مقالستان
جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
مقالستان

داستان پيرزن و شاه در مثنوی «حديقة الحقيقه»

نويسندگان کلاسيک
info@khazzeh.com
آثار ديگری از اين نويسنده


سنايی غزنوی از شاعران قرن ششم، وفات در 545 هجری قمری

پيش از نگاهی به شعر سنايی در مثنوی «حديقة الحقيقه»، به افسانه‌ای درباره‌اش اشاره می‌کنم، چون به گمانم، گاه افسانه‌ها نمايی واقعی‌تر از حقايق دارند، مخصوصاً درباره‌ی اعجوبه‌های شعر و ادب، کسانی مثل مولانا و عطار و همين سنايی. آن‌چه مسلم است، سنايی اوايل شاعری مداح سلاطين و بزرگان حکومتی بوده است و به دليل ديوان شعرش، هزل و مطايبه هم گفته است. اما طبق اين افسانه، مدح را رها کرده و به شعری مردمی و عرفانی رسيده است.
گفته‌اند وقتی در مدح بزرگان نام و شهرتی يافته بود، شب سردی در غزنين، با دوستان هم‌پيمانه مشغول باده‌گساری بود و شعری را برای دوستان می‌خواند که همان روز در مدح بهرام‌شاه غزنوی ساخته بود. شعر را می‌خواند و دوستان به‌به و احسنت نثارش می‌کردند. آخر شب شاد و سرمست از می و چغانه و تشويق دوستان راه منزل پيش گرفت تا روز بعد شعرش را به حضور سلطان ببرد و مثل هميشه صله‌ای درخور بگيرد. برف می‌باريد و هوا سخت سرد بود و شاعرک، سرخوش زير لب آواز می‌خواند و می‌رفت.
در غزنين آن روزگار، ديوانه‌ای زندگی می‌کرد از گروه «عقلاء المجانين». اين عقلاء المجانين در تمام دوران وجود داشته‌اند، خود را به جنون می‌زدند و هرچه دل تنگشان می‌خواست بار بزرگان و قدرقدرتان می‌کردند، «بهلول» و «جحی» از همين تيره‌اند. ديوانه‌ی غزنه‌ای را بدان جهت لای‌خوار می‌خواندند که معمولاً آخر شب‌ها به ميکده‌ها و خوراک‌خانه‌ها سر می‌زد و ته‌مانده‌ی غذای اين و آن را جمع می‌کرد و لای و درد سبوهای شراب را در شيشه می‌کرد و با دوستان مثل خود در گوشه‌ای سفره پهن می‌کرد. آن شب سرد، ديوانه‌ی لای‌خوار، به تون حمام پناه برده بود و با تون‌تاب حمام به خور و نوش نشسته بود. سنايی زير برف نزديک تون حمام که رسيد چون نام خود را شنيد ايستاد و گوش داد. ديوانه‌ی لای‌خوار به تون‌تاب می‌گفت: «بخور و بنوش و هم‌زبان با من، از خداوند مرگ سنائيک شاعر را بخواه.»
تون‌تاب می‌گفت ـ «سنايی چرا؟ او شاعر خوبی است! شعرهای خوبی می‌گويد. تو چرا طالب مرگ او هستی؟»
ديوانه‌ی لای‌خوار جواب داد ـ «تو نمی‌دانی، سنائيک شاعر گمراه و نادان است، ذوق و هنر شعر را خداوند به او بخشيده تا با شعرش دل مردم را شاد کند، اما او مدح سلاطين و ستم‌کاران را می‌گويد. پس می‌بينی که مرگ برای او خواستنی است!»
گويند سنايی، وقتی اين سخنان را شنيد، سخت متأثر شد، دل در سينه لرزيد، مدحی را که برای بهرام‌شاه گفته بود، جر داد و توبه کرد و از اين به بعد است که قدرت شعرش را برای مدح تلف نکرد و «حديقه» را ساخت که سرمشقی شد برای «مثنوی» مولانا.

افسانه‌ی ديگری هم درباره‌اش ساخته‌اند که می‌گذارمش برای شماره ديگر. (حيف است از اين استاد شعر، با درخشش مثنوی‌ها و ديوان شعر پر ورقش، در يک شماره سخن گفته آيد. فعلاً سراغ حديقه‌اش می‌رويم و در شماره‌ی بعد به وجوهات ديگر شعری‌اش نگاه می‌کنيم و افسانه‌ی دوم را هم می‌آوريم.)

* * * * *

« پيرزن و شاه »

آن شنيدی که بود چون در خورد
آن‌چه با مير ماضی آن زن کرد؟
کان زن او را جواب داد درشت
که به دندان گرفت ازو انگشت؟
عاملی در نسا و در باورد
قصد املاک اين چنين زن کرد
خانه‌ی زن به غصب جمله ببرد
چون برد جامه‌ی عرابی کرد؟
زن گرفت از تعب ره غزنين
بشنو اين قصه و عجايب بين
کرد انهی به قصه سلطان را
به شفيع آوريد يزدان را
که ز من عامل نسا املاک
بستد و طفلکان شدند هلاک
شاه چون حال پيرزن بشنيد
پيرزن را ضعيف و عاجز ديد
گفت بدهيد نامه‌ای گر هست
که ز املاک وی بدارد دست
نامه بستد زن و سبک آورد
شادمانه به عامل باورد
که به زن جمله ملک بازدهيد
زن بيچاره را جواز دهيد

توضيحات تا اين‌جای قصه:
بيت سوم: نسا و باورد، دو شهر از بلاد خراسان بوده‌اند. باورد همان «ابيورد» است که ميان سرخس و نساست.
بيت ششم: انهی کردن = رسانيدن.

زن پيش عامل شاه می‌رود، اما عامل مغرور و دزد، به خود می‌گويد: زن چه غلطی می‌تواند؟ پس بی‌اعتنا در زن به تمسخر می‌خندد، مثل از خدا بی‌خبران بسياری که جار می‌زنند: برو هر طنابی که کلفت‌تر است پاره کن. پيرزن مستأصل دوباره پيش شاه برمی‌گردد و حکايت می‌گويد:

بود سلطان در آن زمان مشغول
سخن پيرزن نکرد قبول

باز به کاتب می‌گويد: نامه‌ای بنويس برای عامل ما در نسا و باورد.
زن می‌گويد: چه فايده‌ی نامه؟ باز نامه را به هيچ می‌گيرد، چنان‌که نامه‌ی اول را به هيچ گرفت.
سلطان قدرقدرت می‌فرمايد!:

گر بر آن نامه مرد کار نکرد
آن عميدی که هست در باورد
زار بخروش و خاک بر سر کن
پيش ماور (مخفف مياور) حديث بی سر و بن

جناب سلطان به زن می‌گويد: اگر باز کاری نکرد عامل من، تو زاری کن و خاک بريز توی سرت. اما زن:

زن سبک گفت: ساکت ای سلطان
چون نبردند مر تو را فرمان
خاک بر سر مرا نبايد کرد
نبود خاک مر مرا در خورد
خاک بر سر کند شهی که ورا
نبود در زمانه حکم روا

سخن داغ و منطقی زن اوج اين شعر ساده و روان است: ـ «فرمان تو را به هيچ گرفته‌اند آقای سلطان! من خاک توی سر خود بريزم؟ خاک را شاهی بايد به فرق خود جارو کند که حکمش را زيردستان خودش هم نمی‌خوانند.»

نسخه‌ی قابل چاپ   5 دی 1383    ||    ( متون کهن )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب