جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

قنديل

سعيد تسبيحی
saaeedtasbihii@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


«يک مردی بود يک گربه داشت،
گربه‌اش را خيلی دوست می‌داشت،
وقتی که گربه‌هه مرد، روی قبرش نوشت:
يک مردی بود يک گربه داشت...»



قنديل بزرگ بود. قنديل خشن همه‌چيز او بود. عاشق لحظه‌ای بود که صدای خردشدن‌اش را می‌شنود. زمانی را دوست داشت که می‌نشست و ساعت‌ها به قنديل نگاه می‌کرد. از سيصد و شصت و چند روز سال، عاشق نود روز زمستان بود تا قنديل بشکند.
در هر قنديل تصويری می‌ديد. از قديم تنها تصوير چشمان سبزش را در قنديل می‌ديد. اما تصوير حالا، تصويری تازه بود. اين تصوير، تصويری عجيب بود:
يک جفت دايره‌ی سبز که کم‌کم به سياهی می‌گراييد. همانند دو چاه. چاه آب. دو مرد در کنار چاه ايستاده بودند. يا وسيله‌ای‌شان به درون آب افتاده بود يا کسی در آب بود. کسی از درون چاه آه و ناله می‌کرد. از ماشين‌شان طنابی آوردند و بيرونش کشيدند. مردی بود با چشمانی سبز. نشست و داستان زندگی‌اش را برای مردان تعريف کرد:

از بچگی در خانه‌ی يک مرد پاروکش زندگی می‌کردم. مرد فقط زمستان‌ها کار داشت و پارو کار می‌افتاد. نمی‌دانم چرا، اما من او را پدر خودم نمی‌دانستم. اولين بهاری را که يادم می‌آيد چهارساله بودم. من پنج خواهر و سه برادر داشتم، با مادر و پدر می‌شديم ده نفر. هيچ خوشی‌ای نبود. مادرم پدرم را می‌زد. هنوز صدای فريادهای پدرم در گوشم هست.
او گاهی اوقات ما را دور خودش جمع می‌کرد و اين زمانی بود که مادرم سرگرم بود و با دوست‌هايش نشسته بود و غيبت همسايه‌ها را می‌کرد. پدر به ما می‌گفت: زن‌ها شيطان‌اند، با قيافه‌ای معصوم وارد می‌شوند، با قيافه‌ی شيطان خارج.
نمی‌دانستم اين حرف يعنی چه... تمام خواهر برادرهايم از من بزرگ‌تر بودند. و هيچ‌کدام نه شبيه هم بودند و نه اصلاً شبيه پدر يا مادر. هرکدام يک شکل بودند. کل سال کاری نداشتم. تا زمستان. که برسد و بنشينم و به قنديل‌ها نگاه کنم و هيچ دوست ندارم که ادامه را برايتان تعريف کنم. چون درد دل را دوست ندارم. چون غم خودم را دوست دارم و قنديل را. پس خداحافظ.

مرد چشم از قنديل برداشت و به خودش فکر کرد...


پی‌نوشت خزه:
سعيد تسبيحی متولد ۱۳۷۰ است و هم‌اکنون در مقطع سال دوم راهنمايی، تحصيل می‌کند.

نسخه‌ی قابل چاپ   12 مرداد 1384    ||    ( داستان فارسی )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب