مقالستان
جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
مقالستان

روز رفت و قصه ام کوته نشد
شعری از مولانا جلال‌الدين محمد (مولوی بلخی)

نويسندگان کلاسيک
info@khazzeh.com
آثار ديگری از اين نويسنده


داد جاروبي به دستم آن نگار
گفت که «ز دريا برانگيزان غبار»

باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت که «ز آتش تو جاروبي برآر»

کردم از حيرت سجودي پيش او
گفت: «بي ساجد سجودي خوش بيار»

آه بي ساجد سجودي چون بود؟
گفت: «بي چون باشد و بي خار خار.»

گردنک را پيش کردم، گفتمش:
«ساجدي را سر ببر از ذوالفقار»

تيغ تا او بيش زد سر بيش شد
تا برست از گردنم سر صدهزار

من چراغ و هر سرم همچون فتيل
هر طرف اندر گرفته از شرار

شمع هاي وَر شد از سرهاي من
شرق تا مغرب گرفته از قطار

شرق و مغرب چيست اندر لامکان؟
گلخني تاريک و حمامي به کار

اي مزاجت سرد، کو تاسه ي دلت؟
اندر اين گرمابه تا کي اين قرار؟

برشو از گرمابه، و گلخن مرو
جامه کن در بنگر آن نقش و نگار

تا ببيني نقش هاي دلربا
تا ببيني رنگ هاي لاله زار

چون بديدي سوي روزن درنگر
کان نگار از عکس روزن شد نگار

شش جهت حمام و روزن لامکان
بر سر روزن جمال شهريار

خاک و آب از عکس او رنگين شده
جان بباريده به ترک و زنگبار

روز رفت و قصه ام کوته نشد
اي شب و روز از حديثش شرمسار

شاه شمس الدين تبريزي مرا
مست مي دارد، خمار اندر خمار.

نسخه‌ی قابل چاپ   5 دی 1382    ||    ( متون کهن )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب