جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

بحران نشر كتاب و درک حضور ديگري

ميرجواد سيدحسينی
seyyedhosseini@hotmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


آنچه نشر كتاب را به يک بحران هستي‌سوز بدل كرده، نه يک علت خاص بلكه مجموعه‌‍اي از عوامل است كه اين مجموعه در كنش و واكنش منطقي موجب افت شمارگان و بي‌رونقي بازار كتاب گرديده‌اند. اما به دليل اينكه كتاب نه عامل كه خود معلول و محصول يک قشر يا گروه است برآنم كه اين بحران به طور عمده به توليدكنندگان اين محصول مربوط است. به عبارتي مشكل كتاب، به طور عمده مشكلي است كه به مولدان آن كه به طور عمده روشنفكران باشند برمي‌‍گردد. با وجود اينكه نويسندگاني هم هستند كه براي اقشار ديگر اجتماعي از قبيل قشر عوام مي‌‍نويسند اما نظر نويسنده‌ي اين مقاله روشنفكران است. به دليل اينكه ظاهرا اين تنها روشنفكرانند كه از شمارگان پايين كتاب و كمبود خواننده شكايت مي‌‍كنند.
در مورد بحران نشر و كساد بازار كتاب در ايران صاحبنظران سخن بسيار گفته‌اند اما من از منظري ديگر به بحث در باره‌ي اين مساله مي‌پردازم و نظر خود را در چند نكته خلاصه مي‌كنم.
بديهي است طرح اين بحث تلويحا به معناي بي‌اعتباري ديدگاه‌هاي ديگران نيست. و تنها به آسيب شناسي جهان‌بيني و ارتباط روشنفكر با جامعه مربوط است.


« مخاطب »

نويسنده / مترجم ايراني عمدتا مخاطب را نمي‌شناسد و بيشتر هدفش از نگارش يا ترجمه‌ي كتاب حديث نفس و شرح مصايب خود است؛ يعني اينكه من از اين يا آن كتاب خوشم آمد و احساس مي‌كنم كه براي ديگران مفيد است بنابراين همه بايد بيايند و به حرف من گوش بدهند. به عبارت ديگر مترجم يا نويسنده به جاي اينكه به شرايط اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي و ... … توجه داشته باشد بيشتر رو به خود دارد و چهره‌ي خود را در آينه‌ي خودساخته‌ي خود مي‌بيند و به ارزشگذاري آثار نويسندگان ديگر با عناوين عوام‌پسند، سطحي، بازاري و مبتذل مي‌كند. نويسنده (و با تعميم گسترده‌تر روشنفكر ايراني) ديگران را نمي‌بيند، از عموم جامعه (يعني اين گروه ميليوني خواننده‌ي بالقوه) مي‌گريزد و با بددهني و عار و ننگ شمردن رفتار و سبک زندگي آنان عملا به عقيده‌ي خود درباره‌ي آزادي بيان و احترام به آراء ديگران پشت پا مي‌زند. يعني روشنفكر نويسنده يا مترجم ما در هنگام نقد آثار اقشار ديگر به راحتي از آزادي خواهي‌اي كه ظاهرا بدان اعتقاد دارد و حاضر است زندگي خود را براي آن فدا كند عدول مي‌كند و بدون احترام قايل شدن براي گروه‌ها و اقشار اجتماعي به لعن و طعن و بي‌ارزش شمردن آثار هنري آن‌ها دست مي‌زند و مستبدانه حكم صادر مي‌كند. در نظر او مخاطب، شخصيت و وجود ندارد، و موظف است تراوش‌هاي ذهني او را ـ كه البته هميشه بهترين و زيباترين است و چاره‌گر همه‌ي مشكلات! ـ بخواند و آفرين‌اش گويد.

مؤلف روشنفكر ايراني به رغم ادعاهايي كه هرازگاهي در مقدمه و موخره‌ي كتاب‌هايش در مي‌آورد و دم از احترام به خواننده مي‌زند و سخن از درک حضور ديگري مي‌گويد، اصولا خواننده را به رسميت نمي‌شناسد. به همين دليل نوشته‌هايش جز در نزد تعداد اندكي خواننده گيرايي ندارد و خريداري نمي‌يابد. درک مخاطب و پذيرش وجود و حضور او نيز در نزد ما جماعت روشنفكران هميشه به معني خودفروشي و باج دادن به سلايق عوام و سطحي‌نويسي بوده است. و كار ارزشمند و عميق الزاما كاري است كه خواننده‌ي محدودي داشته باشد. و اين نشان‌دهنده‌ي ديد تنگ و محدود فرد يا افرادي است كه سخن از پذيرش سليقه‌ها و گرايش‌هاي فردي يا اجتماعي ديگران مي‌گويند و حاكمان مستبد را نسبت به عدم رعايت حقوق شهروندان بيم مي‌دهند. كسي كه به سادگي در مورد سبک و نوع نگارش نويسندگان به قول خودش بازاري بدترين عبارات و تعابير را به كار مي‌برد و فكر، سبک و مكتب خود را بهترين مي‌داند معلوم است كه چقدر به اصول ايماني خود در باره‌ي دموكراسي عقيده دارد! همه‌ي ما مي‌دانيم كه نويسندگان ما كه الگوهاي فكري و بت روشنفكري ما هستند چه ناسزاهاي آب نكشيده‌اي نثار كساني چون ذبيح الله منصوري، ر. اعتمادي و ديگران كرده‌اند و مي‌كنند.
به عنوان نمونه در همين نمايشگاه اخير كتاب يكي از قطب‌هاي فلسفه‌ي مملكت در يكي از غرفه‌ها تفاوت قشر و صنف خود را با مردم چنين دانسته بود: «ما روشنفكريم و اهل ادب و فلسفه و بقيه‌ي مردم لوبيافروش.»! در باره‌ي اين نظر هيچ توضيحي نمي‌دهم و تنها به صبوري و آزادانديشي عوام غبطه مي‌خورم! باشد كه ما از مردمي كه شبانه روز اين همه فحش بارشان مي‌كنيم قدري ادب بياموزيم!


« تقسيم بندي جامعه به دو گروه روشنفكر و عوام »

ما نويسندگان جامعه را به دو گروه كلي روشنفكران و عوام تقسيم كرده‌ايم، در حالي كه اين تقسيم‌بندي بسيار كلي است و نمي‌تواند از پيچيدگي‌ها و تنوع طبقات و نيازهاي گسترده‌ي عاطفي، رواني، فكري و فرهنگي اين لايه‌ها چيزي بگويد.
ما بر اساس تقسيم‌بندي كلي خود و ارزشگذاري خاصي كه داريم هرگز به حريم كساني كه آن‌ها را عوام مي‌دانيم نزديک نمي‌شويم و به اين طريق خيلي راحت بخش عظيمي از جامعه را از حيطه‌ي مطالعاتي خود حذف مي‌کنيم (روشنفكران و حذف انسان‌ها؟) و بدين ترتيب امكان اثرگذاري و اثرپذيري بر آن‌ها را به طور خودخواسته از خود مي‌گيريم.


« درد بي‌درماني به نام ادبيات كودک! »

راستي هيچ از خود پرسيده‌ايم چرا ما چيزي به نام ادبيات كودک نداريم و يا اگر هم داريم چنان نزار و ناتوان است كه قادر به برقراري ارتباط با مخاطب نيست و در عوض آثار ترجمه‌اي در اين زمينه بسيار پررونق و موفقند و در بين خوانندگان كودک خواننده‌ي بسيار پيدا مي‌كنند، به طوري كه گاه اثري در اين زمينه در غرب به پديده تبديل مي‌شود و جهانگير مي‌گردد و ديگر همگان اعم از بزرگ و كوچک به خواندن آن ميل مي‌كنند و چه بسيار آثار هنري ديگر از جمله فيلم و …... كه براساس آن‌ها ساخته مي‌شود. اين موفقيت بر رسانه‌هاي ديگر اثر مي‌گذارد و نگاه‌ها را به خود معطوف مي‌كند و حتا كودک ما را به سوي خود مي‌كشد، در حالي كه ما هرگز قادر به برقراري ارتباط با كودک خانه‌ي خود نيستيم اما سوغات جوامع ديگر خيلي راحت خريدار و طرفدار پيدا مي‌كند و به فتح همه‌ي قله‌ها موفق مي‌شود؟ (و راستي مگر در زمينه‌هاي هنري ديگر مثل شعر، داستان، سينما و نقاشي اينگونه نيست؟ راستي ما در كجاي اين جهان هنري قرار داريم؟ و نكند تنها به گمراه كردن خود مشغوليم و با چند نظريه و جهان‌بيني نيم‌بند خود دلخوش و ديگران در حال پيشرفت؟) ولي آثار ما اگر هم هرازگاهي حمايت نصف و نيمه‌ي قشري را از آن خود مي‌كند بحث مسايل سياسي و ملاحظات گروهي ديگري در ميان است كه ارتباطي به موضوع ندارد.
به عقيده‌ي نگارنده دليل اين ناكامي اين است كه قصد نويسنده‌ي (خواه كودک و يا بزرگسال) ما درک لحن و زبان مخاطب، پذيرش شخصيت و احترام به او و نوشتن از منظر او و براي او، بدون لحاظ كردن هرگونه جهان‌بيني سياسي و گروهي و ... …نيست. هدف نويسنده‌ي اينجايي درک انگيزه‌ها، تمايلات، روحيات و اساسا حيات خواننده نيست. بلكه هدف اين است كه با تحت تاثير قراردادن خواننده او را به سوي انديشه، حزب، مرام و دسته‌ي خود بكشانيم و آدم كنيم! نمي‌خواهيم بپذيريم كه خواننده آدم است، شخصيت دارد و قابل احترام است و بايد بدون ارايه‌ي هرگونه پيشداوري و رديف كردن نظام‌ها و فلسفه‌هاي تربيتي با زبان او و براي او نوشت! ما از ديد خواننده به جهان نگاه نمي‌كنيم بلكه برعكس سعي مي‌كنيم از ديد خود (اما به عقيده‌ي خودمان در مورد كودكان، كودكانه) براي او حرف بزنيم، شعر و داستان بنويسيم و تحت تأثيرش قرار دهيم كه طبيعي است در اين زمينه موفق نخواهيم بود. كه نبوده‌ايم هم. چون درک زبان مخاطب نيز مستلزم انجام تحقيقات گسترده و پهن‌دامنه در زمينه‌ي روانشناسي و جامعه‌شناسي مخاطب و جهان خاص او است كه ما فاقد چنين امكاناتي هستيم. آثار بزرگ در اين زمينه‌ها‍ به ما مي‌گويد كه از آن چيزهايي سخن بگوييم كه خواننده واقعا بدان نياز دارد و احساس مي‌كند كه نياز دارد و نه آنچه ما فكر مي‌كنيم او نياز دارد! براي او ارزش و احترام قايل باشيم و سعي كنيم افق ديدش را گسترده‌تر كنيم نه اينكه او را با انديشه و ايدئولوژي خود همرأي سازيم.
از منظر تاريخ روانشناسي ما هنوز در سده‌ي هيجده به سر مي‌بريم كه كودک به عنوان يک انسان و داراي ويژگي‌هاي جسماني، رواني و انساني منحصر به فرد و خاص، وجود خارجي نداشت و حائز هيچگونه حقي نبود. و كسي او را موجودي مستقل و صاحب رأي و نظر و شخصيت نمي‌دانست و با او مانند برده‌اي كه بايد در خانه وظايفي را انجام دهد و در آموزشگاه عقايدي بر او تحميل گردد برخورد مي‌شد. ولي ما در ظاهر و با ادب و احترام مي‌خواهيم كودک (و با تعميم بيشتر در نظر بگيريد خواننده) حمال ساكت و قانع انديشه‌ها و تصورات و باورهاي ما باشد. يعني قرار نيست ما وجود مستقل كودک را درک كنيم و از ديد او به جهان بنگريم، از او و براي او بنويسيم، بلكه سعي مي‌كنيم او را براساس جهان‌بيني و ايدئولوژي خاص خودمان بپروريم و به راه بياوريم، و از نظر فكري تحت تأثيرش قرار دهيم. و اين در حالي است كه جوامع ديگر سال‌ها است كودک / خواننده را انساني داراي حق مي‌دانند و تحت تأثير مستقيم قرار دادن او را ننگ مي‌شمارند. نبايد اينگونه صريح و مسخره كودک / خواننده را موجودي منفعل و تأثيرپذير دانست و برايش نسخه‌هاي خودخواسته پيچيد.


« نياز سنجي جامعه‌ي مخاطبان »

در جامعه‌ي ما چندان توجهي به اين حقيقت نمي‌شود كه بايد با مسايل گوناگون به طور عيني مواجه شد. واقعيت اين است كه كتاب را در وهله‌ي اول بايد يک كالاي اقتصادي به شمار آورد كه اگر برطرف كننده‌ي نيازي نباشد و سودي در پي نداشته باشد و نتواند در جامعه‌ي انساني موقعيتي براي خود دست و پا كند، و در چرخه‌ي رقابت فرهنگي، فكري و اقتصادي جايگاهي نيابد، هر چند كه در نظر ما بهترين فكرها و نظرها و هنرها را در خود داشته باشد صراحتا بايد بگوييم كه بي‌ارزش است. يعني در عرصه‌ي زنده‌ي تعاملات و كنش و واكنش پويا و طبيعي اجتماع جايگاهي نخواهد داشت و جز مصنوعي بي‌مقدار چيز ديگري نخواهد بود. لذا درست اين است كه به كتاب به عنوان پديده‌اي بنگريم كه بايد به پذيرش مؤثر اجتماعي، اقتصادي برسد. پديده‌اي مستقل باشد و نه كالايي اثرپذير از فشارها، كمک‌ها و تزريق بي‌منطق سرمايه و تبليغ توجيه‌ناپذير و نگرش‌هاي گمراه‌كننده و ارزشگذاري بر اساس مصالحي كه شايد از نظر ذهني بسياري از ما را راضي مي‌كند ولي معلوم نيست كه در عمل به نتيجه‌ي درستي برسد، و لذا بايد آثار هنري و به طور عمده مطالب نوشتاري به عنوان فرآورده‌اي منبعث از انگيزه‌هاي اجتماع و خواسته‌هاي عاطفي، فلسفي، هنري و ارتباطي عناصر زنده‌ي طبقات مختلف اجتماعي در نظر گرفته شود.


« تعريف هنر و آثار هنري به مثابه‌ي پديده‌هايي ماوراء طبيعي »

توليد كتاب در جامعه‌ي كنوني ما از قانون جاوداني و مسلم عرضه و تقاضا پيروي نمي‌کند، يعني در مرحله‌ي عرضه بازمي‌ماند و به تقاضاي مفيد و مؤثر اجتماعي نمي‌رسد. بدين معني كه اكثر كالاهاي نوشتاري هنوز در مرحله‌ي توليد متوقفند و خواننده را به مطالعه برنمي‌انگيزند و دليل آن هم معمولا اين است كه براي مصرف طراحي نشده‌اند و به نيازهاي خوانندگان توجهي ندارند (در صورتي كه نويسنده‌ي مطبوعات/ كتاب زماني مي‌تواند نقش زنده و مؤثري در جامعه داشته باشد كه نسبت به فاعلان اجتماعي بي‌طرف باشد و همه را به عنوان مخاطبان خود در نظر بگيرد‍، براي همه‌ي آحاد جامعه بنويسد / اگر روزنامه است براي تمام اقشار جامعه با گرايش‌ها و تمايلات سياسي، عقيدتي، فرهنگي مختلف حرف و مقاله داشته باشد و بتواند همه‌ي ديدگاه‌ها را مورد بحث قرار دهد و در يک كلام بكوشد ديدگاه‌هاي تعداد هرچه بيشتري از افراد باسواد جامعه را در بربگيرد. راستي چند روزنامه يا مجله داريم كه توانسته باشند در خود چنين ديدگاهي را به مرحله‌ي عمل درآورند؟) شاعر و نويسنده‌ي ما با مكتب‌ها و سبک‌هاي هنري و زيبايي‌شناسي خاص خود كه عمدتا منبعث از نيازهاي طبقات زنده و حاضر در جامعه نيست درگير است، و انبارهاي كتاب هميشه از كتاب‌هاي چاپ شده پر و مردم در زندگي خود با انواع دردها و حرمان‌هاي روحي و رواني، فرهنگي، تعاملي، اجتماعي و اقتصادي مصلوب و گرفتار.
نويسنده‌ي ما با دنياي ذهني آرماني خود و حرف‌ها و خواسته‌ها و تحليل‌هاي خود تنهاست و مردم (سهل است حتا از دوستان و نزديكان خود) را با خود همزبان نمي‌بيند، آن‌ها را به ميدان نمي‌خواند و با دردهاي تلخ و اندوهبارشان تنها مي‌گذارد.
نويسنده يا مترجم جامعه‌ي ما بي‌طرف نيست. طرفدار است، اما شوربختانه به طرز تعصب‌آميزي هميشه طرف خودش را گرفته است، او كالا توليد مي‌كند اما كالايي كه همه‌ي جامعه را به خود فرا نمي‌خواند و هميشه با قشر بسيار محدودي از جامعه‌ي خوانندگان حرف دارد، يعني در نهايت انسان ديگري از قشر و جنس خود را با خود هم‌داستان مي‌سازد و از او مي‌خواهد كه جهان را باز هم تنها از منظر او ببيند و از ايده‌آل‌هايي سخن مي‌گويد كه در بهترين حالت درد گروه بسيار محدودي از افراد جامعه است و به فرض دستيابي به چنين هدفي باز دست اكثريت مردم خالي است.
در صورتي كه پديدآورنده مي‌توانست با درک و معاينه‌ي وضعيت مخاطب (كه در جامعه‌ي ۷۰ ميليوني ما به طور بالقوه حدود ۴۰ ميليون نفر مي‌توانند مخاطب او باشند‍) مي‌توانست به مانند روانپزشكي عمل كند كه خواننده را از وضعيت جسماني و رواني‌اش خبردار سازد، نه اينكه كتاب يا نوشته را به تريبوني براي تخليه‌ي ناكامي‌هاي خود بدل نمايد. سراغ ندارم بيماري را كه به مطب پزشكي برود تا حرف دل درمانگرش را بشنود. ولي با كمال تأسف اين دقيقا همان كاري است كه ما مي‌كنيم؛ ذكر مصيبت دموكراسي روشنفكران نمونه‌اي است از اين سخن!


« مقابله با حاكميت به عوض تحقيق در باره‌ي علل عقب‌ماندگي كليت جامعه »

روشنفكر ما گناه فقدان دموكراسي را با بدگويي از حاكميت به عهده‌ي او مي‌اندازد و معتقد است كه اگر روزنامه‌ها آزاد بودند، نويسندگان آزاد بودند همه چيز رو به راه مي‌شد. با عرض معذرت، چنين استدلالي به جز از ذهن‌هاي ابله و عليل بر نمي‌خيزد به خاطر اينكه كشف راه حل براي درمان يک معضل اجتماعي نيازمند پذيرش نقش مجموعه‌ي عناصري است كه در پيدايي آن معضل مؤثرند، و برجسته كردن يک عامل نه تنها چاره‌ساز نيست بلكه به ابهام‌آفريني و وهم‌زايي هر چه بيشتر پيرامون آن مسأله نيز كمک مي‌كند.


« طرح عيني و بي‌غرضانه‌ي مسايل »

ولي روشنفكر ما در اين دوره‌ي ۱۵۰ ساله‌ي حيات خود تيغ حمله را به سمت حاكميت نشانه رفته است. يعني به جاي اينكه مجموعه‌ي عوامل (و از جمله حاكميت) را در پيدايش شرايط اجتماعي، اقتصادي، فرهنگي مؤثر بداند و در نظر بگيرد انگشت به سوي حاكميت گرفته و او را محكوم كرده است و مسؤوليت تمام مشكلات را بر عهده‌ي او نهاده است.
در چنين فضايي شعر، داستان، نقد و تحقيق، يک‌جانبه و يک‌سويه و با جهت‌گيري بوده است و بديهي است كه از چنين بستري تفكر مستقل برنخواهد خاست. نگاه ايدئولوژيک هدفش رام كردن و تمشيت خواننده است تا با ما هم‌زبان شود و حرف و نظر ما را تأييد كند و در نهايت با هر نسخه كتابي كه مي‌فروشيم بر تعداد پيروان عاشق و ديوانه‌ي ما افزوده شود. پيرواني كه مثل ما به مسايل نگاه مي‌كنند و سليقه و ذائقه‌اي چون ما دارند و مشخص است كه با وجود چنين ديدگاه نه سياسي كه سياست‌زده‌اي بستر قطبي شدن جامعه بيش از پيش فراهم مي‌شود.

نويسنده‌اي گفته است براي توسعه‌ي امكانات زبان بايد از افعال معين كمتر استفاده كرد. بايد از قطعيت متن هر چه بيشتر كاست و بر عكس در مسير طرح همه جانبه‌ي واقعيت‌هاي عيني كوشيد. چنان نكنيم كه خواننده تنها از منظر ما و به شكل سياه و سفيد به وقايع بنگرد. بلكه سعي كنيم پديده‌ها و حوادث را چند بعدي ببينيم. يعني به سوي خواننده برويم و اگر حرف ما خريدار نداشت به او بد و بيراه نگوييم بلكه درصدد اصلاح ديدگاه و نوشته‌هاي خود برآييم، به سمت جامعه برويم و زير و‍ بم آن را با تحقيقات دامنه‌دار دريابيم و اينگونه فكر كنيم كه اگر آثار ما خواننده‌اي ندارد شايد ما زبان مناسبي براي بيان نيافته‌ايم.
آن دوست به عنوان نمونه در همين رابطه مي‌گفت اگر در دادگاهي حاضر شويم و رو به كسي كه در جايگاه متهم نشسته بگوييم تو متهمي، او حرف ما را به شدت رد خواهد كرد. اما اگر از منظر ديگر به مساله نگاه كنيم، يعني زبان خود را عوض كنيم و به اين صورت رو به فرد متهم بگوييم: دادگاه معتقد است تو متهمي. بي‌شک او حرف ما را خواهد پذيرفت. علاوه بر اين كسان ديگر نيز به تأييد سخن ما برخواهند خاست. ما در اين مرحله حتا يک قدم به حقيقت مسأله نزديك‍تر شده‌ايم و بي‌طرفي خود را نيز حفظ كرده‌ايم.


البته ما ايراني‌ها در به حال خود رهاكردن مسايل استاديم، اما دست كم در اين زمينه‌ي حياتي و سرنوشت ساز كه با گذشته و آينده‌ي ما در پيوندي عميق است بياييم و بپذيريم كه براي حضور ارزنده‌تر و مؤثرتر در جامعه بايد ديد خود را عوض كنيم، به كشف توانايي‌هاي فكري و ذهني رو كنيم و به اين حقيقت اعتقاد پيدا كنيم كه مغز بشر ابردستگاهي است شيرينكار كه هنوز به شناخت كامل آن موفق نگرديده‌ايم. (ما و كشف توانايي‌هاي مغز بشر؟!) بياييم در اين دوران خلاقيت‌ها و شكوفايي هر روزه‌ي فكر و هوش طرحي انقلابي در جهت مشاركت بيشتر انديشه دراندازيم.
يعني بر اساس نيازها و خواسته‌هاي عيني و واقعي و ملموس جامعه بنويسيم، و از فرهنگ‌هاي ديگر، آن آثار و كتاب‌هايي را ترجمه كنيم كه ترجمان دردها و مشكلات فكري، فرهنگي، اجتماعي و فلسفي تعداد هر چه بيشتري از طبقات جامعه باشد. پيروي از مد و مدل‌هاي فلسفي و روشنفكري چاره‌ي كار نيست. براي خدمت به مردم و رفع نسبي بحران نشر، تحقيق در بستر عيني جامعه و كشف استعدادهاي نهفته‌ي مطالعه و كتابخواني در جامعه بزرگترين قدم است.

نسخه‌ی قابل چاپ   17 خرداد 1383    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب