جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

پايان يک ناتمام

صالح تسبيحی
saleh.tasbihi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


شرجی ساحل نفس‌ تنگ می‌کند و قايق می‌لرزد در نور. خورشيد نيمه، آخرين زخمه‌های تابيدن را خونين می‌کند. رد نورش از پس و پشت قايق تا ساحل کشيده شده. غروب، هر دم سرخ‌تر می‌شود. زن زبان می‌کشيد پشت کاغذها. زن کاغذ را پاره‌پاره کرد پيش از آن. جلوی پای پسرک سبز شد، خورشيد که بالاتر بود، زير دايره‌ی کامل. پسرک خسته از کلاس و درس روی چمن‌ها دراز کشيده بود. صورتی گرد و شکسته، پيچيده در چادری گل‌دار و رنگ و رو رفته. سر و ته بالای سرش سرک کشيد. «کاغذ داری؟» قايق به خون و شرجی نشسته در آفتاب می‌لرزد. کشتی‌ها آن‌قدر دور هستند که به خطا جزيره‌های آهنين سکوت‌شان پنداری. خط‌های کشيده و ممتدی در افق رو به تاريکی، سوراخ‌های نورانی زمين خيس دريا، دريای شب که طعنه می‌زند به سياه آسمان. در دوردست می‌دانند که خطه‌های پاره‌پاره اعلام بودن کرده‌اند. جماهر متحدشان از هم که گسست، کشتی‌ها کوچک‌تر شدند. زيادتر شدند. نور چراغ‌های شبانه‌شان هم ريزتر و زيادتر شده. چندسالی هست. «خودکار چی؟» پسرک از جای جهيد. با ترديد از وسط دفتر کاغذ کند. زن دستان‌اش را از لای چادر کوتاه بيرون آورد. چادری که تا پايين زانو را به زور پوشانيده بود. کاغذ را قاپيد. «گفتم خودکار چی؟» قلم بر کاغذ گذاشت و هلالی کج بر آن کشيد. چمباتمه زد روی زمين. هلالی ديگر. يکی ديگر. يکی ديگر. هلالی ديگر. دريای سرخ خورشيد را آرام می‌بلعد. قايق وامانده در دوردست، از جای نمی‌جنبد. نقطه‌ی چوبی لرزان در شب تازه‌نفس گم می‌شود. صدای درنده‌ی موتور دريا را می‌شکافد. قايق‌های موتوری، جاده‌ای فانی بر آن می‌کشند و به تاريکی می‌روند. پسرک، گيج، زن را می‌پاييد. پوست چروکيده‌ی سپيد. دستان لرزان و رگ‌هايی که خون‌شان خشکيده. چشمانی بی‌تاب. دستان به هلال‌ها دسته می‌دادند و از بالا ناشيانه چکش می‌کشيدند بر داس‌ها. انگشت گذاشت روی کاغذ «می‌دونی اينا چيه؟» اشاره کرد به کشتی‌ها. پسرک با چشم پرسيد. مرغان دريايی صغير تيز سينه‌شان را به کرانه‌های شن و سنگ کوبيدند. «می‌رم اون‌جا»، اون‌جا. انگشت لرزان خطوط آهنين کشتی‌ها را نشان می‌داد. روی کشتی بزرگی ثابت ماند. پسر، خالی ميان انگشت و ساحل، ساحل و دريا، دريا و کشتی‌ها را می‌جست با چشم. «می‌شناسم، راحت می‌شم، می‌برنم مرکز پرونده دارم اون‌جا» هرم پرصدای قايق‌های موتوری ناگاه بريده می‌شود.قايق‌ها دوره‌اش کرده‌اند. می‌ايستند از سه طرف دور قايق چوبی. کاغذها را پاره‌پاره کرد. مربع‌های کج و معوجی که هرکدام نقش داس و چکشی بر خود داشتند. خودکار را به سوی پسرک گرفت «بگير پسر، به کسی نگو... باز ميان سراغم» داس کبود زير چشم‌اش می‌تپيد از رگی که دو نيم‌اش می‌کرد. کاغذهای پاره را در مشت می‌فشرد. کنار ساحل زبان پشت‌شان می‌کشيد. پسر ايستاده بود و زن را می‌پاييد. زن دست انداخت به قايق. قايقی که سر به ساحل داده بود و طناب‌پيچ در کف‌های کرانه غوطه می‌خورد. پای نازک چوبين‌اش را روی تخته کهنه‌ها گذاشت. وسط قايق شروع کرد به چسباندن کاغذها. از عقبه‌ی پهن آن تا دهانه‌ی طناب‌پيچ‌اش را. زبان می‌کشيد و کاغذپاره‌ می‌چسباند. آب و قير بودن ندارد دريای شب. سياه است و لغزان و چرب. انعکاس خيس کاغذپاره‌ها که يکی‌يکی به اعماق فرو می‌شوند اما، از چربی آب نيست. سپيدی کاغذهای پاره است که می‌درخشد بر سياهی آب شب. قايق چوبی آرام بالا می‌رود. پايين می‌رود. نورهای بلند نورافکن‌ها چوب‌های کهنه‌ی قايق را می‌کاوند «اين‌جا که کسی نيس...» مرد ماهيگير دست و پا گم می‌کند «خودم ديدم به مولا» نور گرد به صورت ماهيگير می‌افتد. «خودم ديدم، باهاش حرف زدم» «چی گفتی؟» «گفتم قايق منه. کجا می‌بريش» «کس ديگه‌ای هم بود اون‌جا؟» «يه پسره بود وايساده بود تا من اومدم در رفت.» «اون چيه؟» «چی؟» نورها می‌چرخند. مردی اشاره می‌کند به کنج قايق.
طناب را آزاد که می‌کرد ماهيگير سر رسيد. زن جيغ کشيد «جلو نيا، اگه جلو بيای لخت می‌شم» دست‌ها را از هم باز کرد، چادرش افتاد. جامه‌ی آبی کنه بر بلندای کوتاه تن‌اش آويزان مانده بود. قايق‌ها نزديک می‌شوند. يکی دورتر سکوت آب را می‌شکافد. موتور خاموش می‌شود. کاغذپاره‌های خيس به بدنه‌ی پوسيده‌ی قايق می‌چسبند. بالا و پايين می‌روند. در مغاک‌های ناپيدای عمق آب فرو می‌روند. نورها همه کنج قايق افتاده‌اند. روی پارچه‌ی کپه‌کرده جا خوش کرده‌اند انگار. دو مرد به قايق می‌پرند. چوب‌های ورم‌کرده می‌نالند. چادر پر يا خالی از آدم سه‌کنج داده کناره‌ی قايق. دستی دراز می‌شود. پارچه را کنار می‌زند.


آذر ۱۳۸۲

نسخه‌ی قابل چاپ   4 اردیبهشت 1384    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


حسام  [ www|@ ] :   (سه شنبه، 8 شهریور 1384، ساعت 13:03)

ما شبها در پشه بند ميخوابيديم و سپيده دمان با صداي هماهنگ دوازده گلوله از خواب بيدار ميشديم.....


حسام  [ www|@ ] :   (سه شنبه، 8 شهریور 1384، ساعت 20:06)

خزه و گیاهی هرز میپنداشتش و غنچهء جمجمه اش را با سر انگشتانش له میکرد.





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب