جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

...و اسب مرده بود

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


ميان من و کودکي، اسب و عصا، راهي کشيده تا متناهي.
جاده، چه در سوراخ‌هاي زيرين شهر ممتد، چه در پيچاپيچ کوهستان مه زده گيج يا گم، در بلنداي کوه اگر پيچد، راه به قعر مکعب حلقوم اسبي مي‌برد ترسيده.
اسبي که تيغ بلند داس شيهه‌ي آخرش را مي‌درد از هم.


1 ـ
زل نزن به سنگ. براده‌هاي بلندش مي‌کشدت، مي‌کشدت. دندان‌هاش اگر از تراشه برخيزد هجوم مي‌آورد به چشمت. زل نزن به صخره، صخره مي‌شکافد اگر اين حرف آخر را بگويي. مي‌گويم زل نزن که نگويي. آخرش مي‌گويي و تيغ مي‌خوري.
اگر بگويي با چشمت، دهانت، تکانه‌هاي گوش‌هات، يال‌هاي گل آلود و بلندت، رگ‌هاي برجسته و تبدارت، کار آخر را همان زل زدنت مي‌کند.
زل نزن به ستيغ سرد آفتاب که لاي دندان گير کرده. هرچه مي‌گويم نزن مي‌زند. زل مي‌زند. دست و پا مي‌زند و گل‌ها به هوا مي‌پاشند. ضجه مي‌زند. شيهه مي‌کشد از ترس. سنگ غلتيده خطوط خون حک مي‌کند روي سم و زانو. سنگ غلت خورده وسط گل جفت پاها را شکسته. سم‌ها را شکافته. مي‌گويم زل نزن که نميري. نمي‌ترسي اگر از گل و سنگ نرهي تيغ بلند کنند و بکشندت با داس؟
زل نزن به کوه. کوه کم از سنگ نيست. کوه يعني همان سنگ بلندي که هر شب آفتاب را مي‌بلعد. يعني همان دلمه‌هاي بلند زمين که جاده‌ها ميانشان مي‌پيچند و بالا مي‌روند. به کوه زل نزن.


2 ـ
خط سفيد عصا اين‌سو مي‌رود، آن‌سو مي‌رود و پله‌ها را مي‌يابد. مرد سر بالا داده و عينک به چشم از پله‌ها پايين مي‌رود. يکي در ميان. پا روي پله مي‌گذارد و آرام مي‌رود پايين. يک پله دو پا. يک پله دو پا.


3 ـ
اسب شيهه مي‌کشد و مرد مي‌زند. مرد مي‌زند و اسب شيهه مي‌کشد از درد. اسب دندان به زمين مي‌کشد و مرد گل‌آلود ترکه بالا مي‌برد و مي‌زند. مي‌زند. چشم زل مي‌کند و از ناي جيغ مي‌کشد اسب.
سم‌هاي جلو را به زمين مي‌کشد. ميان گل و سنگ و خطوط خون مي‌نالد. نمي‌جهد از جاي. مرد مي‌زند و فحش مي‌دهد. ترکه را مي‌اندازد. دست مي‌کند لاي خورجين. داس بلند را بيرون مي‌کشد.
اسب کم‌جان زل مي‌زند به کوه. شيهه مي‌کشد ميان رسوب‌هاي فشرده در هم. سنگ‌ها صداي آخر را باز پس مي‌گويند. مي‌کوبند به هم طنين ساکن شيهه‌ي کشيده را تا فرجام. تا صخره‌ي سوراخ. تا حفره. تا غار.


4 ـ
در تاريک روشن، عصاي بلند و سپيد به کنجي مي‌زند. مردي با دستانش بازي مي‌کند. زني سر به ديواره‌ي متحرک خفته. دست‌ها و دست‌ها. دست‌هايي که لوله يک لاي بلند و کشيده را گرفته‌اند. چسبيده‌اند که با ترمز نيفتند. لوله‌ي بلندي که دو نيم مي‌کند آسمان خفه‌ي سقف را تا زمين.
زمين متحرک مي‌لغزد بر ريل. مردي از خواب مي‌پرد. کودکي دهان دره مي‌کند. اتاقک بلند و کشيده‌ي مترو از دالان دراز مي‌رسد به ايستگاه. ازدحام دستان و نفس‌ها. ايستگاه مترو با آن سنگ‌هاي سياه، سر باز کرده سوراخ کرمي را مي‌ماند. کرمي که به جستجوي باران ايستاده و چندي ديگر نااميد سر در سوراخ مي‌کند باز. دستي ياري مي‌دهد دست کورش را. عصاي سپيد به جاي گشتن چشم در حدقه، سر مي‌جنباند و مي‌جويد. از اين‌سو به آن‌سو. پا مي‌گذارد روي پله‌هاي آهني متحرک. مترو مي‌نالد و درها بسته مي‌شوند. وقتي که عصا به دست بالا مي‌رود، پشت ديوار آن پايين، تنه‌ي آهنين قطار شهري تکان مي‌خورد و به سوراخي ديگر مي‌لغزد. مي‌رود لاي لوله‌ي سياه خلوت. کور که باشي، فرقي ندارد روزنه‌ي روز و اقصاي شب. اين بالا يا آن پايين، تاريک است و چهره‌ها خلوت. عصا به کنجي مي‌زند و خيابان را مي‌يابد.


5 ـ
ميان مه سپيد و جاده و کودکي، همانجا که بچه‌ها سر گردنه مي‌شاشند به خودشان از ترس، اسبي ديدم به خيالم خفته. در لحظه‌ي آمد و شد ناگهاني تصاوير پشت شيشه‌هاي قطار کنار جاده‌ي ريل افتاده بود.
دندان‌هايش از لاي پوست بيرون مي‌زد. در مه، برگ‌هاي کوچک و خيس گياهان کنار جاده در هوا معلق بودند. مي‌غلتيدند لاي شبنم خيس از مه. تا مي‌آمدند آرام بگيرند، قطار سر رسيده بود و من در هم پيچيدنشان را مي‌ديدم. در حرکت قطار، يک لحظه اندام ورم کرده‌ي اسب زد به صورتم. گياهان خيس و معلق با باد در هم مي‌پيچيدند و روي تن بادکرده و قهوه‌اي اسب جا خوش مي‌کردند. آنقدر که تمام تن را پوشانيدند. نگاه وامانده در چشمانش همان آن در عبور گره خورد به چشمانم. تا پايان واگن کنار شيشه‌ها دويدم، اما جاده‌ي مه زده پيچيد و قطار در کوه فرو رفت. شيهه‌ي فرجام لاي دندان‌ها تنها طنيني است که هنوز در تونل سوراخ شده در کوه، ميان بوق بلند قطار مي‌زند به صخره و سنگ. باقي، مه بود که به خطا اسبي را خفته مي‌ديدي يا جاده را گم مي‌کردي با نگاهت. اسب نخفته بود. ميان مه، زير برگ‌هاي خيس گياهان پراکنده، کنار کوه، مرده بود.


آذر 82

نسخه‌ی قابل چاپ   17 خرداد 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب