|
خانه به سيلاب |
صالح تسبيحی
|
![]() |
خانهی ما وسط دره بود! البته خودمان نمیفهميديم. کوهها را از چهار طرف میديدی
که ابر میشوند. تاريک میشوند. روشن میشوند. اما محل زندگیمان آنقدر کوچک نبود
که حس کنی وسط درهای. چند تا خيابان فرعی داشت و يک اصلی. و مردمش خوی دره را به
خود گرفته بودند و زياد کار به کار هم نداشتند. وسط اين دره يک رودخانهی عظيم خشک
کشيده شده بود. و خانههای خيلیها توی بستر خشک همين رودخانه ساخته شده بود.
بقيهی خانهها هم کنارههای رود بود. مثل خانهی ما. و وقتی از بالا نگاه میکردی
فکر میکردی اينها جريان آبند که رنگارنگ و گذرا میروند و میآيند. از ورودی درّه
خانه بود تا خروجی رودخانه. رودخانه رفته بود لای کوهها. و من از وقتی به دنيا
آمدم تا حالا که خوابش را میبينم، خواب خانه را میبينم، همان خانه بود. و خانه و
خانههای ديگر. پدرم میگفت اگر روزی سيل بيايد آن خانهها را میشويد و میبرد.
خانههای توی رودخانه را. مردم آنجا تلويزيون داشتند. ماشين داشتند و شبها توی
کوچههای تنگ صدای تلويزيون را میشنيدی که از پنجره بيرون میزد و میريخت روی
پنجرهی ماشينها.
توی بستر رودخانه، هفت هشت کارگاه و کارخانه بود. صنعتی و به شکل سوله. بيشتر مردم
توی اين کارخانهها کار میکردند. يک سد هم بود که نديده بودش. و پشت درّه وسط دو
تا کوه بود. کلی مهندس توی شهر زندگی میکردند که با ماشين میرفتند و توی سد کار
میکردند. در کنار همهی اينها پدرم بود. معلّم بود. کم حرف میزد. وقتی حرف میزد
حرف حساب میزد. اهل محل و آشناها ازش مشورت میخواستند و حتا اگر اشتباه هم میکرد
احترامش سر جا بود. ريش و سبيل هم داشت. صبحها میرفت مدرسه. سر کلاس درس میداد و
برای خودش کتاب میخواند. و هر از گاه با مادرم حرفش میشد. اينجور وقتها میرفت
بيرون. میرفت طرف رودخانهی خشک، پشت خيابان اصلی آسفالت شده. خانهی خواهرش.
عمهی من. که دندانهای جلواش افتاده بود. مهربان بود. مادرم هم مهربان بود. مادرم
با عمهام رودربايستی داشت. بالای لبش کمی موی خاکستری داشت و قدّش بلند نبود.
قبلاً او هم معلّم بود. ولی کارش را کنار گذاشته بود و نشسته بود خانه. نمیدانم
چرا. شبها از روزنامه خواندن پدرم حرص میخورد. من تنها بچّهشان بودم و حواسشان
جمع همهی کارهايم بود. ولی وقتی حرفشان میشد مادرم يادش میرفت مادر است. دست
میانداخت توی «ديوار کاغذی» و میکشيد پارهاش میکرد. اين اسمی بود که مادرم روی
روزنامههای پدرم گذاشته بود. و پدرم سرش را تند میداد جلو، سيب گلويش عقب و جلو
میشد. آب دهانش را قورت میداد و با اين کار فحشاش را هم قورت میداد. و پا میشد
میرفت. پدر هر وقت از خانهی عمه برمیگشت يک جوجهی زرد ريزه میآورد. برای من
میآورد. جوجه کثافت میزد به زمين. مادرم غرولند میکرد. جوجه را آنقدر توی دستم
میگرفتم که مثل کتاب، باريک میشد. و بزرگتر که میشد، انگار گوشتش حالت میگرفت.
همانطور باريک و مستطيلی میماند. گاهی فکر میکردم شده مثل کاغذ. خوابی بود که
میديدم: که جوجه را از بغل نگاه میکردم. مثل کاغذ فقط يک خط بود. مثل آن که از
توی مجلّه بريده باشند. اصلاً يک طرفش نوشته بود و يک طرفش جوجه. آنقدر که صاف و
صوف شده بود صدای جيک جيکش مثل زنگ صبحِ ساعت منظم و مرتب بود. از ترس همين خواب
بود که وقتی میرفت طرف قفسهی کتابهای پدر میدويدم میگرفتماش که زود وسط
کتابها، توی صفحهها گم نشود. توی جيبم میگذاشتماش و با خودم اينور و آنور
میبردماش. وقتی مريض میشد میبردماش خانهی عمّه. عينکش را میزد نوک بينی،
زبانش را میگذاشت وسط دندانهای خالیاش و دقّت میکرد. يک ذکری میگفت و فوت
میکرد توی صورت جوجهی بدبخت، آبی میداد جوجه بخورد. البته بعدش معمولاً جوجههه
میمرد. تا دعوای ديگر و قهری ديگر و جوجهای ديگر. يادم رفت بگويم اين عمه توی يک
خانهای زندگی میکرد که درست وسط درّه بود. توی رودخانهی خشک کهنه. هوا بيشتر
وقتها ابری بود. ولی باران نمیآمد. اصلاً نمیآمد. پدرم میگفت هوا اينجا «خشک»
است. عمهام میخنديد. مادرم در قابلمه را که برمیداشت، با بخار پلو غرولند
میکرد. و جوجهی صاف شده از فرط دست گرفتن فرتوت شده بود. جيک میزد و میدويد.
اين جوجهها ماشينی بودند. و عمهام از کارگرهای جوجهکشی میخريد و نگه میداشت.
بزرگ میکرد. میداد به من. به پدرم. که بدهد به من. و جوجه بهانه بشود که بازگردد
خانه. و اين بازگشتها يعنی آشتی با مادرم. هنوز، منتظرم پدرم از آن سوی رودخانه
بيايد، دستهايش را باز کند و جوجه بالا بزند. بپرد روی سر و صورتم. توی جيبم جا
خوش کند. همدمی که نزديکیاش را ديگر، هيچوقت در هيچ کس پيدا نکردم. و وقتی داشتم
بالغ میشدم از يادش بردم. توجهام به چيزهای ديگر جلب میشد. به خصوص دخترها.
يک بار فکر کردم عاشق شدهام. پشت لبم کرکی خاکستری درآمده بود. و چند تا جوش گنده
روی بينیام داشتم. مادرم چادری بود. چادر مشکی سرش میکرد. يک دختر هم توی همسايگی
ما بود که چادر سرش میکرد. من اول از همه از چادرش خوشم میآمد. بعد وقتی میخنديد
بيشتر خوشم آمد. به کسی نمیگفتم. ولی تا میآمد رد شود نفسم بند میآمد. قلبم مثل
جوجهی خوابيده کند میزد. و سبيل خاکستری تازه درآمدهام خيس عرق میشد. میآمد و
رد میشد و باد توی چادرش میافتاد و بوی تن و دستها، نرمای گونهها، سينهها و
رانها خيالم را میبرد پشت کوه. يکی دوبار از دور تعقيبش کردم. يک بار هم خواستم
نزديکش بشوم. نشد. از يک کوچهی باريک رفت توی سايه و از آنجا نمیدانم کجا رفت.
يک بار ديگر هم افتضاح شد. پاييز بود. از مدرسه آمده بودم توی خيابان. برگها ريخته
بودند زير دست و پا. از سولهی جوجهکشی سر و صدا میآمد. مرغها و جوجهها داد و
بيداد میکردند و صداهایشان پيچيده بود توی هم.
او آمد. رد شد. قدّش از من بلندتر بود. و دستش مثل يک بال، نرم و سفيد، از زير چادر
بيرون میآمد و تو میرفت. فکر کنم فهميده بود. چون تندتر از قبل راه میرفت.
دنبالش افتادم. با خودم گفتم هر چه باداباد. بهش میگويم. حالا نمیدانستم چه
بگويم. تنها میدانستم میخواهم بگويم. سر پيچ کوچه رفت توی فرعی. دورتر از من
پيچيد. قدم تند کردم که برسم. و دنبالش بپيچم که پدرم جلويم سبز شد. با صورت رفتم
توی شکمش. دستش روزنامه بود. و آن را گرفت بالا و گفت بريم خانه. نه توی صورتش خنده
بود نه اخم. و من هنوز نفهميدهام حالش چطوری بود.
دختر همسايه ازدواج کرد. و من بزرگتر شده بودم. زياد ناراحت نشدم. برای همين فهميدم
که عاشق نبودم. اگر بودم که دلم میشکست. و خودکشی نافرجامی، چيزی میکردم. يا
میرفتم سفر. گريه میکردم. پشت خانه هقهق میزدم. ولی هيچکدام از اين کارها را
نکردم. فقط يک کم بهش فکر کردم. ولی دوستش داشتم. هنوز هم دارم. هنوز که میرود. يک
بچه دنبالش گريه میکند و او شکستهتر، پيرتر و زيباتر میشود. هنوز چادرش در باد
تکان میخورد. هنوز هم دوستش دارم. اما دلم نشکست. نشستم و کلی درس خواندم بروم
دانشگاه نشد. باز هم خواندم. میخواندم و سرم توی کار خودم بود. عصرها لب پنجره
مینشستم. مردها و زنها را نگاه میکردم که دارند از کارخانهها برمیگردند. و
بچهها که دنبال جوجهها میدوند. خيلیهاشان آشنا بودند. در بستر خشک رودخانه، از
پايين به بالا میرفتند. مثل ماهی قزلآلا، برعکس جهت آب. میرفتند خانه.
خانههاشان از بلوکهای سيمانی ساخته شده بود. و همهی خانهها شيروانی داشتند. اگر
گهگاه خانه تازهای ساخته میشد و بلوکهايش بالا میرفت، باز هم شيروانی برايش
میساختند. پدرم میگفت سنت شده. آخر يک وقتی اينجا خيلی باران میآمده. وقتی
رودخانه را از بالا نبسته بودند. و من تازه فهميدم رودخانه خشک نشده. از بالا
بستهاندش. از پشت دره. پشت دهانهی دو تا کوه. با سد سيمانی. يک بار زدم رفتم سدّ
را ببينم. با وانت عمهام. آخر عمهام شوهر و بچه نداشت. خانه داشت. تنها خانهی
تمام آن منطقه که از بلوکهای سيمانی ساخته نشده بود. يک وانت داشت و چند تا مرغ و
خروس و جوجه ماشينی. پدرم مدام بهش اصرار میکرد بيايد با ما زندگی کند. زبانش مثل
دندان سرخ، لای دندانهای افتاده مینشست. میخنديد. مادرم غر میزد که خودمان
اضافهايم. و پدرم رودخانه و خطر را بهانه میکرد. ولی میدانستم ته دلش میخواهد
خواهرش بيايد پيش ما تا مادرم توی رو در بايستی گير کند و کاری به کارش نداشته
باشد. مثل وقتهايی که سوار وانتش میشد و میآمد خانه ما. يکی دو روز میماند.
مادرم آن يکی دو روز سر و صدايش میخوابيد. و پدر و عمه، خواهر و برادری مینشستند
يک گوشه و شطرنجبازی میکردند. يکی از همان وقتها سوار وانتش شدم. نشستم پشت
فرمان و از جادهی خاکی رفتم پشت کوه. زياد نتوانستم جلو بروم. واز همان بالا سد را
ديدم و خيالم راحت شد. خيلی بزرگ بود و ده تا تاج داشت. کلی مهندس و آدم حسابی روی
آن اينطرف و آنطرف میرفتند. رويش يک جاده بود که ماشينهای آهنی سنگين میرفتند
و میآمدند. و بعضیشان مثل گردن خروس، مقطع و بیقرار، اينطرف و آنطرف میشدند.
سرک کشيدم. پشتاش درياچهای بود. آبی حجيم و نقرهای جمع شده بود. و خطوط کوتاه و
بريده مثل خطهای بال پرنده پخش شده بود روی آن و میلرزيد.
رودخانهای باريک از زير آن بيرون آمده بود که با بستری سيمانی منحرف شده بود به
پشت کوه. و پشت خانههای ما. پدرم میگفت آب لولهکشیمان از آن رودخانهی باريک و
ناپيدا تأمين میشود. رود مثل ماری در شُرُف پوست انداختن، کمجان و لغزنده، به خود
میپيچيد و امواجش مثل ترکهای پوست کهنه میلغزيدند و سرد و بیصدا غلتيده بود به
کفهی سيمانی کج و کوله.
ديگر آنجا نرفتم. و زياد هم ياد آنجا نيفتادم. روزها توی خانه کتاب درسی را جلويم
باز میکردم و صورت تراشيدهام را میخاراندم تا رد شود. او رد شود. اين او، يکی
ديگر بود. چادر نداشت که عيب نداشت. با خودم فکر میکردم خودم سرش خواهم کرد. تنها
بود. دو سه بار ديده بودم که رد میشود. آشنا نبود. گمانم تازه وارد بود. از دور،
با آن قد بلند و چشمها، آن پوست سبزهی به آفتاب سوختگی، هوش و حواسم را برده بود.
در خيالم پشت بستر رودخانه خانهای ساخته بودم. کار و زندگی درست کرده بودم. يا
مدير کارخانه جوجهکشی شده بودم يا مهندس سد. و خواندن و نوشتن را کنار گذاشته
بودم. و هر بار که میگذشت يک خشت روی آن خانهی خيالی بنا میکردم. غروبها سرم را
روی پای «او» میگذاشتم و او موهای مرا مثل يال جانوری خسته میبوئيد. خواب و بيدار
که میشدم لبهايش را ميان دهان و بينیام میگذاشت و بوسه طولانی میشد تا صبح. که
شوخیکنان دنبال هم میدويديم. پارچ آب را روی سرم میريخت و میخنديديم تا دم ظهر،
تا سر از کتاب بر میداشتم و میديدم که شب شده و خواب و خيال مرا با خود برده و يا
دارم مینويسم يا دارم کار ديگری میکنم که تنهايی را از يادم ببرد.
مادرم شيشههای ترشی را چيده بود و دخترهای تمام رفقايش را انداخته بود توی ترشی.
کوچک و بزرگ و با گذشت ماهی، سالی، که يکیشان از دست میرفت به خانهی بخت، رو ترش
میکرد و دو سه روزی با من حرف نمیزد. پدرم به اين کارها کار نداشت. و البته زود
هم مُرد. چهل سالش بود و دو سال بود عمّهام آمده بود با ما زندگی میکرد. توی
تشييع جنازه دو مشت خاک روی سرش میريخت و زنها هی زير بغل مادرم را میگرفتند. از
قضا هوا آفتابی شده بود و دندانهای طلای عمّه ميان دهانش میدرخشيد و نشان میداد
تازه کار گذاشته شدهاند. خانهاش را فروخته بود به يک نفر که ما نمیدانستيم کيست
و تا وقتی پدرم زنده بود نيامده بود بنشيند. خانهی خالی در نداشت، با حياط و بساط،
متروک مانده بود. وسط بستر خشکيدهی رود قديمی. ولی میدانستيم صاحبخانهی جديد،
خانوادهدار است. و تا پدرم زنده بود و با عمه شطرنجبازی میکرد چيز بيشتری
نمیدانستيم. وقتی پدرم مرد، مادرم عکس را بغل میکرد و میگريست. تا دو سه ماه.
بعد کمتر شد. مشکیاش را در آورد. بعد هم که يادش رفت. يکی دو سال بعد هم که
دوباره شوهر کرد و رفت. اصلاً ديگر نديدماش. انگار بخواهد خودش را از خوابی طولانی
راحت کند، از اين خاطرهی دور که ما باشيم و آنقدر دور شد که دور و بریها هم ديگر
نديدند و نمیدانستند کجاست. من و عمّهام مانده بوديم. تا پدرم زنده بود هر هفته
میرفت خانهی سابقش و به مرغ و خروسها میرسيد. بعد از دل و دماغ افتاد. جوجهها
را بردند.
من البته حواسم آنجاها نبود. جوان و تنها بودم. او را میديدم که میآيد. از لای
پنجرهای پارچهی قرمز را میکشد طرف چيزی و نمیفهميدم چه میکند. تنها رنگ پوست.
و عطری که نمیدانم از کجا بلند میشد. و خيالاتی شدن. بچههامان يکیشان مثل من
میشود، رنگ پريده و تودار يکی هم مثل او، آفتابی. ديگر توی خيالم خانه و زندگی
مشترکم با او کامل شده بود. مانده بود خودش.
بعد معلم شدم. جای پدرم. معلم دبستان. يکی دو بار ديدمش. دست پسرک را گرفته بود و
میآمد. پسرک شاگرد خودم بود. و پوستش مثل او نبود. ولی چهرهاش چرا. خواهرش بود.
در اين نواحی به خاطر آب و هوای ابری مردم رنگشان پريده بود و زنهاشان، مثل مادر و
عمه زير چشمشان يک حلقهی کبود و گود افتاده بود. آخر آفتاب نبود. کوهها بلند
بودند و خورشيد زورکی از لای ابرها نور میرساند و تن آدم آفتاب سوخته نمیشد...
پسرک درسش خوب بود. به موقع میآمد و میرفت. بهانهای پيدا نمیکردم که پدری،
مادری، خواهری، کسیاش را بخواهم مدرسه. نمیدانستم چطور از آن رودخانهی باريک راه
به درياچه پيدا بکنم. و درياچه يکی دو بار وقتی بعد از کلاس میآمد سراغ برادرش
سلام و عليکی کرديم. و پشت سبيل پر پشتم خيس از عرق شد.
رفت.
يک روز پسرک نيامد و ديگر هيچوقت نيامد. عمهام تعريف کرد که خانوادهی فلانی که
پسرشان شاگردت بود رفتهاند. پدرشان مأمور کنترل مقاومت سد بوده. حالا کارش اينجا
تمام شده. از اينجا رفتهاند. از تو پر از آب شدم. حالتی که خفگی بود و زنده نگه
میداشت تا عذاب بکشی. روزها پشتم تير میکشيد و شبها آسمان را نگاه میکردم. ابری
بود. دنبال ستاره میگشتم. من و پيرزن توی خانه تنها بوديم. و او فرتوت میشد.
ترشيده هم که از قبل بود. بو گرفته بود. بويی که نمیدانم از کجا میآمد و تمام
خانه را برداشته بود. از جدارهی پنجرهها صدای قرچ و قوچ استخوانها میآمد. هنوز
سی سالم تمام نشده نفسم تنگی میکرد. کتاب میخواندم. برای خودم داستانهايی
مینوشتم. روزها از وسط بلوکهای سيمانی میگذشتم. پياده میرفتم. از وسط رودخانه
که سفت بود و کفاش آسفالت ريخته بودند. تا برسم به مدرسه، صداهای بلند حرفها،
کارخانهها و سلامهايی که سرسری جواب میدادم چنان گنگ و دور شده بودند که انگار
خاطرهاند و دارم مرورشان میکنم.
باز برگشته بودم به جوجه. رفته بودم قفس کهنهای آورده بودم. از قفسهايی که توی
حياط متروک خانهی عمه بود. پيرزن مشاعرش درست سر جا نبود. کليد را باز کردم. وقتی
خواب بود از گردنش باز کردم. دستم بوی کليد گرفته بود. بوی نا. بوی چروکيدگی پوست
زنی دائم خوابيده. دندانهايش هم ريخته بودند. برعکس جوانیاش، فقط دو تا دندان
جلوی دهانش بود. دو تا مهرهی طلا که وقتی میخنديد پيدا میشد.
جوجهها يکیيکی میمردند. يکیشان باقی ماند. که دستم میگرفتم و توی خانه با خودم
میبردم اينطرف و آنطرف. میگذاشتماش وسط قفسهی کتابها. يک پايش را جمع
میکرد. پلکهايش از پايين میرفتند روی چشم. باز میشدند. و بلند يک جيک میکشيد.
نمیدانم چرا جوجهها همه بیحال شده بودند. قبلاً سر و صدا راه میانداختند. اما
اينها توی بزرگی دستم گم میشدند و گرم و خمار بودند.
جای بستر رودخانه ديگر خيابانی شده بود. عريض و بلند. شده بود خيابان اصلی. يک خط
اتوبوس هم داشتيم به نوبهی خودمان. همه از ياد برده بوديم. از ياد همه رفته بود که
اينجا روزگاری محل عبور آب بوده... بچههای کوچکتر سر کلاس تعجب میکردند و
نمیدانستند توی درهايم. در خيال جمع و جورشان دره جايی بود که از لبهی پرتگاه به
آن نگاه میکنی. بايد بترسی که نيفتی. و همين ترس و ناپايداری بود که روزها، مجبورم
میکرد به پيادهروی. انگار منتظر چيزی بودم. کسی. اتفاقی هولناک در حد قيامت. يا
معجزهای مثل آمدن او. يک روز، يک مشت دانه توی دستم بود که برگشتم خانه. ديدم که
جوجه افتاده و مرده. مثل آن که خفهاش کرده باشند. کبود شده بود و افتاده بود کنار
کتابخانه.
رفتم. توی اتاق عمه. صدايش کردم. پوستش قهوهای شده بود. و پر از لکه. صدای نفسش را
نمیشنيدم. مشتم باز شد. دانهها ريختند. قل خوردند روی فرش. زير مبل. لای پنجههای
باريک پای عمّه. نزديکتر شدم. سينهاش بالا و پايين میشد. چشمهايش را باز کرد.
خنديد. آرام شدم. بعداً باز هم جوجه آوردم. مردند. يکی دو بار هم جايزه دادمشان.
مدير مدرسه و مادر بچهها اعتراض کردند.
يک روز صبح لبم خشکی زده بود و با زبان خيسش میکردم. سوزش خوشايندی داشت. حال خوشی
نداشتم. پيراهنم هم چروک بود. اتو خراب بود. قفس جوجهها را گرفتم دستم و کليد
انداختم. باز نشد. درِ خانهی متروک بسته بود. قفلش را عوض کرده بودند. رفتم عقب.
تغيير ديگری نبود. حال فکر کردن نداشتم. قفسه را از بالای ديوار انداختم تو. پشت
ديوار. رفتم. و هرگز نمیدانستم روزی خواهيد رسيد که اين خانه خانهای که روح پدرم
روزنامه به دست توی اتاقهای آن سرگردان است و جوجههای مُرده آنجا زندهاند، اين
خانهی قديمی و بچگیهايم، دوباره زنده بشود. بشود مثل خانهی خدا. که هرجا بودم
توجّهام به آن باشد. آن موقع نمیدانستم. لبم خشکی زده بود.
شب رفتم خانه. عمّهام پا شده بود و دولا دولا توی خانه میچرخيد. میگشت. از من
سراغ کليدش را گرفت. دادم. انداخت گردنش. آمدم بگويم که خودش گفت. که ديگر کليد به
دردش نمیخورد. گفت امروز صاحبهای خانه آمدهاند و تا آخر هفته مستقر میشوند. يک
پيرمرد با دخترش. پيرمرد، شوخ و شنگ بود و بارها با خود فکر کردهام اگر پدرم زنده
میماند میشد مثل او. و دخترش. پوستی گندمگون و چانه و پيشانی پيدا و ناپيدا.
چشمها کشيده. مثل چشم پرندهای که خيلی بالا میپرد. که از هر تکانهی چادرش لرزم
میگرفت. اينها همه مال بعد است. اما آن وقت... آن وقت پيرها روبروی شطرنج خوابشان
میبرد و ما میمانديم... آن وقت قلبم به هر لب زدن، به هر حرفی خرد میشد و میرفت
توی رگها. تمام رگهايم وقت حرف زدنش میتپيدند... میخنديديم... پارچ دستش بود و
دنبالم میکرد.... خيس... میخنديديم... تخم مرغها در لانه، میشمرديم... پيرها به
خيالشان خبری نبود... پول شمرده بودند که حلقه بخرند و ما را آشناتر کنند با هم...
نوشتههايم را میخواند... کلاس را زود تعطيل میکردم... جوجههای زياد زنده
مانده... هشتاد جوجه داشتيم توی حياط آنها جوجه داشتيم خنده بیخبر تا روز. روز
باران. باران میزد. قطره میکوبيد بر پوست. بينی. دهانها را پر میکرد... روزها.
داستانهای فاتها را میخواند... گفته بودم که مینوشتم. نمیتوانم که ادامهاش
دهد. از من میخواهد. من از من میخواهد که راوی را عوض کنم.
اين قصه خود يکی از همان داستانهاست. که او نوشته. و قصهگوی آن شروع میکند:
«خانهی ما توی يک شهر کوچک بود. وسط درّه. البته خودمان نمیفهميديم. کوهها را از
چهار طرف میديدی...» راوی، داستان را نيمه کاره گذاشته و میخواهد برود. نمیتواند
تمامش کند. خيالش سنگين و سرد میشود. کاغذها را پرت میکند آنطرف. چمدانش را بسته
که برود. از اين جا برود جای ديگر. و نوشته را میگذارد کنار چمدان و نوشتهای که
پايانش خيس خيس است. آب زده است و معلوم نيست چه شده. چه نوشته. ابرها به هم
میخورند. مرد و زن جوان توی رودخانهی خشک راه میروند. شهر قبلتر باران نداشت.
ابری بود. دوتايی کنار ديوار ايستاده بودند و مرد دستش را کرده بود توی روسری دختر.
و با انگشت لالهی گوشش را نوازش می کرد. رنگ آفتابی دختر سرخ شده بود. غروب شده
بود و خجالت میکشيد. مرد چند تا روزنامه زير بغلش زده بود و يک متن دستنويس و يک
کتاب، همه خيس، در دستش بود. وقت خداحافظی کف دستهايشان را روی هم گذاشتند. دور
شدند. مرد رفت خانه. دم در، آسمان غريد. ابر شکست. و باران بيشتر شد. کليد که
میانداخت زير پايش آب جمع شده بود. مستقيم رفت توی حمام. نوشتهها را چيد روی
شوفاژ. اسکناسها و روزنامهها را آويزان کرد. دوش نمیگرفت. حوله را پيچيد دور
خودش و رفت توی اتاق عمه. طبق معمول توی چرت بودند. دو تايی. او و پيرمرد. پيرمرد
سالها قبل که خانه را از او خريده بود، جوانتر بود و مهندس سد بود. زنش مرده بود.
او مانده بود و همان يک دختر. که حالا توی خانه تنها بود و پيرمرد چرتش که پاره شد
دست گذاشت روی دست مرد جوان. مرد حوله را محکمتر کرد و رفت طرف اتاق. با لباس
راحتی برگشت. استکانهای خالی چای و فلاسک را برداشت. شطرنج را جمع کرد. پيرمرد
میگفت از همان جوانی عشق شطرنج بوده. و چنان ساده میخنديد که معلوم بود از همه
گوشش سنگينتر است و بويی از برو بيای مرد با دخترش نبرده.
عمه هم يک همدم پيدا کرده بود که برايش حرافی کند و چايی بخورند. پيرمرد پا شد که
برود. جوان در را باز کرد و گفت که باران تند شده. پيرمرد نشنيد. رفت طرف در.
کفشهايش را میپوشيد و میخنديد. تشکر میکرد. در را پشت سرش بست. مرد جوان
ايستاده بود. در دوباره باز شد. پيرمرد با هيکل خيس آمد تو. خنديد و گفت باران شديد
شده. بگذار سبک شود. رفت و نشست. مرد جوان نوشتههايش را جمع کرد. بخش پايانی
نوشتهها را آب پاک کرده بود و رنگ و رو رفته شده بود. نمیشد خواندش. دست گذاشت
روی گردن و تا پشت سرش را با کف دست خاراند. دلش آنجا بود. آن پايين توی دره
میتپيد. و هول ولای بيخود داشت. چانهاش را با انگشت گرفت. با انگشت ديگر فشار
داد. جوش کوچکی را ترکاند. رعدی غريد. دستهايش سنگينی میکردند. اسکناسها و کتاب
خشک را برد توی اتاق خودش. صدای کوبندهی باران شديد میشد. و شُرهها از ناودان پر
و پيمان کارشان گذشته بود. مطمئن بود جوبها پر آب شدهاند. پيرمرد چرت میزد و
عمّه خواب خواب بود. باران امان نمیداد. و باد میآمد. دستههای کلفت پر آب روی
شيروانی میکوبيدند. و دل مرد چون لانهای خالی، چون پرندهای وامانده در باد
میتپيد.
يکی دو ساعتی گذشت. باران کم کمک فروکش کرده بود و صدایهای مهيب رعد و شره میرفت
رو به خاموشی. پيرمرد جورابهايش را در آورده بود آويزان کرده بود بالای شوفاژ.
پيرزن سرش را کج کرده بود. خواب بودند. مرد جوان بلند شد. رفت طرف در. جرز و جداره
پر آب بود. در که باز شد آب ريخت روی سرش. روی چارچوب همه آب جمع شده بود. باران
بند آمده بود. راه افتاد و رفت. زمين تا زير زانو گل و شل بود. و مردم داد و بيداد
میکردند. همهمه میکردند. همهمه انگار خودش زنده بود. موجودی جدا بود که با تکانش
غوغا میکرد. صدای بچهای. يا مادری که گريه میکرد. گريان میدويد. گل زرد و سياه.
آب بود. آب زياد. فرياد میزدند. سيل. و سيل میآمد. توی رودخانه بستر رودخانه پر
آب بود. سد ترک خورده بود. آب میغريد. میسريد و میآمد. میکند و میکشيد و
میخروشيد و میبرد آنچه بود. قبلتر بود قبلتر. دورتر از هر چيز بود. خانهها
دورتر بودند. شيروانیهای شناور. روی خروش کج و معوج رود. میبرد. از دور میآمد.
از ورودی دره. از جای سد. میرسيد به رود. به بستر. خانه میشُست. آدم. ماشينهای
کج و کوله و نشانههای خيابان. و آن خانه، ديوارها، در، قفل تازه، نبود. رفته بود.
نه. برده بود. نه شيروانیاش. لانهی مرغها. همه چيز رفته بود. آب برده بود. روی
کندهای شناور، فرو در گل، حجمی ديد آشنا. پارچه، چادری سياه بود. رنگ کف
رودخانهای که آدم میبرد. رنگ جوجهی نارس. دست برد، پارچه پُر بود. مثل آنکه دور
هيکلی پيچيده دور تنی آرام، آرميده، ميان گل و چوب و هياهوی پر و پيمان سيلابی.
خوابيده. اما نبود. نه خواب بود، نه خوابيده. چادر خالی را میبوييد و باران، باز،
در میگرفت.
و تا خانهای بود، باران بود. باد میزد و آب میآمد و زن و مرد میبرد و کودک و
کودکتر.
بستر رودخانه جان گرفته بود. خانهها رفته بودند. و ديوارها خرد و خراب ناگهانی آب.
آب همان بستر بود و رودخانه همان سيلاب. و هر چه پيشتر میرفتی، بيشتر فرو
میشدی. دست که میبرد، چوبی، درختی، دستی بی تن، ساعتی شکسته، گلدانی معلق، کفشی،
خواب و خوراک و خيالی نمانده بود تا آرامش کند. تا گاوی خشکيدهاش سيراب و سرد شود.
تا بعد. تا به ياد آورد و بعدها هم فکر و ذکر و زندگیاش شد، هذيانش شد آن مانداب
پايين، فردای سيل، از لباس، شيشهای خالی، قفسها، کتابهای پاره، هزاران جوجهی
مرده، پوسيده، بو گرفته، نوکهاشان، پاهای چوبی باريک، پرها، انباشته شده بود و همه
از همه چيز پر بود و از تنِ زن آشنايی دور، خالی.
دی 83
۴ فروردين ۱۳۸۴
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه







نظر خوانندگان: