|
فاصله |
مهدی سلطانی
|
![]() |
« فاصله (1) »
چقدر حضرت آدم متلاشی شده
چقدر فاصلههای کم نزديکند
که آدميان از دهان آدميان دم میکشند
در ازدحام اتوبوس، مترو، پيادهرو
بوی پياز، عرق زير بغل، سيگار و عرقسگی
چقدر چارراهها بیراهند
چقدر خيابانها به هم تنه میزنند
و چقدر
«زمستان است!»
و دستها در جيب يکديگر گرم میشوند
گرم میشوند
گرم میشوند
تا آخر جيب
عرق میکنند
از شرم خالی بودن!
آدمها با سگها صبحانه نوش جان میکنند
زنها پيراهن شدهاند
شيک و اتو کشيده
و با لبخندی کشدار بر گوشهی خط لبشان ـ به شکل خط اتوی لباسشان ـ
از کنار مردها رد گم میکنند
ـ ببخشيد خانم! شما کجايی هستيد؟
ـ من اهل ستارهی سکس هستم
بالاتر از قلهی «هاليوود».
و مردها آلت تناسلی شدهاند
در اندازههای گوناگون
هميشه راستقامت!
چقدر حضرت آدم، هبوط کرده از زمين هم
آهای عاشقهای لبريخته از تنگی آغوش پيادهروها
که موزاييکها از پيادهروی بر کف کفشهاتان خسته شدهاند!
استفراغ شويد روی آسفالت خيابانها
با آن عطرهای «جوپ»، «کولواتر»، «دانهيل»...
آميخته با «بوی جوی موليان»
«با هوای عبيرآميز»
(نه! نه! ببخشيد، خيال کردم قرن سوم است.)
با بوی جوی فاضلاب بالازده از خيابان
با بوی منواکسيد و دروغ
که میدمد از دهان اگزوز و آدم
با گيسوان پريشان و خضاببستهی پيش پريروز شاهدان و شاعران
(اه! باز هم حواسم پرت قرنهای پيشين شد)
با موهای مشکرده و هایلايت و تيفوسی
با چشمهای رشک نرگس
(اه! من چند قرن عقب ماندهام!؟)
حالا که قرن بيست و يکم است و نرگسها به «نارسيس» تغيير نام دادهاند
و ديگر چشمها
شهلای
حشيش و ترياک است.
و ديگر چيزی با نگاههای نجيب يکرنگ ديده نمیشود
فقط با لنزهای رنگارنگ
اما با همان ابروهای کمانی پيش پريروز
که امروز واقعاً شبيه رنگينکمان هفترنگ شدهاند از هفتقلم آرايش.
اما رنگينکمان دوستداشتنی من
تنها پس از باران متولد میشود.
شما که با اين لنزها
راه رَحِم گريه را بستهايد.
رودرواستی نکنيد
دکمههاتان را بگشاييد!
کمربندهاتان را باز کنيد!
نوبت عاشقی و نظربازی به سبک قرن بيست و يکم فرا رسيده است.
راستی
مناسک «بوسههای فرانسوی» يادتان نرود.
فرصت بسياری داريد
از همين اذان بیوضو
تا نمازی که هرگز غسل نخواهيد کرد.
درست است که قرن بيست و يکم است
اما لااقل «ثلاثهی غساله» را حتما فراموش نکردهايد.
صبوحی کنيد
دنيا دو روز بيشتر نيست؛
يک روزش به دنيا میآييد
روز بعدش میميريد.
« فاصله (2) »
و آنگاه «آنجا» ديگر
فاصله
ميان دو پيراهن است،
نه شيک، نه گرانقيمت، نه اتوکشيده، نه رنگی
يکی
سياه، يقه شکافته، با آستينهايی شور، شور
و ديگری
سپيد، سپيد
بیيقه، بیآستين، بیدکمه
با دو گره کور، کور در بالا
و
پايين
و چه بوی خوشی دارد «کافور»
و چه دود دوستداشتنیای دارد «بخور»
ديگر به آن عطرهای اروپايی نيازی نيست
ديگر به ماسکهای مقابله با آلودگی هوا نيازی نيست
پر میشود «فاصله» با بوی کافور
با دود بخور
و بعد هم نمازی بیوضو
که شايد هم خوانده نشود
و بعد هم بستری از گل و لای و لجن
و رواندازی از سنگ و خاک و گل و گل
و سرانجام فتيلهی خاک، پايين کشيده میشود
و سياهی، سياهی، سياهی...................
و شايد فانوسی سهشبه
که هی پتپت میکند
و شايد شمعی هفتگی که باد هی خاموشش میکند
و شايد دو حلقهی پژمردهی گل و نامزدی
اما ديگر نه گردنی مانده
نه
انگشتی.
و چقدر قرن بيست و يکم است!
25 تير 1383
5 دی 1383
||
(
شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه










