جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

انتهاي بي پايان

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


در سن و سالي که آدم بي‌آرزو مي‌شود، دندانش لق مي‌شود و لثه‌ها مي‌افتند به خارش، مدام حرف مي‌زند و مي‌ترسد. مي‌ترسد که قبل از مردن چيزي را از قلم نينداخته باشد. اگر مخاطب حوصله‌اش سر برود و سرش را بکند توي روزنامه، يا برسد به ايستگاه و پياده شود، حرفش را قطع نمي‌کند. رو مي‌کند به ديگري و ادامه مي‌دهد.
نمي‌فهمي. هيچ نمي‌فهمي قضيه از چه قرار بوده. کدام قضيه؟ مهم نيست. خاطره يخ مي‌زند. هر خاطره‌اي. از شاخ و برگ‌هايش معلوم مي‌شود که آنچه برايت تعريف مي‌کند خودش درست يادش نيست. در ذهن خودش هم يخ زده و دستان لرزانش را مي‌برد بالا و ادامه مي‌دهد.
حرف مثل توده يخي روي واژه‌ها شناور مي‌شود و به تو که مي‌رسد نمي‌داني که اين بلور کوچک روزي جزيره‌اي بوده به چه بزرگي. درطول ساليان، ماجرا در ذهن او مانده و در رودهاي بلند عمر و آبشارهاي اتفاقات فرو افتاده و رسيده به تو. اين است تداوم آن حرف کجدار و مريضي که برايت مي‌گويد و تو روي صندلي‌ات جابجا مي‌شوي و پيش خودت مي‌گويي «چقدر حرف مي‌زنه...»
وقتي آدم پير شد خودش هم رشته‌هاي کلام از دستش در مي‌رود. درست نمي‌فهمي چه شد. خودش هم درست نمي‌فهمد. تنها فرق تو با او اين است که تو پياده شده‌اي و اتوبوس دارد دور مي‌شود و او نشسته روي يک صندلي سرش را چسبانده به عصا و مانده با کلي سؤال وامانده بي پاسخ.
براي آنکه بيشتر نفهمي‌اش مي‌نشيني و يکبار، فقط همين يکبار را تلاش مي‌کني ببيني چه مي‌گويد. مدام خاطره مي‌آورد کنارت نشسته و دستش را مي‌سراند به کجي بالاي عصا. عصا مثل علامت سؤال هي جابجا مي‌شود. ماجرا را هر بار طوري مي‌گويد. دست‌کم تو دو بارش را تا حالا مجبور شده‌اي بشنوي. اما معلوم است که اصل ماجرا يکي است. نه او مي‌داند و نه تو مي‌فهمي که کي کجا بوده و کي. تنها چيزي «هست» و همين بودن براي تو بهانه که گوش بدهي. و بروي به آنجا که تو نبودي و خودش هم معلوم نيست کجاي ماجراست. تنها مي‌گويد و سرسري مي‌شنوي:

مرد دستش را بالا گرفته. انگار گلداني خالي باشد و انگشت‌ها مثل ريشه‌هاي تشنه تاب مي‌خورند. سرش را کج مي‌کند. چشم‌ها بسته‌اند. نمي‌بيند. اگر هم مي‌ديد توجه نمي‌کرد. آنقدر که گرم کار خودش است. نواي آرام نازکي از لب‌ها خارج مي‌شود. انگار نوحه باشد. سرش بزرگ است. بزرگ‌تر از تنش. و خنده‌هاي بي موقعي حرکاتش را مي‌برند. خنده در چهره‌ي او يعني بالا آمدن فک بزرگ پايين روي لب تو رفته بالايي. مردم با شتاب از کنارش مي‌گذرند. سياه پوشيده‌اند. از پيچ کوچه معلوم مي‌شوند. مي‌آيند. دسته دسته مي‌گذرند... خط سياه و لرزاني کنج ديوار کشيده شده. و مورچه‌اي راه گم‌کرده به جرم آنکه از خط ممتد همقطارانش خطور کرده زير پا له مي‌شود.
يک دسته آدم مي‌آيند. از تنگناي کوچه تنه مي‌زنند به هم و مي‌آيند. لباس‌هاي بلند پوشيده‌اند. همه‌شان. سبز پوشيده‌اند و قرمز. يکي هم سفيد پوشيده. از همان پارچه هم روي صورتش انداخته. يکي ديگر يک پيراهن کوتاه پوشيده. پيراهني بسته به هم با ريزه‌هاي زنجير. سيخ‌هاي بلندي مثل شمشير دست بعضي‌شان تاب مي‌خورد. مي‌گذرند. انگار کاري دارند و جاي معلومي مي‌روند. بلکه همان جايي که مردم مي‌روند براي تماشا. وقتي مي‌گذرند باد يواش مي‌افتد روي پر کلاهشان. کلاه‌ها نيم کاسه‌اند و آهني و براق. پرهاي بلندشان آن بالا کمر کج کرده به پشت. مرد دستانش را بالا و پايين مي‌کند. آن‌ها مي‌گذرند. آواز مي‌خواند. آوازي محزون، دورتر، از دو تا کوچه بالاتر مي‌آيد. مرثيه‌اي که انگار در خود قصه‌اي دارد. ظهر است اما آفتابي نيست. مردم مدام عبور مي‌کنند. همه، جايي مشخص مي‌روند اگر نه تند قدم بر نمي‌داشتند. زن‌ها چادر بر سر بچه به بغل. مردها با شلوارهاي بلند. کت. پيراهن مشکي. ترک‌هاي پيشاني. پيرترها ترک‌هاي گردن هم دارند.
کسي به روي خودش نمي‌آورد. انگار مرد را مي‌شناسند. با حرکات غريبش آشنايند. دست ديگرش را بالا مي‌آورد. گلدان سر پايين، هوا را قاپ مي‌زند و جمع مي‌کند. دو دست مشت را بالا مي‌برد. لال‌بازي مي‌کند. زني سيني به دست از کمرکش کوچه مي‌آيد بالا. شربت از کاسه‌ها شره مي‌کند و مي‌ريزد توي سيني. يخ مي‌خورد به ديواره‌ي کاسه، آدم را تشنه‌تر مي‌کند.
مرد چشم باز مي‌کند. بچه‌ها مي‌دوند. دست مي‌برد کاسه‌ي شربت را مي‌برد مي‌گذارد روي لب. چشم‌ها لوچ‌اند و ريز. يکي‌شان کاسه را نگاه مي‌کند و يکي‌شان سفيد است. نگاه ندارد. از دور صداي کسي مي‌آيد که نالان مي‌خواند. بلندتر. بعد گريه مي‌آيد. زمين آرام مي‌لرزد صداي پاهايي که روي زمين کوبيده مي‌شوند نمي‌آيد. مرد مي‌لنگد و مبهم چيزهايي مي‌گويد. بعد انگار عصباني باشد. قرمز مي‌شود. رگ‌هايش کلفت مي‌شوند. فک بزرگ باز بالا مي‌آيد. مي‌خندد. اشک سرازير مي‌شود. دولا مي‌شود. توي هوا، در اين بازي کشف و شهود نمايش، دست گرد مي‌کند. انگار لوله باشد. شمشير باشد که گرفته دستش. دور سرش مي‌گرداند. کوچه خلوت شده. شمشير دست ناپيدايي را از بازو قطع مي‌کند. اين را از ميان کلمات مبهم مرد نمي‌شود فهميد. و دست گرد کرده خالي را از دو طرف باز مي‌کند. صداي ضجه‌هاي زن‌ها بلند مي‌شود. محکم و گريه‌کنان بر سرش مي‌زند. سر گر شده بي مو. با لکه‌هاي سوختگي و حجمي برجسته و ناجور در پيشاني.
دوباره بر سرش مي‌زند.
انگار يک نفر براي اين مرثيه کف مي‌زند. کبوتري مي‌پرد و بال‌هايش مي‌خورند به هم.
مرد دور خود مي‌چرخد. با هول و هراس مي‌دود دور دايره‌اي ناپيدا. و باز از دور ضجه مي‌زنند. از بالاي ديوارهاي دو کوچه بالاتر پرچم‌ها پيدا مي‌شوند. مي‌چرخانندشان. بوق ملتهبي کشدار کشيده مي‌شود به رنگ‌هاي متلاطم پرها و پرچم‌ها. زني لابه کنان با کودکي در آغوش مي‌دود. از گذر کوچه مي‌گريد. انگار دير، از همينجا مي‌گريد تا جا نماند از جمع گريان زار. صداي زاري پيرزني، صدايي زير، باقي همهمه‌ها را سوراخ مي‌کند. و مي‌پيچد در پاهاي دونده مرد. مي‌ايستد. صداها کم و زياد مي‌شوند. موج مي‌زنند. ساکت مي‌شود. مي‌ايستد. انگار تصميمي گرفته باشد و بخواهد عملي‌اش کند. مي‌خوابد روي زمين. نيشش تا بناگوش باز مي‌شود. دست کاسه مي‌کند بالاي سرش. کلاهي آهني فرض مي‌کند و مي‌کشد روي چشم‌ها. تکان نمي‌خورد. مي‌خوابد. بي خيال و توجه به هرم آتش. آتشي گردان که از بالاي ديوار بلند است. ضجه‌ها اوج مي‌گيرند و دالان دودآلود و آتش زرد و قرمز مي‌گردد بالا. تا آسمان سياه مي‌شود. تا شب مي‌شود.
وقتي شب، جماعت با چشم‌هاي خشک از اشک و دهان‌هاي جنبنده پر شده از غذا مي‌آمدند و دسته دسته از کوچه عبور مي‌کردند، خواب خواب بود. و آن‌ها به خواب کوچه‌اي‌اش هم عادت داشتند. صبح فردا هم خواب بود. سر بزرگش را مي‌ماليد به زمين و خوابيده بود.
تا تکرار دوباره‌ي مراسم. تا سالي بعد شايد، تا تکرار رفتن‌ها و دودها مي‌خوابيد و در خواب مي‌خنديد.

*******

تو به ايستگاه رسيده‌اي و بايد پياده شوي. لثه‌هايش را فشار مي‌دهد و هيچ نمي‌گويد. ماجرا را از ديد خودش تعريف نکرد. قضايا را طوري برايت مي‌گويد که انگار جايي خوانده باشد.
پياده مي‌شوي و مي‌روي و فراموشت مي‌شود که کنار تو در اتوبوس کسي همچين چيزهايي برايت گفته باشد.
رو مي‌کند به بغل دستي‌اش. چرت مي‌زند و گوشش بدهکار نيست. وقتي سر مي‌گذارد به عصا، علامت‌هاي سؤال قلاب مي‌شوند و مي‌افتند به گردنش. و هرچه بيشتر فرو مي‌روند بيشتر مي‌پرسد و بي جواب مي‌شود.
مرد جاندار مي‌شود و مي‌خوابد. بوي دود مي‌پيچد توي گلويش. نه مکان تصوير را مي‌شناسد نه مي‌داند خارش لثه‌اش کي تمام مي‌شود.
چه کسي برده بودش آنجا؟ کوچک بود؟ مادر بزرگش برده بودش؟ پس خودش کجاست که در خاطره حضور ندارد؟ يا پدر بزرگش؟ اما پدر بزرگش که قبل از تولد او مرحوم شده بود. مادر بزرگش وقتي مي‌گريست صدايش از همه‌ي صداها جدا مي‌شد بسکه زير بود. و سکوت يا همهمه را سوراخ مي‌کرد و مي‌شناختي‌اش. شايد اصلا مرد جسمي اثيري بوده باشد. اما بقيه چه؟ بقيه که مي‌ديدندش. مي‌ديدند که شربت بهش تعارف کرده‌اند. اما زن شربت به دست اصلا نايستاد. شايد همين ديشب ماجرا را خواب ديده؟ و اصلا قضيه قدمت ندارد. چرا لباس همه سياه بود؟ مورچه‌ها ديگر راه کج نکردند؟ نرفتند توي گوش مرد؟ از چشمش؟ در دهانش، از بيني‌اش؟ وقتي خوابيده بود از گوش ديگرش به در آمده باشند و هر کدام تکه‌اي مغز به غنيمت آورده باشند؟ مگر آن‌طرف‌ها آجر نبود که ديوارها کاهگلي بودند و سوراخ‌هاشان مورچه داشت؟ آيا پشت ديوار کوچه انبار غله بود که مورچه‌ها مي‌رفتند آن تو؟ بوي سوختگي آن آتش پاياني بوي سوختن پارچه بود؟ يا چوب؟ يا هردو؟ چرا هنوز در اين سن و سال، به پرچم‌ها که مي‌رسد بلند مي‌شود و سر عصا را مي‌کوبد به پارچه‌هاي رنگي‌شان؟ چرا يک دختربچه از مرد ترسيد و عقب عقب رفت؟ آن زني که دست دختربچه را گرفت و چادرش سياه نبود، مادر دختربچه بود؟ يا دايه‌اش بوده که شيرش داده و همه جا برده‌اش؟ که مثلا اول زاييده شدن بچه مادرش سر زا رفته باشد و پدر اين زن را آورده باشد. بعد خودش به کوچولوي مادر مرده دلبسته باشد و با او مانده باشد و بزرگش کند؟ اما دلبسته‌اش نبود اگر نه پس کله‌اش نمي‌زد و دستش را نمي‌کشيد. پرهاي بالاي کلاه‌ها رنگارنگ بودند يا همه همرنگ هم بودند؟
مرد سفيدپوش زير پارچه‌اي که صورتش را پوشانده بود، دهان نمي‌جنبانيد براي جويدن؟ مردم به چه مي‌توانستند زاري کنند غير از خودشان؟ آيا مرثيه‌اي بالاتر از تکانه‌هاي پرچم هست بر فراز سرت؟
چقدر کوچکي و کوتاه؟ آيا مردان گريه‌هاشان را از زنان به وام مي‌گرفتند يا چون هميشه و به نشانه‌ي مردانگي بغض خود را فرو مي‌خوردند؟ لابه‌اي دير که مي‌دويد و از کوچه مي‌گذشت، در چادر، آيا از دست سيلي‌هاي شوهري مست متواري نبود؟ که در اين ميان آميخته شده باشد با جماعتي عزادار؟ مگر پدرش او را جاي قرض به مرد مست فروخته بود؟
تشنگي آنجا چقدر دوام داشت؟ کسي که خواب است تشنه‌اش نمي‌شود؟ اما مادربزرگش هرشب براي پدربزرگ پير رفته از دنيا رختخواب مي‌انداخت توي ايوان. پشه‌بند مي‌زد. و مي‌گفت آقاجان مي‌آيد شب‌ها مي‌خوابد. و کاسه‌اي خاکشير مي‌گذاشت کنار رختخواب خالي. اگر پير مرحوم نمي‌آمد پس چرا صبح کاسه خالي را مي‌ديد و مادربزرگ اشکش را خشک مي‌کرد؟ راستي اشکش را با چي خشک مي‌کرد؟ با تکه سي و هشتم لحافي چهل تکه؟ با شکن برگ‌هاي باغچه يا ابرهاي پوشاننده‌ي ماه؟ چرا حالا خودش دواهاي هفت قلم هشت رنگ‌اش را نمي‌خورد؟ مرگ را به خود مي‌خواند يا از آن فرار مي‌کند؟ شربت‌هاي سينه و روده را که مي‌ريزد توي مبال، کسي نمي‌فهمد؟ يا مي‌فهمند و به رويش نمي‌آورند؟ مادربزگ هم به روي‌اش نمي‌آورد که شلوارش را خيس مي‌کرد. خاکشير مي‌چيد. به او هم مي‌گفت بچيند. وقتي مي‌رفتند سيد ملک خاتون، از کنار قبر پدربزرگ ساقه‌هاي ترد و بلندي مي‌چيد. و او مورچه‌ها را مي‌ديد که به خط شده بودند و رفته بودند از گوشه‌ي سوراخ توي قبر. وقتي ساقه‌ها را مي‌آورد پهنشان مي‌کرد و آفتابشان مي‌داد و خشکشان مي‌کرد. مي‌تکاندشان. از ميان خشکه‌ها ذرات ريز خاکشير مي‌ريخت بيرون. شربت طعم پدربزرگ مي‌داد. او مي‌خورد و خودش را خيس مي‌کرد و کاسه خالي مي‌شد. اما آن شربت اين شربت آشنا نبود. رنگش زرد بود خاکشير نبود که مرد چشم باز کرد و نوشيد. و بي تخم بود. و دوباره چشم بست. وقتي مرد چشم مي‌بست، آن تو، چه چيزي را نگاه مي‌کرد در خود؟ و تک چشم سفيدش شيفته‌ي کدام ديدار شده بود که مانده بود پشت و رو؟
آدم غيب ضربت خورده از شمشير خيالي، کجا رفت بازويش را بخيه بزند؟ در تاريکي غاري آرميد يا از زرد شن‌هاي بياباني در داستاني ديگر نخ ساخت و شکاف را دوخت؟ دود به داد دستش رسيد؟ آيا تنها دستي بي صاحب نبود که بايد ضربت مي‌خورد؟ کاشته نشد در گلدان دست‌هاي خالي ضربت زننده؟ و از جنس غيب همان شمشير هوازده زره‌اي نمي‌توانست بپوشد؟ کدام ضجه براي مورچه‌اي بود که له شد؟ کدام خنده براي خوابي بود که سالي يکبار از آن بر مي‌خاست؟ کدام پرچم تاب داشت سفيد بماند وقت پخش زاري‌هاي سياه در هوا؟ کدام حجم است که جا مانده روي پيشاني‌اش؟ برادري است يا خواهري که هيچگاه زاده نشد؟ کدام سم‌ها با کوبش خود لرز خفيفشان را بر زمين مي‌ريختند؟
آيا دايره مي‌زند تشنه‌اي که نيمه شب با باد ظهور مي‌کند؟ در انتهاي دايره مي‌رويد از کنار گور خود؟ ابتدا و انتهاي دايره تا کي يگانه خواهند ماند؟ آيا ما خاطره‌ي آن‌هاييم يا آن‌ها خاطره‌ي ما؟ ما عکسيم يا آن که بر آب افتاده؟ کوچه خوابيده بود کنارها و زير مرد يا مرد خوابيد در کوچه؟ روي کدام دايره مي‌دويد؟ دايره‌هاي آب، لرزان بر حجم لبالب کاسه‌اي در نيمه شب؟
درون کلاه‌هاي آهني چه گذاشته بودند که سر آدم را نخراشد؟ عکس در و ديوار است روي کاسه‌ي نيم‌کره‌ي کلاه يا اين تصوير پيچنده‌ي جهاني ديگر است؟
کدام قرص ريز جلو مي‌اندازد لحظه‌ي باز ايستادنم را؟ هشت‌تايش نه. ده‌تايش يا بيشتر؟ کدام بازدم، کدام جامه، کدام زمين خواستگاه‌ام خواهد شد؟ کدام کلمه است که در حسرت گفتنش باز خواهم ايستاد؟ آيا به پدر بزرگ خواهم پيوست؟ آيا مادربزرگ گلاب خواهد ريخت در کاسه‌ي خيالم وقت به در شدن؟ آيا خواهم روييد کنار سنگي که نامم را حک بر آن کرده‌اند؟ يا زير طرح توسعه‌ي فضاي سبز آسفالت خواهم شد؟ آيا توان خواهم يافت که بشکافم و سر بر آورم؟
در اتوبوس خواهي نشست و باز برايت خواهم گفت؟ و تو اين پا آن پا مي‌کني منتظر تمام شدن حرفم؟ اين سؤال‌ها هستند که گره در گره مي‌شوند و حلقه‌هاي علامت سؤال آويزانم مي‌کنند از بالاي عصا. و سر که بر مي‌دارم از ايستگاه گذشته‌ام، باز جامانده‌ام بي جواب.


تير 83

نسخه‌ی قابل چاپ   27 تیر 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب