جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

لرزيدن روز تولد

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


روز تولدم از اول صبح که با زنگ تلفن از جا می‌پرم، خودم خسته و خواب، در آينه خودم را می‌نگرم.
امروز بيست و دو سالگی گذشت. گذشتنی که تن می‌لرزاند. سال قبل همين موقع در همين آينه تنم لرزيد باز. قبل و قبل‌تر شايد و بعد هم می‌لرزم. اين رعشه که از سقف، جمجمه را می‌‌لرزاند تا پايين. تا ناخن‌های پا خود را می‌کشد و می‌گذرد، سالی يک بار. باقی سال، در تمام روزها و هفته‌ها می‌لرزد. منم که از يادش می‌برم. روز تولد پرتابم می‌کند به جهان درون آينه، به اقليم رعشه‌ای خفيف.
آينه‌ پارچه‌ای شفاف که ميان من و چهره کشيده تا خودم را به جا نياورم.
رعشه‌ی ساد‌ه‌ی‌ گذرا تمام می‌شود. زودتر از دليلش، خود عمر. همين است که می‌دانم پيش از مردن آرام خواهم گرفت و روز تولدم نخواهم مرد. پدرم را پشت سر گذاشته‌ام امسال. پدرم که بيست و دوسالگی مرا در آغوش داشت. منی که کودک بودم. کودک‌تر از حالا.
بينی برجسته در صورت همان بينی است. بينی ريز کودکی که در حياط سيمانی، تنها می‌پلکيد. بينی من در آينه همان بينی است که حالا کشيده و بزرگ‌تر شده با تمام تن. حياط سيمانی، از ديوارهای بلند آجری ساختمان‌ها، زشت نبود. زشتی، آسفالت کشيده‌شده روی زمين بود. زمينی سياه که دورمان نگه می‌داشت از خاک. حياط با نرده‌هايی کوتاه و دری کوچک و آهنی به خيابان گشوده می‌شد. درِ هميشه گشوده، حياط را به خيابان می‌دوخت. در دو طرف ساختمان‌هايی بلند سر به آسمان می‌زدند. بلوک‌های کوچک چسبيده به هم که پنجر‌ه‌ی پرده‌ی کشيد‌ه‌ی يکی‌شان بوی غذای مادر می‌داد. آن بالا طبقه‌ی چهارم، من بودم و مادر و برادری تازه‌زاده. پدر، بود و نبود.
خانه تلفن نداشت و کودک با خند‌ه‌ی مادر و گريه‌ی برادر از خواب برمی‌خاست. ظهر نشده به شوق در می‌رفت پله‌ها را پايين. وسط حياط را دور می‌زد. زن همسايه را می‌پاييد. زن کنار پنجره که مدام حياط را برانداز می‌کرد. زن که دور می‌شد کودک شتابان به سوی در می‌دويد و سوار آن می‌شد. در آن‌قدر کوچک بود که تا کمر آدم بزرگ‌ها هم نرسد اما، اين حائل فلزی کوچک و متحرک، چرخ گردون هزار فلکی بود که هر روز صبح به سويش می‌شتافت با شوق.
سوار آن می‌شد، يک‌پا به زمين می‌زد و در باز می‌شد. بسته می‌شد. دو پا را روی نرده‌های پايين در می‌گذاشت و از ته دل غنج می‌رفت. پا می‌زد باز تا در نايستد از چرخيدن. در باز می‌شد و بسته می‌شد. می‌رفت جای اول. نمانده برمی‌گشت برای بسته شدن.
چهره و تاريخم باز نمی‌گردد که پدر شود. حالا امروز، روز تولد می‌دانم اگر پدر شوم پدری چون پدرم نمی‌شوم. پدرم هرچه هست يا نيست، بيست و دو سالگی مرا در آغوش داشت. بيست و دو سال تمام شد. رفتم به بيست و سه سالگی. هرچه در آينه می‌نگرم خودم را در آغوش خود نمی‌بينم. هنوز همان کودکم که سوار بر در تنها بسته می‌شوم. در به بسته شدن که می‌رفت ناگهان ناليد از لولا. ساختمان‌های کهنه درهای کهنه دارند و پنجره‌هايی فرتوت که هر باد بی‌سر و پايی لای‌شان می‌دود. لولا ناليد و من ترسيدم. پايين می‌پريدم که وسط رفت و آمد از لولا در رفت. وزنی نداشتم، در کهنه بود. گير کرد. چسبيده ماند به آسفالت و زمين.
صدای زنانه‌ای جيغ کشيد پشت سر کودک. جيغی بی‌سر و پا که از لای پنجره می‌گذشت. به در نخورده، در گوش کوچک کودکانه‌ای می‌شکست. «توله‌سگ. مستأجر اين‌قدر پررو؟ گم شو تا شب بيام جوابتون کنم غربتيا...» کودک ترسيد. می‌لرزيد. ترس از نفهميدن حرف زن. لرز از دست‌رفتن چرخ هزار‌فلک گردونش، مأمن صبحش تا شب. در، که در آسفالت جاماند.
چند ماه پيش که محض ياد سر زده بودم آن‌جا، در کوچک که تا کمرم نمی‌رسيد هنوز همان‌طور نيمه‌باز لای آسفالت گير کرده بود. آسفالت‌کاری دوباره آهن‌های پايين‌اش را در خود فرو برده بود. زمين کم‌گود کناره‌اش پر شده بود از خس و خاشاک.
از سر بی‌حوصلگی يا نمی‌دانم چه، کسی جايش نينداخته بود. حياط با اين دروازه‌ی کج زن سکته‌ای پيری را می‌ماند که يا امروز می‌ميرد يا فردا. حياطی که هنوز صدای زن و دويدن کودک درهم‌اش می‌ريخت.
کودک پله‌ها را يکی در ميان بالا پريد و لرزان پرسيد. در که مادر گشود، کنار بوی غذا نه، همان جلوی در پرسيد «مامان مستأجر فحشه؟»
نمی‌دانم مادر در آغوشم گرفت يا بوسيدم. به ياد نياوردم حتا وقتی چند ماه پيش از همان پله‌ها بالا رفتم و جلوی همان در ايستادم. هيچ به ياد نياوردم که مادر چه کرد.
چهره‌ام در آينه می‌خندد. به همه همان سال‌ها. به همين چندماه پيش هم. که بدتر از ويار زن پا به ماه، بی‌تاب گشتن شدم ميان زمين‌هايی که بوده‌ام. تلفن زنگ می‌زند و چهره می‌خندد. وقتی که بسته می‌شوم و ديگر باز نمی‌شوم. خنده سرد می‌شود. می‌ماسد گوشه‌ی لب‌ها. محو می‌شود روی صورت. گذشتن يعنی همان آسفالت دوباره روی پاشنه‌ی در. يعنی دری مانده وسط حياط. يعنی نمی‌دانم زنی که تشرم زد حالا کجاست. يعنی هنوز نمی‌دانم «مستأجر فحشه يا نه». يعنی همين حالا، همين لرزيدن جلوی آينه.


سوم دی 82

نسخه‌ی قابل چاپ   5 دی 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب