جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

نور شدن از فراز مناره
(پرتوی از سرشت اشراق و برج‌های دوقلوی تجارت جهانی)

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


ارزش‌ها و آدم‌ها وقتی يکسان شوند، خدا می‌ميرد. اصفهان را ببينيد، يا بازار کرمان خودمان را، از طرفی شهری چون نيويورک را.
درون آدمی در جهان سنت بالا و پايين داشت. اصفهانش تکيه بالا و کاروانسرای پايين داشت. در نيويورکمان اما برج‌های بلند درونند که روی زمين صاف استوار شده‌اند.
«سورن کيرکگور» ماجرا را گردن عوام‌زدگی می‌اندازد. «نيچه» اسم می‌گذارد برای نيويورکمان، می‌گويد نهيليسم. برای فهم اولی «ترس و لرز» را بخوانيد، برای فهم دومی «غروب بت‌ها» را، «دجال» را، باقی آثار نيچه را. ما اينجا دل به فلسفيدن نداده‌ايم، کار ما نيست. می‌خواهم نيويورک درونمان را به کناری نهم. از ياد ببرم که پريروز بالای قبر پروردگارم گريسته‌ام. برج‌های دوقلوی نيويورکمان را پشت ابری، چيزی پنهان کنم تا لاجرم، نکير و منکر نيايند و خودشان را نکوبند به آن.
می‌خواهم بروم يله دهم در تکيه پايين، يا منار جنبان شوم يا تک برجی که نکير و منکر پايينش ايستاده‌اند و آغوش گشوده‌اند. اگر پايين‌ام اندازند، جمع و جورم می‌کنند و نور می‌شوم.
«صلاح الدين ايوبی» که بود؟ کسوت همين «بن لادن» را داشت و در جنگ‌های صليبی فاصله‌ی ميان برج و منار را با شمشيرش پر کرده بود. نامه نوشت به پسرش که از بالای مناره‌ای اندلسی پرتم کردند پايين و نکير و منکر گرفتند و بردند و به نورم رساندند. نامه کرد تا مبادا فاصله‌ی ميان منارجنبان و برج‌های تجارت جهانی با کلامم پر نور شود.
سهروردی بودن يعنی ساييده شدن در نور.

«شيخ شهاب الدين يحيا بن حبش بن اميرک»، معروف به «شيخ اشراق»، سهروردی در اواسط قرن پنجم زاده شد. با تب و تاب يک عارف شرقی روييد، با نامه‌ای از پدر به پسر، جسمش فانی شد. اين همان «فزت برب الکعبه» است که نام از نور گرفته. چرا آنقدر نور می‌گويم؟ سهروردی مبدأ عالم وجود را «نور الانوار» می‌داند، و تمام اجزای آن را در حرکت و کمال به سوی آن. مراتب وجود را که پيشتر، «ابن سينا» تبيين کرده بود، به مراتب فيضان تغيير داد. بعدتر «ملاصدرا» با کار روی اين جهان‌بينی، همچون «کانت»، سنتزی تعريف نمود که نه حالا حرف از آن داريم و نه به دليلمان مربوط می‌شود.

دليل آنکه از سهروردی گفته می‌شود جمال‌شناسی اوست. در عصر هرزگی و عصيان، آنجا که اخلاق و خدای اخلاق لال شده‌اند، رويداد «زيبا» به دادمان می‌رسد. از اين منظر آثار سهروردی در عين آنکه فلسفه‌ی اسلامی را به پيش برده زيباست و همواره خواندنی. سی و هشت سالش بود که دسيسه تراشيدند و از فراز منار پرتش کردند پايين، در آغوش نکير و منکر. چه دارد که هنوز می‌شود خواندش؟ هنوز از ميان ويرانه‌های حجره‌ی تکيه پايينش آوايی نرم به گوش می‌رسد؟ زبان. زبانش زيباست:

«...گفتم ای پير چه کنم تا آن رنج بر من سهل بود؟ گفت چشمه‌ی زندگانی به دست آور و از آن چشمه آب بر سر ريز تا اين زره بر تن تو بريزد و از زخم تيغ ايمن باشی... گفتم ای پير چشمه‌ی زندگانی کجاست؟ گفت در ظلمات، اگر آن می‌طلبی «خضر»وار پای‌افزار در پای کن و راه توکل در پيش گير تا به ظلمات رسی. گفتم راه از کدام جانبست؟ گفت از هر طرف که روی، اگر راه روی راه بری....»

چه آدم باشی چه ابليس، فرعون يا موسا، منجی يا دجال، ناخواسته به خير می‌روی، حرکت، می‌کشدت به سوی خود. نور، همين حالا با زادن پرتوی شده‌ای کوتاه و کوچک، با نورخواری مدام همه‌ات نور می‌شود. تو برو، حالا هر طرف که روی، نايست.
از «عقل سرخ» مثال آورده شد. زبان سهروردی در اين رسالات استعاره ايست، نمادين است و با اساطير در آميخته. زيبايی‌ها اينجا تمام نمی‌شوند. زيبايی تمام او نيست. پيشتر با ترجمه‌ی آثار افلاطون و ارسطو توسط عرب‌ها بينش‌های لاتينی رسوخ کرده بود که سهروردی را به تبيين انديشه‌ای «نو افلاطونی» رهنمون شد. اين‌ها نبش قبر نيست، خودشناسی خود از کف داده‌مان است، اين حرفها شيخ اشراق را هميشگی نمی‌کند. فلسفه در غرب آنقدر کار کرده که اين‌ها به چشم نمی‌آيند.
«عالم المثال» سهروردی با اتکا به جهان مثل افلاطون، برزخی را نشان می‌دهد که تعريف کلی هر چيز آنجا موجود است. (برای فهميدنش بايد کم‌کمکی فلسفه‌ی کلاسيک دانست) اينجاست که می‌گويد از هرچه فاصله می‌گيريم درش می‌يابيم. با مرگ، زندگی را و با ديدار از اشيا، به قول حلاج، فنا شدن در معنا.

می‌بينيم که تا می‌آيد کنار برج‌های دوقلوی تجارت جهانی ابراز فضل کند، نکير و منکر انگشت تمامی حجت تکان می‌دهند و تهديد می‌کنند که اگر زياده بگويی می‌آييم و برج‌ها را بر سرت خراب می‌کنيم. همين است که آن متون فلسفی کهن پارسی اغلب آنقدر در لفافه‌ی استعاره و زبان می‌پيچند که نمی‌فهمی. البته، سر جنبيدن مناره هم همين مبهم‌گويی‌ست. اما عظمت سهروردی به اين‌ها نيست، به جهان‌شمولی‌اش است. در ستون کتاب در «خزه» هم نوشته‌ايم که سلطان نور سپيد به جهان‌بينی پيش از اسلام و زرتشت مسلکی چشم داشته.
انسان کامل که به عنوان آدم در جهان مثال او زنده است و ما همه به سمت و سوی شبيه شدن به آن در حرکتيم، به «زال» تشبيه می‌شود. زال مو سپيد که نخست در «اوستا» و بعد در «شاهنامه» به عنوان نماد پاکی و خير سپيدموی گشته.
به آتش چشم دارد، منبع رنگارنگ نور. به سيمرغ، نه همچون «عطار» که سيمرغش يعنی سی مرغ و خود جام جهان‌نمای جم من بودم، بلکه به عنوان مظهر عقل کلی، آشيانه‌دار بر فراز «کوه قاف». کوه قاف را «ناکجا آباد» می‌خواند که شبيه است به همان مفهوم «اتوپيا» نزد ديگران. باری، رساله‌های استعاری‌اش خواندنی‌اند:
«عقل سرخ»، «آواز پر جبرئيل»، «روزی با جماعت صوفيان» و... همچنين رساله‌ی درخشان «قصه‌ی غربت غربی» که به عربی نگاشته شده و حديث جان غربت‌زده‌ی آدمی است که از مشرق «آسمان» به مغرب «زمين» تبعيدش کرده‌اند و در چاهی افکنده، کسی دادش نمی‌دهد. عجب که اين غربت نه تمامی دارد و نه تن، يارای بازماندن.

«ای رخصت‌ده تنگ‌آشيان ابد، مرغ روح يارای ماندن ندارد و پريدن هم نه، يا بالش بر گير يا به غمزه‌ای، در آشيان بگشا و پرش رهای پريدن کن.»

باری، «هياکل النور» را دارد و مهم‌تر از همه «حکمة الاشراق» که برای اهل فلسفه خواندنی‌تر است تا اهل پر و بال زدن‌های بيهوده‌ای چون ما. عربی هم هست و گفته پيش از آن «تلويحات» و «مشارحات» و... را بايد بخوانی و چهل روز روزه بگيری تا بفهمی.

آنچه او را کافر و خونش را مباح کرد، همان چشم گشودنش به نور «اسفهبدی» عاری از شرع اسلامی بود که در مقابل مشائيون ابن سينايی قد علم کرد. مرغ دل را پريدن گرفت، عشق را گره زد به واجب بودن، يعنی هيچ راهی نداری غير از آنکه عاشق باشی.

«گر عشق نبودی و غم عشق نبودی
چندين سخن نغز که گفتی که شنودی؟
ور باد نبودی که سر زلف ربودی
رخساره‌ی معشوق به عاشق که نمودی؟»

عاشق، همه چيز را تجلی معشوق می‌بيند. اين است که نمی‌ميرد و اگر دست کنی در سينه‌اش و قلبش را در آوری زنده می‌تپد و نام معشوق را به ذکر می‌گويد. قلبی که زنده است و می‌تپد. حالا خواه آن‌ها که آمار می‌لرزاندشان تا بترسند از زلزله و کوبيده شدن و ترکيدن برج‌ها، خواه آن‌ها که شب تا صبح کابوس مناره‌های بلندی را که از سرهای آدم‌ها ساخته بودند، از ياد می‌برند. اصفهان مناره‌اش سر جا می‌ماند و اگر دست خدا نلرزاندش هم، قرص می‌ايستد.

نسخه‌ی قابل چاپ   7 شهریور 1383    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب