درمانی است بر اين درد. وقتی که از پنجره‌ی ميله‌دار و کوچک اتاق، خط نور را نگاه می‌کنم درد، پنجه‌ی ابتلا می‌کشد بر پوستم. حزن آواز قصه‌ی اعتراف می‌خواند.
پنجره‌ی کشودار فلزی، پايين در، باز می‌شود. دستی بشقاب می‌سراند تو. بسته می‌شود.
وقت آمدن، بند کفش‌ها و ریسمان‌های ديگر را گرفتند. اين يکی را کنج دهانم پنهان کردم. با مردن از دردی به دردی می‌شوم. از بودن به نبودن. قلم و کاغذ اگر آوردند برای اعتراف، من اعتراف می‌کنم.
صدای مهيب هواپيما، سوت کشان آسمان را می‌شکافد.
اعتراف می‌کنم که زاده شدم. تلخ‌تر از آن، بند نافم را بريدند. جفت بلند و خونين را کجا بردند، نمی‌دانم. اعتراف می‌کنم که سراسيمه بزرگ شدم. لثه‌ام دريده شد، دندان روييد. کودکانه‌ام بند نداشت. برهنه بودم تا کفش. دشنه‌ی بودن، ابتلای خود را تا دسته فرو کرد به سينه‌ام: خواندن آموختم، نوشتن.
صدای سوت کشان هواپيمايی ديگر، تمام صداها را می‌بلعد.
اعتراف می‌کنم که آموختم تا ببينم. همانجا بود که دانستم بند کفشم را بايد خودم ببندم. بستن را خوب آموخته‌ام. دور انداخته‌ام و بنا دارم اعتراف که تمام شد بند کفش را ببندم. دايی کوچک‌تر و مادر، پدری شايد، دست می‌زدند برای بستن بند. اعتراف می‌کنم که دويدم. درد آرام می‌خزيد زير پوست. عقلم گرد بود که شعورم می‌گفت «دين خدا نمی‌ارزد به بی‌خدايی» اعتراف می‌کنم که حرفم خطا بود. بايد غزل می‌خواندم برای دانشجوها. عشق می‌تراشيدم از واژه. اعتراف می‌کنم که اول بار، لب پله بر حاشيه‌ی چادرش خنديد و قلبم تپيد. قلبم، تپيد. اعتراف می‌کنم. همان روز هم که حرف از خدا زدم و بی‌خدايی، قلبم می‌تپيد و شعورم گرد بود.

هواپيمايی ديگر سوت می‌کشد و می‌گذرد. در کشويی پايين باز می‌شود. دستی ظرف پر از غذا را بيرون می‌کشد. در کوچک و کشويی با صدايی جيغ مانند بسته می‌شود.
اعتراف می‌کنم که ابتلا، در انديشيدن تمام نمی‌شد. با حرف تمامش کردم. بايد بگويم شعورم پريده بود و قلبم می‌تپيد که گفتم «دين خدا نمی‌ارزد به بی‌خدايی». اعتراف می‌کنم که سال‌ها بعد، کودک در آغوش که ديدمش هنوز تارها و رگ‌های قلبم کشيده می‌شد به سويش. باز می‌خواستم بگيرمش در آغوش. سر بکشم صدای قلبش را. حتی با همان کودک هم می‌خواستمش. کودکی با چهره‌ی ناآشنا. خواستنی که هيچگاه به توانستن نرسيد. اعتراف می‌کنم که وقتی بی‌سلام گذشت، باز دلم ريخت. زبانم خطا چرخيد و زدم به «خدا و بی‌خدايی». چرخيد و ميان جمعيت گم شد.

در بالايی، آهنی و زنگ‌دار باز می‌شود. دو چشم از ميان قاب مستطيل برانداز می‌کنند. در کشيده می‌شود. بسته می‌شود.
اعتراف می‌کنم که مبتلا شده‌ام به بودن. به قلم زدن. به شکستن عظمت کاغذی نوشتن. نمی‌دانستم از اول. بايد بگويم که بعد فهميدم. قلبم می‌تپيد. برای خالی حضورش می‌گفتم از خوانده‌ها و نوشته‌هايم. می‌زدم به رازهای سر به مهر واژه‌ها. سر واژه‌ها را دريافتم آرام. دانستم که برای بودن و تاب تپيدن قلب جز اين چاره نيست: ادراک اسرار پنهان واژه‌ها، ميان خطوط کتاب‌ها. فهم سپيدی کاغذ. همان تپيدن قلب بهانه‌ی اين بهانه‌جويی‌های مکتوب بود. حرف گفته، ديگر بود و ناگفته، ديگر. هم خدايم بود و هم بی‌خدايی‌ام.چادرش که در باد می‌لرزيد کافر شدم.

صدای هواپيمايی مهيب، سوراخ کوچک پنجره را می‌لرزاند. سوت بلند آرام می‌شود. کم می‌شود. صدايی در راهرو طنين می‌اندازد.
اعتراف می‌کنم که مبتلايان را دريافتم آرام: وجودش می‌لرزيد از قهر خدا آگوستينوس قديس. اعتراف می‌کند به ابتلا. بهانه‌ی دردش گناه بود. دريافتم. قلبش می‌تپيد از فراز سنگ‌های سپيد خطابه. حرف، آن نبود که نوشته. «روسو» هم. خدا می‌خواند يا بی‌خدايی؟ قلبش می‌تپيد. خودش ميان سطور سپيد کاغذ دهان گشود و به من گفت، نيمه شبی.
صدا در راهرو می‌جنبد. می‌پيچد تا پنجره‌ها: «خاموشی» دوباره و سه‌باره. چراغ‌ها خاموش می‌شود. پنجره‌ی کوچک کشويی کشيده می‌شود. چشمی درون را می‌کاود. اعتراف می‌کنم که دانستم. زمان را پيمودم. وقت را گم کردم. بعد سال‌ها، سر کلاس به شاگردانم گفتم از همين بودن. واحد «روشنگری روسو» شد کرسی نيستی. شد ماجرای لغزان ميان بودن و نبودن. که قلبت می‌تپد و او می پيچد ميان جمعيت. کودکش می‌گريد در آغوش. باد می‌لرزاند چادرش را.

«فردا دادگاه داری، وکيلت اول وخ مياد اينجا. کاغذتو تموم کن.» در کشويی بسته می‌شود. صدای هواپيمايی بلند نشده خاموش می‌شود. می‌رود به کرانه‌ی ابرها.
اعتراف می‌کنم که نديدم. خنديدم به عکس شکفته‌ی جوانی‌اش. به آسودگی اکنونش: مادرم. کف می‌زد پشت ابرها. نمی‌ديدمش. تنها او را می‌ديدم. با چادر مشکی. چشم انداخت و گم شد میان زن‌های عزادار ختم. مادرم اما در ابر، جوان شده بود و کف می‌زد برای بند کفشم. دم در مسجد زانو زده بودم و بند کفشم را می‌بستم. عکسش را هيچگاه نشناختم. پدر بود، مادر يا دايی؟ اعتراف می‌کنم که سر کلاس درس، عينک جابجا می‌کردم و غزل می‌خواندم. اعترافات قديس بسته ماند. ابتلا به وجود همينجا کشیده شد به درد بودن. به چهره‌های تازه روييده‌ی دانشجويانم. همان‌ها که سر همين حرف آخر دست می‌زدند. سر همين سخنرانی آخری، همين که تمام غزل‌ها را فرياد زدم «دين خدا نمی‌ارزد به بی‌خدايی» دست زدند و سوت کشيدند و نفهميدند.

هواپيما سوت‌کشان سکوت خاموش اتاق را پاره می‌کند. صدای بلند آرام می‌شود، پاره‌ی بی‌رنگ دوخته می‌شود به هم.
اعتراف می‌کنم که جمله‌ی آخر را گفتم. هنوز نگفته بودم که کودکش را در آغوش فشرد. چرخید. دست می‌زدند و سوت می‌کشيدند. بوی رفتنش پيچيد لای چادر. باد نشست بر چادر. برخاست. باد کشيد به صورتم. از پله‌ها پايين می‌آمدم. قلبم می‌تپيد و بند کفشم باز شده بود. اعتراف می‌کنم که وقتی نشستم، دم پله‌ها بند کفش باز را می‌بستم. بستن بند قلبم را آرام کرد. رفت. لای جمعيت پشت به من کرد و رفت. وقتی گره‌ی آخر را به بند کفش زدم و برخاستم، تمام دانشجويان برايم کف می‌زدند.
هرم بلندی کم می‌شود. زياد می‌شود. کشيده می‌شود. گم می‌شود.
اعتراف می‌کنم که آن بند کفش، همين است که بر گردنم آويخته. آن را آويخته‌ام از بالای تخت سلول. مادر شايد، با چهره‌ی جوان شده‌اش منتظر است که گره را بزنم و کف بزند. اعتراف می‌کنم که ابتلای وجود، به بند کفشی بسته است.

والسلام

صدای هواپيما، بلند، از پنجره‌ی اتاق می‌گذرد. هرم بلند و سنگين وزن خود را می‌اندازد روی ديوارها. صدای بلند سوت‌کشان گم می‌شود. آرام کشيده می‌شود. فرو می‌رود در ابر. گم می‌شود.


بهمن 82

نسخه‌ی قابل چاپ   6 فروردین 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب