جهان شعر
مقالستان جهان انديشه جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

سه شعر از کريم شفائی

کريم شفائی
karimshafaee@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


خبر تلخی بود. خبر درگذشت شاعر معاصر «کريم شفائی» در بيمارستانی در تبريز، در تابستان چهل و هفتم زندگی خويش.
در شماره‌های پيش چندتايی از کارهايش را منتشر کرده بوديم. به يادش سه شعر ديگر از مجموعه‌ی کارهايش را اينجا می‌گذاريم. مجموعه‌ای که برای انتشار به تدريج در خزه برايمان فرستاده بود.
روحش شاد و يادش زنده باد.
«خزه»
-------------------------------------------------------------------


« پاييزان »

يک جفت چشم درشت
توی باغ انگار خيس اشک بود.
گفتم، خدايا!
و رفتم توی اتاق.
می‌خواستم شرم را قطره قطره آب کنم،
بروم پشت شيشه‌های فراموشی
و غصه‌ها را خواب کنم.
کسی گفت، هی!
و شدم يک جفت چشم درشت
و توی باغ انگار دنبال جای پايی گشتم.
برگی از شاخه کنده شد،
افتاد روی شانه‌ام.
دست که بردم
انگشتانم سرخ بود.
گفتم، خدايا!
و رفتم توی ايوان.
می‌خواستم ترس را
             قطره قطره
                    آب کنم.




« آلزايمر »

بلندگوها بيهوده نام مرا تکرار می‌کنند،
در اين ازدحام شب عيد
چه کسی به ياد من خواهد بود؟
چه فرقی می‌کند من پيراهن آبی پوشيده باشم
يا شلواری به رنگ قلوه‌سنگ‌های اين پارک گيج و خسته؟
وقتی عشق آلزايمر گرفته است
چه فايده که از بلندگوها جار بزنند
مردی که گم شده
مثل بچه‌ها رفتار می‌کند و
نام دختری را به زبان می‌آورد که سال‌ها پيش
در همين پارک گم شده است؟!




« باد و باران »

پنجره‌ها را باز می‌کنی
و از رهگذرانی که باد کلاه‌های‌شان را برده
با اضطراب می‌پرسی:
شما که تو راه می‌آمديد
نديديد که باد دختری را با خودش ببرد؟

وقتی هزار بار اين پرسش را
از هزار رهگذر آشفته‌ی باد پرسيدی
آن‌وقت نوبت من خواهد رسيد
که پنجره‌ها را باز کنم
و از رهگذرانی که هيچ‌وقت باران چترهای‌شان را خيس نکرده
با نگرانی بپرسم:
شما که تو راه می‌آمديد
نديديد که باران مردی را با خودش ببرد؟

بادها دختران خدا را با خود می‌برند
و باران‌های بهاری مردان خدا را از روی زمين می‌شويند

بارانی که مرا از روی خاک شست و برد
اشک‌هايی بود که از چشمان تو می‌باريد
پس از آنکه من تنها و غريب مردم
بر روی خاکی که هنوز گرمای نگاه تو را داشت!

نسخه‌ی قابل چاپ   18 مهر 1383    ||    ( شعر فارسی )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب