جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

هُوَ الجَريانُ الجاری الفانی

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


اين حرف‌ها به مرگ ربطی ندارد. مرگ به آن‌ها ربط دارد. مرگی که به قول قلمی ديگر، ما را مرور می‌کند. مرورش سايه‌ای می‌شود شکسته. سايه‌ی تير چراغ‌برقی در شب. سايه‌ی کفتر. آدم‌ها، به مرده‌ها و زنده‌های اطراف‌شان بی‌ربطند. به همين روزنامه، همين صفحه‌ی ترحيم ربط دارند. ربطشان صدای پا می‌شود که از پله‌های زيرزمين پايين می‌رود. ربطشان خاطرات خودش را اخ و تف می‌کند و حوصله ندارد حرف بچه‌های‌اش را بشنود. ربط‌ها، ميانشان جريانی جاری است. جريانی جاری که غليظش می‌کند. يکی توی هوا می‌زند و وَرزَش می‌دهد. لوله‌اش می‌کند و آن‌قدر فشارش می‌دهد تا سياه شود.
برای آن که اين تصوير مصداقی پيدا کند می‌شود گفت مثل ترياک. اما سياه‌تر. جريان جاری جامد شده را می‌ريزد توی قلم. از ته آن می‌ريزد. قلم که پر شد غليظ می‌شود. جريان جاری غليظ شده می‌شود جوهر. بالا و پايين می‌رود روی کاغذ. جريان جاری اين‌جوری مکتوب می‌شود. مکتوب می‌شود تا فهميده شود که جريان جاری ميان مرده‌ها و زنده‌ها را نمی‌شود نوشت. می‌شود از پنجره‌های مُشرف به بام نوشت. بام خانه‌ای که قفس توری پرنده‌هايش پر بود از پر و ريق کفتر. نمی‌شود سر و تهش را با يک آگهی ترحيم هم آورد.

کلی رويداد رخ می‌دهد که بی‌خبر می‌مانيم از آن‌ها. رويدادهايی که بعد از دروغ‌های آگهی ترحيم روی می‌دهند يا قبل از آن. حال جای پی‌گرفتن يک خط ممتد روايی، می‌شود جريان جاری ميان همين آگهی‌ها را پی گرفت. آگهی‌های ختم و تسليت روزنامه‌ها را که سعی می‌کنند عکس زن را نزنند. يا جوان‌ترين عکس پيرمرد مرده را انتخاب کنند.
بالای عکس می‌نويسند هوالباقی. اگر منظور صاحب عکس است، که فانی شده رفته. اگر منظور از «هو» يعنی او، يعنی خدا، بقايش حاجت به نوشتن بالای عکس‌های فانی نمی‌برد. بعد هم، آخرِ آگهی می‌نويسند شرکت کردن در مجلس ختم باعث می‌شود آن مرحوم شاد شود. انگار پيرمردِ رفته، احوالاتش را اعلام می‌کند به‌شان. در گوشی. يا در خواب. او که وقت زنده بودن مدام اوقاتش تلخ بود، او که دست به‌اش می‌زدند هوارش می‌رفت هوا، همان او شاد می‌شود. نه، اين زنده‌ها هستند که شاد می‌شوند. چون به رخوتی گرداب‌گون فرو افتاده‌اند که حلقه‌های مرگ واژه واژه در برشان گرفته. با ديدار دوستان و چند روزی نتراشيدن ريش و پوشيدن مشکی و برگزاری ختم فرار می‌کنند از گردابی چنين حائل.
می‌نويسند «بزرگ فاميل». پس آن‌قدر پير بوده که با مرگ از هزار مرض خلاص شود. از همه گيراتر، واژه‌های بزرگ و سياه ناجوری است که دروغ و راست را در هم می‌کنند. «همسری مهربان، پدری فداکار» مرد پير با آن وضع خراب، که ادرارش را نمی‌توانست کنترل کند نه جانِ مهربانی داشت و نه حال فداکاری. حوصله‌ی شنيدن حرف‌های بچه‌هايش را نداشت. همان‌ها که همين آگهی را داده‌اند.
همان پسر؟؟؟؟؟ که روزی، هفته‌ای، وقتی سر می‌زد و قصه‌ی دختر جوان همسايه را ناتمام می‌گذاشت. پدرش آن‌قدر فداکار نبود که چرت نزند و اخ و تف نيندازد. خواهرش، مادرش و همسر جوانش هم آب می‌شدند می‌رفتند توی زمين. آخر اين هم شد قصه؟ گفتن از رابطه‌های ناجور خانواده‌ی همسايه. رابطه‌ای که از يادش می‌بردند معمولاً. تازه، پسر اين‌ها را از در و همسايه‌ی خودش نديده بود. رفيق همکارش ساعت تفريح برايش تعريف کرده بود. ساعت استراحت بين دو کلاس. يعنی ماجرای ناجور دختر و مرد جوان، يا پسر جوانی که احتمالاً دايی‌اش بوده. گفته بود همکارش برای او.
مرد بازنشسته گوشش سنگين بود. پدرشان تا تلويزيون خبر اضافه حقوق اعلام می‌کرد گوش سالم‌ترش را می‌گرفت سمت تلويزيون. همين گوش را برای شنيدن حرافی دخترش يا پسرش که معلم بودند به کار نمی‌انداخت. قبل‌تر، آن‌قدر نداشته که ريالی بدهد به يکی‌شان. خودشان رفته بودند دانشگاه. بعد معلم شدند و زندگی راه انداختند. متوسط. با حقوق مختصر و قصه‌های زنگ تفريح دفتر. پيرمرد به قول زنش «کولوکسيون» بود. همه چيز داشت. کم بی‌تاب بود. پروستاتش هم عود کرده بود. می‌رفت گوشه‌ای آهنگ مرضيه می‌گذاشت توی ضبط. صدای پر خس و زار نوار کهنه را می‌نوشيد با گوش. در اين آگهی ترحيم ميان عزادارها که زير آگهی اسم‌شان را نوشته‌اند خبری از مرضيه نيست. با اين که مودت حکم می‌کرد برای طرفداری چنين پر و پا قرص، مرضيه هم چند روزی مشکی بپوشد.
در آهنگ کژ و کوژ نوار مرضيه، در آوای زنانه‌ی کهنه‌اش، پيرمرد بازمی‌گشت به عقب. به چشم‌هايی که رنگ‌شان را زنگار تاريخ گرفته بود. پاک‌شان نمی‌توانست که بکند. رنگ‌های چشم آخر، روزنامه نيستند که فردا روزی همين آگهی هم پاره و خيسانده و خمير و نابود شود. چشم بودند. چشم سبز آن دختر. دختر پر سالک و جوش. دختر جهود؟؟؟؟ تازه و جوان بود و يواشکی ملاقاتش می‌کرد. وقت سنگ‌‏فرش‌های خيابان منوچهری. وقت خواندن مرضيه. ملاقاتش می‌کرد در خانه‌ای. بالای مغازه‌ی کهنه‌فروشی. دختر کجا رفت؟ اين‌ها را تا لحظه‌ی استحاله در عکس و واژ‌ه‌های نامأنوس اين آگهی ترحيم هرگز ندانست. بعد هم نخواهد فهميد. جريان جاری ميان خود مرده‌ها که به زبان نمی‌آيد. وقتی دختر چشم‌سبز پرجوش و سالک غيبش زد، افسر جوان دلتنگ شد. دختر جهود بود. اين را می‌دانست. وقتی اسرائيل يهودی‌های ايران را به خود خواند، مثل يهودی‌های کشورهای ديگر، کلی دل‌داده به هم دل‌تنگ ماندند.
وقت خواندن مرضيه، وقت لقّيدن سنگ‌های خيابان منوچهری روی هم، افسرِ جوان سرگشته را کشيد به شهر‌ نو. به گشودن چشمی دوباره. چشمی که باز رنگ از خاطره می‌زدايد. آن‌جا که نمی‌شد عاشق شد، افسر جوان گرفتار شد. گرفتار دختر جوان ريزه و شوخی که چشمان سياهش رنگ نمکين چهره‌اش بودند.

پيرمرد وقتی به آگهی تبديل شد که تمام اين‌ها را اگر نگويم هزار بار، صدها بار مرور کرده بود. مروری که به قول قلمی ديگر، مرگ شامل ما می‌کند. باقی‌اش هم که چُرت می‌زد. حتی وقتی دخترش حرف می‌زد چرت می‌زد و اعتنا نمی‌کرد. دختر می‌گفت. از وضع نابسامان خانه‌اش می‌گفت، از پيرمردی کفترباز که می‌آيد پشت‌بام و مدام و بر و بر نگاه‌اش می‌کند. از پنجره. حتی پرده‌ها را که می‌کشد معذب است که چشمی می‌پايدش. چشمی که با آن نگاه‌اش از بام، لای کفترها، نظارت دائم خدا را تداعی می‌کند برای دختر. موقع اين‌ها هم چرت می‌زد و نمی‌شنيد. حرف دخترش را تداعی نمی‌کرد. تداعی خداگونه را. خدا که ميان فرشته‌های با‌ل‌دار تکيه زده به اريکه‌ی کهنه و حصيری، و دانه می‌پاشد تا فرشته‌ها جَلد شوند. اين‌ها را البته دختر نمی‌گفت. حرف دلش بود که پدرش چرت می‌زد و نمی‌شنيد. از فداکاری. مادرش هم حرصش می‌گرفت. از همان بخش اولش پا می‌شد می‌رفت. مادرش بيشتر از بی‌عرضگی دامادش حرص می‌خورد تا موهومات دخترش. که عرضه نداشته جای بهتر خانه بگيرد. مادرش نه که همدمی نداشت و پيرمرد وقت سرحالی، کنجی را می‌گرفت و مرضيه گوش می‌داد، زود حرصی می‌شد. از آن حرصی‌ها که وقت شنيدن مرضيه می‌شد. آخر از دختر اول خبر نداشت. از دختر هرزه‌ی دوم اما چرا. هيچ کس قصه‌ی دختر يهودی را برايش نگفته بود. دومی را هم. جوان که بود خودش فهميد. وقتی شبی از شب‌های تازه عروسی، نيمه‌های خواب، در را محکم کوبيدند. باز کرد و دختر ريز و سياه‌چشمی زورکی خودش را هل داد تو. که شوهرت حق و حساب مرا نداده. که هفته‌ای يک بار می‌آيد و حسابم را درست نمی‌رسد. پولم را می‌خواهم. همين‌جاها بود که مرد سر می‌رسد و خواب‌آلود راهی‌اش می‌کند. زن جوان، بهت‌زده مجبور می‌شود. مجبور می‌شود دری را که به ابعاد ديگر مردش بسته بود و خدای اخلاق می‌پنداشت‌اش، از لولا بکند. برای هميشه. بعد، مست آمدن و زير لب مرضيه خواندن او را تحمل کند تا پيری. تا حالا. به روی خودش نمی‌آورد. می‌داند که مرد برای زنده کردن کدام خط و خاطره مرضيه گوش می‌دهد. «همسری مهربان» دست که به‌اش می‌زد زن پير، هوارش می‌رفت به آسمان. اوّل می‌گفت خودم می‌روم. اما وقت تکرر ادرار کم می‌آورد. همين‌جاست که مردها و زن‌ها، بعد کلی دعوا و آشتی و تب و تاب زندگی، در پيری احتياج‌شان است که دل‌هاشان را نزديک می‌کند به هم. گو جوان عنکبوت بسته و خاک گرفته‌ی دل، سر از ويرانه‌های سال‌ها بيرون می‌کند تا پيرها عاشق شوند. زن کمکش می‌کرد. بچه‌ها هم شب جمعه‌ای، ماهی وقتی، می‌آمدند ديدنش که تحويلشان نمی‌گرفت. لجباز بود. لجبازتر از جوانی. حوصله‌ی حرافی‌‌شان را نداشت. وقتی جوان بود و مست و خراب خانه می‌آمد، زن اگر اعتراض می‌کرد با نگاهی خشماگين سر جايش می‌نشاند که يعنی «همين که هست». حالا اگر کاری می‌کرد از روی خودسری، مثلاً مريض می‌شد و درمان نمی‌کرد، آن نگاه تبديل به فرياد شده بود. «همين که هست» را بلند داد می‌کشيد. لم می‌داد روی کاناپه و خودش را می‌زد به خواب. «پدری فداکار». جريان جاری ميان اين آگهی با آن آگهی ترحيم بی‌عکس، رودخانه‌ای از قصه‌های نانوشته را می‌ماند. «قصه‌ی اصلی» را هيچ‌کس نتوانست که بخواهد بنويسد. تمام نوشته‌های داستانی و تأملات فلسفی، تمام خلق‌های پرشکوه و کوچک هنری و تمام تب و تاب‌های علمی، تلاش‌اند. تلاش برای گفتن قصه. «قصه‌ی اصلی» که فشرده و محفوظ بر لوحی از جان‌ها حک شده. لوحی که جان‌ها هر کدام جزئی از آن را می‌فشرند و تشکيل می‌دهند. تمام اين قصه‌های بی‌فرجام و ناتمام، قطعات تمام شده‌ی همان «قصه‌ی اصلی»‌اند که کسی نتوانسته بنويسد. آگهی‌اش هنوز بی‌عکس مانده. آگهی بی‌عکس يعنی چه؟ يعنی بعضی‌ها عکس زن‌ها را نمی‌اندازند. چرا؟ چشمش که نه سبز بوده و نه سياه ريزه. حق و حسابی هم نداشت که نداده باشند. هيچ چيزش به آگهی پيرمرد «مهربان و فداکار» ربطی ندارد، ظاهراً. زيرش هم نوشته «جوان ناکام، دوشيزه‌ی نوشکفته» بی‌شک (و اين «بی‌شک» گفتن را تنها در نوشتن قصه مجاز می‌شوی به کار ببری نه مقاله و آگهی ترحيم) بی‌شک، برای چاپ آگهی از پزشکی قانونی استعلام نگرفته‌اند که خانم جوان آيا کامی از جهان و جوانی گرفته بوده يا نه. خوشبختانه هنوز برای اثبات دوشيزگی، نيازی به ارائه‌ی استشهاد محلی نيست. بنابراين با حفظ سمَت و آبرو، دوشيزه بودن يعنی ناکامی. حالا آيا جوان مرده دوشيزه بوده يا نه، پزشکی قانونی يک خط تلفن دارد که آن هم مدام اشغال است.
می‌شود کارت ارتباط با خارج را تهيه کرد و شماره‌ی دايی دختر را گرفت. دايی جوانی که حالا خارج از ايران است و خبر مرگ خواهرزاده‌اش متأثرش کرده. بعد آن را فراموش کرده و رسيده به کارش. حالا می‌فهمد که خواهرزاده‌اش جوان‌مرگ شده. يعنی جوان بوده و مرده. مثل خودش که جوان است و زنده. اما آن وقت، آن شب نمی‌دانست خواهرزاده‌اش هنوز کودک است. اين‌ها را نمی‌شود نوشت. مردم لب می‌گزند. حتی همين دايی هم اگر جايی بخواند، از دست اين جوان ناراحت می‌شود. نمی‌شود نوشت، نمی‌شود غير از کنايه اشاره‌ای ديگر زد. دخترک جيغ نکشيد.

ده، يازده سال بيشتر نداشت. با چشم‌های گرد و بهت‌زده دايی‌اش را به جا آورد در تاريکی. بعدها وقتی بزرگ‌تر شده بود، تا لحظه‌ی تصادفی مردن‌اش، به هيچ کس نگفت از آن شب. تنها، روی دوش خودش سنگينی می‌کرد. حتی دايی جوان هم آن‌قدر دور شده بود که از يادش برده باشد. که دستش را گرفت و بردش انبار. انبار نه، زيرزمين. اين آگهی کوچک داد می‌زند که خانواده پول و پله يا نداشته يا با خست، از سر رفع کرده‌اند. آگهی ترحيم دخترشان را که ناکام شده باز کرده‌اند از سرشان پس بايد خانه‌شان قديمی بوده باشد. که پرنده‌های مردی کفترباز می‌آمدند بالای حياطش و می‌چرخيدند. دخترک دنبال سايه‌هاشان می‌دويده. روزها. بعد می‌رفتند دوباره به دوردست. آن شب پرنده نشسته بود لب تير چراغ‌برق. تير چراغ‌برق سوراخ خانه‌های قديمی يک خوبی دارند که اين‌جا بدی حساب می‌شود. در اين داستان دايی و خواهرزاده. که زنگ تفريح ميان دو کلاس معلم‌ها برای هم می‌گويند. يا جايی جريان جاری قلم به دستی مجاب می‌شود که با کنايه بنويسد‌ش. تا آن آگهی مهجور در روزنامه را بسط دهد. بازش کند واژه واژه. دايی وقتی خبر مرگ خواهرزاده را می‌شنود چه می‌کند؟ احتمالاً اندکی وجدانش می‌لرزد اما با تنفس در هوای زمين تنيس کالج از يادش می‌رود. بس که آن‌ور آب زنده است و کار دارد. هدف دارد. مثل آن شب. ديوارها آن‌جا نازک‌اند. مثل ديوارهای خانه‌های قديمی نيستند که صدا را خفه کنند. برای همين هم نيمه‌شب، صدای تک جيغ دخترک را کسی نشنيد از انبار. غير اين هم جيغ ديگری نکشيد. بعد آن بارها با خود فکر کرده بود که کاش می‌کشيد. چند جريان جاری است: يا دايی وقت برپا کردن ماجرا با خواهرزاده‌اش دهان دختر را زود گرفته، يا دختر خودش هم بدکش نمی‌آمده و جای جيغ، ناله‌هايی خفيف می‌کرده. ناله‌های معروفی که حتی از لای ديوارهای نازک خانه‌های آن‌ور آب هم بيرون نمی‌روند. پرنده، نشسته لب تير چراغ‌برق و سر در سوراخ می‌کند. بيرون می‌آورد. سر در سوراخ می‌کند پرنده. بيرون می‌آورد و می‌پرد و می‌رود. يا لانه، يا دوردست، آن‌ور آب. با اين آگهی تمام جريان‌ها را نمی‌توان در يک خط روايی جاری کرد و نتيجه گرفت که چه شده. اما می‌شود گفت که جوان يا بايد «ناکام» باشد يا «دوشيزه».

جريان بی‌رنگ و جاری ميان اين آگهی‌ها، گره‌ای نامرئی می‌خورد به يک دوجين تسليت. تسليت به همکار که ربطی به مرحوم ندارد. گاهی بعضی‌ها «نسبی» می‌ميرند. يعنی تو مردی به پدرت تسليت می‌گويند. يا به پسرت. زبانت را هم که نکير و منکر خورده‌اند. «چشم» هم که نداشته‌ای از اول. اين مرد ميان‌سال خودش گو کاره‌ای نبوده. از عکس‌اش می‌زند که کور باشد. همه‌ی شرکت‌هايی که فردا برای گشودن گره اداری سراغ مردی خواهند آمد، برای فوت پدرش تسليت گفته‌اند. کاش برای کور شدن‌اش تسليت می‌گفتند. عکس چشم‌های باز و درخشان مردی را می‌انداختند و نواری سياه کنار عکسش می‌کشيدند، خودش هم حضور داشت و در نبود چشمانش، اشک که می‌ريخت تسلی‌اش می‌دادند. ندادند. مرگش مرگ نبود. می‌شود اسم گذاشت: مرگ، در جريان جاری نسبی. يعنی آقای کورِ بی‌نوا انگار نه انگار که خودش مرده و بناست گريبان‌گيرش کنند.
نکير منکر اگر بپرسند از دين و ايمانش دهان باز می‌کند. دهان که باز کند جای حرف و واژه، جای جريان جاری که حرفش رفت، پرِ کفتر می‌زند بيرون. هر چه می‌گويد، جايش پر کفتر از دهانش می‌زند بيرون. قبر را «پر» ور می‌دارد. به همين سفيدی. تنها پسرش است که داغ‌دار است. ديگر نکير و منکر از کدام گناه بپرسند. جال و پلاس‌شان را جمع می‌کنند و زود می‌زنند به چاک. به عرش الهی. که قبر پُر پَر خفه‌شان نکند. اين هم برای تو که خيال می‌کنی مرگ سياه است. نخير. کافی است چشم درست و حسابی نداشته باشی و مدام عينکت را گم کرده باشی. بعد هم يا کفتر باشی يا کفترباز. همين‌ها اهلت می‌کند برای پريدن. نداشتن چشم خيالش را از شب اول قبر راحت کرده بود. وقتی می‌رفت پشت‌بام چشم نداشت که از پنجره‌ها، سر پيری، حمام‌ها و اتاق‌های همسايه‌ها را ديد بزند.
کفترها را آزاد می‌‌کرد و می‌نشست روی صندلی کهنه. زل می‌زد به هيچ ‌کجا. دانه می‌پاشيد. تا کفترها جَلد شوند. تمام اين آگهی‌ها را برای پسرش داده‌اند. برای تسليت. خودش آن‌وقت، ده دوازده تا کفتر داشت که از چين و شکن بال‌هاشان می‌شناخت‌شان. کورمال کورمال با قدم‌های شمرده می‌رفت. دست می‌سرانيد به ديوار. می‌ايستاد کنار توری. در آن را باز می‌کرد. با همين تأمل که نوشته شده. پرنده‌ها را می‌تارانيد و پروازشان می‌داد. چشم که نداشت اما محض عادت سر بالا می‌کرد. پرنده‌ها احتمالاً دنبال هم گرد می‌شدند، احتمالاً می‌رفتند، احتمالاً می‌نشستند روی تير چراغ‌برق. روی گنبد نزديک‌ترين امامزاده، ريق سفيد و سبز می‌گذاشتند. بعد با صدای کوری که پرنده‌بازی کور احتمال می‌داد و می‌خواندشان، می‌آمدند و می‌نشستند. دانه‌هايی که پاشيده بود می‌خوردند. کارش تمام عمر، نه از ميانه به اين‌سو همين بود. در اين آگهی، با آن خطوط نامرئی جاری در جريان، بيش از اين ننوشته. صدای نوک زدن پرنده‌ها به زمين می‌چکد و آواز مرضيه را بلند می‌کند. اين صداها، از ديوار می‌گذرند. آن صدای تک‌جيغ و ناله‌های بعد آن، ناکام می‌مانند. بيش از اين ننوشته درباره‌ی مرد کور. بيشتر درباره‌ی پسرش نوشته. از ميزان تبريک‌ها که به خط تسليت، امضای بی‌رشوه می‌طلبند. پسر بايد مهندس قيمت‌گذار شهرداری باشد. يا رئيسِ دفترخانه‌ای. شايد هم با اين همه مخلص، رئيس‌جمهور. باری هنوز نمرده که بشود قصه‌اش را تمام شده پيدا کرد. چرا بعضی زنده‌ها سوار اين جريان جاری می‌شوند؟ حضورشان پرتداوم‌تر است از مرده‌ها در صفحه‌ی آگهی ترحيم.
زندگی از «ز» تا «ی» دالان تاريکی را می‌ماند که اين قصه‌ها مثل طلسم‌های نوشته شده روی هم، تلنبار شده‌اند آن‌جا. گاه ميانشان استحاله رخ می‌دهد و ربطی محدود پيدا می‌کنند، گاه وقتی نوشته می‌شوند تا حد يک آگهی يا تسليت بيشتر واژه لازم ندارند. آن را که بخوانی تا ته‌اش می‌روی. چه کفتر باشد پر به پر، چه تيرک چراغ‌برقی دوشيزه، چه چشمانش سبز باشد و سنگ‌های فرش شده روی خيابان منوچهری لق که می‌زنند زير پاها، مهاجرت کند به اسرائيل. چه نيمه‌شب که در بکوبد و حق و حساب بطلبد، فانی و فراموش می‌شود. در آواز مرضيه خواندن، زندگی در کام گرفتن از دنيا و زيرزمين، زندگی در کفتر خلاصه می‌شود. احتمالاً، يا بی‌شک! و اين خلاصه جاری می‌شود در يک آگهی. که با خطی روزنامه‌ای، بی‌ربط می‌شود با هم. خطی که جاری می‌شود و جريان می‌سازد.


ارديبهشت 83

نسخه‌ی قابل چاپ   6 آذر 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


نامشخص  [ www|@ ] :   (شنبه، 23 اردیبهشت 1385، ساعت 18:50)

سلام
اعلاميه هاي تسليت ؟غم انگيز است وقتي فردي مي ميرد کسي به ياد اعتقادها و کارها ي او نمي آفتد .از او انچه مي سازند که خود مي خواهند آره.پدر يا مادري خوب؟شوهريا همسري با گذشت.برادري يا خواهري مهربان.دختريا پسري تک.اما هيچ يک از آنها بود؟!او را فراموشش ميکنند تا قبل مرگ حتي بحسابش نمي اوردند اما يک هو عزيز همه مي شود برايش غش مي کنند !! اما واقيعت چيز ديگريست وقتي زنده اي باورهايت راباور ندارند نمي دانند واقعا با کدامشان راحت تري زندگي برايت چه معنايي داره اما يک هو همه راز درونت را مي دانند برايت گرييه ميکنند؟فرياد مي زنند!غش ميکنند! ايا اينها را مي بينيم؟اگرزندگي در باورمان مسخره باشد مجلس ختمان نمايش مسخره تري از انست


reza  [www|@ ] :   (یکشنبه، 4 شهریور 1386، ساعت 13:22)

be nazar miresad shoma pedar nadashte eed ke in zehniat dar shoma vojood darad ke pedar be dalile inke controle edrare khod ra nadashteh, mehrabani ham nadashteh. va ya pedarha dar tamame omreshan be ellate adame controle edrar be farzandaneshan mehrabani nemikonand!!!!!. ghasde toheen nadaram ,man pezeshke ravanshenas hastam, kami be oghdehaye darooni khod bishtar tavajjoh konid





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب