جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

صاحب سايه‌ی لال

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


روز اسباب‌کشی اين دسته کاغذ را کشيدم بيرون. زير مبل جا مانده بود. خدا می‌داند چقدر دنبالش گشتم و پيدايش نکردم. بعد هم خودش و صاحبش را فراموش کردم. حالا آن‌قدر از اين کلمه‌ها و آن آدم دور افتاده‌ام که فعلاً بگذارم همين‌جوری باشد. شايد روزی بيايم سراغش. از آن خانه که رفتيم، تمام خاطره‌های بيست سال پيش را جا گذاشتم.
اين يکی را اما با خودم آورده‌ام که نگاهی بياندازم. شايد از حرف‌های اين رفيق گمشده، نشانه‌ای پيدا کنم که بشود بروم سراغش. اما چيزی پيدا نکردم.
تمام خط و ربطمان يک خط تلفن بود. خانه‌اش را که بلد نبودم، آن سال‌های اول نوشتن که تازه هم استخدام شده بودم او می‌آمد خانه‌ی ما. با هم حرف می‌زديم. اين‌ها را که گفت ازش خواستم که بنويسدشان. آن‌وقت‌ها معمولاً اگر کسی چيزی می‌گفت که برايم جالب بود ازش می‌خواستم برايم بنويسدش. خيلی از داستان‌هايم را از همين يادداشت‌ها درآوردم. او می‌گفت نمی‌تواند. چندان وارد نيست به نوشتن. ولی از آن‌جا که هميشه دودل بود، هميشه گير می‌کرد که از چيزی بدش می‌آيد يا نه، روزی آمد و اين دسته کاغذ را گذاشت جلويم. آدم دوجور و توداری بود. وقتی نشسته بوديم و حرف می‌زديم ناگهان بلد می‌شد «بايد بروم». وقتی اين‌ها را آورد، يادداشتی رويشان گذاشتم که سر موقع بيايم سراغش. بعد هم که نوشته‌ها گم شد و دوست من هم غيبش زد.
اما حالا که اين‌ها را و يادداشت‌ خودم را باز خواندم فهميدم که در من شکل گرفته‌اند. نمی‌دانستم چرا به درخت‌ها و سايه‌ها، سايه‌ی خودم و اين‌ها حساس شده‌ام. حالا يادم افتاد و فهميدم. يادداشت خودم را هم که مرور کردم فهميدم که ريشه‌ی رمان اولم از کدام شخصيت شکل گرفته. اما با خود نوشته هيچ‌وقت نتوانستم کاری بکنم. برايم غريب بود. بعد هم که دسته‌ی کاغذ گم شد. وقتی چند روز بعد از گم‌ شدن کاغذها ازش خبری نشد، شماره‌اش را گرفتم. از آن‌جا رفته بود. جايی که معمولاً می‌نشست و با هم آشنا شديم هم ديگر نديدم‌اش. هيچ‌وقت هم با من تماس نگرفت. تنها در اين نوشته‌ها زنده بود که آن هم گم شده بود. حالا پيدا شده. شماره‌اش که عوض شد. خانه‌اش را هم بلد نبودم. آخر، او خانه‌ی ما آمده بود ولی من هيچ‌وقت خانه‌اش نرفتم. ناگهان غيب‌اش زد. نوشته‌ها، برهه‌ی پاره‌ای از تاريخ يک آدم‌اند که شايد رفته باشد در سايه‌اش. برای ما که بی‌خبريم از او، رفته به جهان تاريکی‌ها. زير مبل. اين يادداشت باشد اين‌جا، شايد دوباره بيايم سراغ اين دسته کاغذ.

خرداد 1383

* * * * *

با دوستی که اين متن را نوشته زياد نيست آشنا شده‌ام. آدم عجيبی است. اول‌بار بعد از اداره ديدم‌اش. رفته بودم پارک، روزنامه بخوانم. نيمکتی خالی نبود. درختان و غروب خشک مانده بودند. يک نيمکت ديدم که يک نفر ديگر نشسته رويش. خودش را جمع کرده و طوری نشسته بود که انگار جا باز کرده باشد برای چندنفر ديگر. روزنامه‌ی لوله‌شده را آرام زدم به ران پايم و رفتم نشستم کنار او. نشسته بود و دولا شده بود. سرش پايين بود. چشمش خشک شده بود روی سايه‌اش. لبش آرام می‌جنبيد. حالا می‌دانم که حرف می‌زده. داشتم روزنامه می‌خواندم که ديدم آمده نزديک‌تر. «می‌تونم صفحه‌ی اولشو ببينم؟» دست بردم و روزنامه را باز کردم. سايه‌ی درخت‌ها روی روزنامه سر می‌خورد. گرفتم طرفش. با حرکتی غيرعادی دستانش را، دستان جمع کرده‌اش را تکان داد. «نه، ولش کن. ببخشيد». برگی پيچ و تاب خورد. از آسمان آمد روی نيمکت. سر خورد روی زمين. جابه‌جا شدم ـ با تعجب نگاهش کردم. چرا منصرف شده بود؟ بعدها اين شکاف احوالاتش را بيشتر ديدم. دستش را دراز کرد روی زمين، برگ خشک افتاده را از روی سايه برداشت و انداخت توی آفتاب. وقتی پا شد برود من هم بلند شدم. پارک دو تا در داشت ولی راهمان يکی بود. در پايينی. تا در پارک کنار هم راه رفتيم. نگاهی به من کرد. لبخند زدم. نخنديد. هيچ‌وقت درست و کامل نخنديد. صندلی و روزنامه و راه مشترک تا در پارک کافی بود که مجبور‌مان کند با هم آشنا شويم. کافی بود که موقع جدا شدن مجبور شويم با هم خداحافظی کنيم.
ايستادم و دست دراز کردم برای خداحافظی. دستش را باز کرد. نه برای دست‌دادن. انگشتانش را گذاشت روی سينه‌ام و آرام و ملايم هلم داد به عقب. کلاغ‌ها پريدند. يکی‌شان غريد. سايه‌اش رفت روی سايه‌ی درخت گم شد. با تعجب، کمی ـ دو سه قدم ـ عقب رفتم. خنده‌ی سردی کرد. دستش را از روی سينه‌ام برداشت. «خوبه، حالا سايه‌ی درخت افتاده روی صورتتون» کلاغ باز غريد. انگار کرمی را از روی تنه‌ی درخت چيده بود. بعدتر بيشتر ديدم‌اش. جوان و جاافتاده بود. عجيب بود و عاری از صميميت. بعدها ديدم که همه چيزش با دور و برش ناجور است. ظاهرش کاملاً معمولی بود و توی چشم نمی‌زد اصلاً. با موهای کمابيش بلند و ريش و سبيل پرپشتی که چهره‌اش را دوره کرده بودند. چهره‌اش چهره‌ی کودکی بود که آن پشت شيطنت خاموش خودش را دنبال می‌کرد. دست‌اش را آورد جلو و دست داديم. به درخت‌ها نگاه کردم. نگاه‌اش کردم. دور شده بود. يک بار ديگر همان‌جا ديدم‌اش. دم در پايينی پارک. سرش بالا بود و درخت‌ها را نگاه مي‌کرد. با هم تا نيمکت رفتيم و نشستيم. يک کم حرف زديم. بيشتر من حرف زدم. تلفن و آدرس خانه را دادم. وقتی اولين بار به‌ام زنگ زد و آمد خانه ترديد و سکوتش را با خودش آورد تو. توی حياط. ايستاد وسط حياط. به در زيرزمين خيره ماند. بعد هم هربار می‌آمد زير چشمی نگاه می‌انداخت به آن‌جا.
گفتم «انباره... زيرزمينه» سرش را چرخاند طرف من «تاريکه يا براش چراغ گذاشتی» برگی از درخت کنده شد. سنگين‌تر از حالت معمولی خراميد. افتاد روی زمين حياط. جلوی در ترديد می‌کرد با کفش می‌تواند بيايد يا نه. از من نپرسيد کفش‌هايش را درآورد. دوباره پوشيد. باز درآورد و آمد تو. حتی همين آخری که اين دست‌نوشته‌ها را آورد، چای را تا نيمه هم نخورد. کمی بويش کرد و گذاشت‌اش کنار. زود حال عوض می‌کرد. ناخن‌هايش را تمام و کمال جويده بود. روزنامه را همان‌جا توی پارک می‌خواند و دم در پارک می‌انداخت توی سطل. علت‌اش را يک بار پرسيدم. چيزی نگفت. نيم ساعت بعد بی‌مقدمه سرش را بالا کرد «کتاب نيست که کهنه بشه و بمونه برات...» يک‌بار دو ماه پيدايش نبود. بعدتر. تلفن هم که می‌گفت ندارد. رويم نشد آدرس بپرسم. اما خودش زنگ زد و آمد. با هم تا پارک رفتيم. حرف زديم. من بيش‌تر حرف زدم. اين آخری که اين دست‌نوشته‌ها را آورد موهای‌اش را از ته تراشيده بود. بعد، از آن‌جا تا پارک، تا خانه، چند جمله‌ای گفت. درباره‌ی کودکی‌اش. از اين شاخه می‌پريد به آن شاخه. نمی‌فهميدم. بهش گفتم برايم بنويسدشان. ايستاد و بالای بلند درختی را نگاه کرد. سايه‌های درخت‌ها ريخته بودند روی سطح زمين و تن‌های ما. به من نگاه کرد و گفت «مگر نه» گفتم حرف‌هايش را بنويسد. به نظرم می‌توانستند جالب شوند. اما فکر کردم نشنيد. با آن جواب بی‌ربطی که بيشتر خودش سؤال بود. شايد می‌شد از خاطره و حرف‌های گنگ‌اش قصه‌ای درآورد؟
همين چند روز پيش آمد خانه. نشست کنار مبل. مثل هميشه در گوشه‌ی انتهايی آن. انگار چند تا آدم ديگر آن‌جا بودند و جا را تنگ کرده بودند. آن‌قدر خودش را جمع کرده بود. ولی کسی آن‌جا نبود. معذب بود. سرش از تراشيدگی سفيد بود. وقتی دسته‌ی کاغذ را گذاشت جلويم اشاره کرد به در نيم‌بسته‌ی اتاق خواب. «آن‌جا توی تاريکی کسی هست؟» و کسی نبود. کاغذها را ورق زدم. «فکر کرده بودم نشنيدی گفتم بنويس» لبش کمی لرزيد. انگار ترديد داشت که بگويد يا نگويد. بعد، مثل کسی که سرسری يک حرف ديگر جايگزين حرف اصلی‌اش بکند نگاهم کرد «بد خطم. زياد نمی‌توانستم درست بنويسم، خيلی خط خطی شده» برايش گفتم که عيبی ندارد. دلم می‌خواهد بيش‌تر از داستان‌هايی که گه‌گاه می‌گفته سر در بياورم. جوابم را نشنيد. سرش را کج کرده بود و زل زده بود به درِ اتاق. اتاق نيمه‌بسته. حالا هم چند روزی هست پيدايش نيست. بايد منتظر باشم دوباره زنگ بزند. اين‌ها که از او گفتم خودش يک داستان کامل می‌شود. ولی بايد بعداً سر فرصت بيايم سراغ اين نوشته‌ها.

پاييز 70

* * * * *

صاحب سايه‌ی لال


يادم نمی‌آيد انشای مدرسه چند می‌گرفتم. يادم هست که بالای ده نمی‌گرفتم. از اول هم زياد بلد نبودم بنويسم. از مدرسه غير از آن سياه‌چال يادم نمی‌آيد. همان‌جا که دستم خورد به آن شیء کج و بلند. بيشتر مدرسه آن‌جا گذشت. آخرش هم نفهميدم آن شیء آشنا آن‌جا چه می‌کرد. عادت کرده‌ام. عادت کرده‌ام بنشينم و با سايه‌ام حرف بزنم. اين هم از يک کتاب ياد گرفتم. يادم نيست خيلی طولانی باشد. ولی داستان بلندی بود. به بلندی «راه شيری» و تاريک. به تاريکی چشمان يک «بوف کورِ» ويرانه‌نشين. خوب است که کتاب‌ها برای آدم می‌مانند. درون آدم زنده می‌شوند و آدم‌هايشان زندگی می‌کنند. سايه می‌شوند.
نوشتن، تقريباً مثل حرف زدن باتوست سايه. معمولاً نوشتن آدم را خراب‌تر می‌کند. البته من خراب نيستم. هيچ‌وقت از يک حدی بدتر نمی‌شوم. می‌دانی که. اما کابوس‌ها و حرف‌های خودم با خودم، يعنی با تو، حالم را می‌گيرد. می‌دانی که. هروقت يک چيزی را سرسری می‌بينم درهم و برهم می‌شوم. تو که می‌فهمی سايه. حالا چرا همين‌طوری نشسته‌ای و گوش می‌دهی؟ چرا تکان نمی‌خوری؟ چرا حرف نمی‌زنی. چرا با بقيه‌ی سايه‌ها فرق داری؟ بيا سايه، بيا نزديک‌تر تا حرف بزنيم. نمی‌زنی؟ باشد. ولی می‌فهمی. فرقت با سايه‌ی توی آن کتاب همين است. سايه آن‌جا حرف می‌زد. يک جای ديگر وقتی کنارِ دست يکی نشسته بودم توی پارک، ديدم که سايه‌اش ادای‌اش را در می‌آورد. اما دمت گرم. تو توی اين سال‌‌ها، هر کاری کرده‌ای بکن. ادای من را در نياوردی. دستش را بالا می‌گرفت سايه‌اش هم همين‌کار را می‌کرد. پايينش می‌آورد، سايه‌اش هم پايين می‌آورد. اما تو، سايه، خاطره مرور کردن‌های تند تند و سرسری مرا می‌شنوی. نمی‌دانم که می‌گيری کجا می‌بری و چه کارشان می‌کنی. احتمالاً می‌بری تندی‌شان را می‌گيری و آرام باز، زندگی‌شان می‌کنی برای خودت. نمی‌دانم. با من که زياد حرف نمی‌زنی. ولی می‌دانم که می‌شنوی. می‌دانم خوب گوش می‌کنی. گاهی می‌خواهم باشی، گاهی هم نه. يعنی که هميشه هستی برايم. فقط وقت‌ها و مکان‌های مختلف وضعت را عوض می‌کنند برايم. سر ظهرها که نيستی خودت می‌دانی می‌روم توی اتاقی جايی که پيدايت بشود. که آفتاب درخشان بر فرق آسمان گم و گورت نکند.
سرظهر که سربازی مرا زد زير بغلش. نه حالاها. نه، کوچک که بودم. وقت جنگ که توی پادگان زندگی می‌کرديم. آن‌جا نمی‌دانم چرا هميشه سرظهر بود و تو پيدايت نبود. سايه‌ی آن آدم که توی کتاب خواندم خودش برای خودش نظر می‌داد و آدم را مسخره می‌کرد. آن بالا خواندم‌اش. وقتی پاس‌بخش بودم وقت سربازي. يادت هست سايه؟

يادش هست. ولی حرف نمی‌زند. اگر نويسنده‌ی آن کتاب بودم با من حرف می‌زد. سايه، خشک و بی‌جان می‌افتد جلوی من. تنش را می‌چسباند به ديوار. پاهايش را می‌رساند به پنجه‌ی پاهايم. حتی ادای مرا هم در نمی‌آورد. شايد اين منم که خشک و بی‌جان افتاده‌ام جلوی سايه. حالا باز در اين تاريکی کابوس درخت را ديدم. وقت‌هايی که تاريک می‌شود و از پنجره، سايه‌ی سياه درخت‌ها را می‌بينم، می‌روم به قبل. وقتی می‌انداختندم در آن تاريکی. در آن سياه‌چال مدرسه.
نمی‌دانم بعد از اين که اين‌ها را اين‌جا نوشتم، اين کابوس‌ها چه بلايی سرشان خواهد آمد. وقتی تمام شب‌ها را خيال می‌بافم. اولش می‌ترسم، بعد خوشم می‌آيد. مثل هميشه که خودم جلوی خودم در می‌آيم.

خوب است که می‌فهمی. اصلاً خودت هستی و اين‌ها را با من می‌بينی. وقت‌هايی که دوتايی راه می‌افتيم، خدا خدا می کنم که آفتاب نرسد بالای بالا. که تو گم نشوی. غيبت نزند. اما چه کار کنم که تمام روز، اقلاً يک بار آفتاب می‌آيد بالای بالا و بعد هم که شب می‌شود و تاريکی. در تاريکی سايه گم و گور می‌شود. عجب بساطی داريم من و تو. وقتی نيستی دل‌تنگ می‌شوم. زياد. وقتی نور می‌زند و پيدايت می‌شود از اين ساکت ماندنت حرص می‌خورم. بس که کوتاهی. آن‌قدر بلند نيستی که هميشه اول صبح باشد. يا غروب. از آن سايه‌هايی هستی که زود غيب‌شان می‌زند. وقت سياه‌چال مدرسه و آن پناه‌گاه يادت هست؟ از همه زودتر در می‌رفتی. وقت‌هايی که نوری کج از پشت می‌زند به تنم و مجبور می‌شوی بنشينی جلوی من، حرف که نمی‌زنی، بدبين می‌شوم. فکر می‌کنم ته دلت لحظه‌ها را می‌جوی که زودتر بگذرد و برود. کاش سايه‌ی آن نويسنده مال من بود. نه، بی‌خود گفتم.
زياد می‌روم توی نخ سايه‌ها. از آن سايه‌ی کتاب تا تو. جز آن و جز تو، سايه، باقی سايه‌ها را ديده‌ام که چطور ادای صاحب‌شان را در می‌آورند و از خودشان نه حرفی دارند و نه مثل تو سکونی.

می‌خواهم از درخت بگويم. جای نوشتن باز با تو بگويم سايه. از درختی که صد بار گفته‌ام برايت. که در تاريکی‌ها می‌بينم‌اش. حالا هم ديدم‌اش. آن‌جا در گذشته‌ام وقت غريدن هواپيماها بالای پادگان هم ديدم‌اش.
جالب است که هم کودکی‌ام بيشترش در پادگان گذشته هم حالا همه‌اش با تو حرف از خدمت رفتن و پادگان می‌زنم. رؤياهايم پادگانی‌اند انگار. پادگانی بود ها. پر از درخت، پرنده‌ها بالای درخت‌ها لانه می‌کردند. می‌پريدند و می‌خوابيدند. خودم می‌ديدم چطور کرم‌ها را با منقار شکار می‌کردند. می‌پريدند می‌رفتند سمت کرم‌ها. اول با نوک می‌کوبيدند توی سر کرم. کرم گيج می‌شد، بعد دور می‌زدند و دوباره با نوک می‌چيدندش. می‌گويم. فقط می‌گويم چه خيالی می‌کنم. مثل هميشه سکوتت مجالم می‌دهد.
در سياه‌چال‌ها و تاريکی الان برای خودم هزار بار گفته‌ام. کابوسی بود که در تاريکی شکل و شمايل گرفته بود به خودش. و قصه. قصه‌ای که کلماتش متصل‌اند به آن شاخه و شکلی که هميشه اشتباهش می‌گيرم با تو. سايه‌ای که دنبالم می‌آيد. قصه‌ای که اين‌جوری احيا می‌شود. قصه‌های مرا تو از خودم بيشتر حفظی. از بس که برايت گفته‌ام. زير نور کم يا زياد.
عجب که همين نور با کم‌شدن‌اش تو را نابود می‌کند. تا به حال به علت «بودنت» فکر کرده بودی؟ نور را می‌گويم. توی سياه بی‌چشم. بودن تو را نور روشن می‌کند. ديده‌ای سايه؟ ديده‌ای؟ وقتی همه‌جا تاريک است، چشم باز با چشم بسته فرقی ندارد؟ چشم داشتن من و بی‌چشمی تو، توفير نمی‌کند؟ ديده‌ای تاريکی مطلق را؟ وقت‌هايی که از فرط تاريکی، اتاق می‌شود پلکی بزرگ و بسته. صداهای بيرون ديدنی می‌شوند در کوری آدم. آن وقت‌ها هوا بيشتر روشن بود. پيش از حالا. حتی دورتر. پيش از سربازی. دورتر باز، پيش از مدرسه. برای خودم می‌دويدم. می‌خنديدم و دنبال سايه، مايه نبودم اصلاً. ميان درخت‌ها و ميوه‌های کرم‌زده‌شان می‌دويدم.
درخت‌های آن پادگان سرشان توی زمين لای خاک بود. ميوه‌ها زيرزمين در می‌آمدند. ريشه‌های بلند آن بالا بودند رو به آسمان. درخت‌های پادگان برعکس بودند. کاملاً عادی. و از آن عادی‌تر مرور تند فرجام همين خاطره است.
اگر ميوه‌ای روی زمين بود و برمی‌داشتيم، سربازها چشم‌غره می‌رفتند. سربازها را کاشته بودند مراقب ميوه‌ها باشند. آخر آن‌جا پادگان بود. هر ميوه‌ای که روی زمين افتاده بود يک سرباز داشت که پاس می‌داد. کش‌رفتن ميوه‌ها فتح سرزمين نظامی‌ها بود. نظامی‌ها که يکی‌شان پدرم بود و پادگان بيشتر خانه‌مان بود تا محلی جنگی. ميوه‌ها در زمين بودند. ديگر نور نمی‌خواستند که رشد کنند. پرنده‌ها لای ريشه‌های کژ و کوژ لانه می‌کردند. سر درخت در زمين. کرم‌ها ديگر به خودشان زحمت نمی‌دادند. ديگر نمی‌خواست مثل انگشتی که مدام باز و جمع می‌شود خودشان را از تنه‌ی چوبی بکشند بالا. راه اين سفر مشقت‌بار برای رسيدن از خاک به ميوه‌ها کوتاه می‌شد. آخر در حالت عادی کلی‌شان را پرنده‌ها می‌خوردند. کلی‌شان هم تا برسند آن بالا عمرشان تمام می‌شد. مگر کرم چقدر عمر می‌کند؟ اندازه‌ی طول منقار يک پرنده. اين بود که اين‌طوری، در اين وضعيت واژگون درخت‌ها کرم‌ها می‌توانند جان بگيرند. نه که ميوه‌های توی خاک در می‌آمدند، وقتی خيلی رسيده می‌شدند می‌افتادند بالا. ما بچه‌ها از روی زمين کش می‌رفتيم‌شان. کرم‌ها همان‌جا که زاييده می‌شدند، همان‌جا ميوه‌ها را می‌خوردند. ديگر برای يافتن لقمه‌ای نان روی زمين نمی‌آمدند و آن بلاها که گفتم سرشان نمی‌آمد. ديگر ما هم نمی‌ديديم‌شان. زيرزمين، دهان که باز می‌کردند، ميوه‌های رشد کرده لای خاک را می‌ديدند. ما هم به جايشان نمی‌آورديم. پس ديگر مثل وقت‌هايی که در سياه‌چال بودم و خواب و بيدار می‌ماندم، نمی‌آمدند سراغم.
از پشت چشم‌های بسته نمی‌گذشتند و ديگر، صدای جويدن مغزم را نمی‌شنيدم. در تاريکي، مغزم می‌لرزد و فرو خورده می‌شود و کرم‌های چاق انباشته از مغز، چون ديگر جا ندارند، می‌افتند پايين. وقتی آن آژير کشدار و مريض پخش شد توی محوطه، ميان درخت‌ها، سربازی دويد سمت من. فهميدم که همه‌ی پادگان پی برده‌اند ميوه‌‌ای کش رفته‌ام. آژير کشيده‌اند. سرباز فرستاده‌اند سراغم. بدتر از همه، به بابايم می‌گفتند. دنبالم دويد و فرار کردم. داد می‌زد «وايسا، وايسا...»
دويدم و پريدم و ميوه‌ی رسيده را انداختم و جهيد و پريد طرفم و دستش را باز کرد و مرا گرفت و زيربغلش زد و از کنار درخت‌ها گذشت و باد می‌زد لای موهای بلند و نرم و کودکانه‌ام و خوش‌خوشانم می‌شد و «عمو عمو» می‌خواندم‌اش و چون از دويدن سرباز و بغل‌کردن‌‌اش خوشم آمده بود، می‌گفتم «عمو تندتر بدو» و چون از بوی عرق تنش داشتم بالا می‌آوردم جيغ می‌کشيدم و سرباز صورت‌سنگی و سرد جوابم را نمی‌داد و جيغ زدم بگذارم زمين و ولم کند و به بابايم نگويد و با صدای انفجاری به خودم نيامدم و نفهميدم چه می‌شود و از ميان غبار باز می‌دويد سمت ديواری که پله‌های بلندش را اولين بار نشناختم و سرازير بودن‌شان توی زمين به وحشتم پرتاب کرد و می‌دويد و جيغ می‌زدم و ساکت می‌شدم و خوشم می‌آمد و ترس برم می‌داشت و بد و خوب می‌شدم که به خودم آمدم.

سايه، مردم بودند که می‌رفتند سمت سياه‌چال و پاهاشان مثل ريشه‌های خشک درختی در هم می‌پيچيد. هزار و يکی مثل تو، سايه، روی ديوارها کشيده می‌شدند. همان‌جا که اوّلين‌بار روی ديوار ديدم‌ات. من سايه نداشتم. بعد هم، آن سايه‌ها جلوتر از صاحب‌شان می‌رفتند توی تاريکی و تو هيچ‌وقت تا حالا از من جلو نزدی. همان‌جا اولين بار بود که ديدم‌ات. کوچک و معلق در آغوش حجم بزرگ‌تری که سياهی گوشه‌دارش نشان می‌داد سربازی بايد باشد. آن‌جا زير بغل او تکان می‌خوردم و تو ساکن مانده بودی. من جيغ می‌زدم و وقتی توی تاريکی زيرزمين پناه‌گاه رفتيم، تو ساکت و مات، غيبت زد. آن‌جا اوّلين‌بار سايه و تاريکی و سکوت را يکباره پيدا کردم. وقتی آژير کشدار تمام شده بود و آمده بوديم بالا. زيرپايم ديدم‌ات که چاق و گرد، افتاده بودی زير آفتاب و هرجا می‌رفتم ولم نکردی تا حالا.

ولی کوتاه بودی تا مدرسه. باز هوا آفتابی‌تر بود تا آن موقع. محصل که بودم و از کلاس بيرونم می‌انداختند. ناظم ايستاده بود پشت در و تا پرتم می‌کردند بيرون، همان‌جا در هوا می‌گرفت و می‌کشيد سمت در آهنی. اين گرفتن و کشيدن عادت شده بود. مدرسه يعنی سياه‌چالی بزرگ که دورش چند تا کلاس کوچک و حياطی کوچک‌تر ساخته باشند. آن‌ها را هم ساخته‌اند برای استتار درِ آهنی سياه‌چال. پيش‌تر سايه‌ی درخت‌ها و ميوه‌هاشان را در پادگان ديده بودم. تا آن سياه‌چال. ناظم دستم را از مچ گرفته بود و خون دويده بود به پنجه‌های کوچکم. از پايين، صورت نتراشيده و پکرش را ديدم. از آن نگاه‌ها که بچه‌ها می‌اندازند تا سرنوشت‌شان را در چهره‌ی بزرگ‌تر پيدا کنند. نمی‌دانند بزرگ‌تره چه‌قدر نسبت به دانستن سرنوشت‌اش نادان‌ترست. دندان‌قروچه می‌کرد. معلوم بود که باز زنش اخذ حالش کرده. از آن وقتی که زير بغل خيس از عرق سرباز باد خودم بودم تا حالا که مدرسه می‌رفتم، شش هفت سالی گذشته بود و سايه‌ای داشتم. سايه‌ای که ساکت بود و دستش در دست سايه‌ی بزرگ‌تر بود. سايه‌ی بزرگ‌تر، ادای ناظم را در می‌آورد و تو، کوچک بودی و باقی‌اش را يادت هست.

دستم را کشيد و خنده‌اش را خورد و لگدم زد و از پله‌ها که پايين می‌رفتم زير قدم‌هايم پاهايت شکست روی پله‌ها و سرت پخش شد در سايه‌ی بزرگ و سياهی تاريک دويد توی سفيدی چشمانم و موتورخانه‌ای، چيزی بود که هُرمش تاريکی را سردار می‌کرد و خنده خنده و فحش ناظم و سيلی و پرت کردن کودک نانوشته انشا‌ء، کنار سياه‌چالی که دهانه‌ی تاريک‌اش را خوب به ياد نمی‌آورد ولی می‌دانست دهانه‌ی پله‌دار تاريک برايش آشناست و اول‌بار نبود که ديده بود جای بی‌سايه، جای تنبيه آدم‌هاست. يا بابايشان جنگ کرده باشد يا انشايشان را ننوشته باشند از کلاس که اخراجم می‌کردند، جايم سياه‌چال بود. ناظم رفت بالا. در آهنی آن بالا، پشت سايه‌های گسيخته از هم پله‌ها، لحظه‌ی روشن آخر را می‌نوشيد و آن‌جا ديگر از صدای مادرها و خواهرها و پيرمردهای ترسيده خبری نبود که نبودِ سايه را جبران کند و زاری، سکوتِ بی‌سايه‌ی من بود.
اول از تاريکی می‌ترسيدم بعد خوشم می‌آمد و بعد حال خاصی نداشتم که بشود گفت. اول اين‌ور و آن‌ور را نگاه کردم. جز تمام سايه‌ی بزرگ و سياه چيزی نديدم. نمی‌دانستم پلکم بسته است يا باز. سر جايم نشسته بودم و دست در هوا تکان می‌دادم. در تاريکی، دستم خورد به شیء کج و کوله که نه آهنی بود و نه از جنس غباری که سايه‌ها را می‌سازد. لمس‌اش می‌کردم و نمی‌فهميدم.
همين نفهميدن، شیء را کرده بود هم‌خانه‌ی خانه‌نشين تاريکی گم‌شده در سايه‌ی خود. بايد همين‌طور پاره پاره گفت. مثل صداهای مبهمِ پيچيده در تاريکی. لمس‌اش کردم. درختی کوتاه بود. شاخک‌های بلند و کلفت و بی‌حالتی بالای آن بودند. مثل ريشه، پايين‌اش توی زمين فرو رفته بود. وقتی در را باز کردند که ببرندم بيرون، تو را ديدم که افتاده بودی روی تنه‌ی چوبی درخت و ديوار سرد سياه‌چال. آن‌جا قد کشيدی تا درخت. اين هم يک وضع ديگر توست که هی مدام حال عوض می‌کنی. نيم‌تنت چوبی بود و نيم‌اش سياه‌چالی. بعد، موقع بالا رفتن، پله‌ای و ديواری شدی. توی تاريکی محض معلوم نيست از جنس نور سياهی يا ديوار روبه‌روی من.
روزهای بعد وقتی به سياه‌چالم انداختند بيشتر وارسی‌اش کردم. درختی کوچک بود. ريشه‌های‌اش بالای سر، توی هم رفته بودند. شايد اگر جای نويسنده بودم توی آن کتاب، زبان باز می‌کردی و می‌گفتی درخت چطوری توی تاريکی جان می‌گيرد؟ انگار نيستی که بمانی يا نمانی. حالا بمان. کجا رفتی؟ نور، رفت. تو کجا رفتی؟ حالا ماندم بی‌سايه. در تاريکی محضی که صدای زاری زنی يا پيرمردی يا کودکی که مادرش را می‌خواهد و همه از هواپيماها ترسيده‌اند، پُرش نمی‌کند. صداهای درهم و برهمی که سايه‌هاشان روی ديواره‌ی پناه‌گاه شده بود مثل درخت‌های پادگان. حالا که همه جا ساکت است.
تو هم يک‌جايی هستی که نمی‌دانم. بهت گير نمی‌دهم. می‌دانی که. چون می‌دانم هستی بالاخره. و تو هم می‌توانی پيش بقيه‌ی تاريکی‌های عالم افتخار کنی که تنها سايه‌ای هستی که دنبال صاحبت نمی‌روی. بيش‌تر وقت‌ها توی تاريکی می‌نشيند و تو آزادی.
باقی وقت‌ها هم که من می‌آيم دنبالت نه تو. وقت‌هايی که می‌روی و می‌روی و از جايی سر در می‌آورم که نمی‌دانم کجاست و شب شده و غيبت زده ولم کرده‌ای. من سايه‌ی گوشت و استخوان‌دار و رنگ شده‌ی آن آدمک سياهی هستم که نه چشم دارد و نه تکان درست و حسابی می‌خورد.

همين‌طوری می‌گويم ها. زياد پيدايت نباشد. سعی کن رفيق و تلفن نداشته باشی. اگر هم داشتی بگذار روی پيغام‌گير بماند. مردم دزدند آخر. وقت و حال آدم را می‌دزدند. پاهاشان می‌رود لای هم و می‌شود مثل ريشه‌های درخت خشک. مخصوصاً که تو مثل سايه‌ی توی کتاب‌ها نيستی. سايه‌ی آدم نيستی. سايه‌ی درختی. سايه‌ی من. حالا توی تاريکی نشسته‌ام و سايه‌ی رها شده از من، برای خودش رفته در قهقرای سياهی. احتمالاً می‌رود توی تاريکی‌های ديگران سر در بياورد. تاريکی‌های مشترکی که ناتمام می‌مانند. همان که از بالای سياه‌چال شروع شد. وقتی زير بغل سرباز، پايين را نگاه کردم. همان بالا بود که تاريکی را اولين‌بار دريافتم. پناه‌گاه پادگان آغاز سايه‌ها و درخت بود. سياه‌چال مدرسه به اين‌ها جسميت داد. جان داد. که مانده‌اند تا حالا. ديگر در تاريکی ماندم. هيچ‌وقت دور و برم روشن نشد. حالا در تاريکی بلندی نشسته‌ام که اشياء و اجسام را سايه می‌کند. سايه‌ها را جاندار می‌کند. راه می‌افتند. اصلاً که گفته که تو زياد تکان نمی‌خوری؟ سايه! تو در تاريکی خودت لايه‌های لرزان سياهی داری که روی هم افتاده‌اند و مدام می‌لرزند. دوست دور و نويسنده‌ای به گمان‌ام، می‌گفت هرچه توی کتاب‌ها می‌نويسند يا جای ديگر، ديگر قصه‌ می‌شود. نامربوط می‌شود.
شايد نوشتن اين قصه‌ها ببرد و بيندازدم توی يک کابوس ديگر.
کابوس مردی که سايه‌اش با او حرف می‌زد. نمی‌دانم.

باز، شاخه‌های بلندبالا را در تاريکی می‌بينم و پشت چشمانم، کرم‌ها پا می‌شوند. پاهايی هراسان که مثل شاخه‌های درخت می‌لولند توی هم. می‌دوند سمت تاريکی. فرار می‌کنند از نور. اين‌ها با من بالا آمده‌اند و رشد کرده‌اند. اگر چراغی، نوری، روشن شود، سايه می‌شوند و می‌افتند روی در و ديوار. سايه می‌شوند، سايه‌ی درخت. وقتی می‌ايستم سرِ سايه فرو می‌رود در پنجه‌ی پاهايم.
و کرم‌ها از همان‌جا می‌روند زير ناخن‌ها. از همان‌ها می‌روند بالا. می‌رسند به ريشه. به سرم. بايد با تو حرف بزنم تا صدای جويدن‌شان را نشنوم. سايه.
تا نه تو بی‌جان بمانی و نه من آرام خورده شوم.

نسخه‌ی قابل چاپ   5 بهمن 1383    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب