مقالستان
جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
مقالستان

انتقاد از خود و زمانه در زبان کسايی مروزی

نويسندگان کلاسيک
info@khazzeh.com
آثار ديگری از اين نويسنده


اين‌بار سراغ حکيم «کسايی مروزی» رفته‌ايم که شيعه‌مذهب بوده است و ناصرخسرو قباديانی، بارها از اين شاعر نام برده است و به ياد داشته باشيم، ناصرخسرو قباديانی بسيار خودپسند و متفرعن بوده است (به دليل ديوان شعر ناصرخسرو، که در بيشتر شعرهاش، باد غرور و عجب می‌وزد و متأسفانه هميشه چنين شاعرانی داشته‌ايم. مگر در شعر معاصر، شاعری، صاحب نظم‌های آن‌چنانی نگفت: «گر تو ماه دخترانی، من خدای شاعرانم!!» که شاملو هم به قول خودش، او را در شعر خود آونگ کرد. بگذريم، به قول بيهقی، امروز هم شاملوی بزرگ هم آن خدای شاعران، به ديار باقی، لابد جوابگوی اعمال و حرف و رفتار خويشند و خدا هردو را رحمت کند، اصلاً خدا همه‌ی رفتگان را بيامرزد که حتم هم می‌آمرزد. رحمت خداوندگاری را نبايد دست کم گرفت).
کسايی در ۳۴۱ هجری متولد و در ۳۹۱ يا ۳۹۲ هجری، وفات يافته. شعری که از کسايی انتخاب کرده‌ايم، از اين‌جهت قابل تأمل و تدبر است که شاعر، خود را، به عنوان يکی از بسيار مردمان، به بوته‌ی نقد نشانده و از خود ايراد گرفته است و همين انصاف شاعر است که شعر را قابل خواندن می‌کند، به قولی «حق را بگوئيد حتا اگر به زيان خودتان باشد».


۱: به سيصد و چهل و يک رسيد نوبت سال
به چهارشنبه و سه روز باقی از شوال

۲: بيامدم به جهان تا چه گويم و چه کنم؟
سرود گويم و شادی کنم به نعمت و مال

۳: ستوروار بدين‌سان گذاردم همه‌ی عمر
که برده گشته‌ی فرزندم و اسير عيال

۴: به کف چه دارم از اين پنجه شمرده تمام
شمارنامه‌ای با صدهزار گونه وبال

۵: من اين شمار به آخر چگونه فصل کنم
که ابتداش دروغ است و انتهاش خجال؟

۶: درم‌خريده‌ی آزم، ستم‌کشيده‌ی حرص
نشانه‌ی حدثانم شکار ذل سؤال

۷: دريغ فر جوانی دريغ عمر لطيف
دريغ صورت نيکو دريغ حسن و جمال

۸: کجا شد آن‌همه خوبی کجا شد آن‌همه عشق
کجا شد آن‌همه نيرو کجا شد آن‌همه حال؟

۹: سرم به‌گونه‌ی شير است و دل به‌گونه‌ی قير
رخم به‌گونه‌ی نيل است و تن به‌گونه‌ی نال

۱۰: نهيب مرگ بلرزاندم همی شب و روز
چو کودکان بدآموز را نهيب دوال

۱۱: گذاشيم و گذشتيم و بودنی همه بود
شديم و شد سخن ما فسانه‌ی اطفال

۱۲: ايا کسايی پنجاه بر تو پنجه گذاشت
بکند بال تو را زخم پنجه و چنگال

۱۳: تو گر به مال و اجل بيش از اين نداری ميل
جدا شو از امل و گوش وقت خويش بمال


و اما توضيحات:
نکته‌ی اول: هيچ بقالی نمی‌گويد ماست من ترش است، اما کسايی با شجاعت اين را می‌گويد.
نکته‌ی دوم: کاش کسايی و ديگران، در اوج جوانی و قدرت جسمی، خود را ارزيابی می‌کردند. اما با اين همه خوب است که آدمی هرازگاهی، گوش خود را در تنهايی بکشد و عذر تقصيرات بگذارد.

۱: سال ۳۴۱ هجری است، چهارشنبه‌ای است که اين شعر را می‌گويم، چهارشنبه‌ای که سه‌روز بعد از آن (شنبه‌ی آينده) ماه شوال تمام می‌شود.
۲: راستی را به دنيا آمده‌ام تا چه بگويم و چه کنم؟ آواز بخوانم (خوش باشم فقط) و به خاطر مال و ثروتم شادمان باشم؟
۳: مثل حيوانات چهارپا بار برده‌ام تا برده‌ی فرزندانم باشم و اسير همسرم؟
۴: اينک، بعد از پنجاه سال زندگی، چه در دستم مانده؟
۵: من اين پنجاه سال را چگونه شرح و تفسير بدهم که شروعش دروغ بوده است و آخرش بايد شرمنده بروم! (سودجويی‌ها، رياکاری‌ها، برای گذران عمر به‌طور شاهانه، مگرنه آدمی را وامی‌دارد که کلاشی کند و کلاه بگذارد و ستم کند و حق را ناحق کند؟ و بعد که آدمی به خود می‌آيد، غير از شرمندگی کارهای خود، چه چيزی برايش می‌ماند؟)
۶: طمع، مرا مثل برده‌ای خريده است و از حرص خود ستم‌های بسيار ديده‌ام. اينک می‌بينم که نشانه‌ی تيرهای حوادث پيش‌آمده بوده‌ام و ذلت‌ها کشيده‌ام در خواستن و طلب چيزهايی از مردم به صورت نوعی گدايی (دست طلب که پيش کسان می‌کنی دراز / پل بسته‌ای که بگذری از آبروی خويش ــ اين را «صائب تبريزی» گفته است).
۷: افسوس از شکوه جوانی و عمر لطيف که رفتند، آه از صورت زيبا و حسن و جمالی که داشتم و اينک از بين رفته‌اند.
۸: راستی را، آن همه جذابيت و عشق کجا رفتند؟ آن قدرت و حالی که داشتم چه شدند و کجا رفتند؟
۹: اينک موی سرم مانند شير سفيد شده و دلم مثل قير سياه گشته، صورتم از ضربه‌ی گذشت عمر کبود می‌زند و تنم مثل نی، باريک گشته است.
۱۰: حالا شب و روز، نعره‌ی مرگ، می‌لرزاندم. درست مثل کودکان بد تربيت‌شده و بد آموزش‌ديده که آن‌ها را با صدای شلاق و کمربند بايد بترسانند.
۱۱: هرچه مال دنيا به دست آورده‌ايم، بايد رها کنيم و برويم و بودنی‌ها را بگذاريم برای ديگران (مرده‌ريگ خود را بايد برای ميراث‌خواران مرده‌خور رها کنيم). حالا می‌رويم و حرف ما، قصه می‌شود برای کودکان (فلانی که مر چنين بود و چنان بود، حکايتی از ما باقی می‌ماند که آن‌را برای کودکان تعريف می‌کنند تا عبرت بگيرند).
۱۲: ای کسايی پنجاه سال در تو چنگ افکنده، بال و پرت را ضربت و زخمه‌ی پنجه و چنگ عمر ريخته و زخم‌خورده‌ات کرده.
و بيت آخر: اگر تو (ای کسايی) به ثروت‌اندوزی بيشتر ميل نداری و آرزويی برايت نمانده، از آرزو جدا شو (بی‌آرزو باش) و تا وقت داری گوش خودت را بکش (خودت را گوشمالی بده و استغفار کن).

نسخه‌ی قابل چاپ   5 اردیبهشت 1384    ||    ( متون کهن )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


حسام  [ www|@ ] :   (سه شنبه، 8 شهریور 1384، ساعت 20:10)

عجب كنار پرسه اي....مرا نگاه ميكني...عجب كه هيچ ميشوي......





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب