جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

ژاندارک در غسل تعميد ژاندارک
بازآفرينی و دگرآفرينی فيلم ژاندارک ساخته‌ی لوک بسون

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


ژاندارک با «اعتراف» آغاز می‌شود؛ اعتراف به گناهی مستتر در عمل که شايد تجلی آن به شکل ثواب، فريبی بيش نباشد. اعتراف در محضر شخصی، هم‌چون کشيش. اما پيش از آن، رازی در پشت آن اعتراف نهفته است که تجلی‌اش در اعتراف است؛ رازی در قامت «بازنگری در خود»، بازنگری در ايده و عمل و هر آن‌چه نسبت به ديگران و حتا در مقابل ديگران انجام می‌دهيم!؟

ژاندارک در ابتدا آن‌گونه در تشخيص سلامت و مبرا يافتن ايده و عمل خويش از گناه، وسواس داشته و کندوکاو به خرج می‌دهد که حتا هنگام بخشش، که افراد آن را عين ثواب می‌دانند، در سلامتش شک کرده و در درون خود نياز به اعتراف و توبه می‌بيند. نهال همين کنکاش است که او را از ديگران متمايز می‌سازد. چه از کسانی که ايمانی قوی نسبت به حقانيت خود و انتخابشان دارند و چه از افرادی که در گزينش‌هايشان متزلزل جلوه می‌کنند.

به تمام کسانی که هم‌رزم او هستند نگاهی بيندازيد. آيا آن‌ها اصلن درخصوص آن‌چه نسبت به ديگران و بخصوص دشمنانشان انجام می‌دهند، داوری می‌کنند؟ حتا به آن فکر نمی‌کنند! آنان در مقابل ديگران و دشمنان‌شان، همان‌گونه رفتار می‌کنند که گويی هر عملی نسبت به ديگران جايز است و تنها ديگران‌اند که بايد قضاوت‌شده و بی‌رحمانه و يک‌طرفه محاکمه شوند و پاسخگوی آن‌چه می‌کنند باشند. دشمنان ژاندارک نيز همين گونه‌اند. آن‌ها مرتکب هر عملی نسبت به طرف مقابل خود می‌شوند؛ هر عملی که از عهده‌ی آن برآيند. ايشان همان رفتاری را که محکوم می‌کنند، خود انجام می‌دهند! چرا که از بازنگری در ايده و رفتار خود خبری نيست.

حضور يکه‌تازانه‌ی «من» نزد تمامی شخصيت‌های فيلم، به غير از ژاندارک، تنها چيزی‌ست که به چشم می‌خورد؛ حتا کشيشان و خادمان کليسا. آن‌ها نيز با همان معياری که ديگران را استنطاق می‌کنند، خود را بازنگری نمی‌کنند! نمود اين اصل در بخشی از فيلم هويداست که خادمی از کليسا، ژاندارک را به خاطر هديه‌گرفتن لباس‌های فاخر محکوم می‌کند و هنگامی که ژاندارک متقابلن چنين پوشاکی در نزد خادمان کليسا و مسيح را بازجويی می‌کند، رفتار خادمان به‌گونه‌ای‌ست که ناگهان با چيزی مواجه شده‌اند، که کاملن تازگی دارد! و چنين نيز هست؛ چرا که «خود» در نزد تمامی افرادی که اعتراف نمی‌کنند، در داخل پرانتزی‌ست که هرگز مورد بازنگری قرار نمی‌گيرد و طبعن هر ايده و عملی نيز که منتسب به خود باشد، اصلن ديده نمی‌شود. و اشاره‌ی ژاندارک است که چنان چيز پنهانی را از داخل پرانتز خارج می‌سازد! انگار خدای ايشان تنها برای داوری و محاکمه‌ی ديگران است و با خود آن‌ها، آن‌قدر به تبانی رسيده است که ايشان را آزاد گذاشته تا هر عملی را نسبت به ديگران مرتکب شوند!!

آيا خدای ژاندارک نيز چنين است؟ در جای‌جای ژاندارک می‌توانيم مشاهده کنيم خدای ژان يک شمشير دولبه است که تنها يک لبه‌ی آن به سمت دشمنان است و لبه‌ی ديگر آن به سمت خود ژاندارک و درونش کشيده شده است. اين پارادوکس از آن‌چه هنگام فتح دژ تورل عايد او می‌شود و آن‌چه هنگام مشاهده‌ی اجساد و زخمی‌های مختلف به وی عارض می‌شود و احساس درماندگی‌اش تا لحظه‌ی بعد که مشاهده می‌کند اسيری توسط جنگجويی از خودشان، به خاطر دندانش کشته می‌شود، ادامه دارد و در همان صحنه نيز تمايز ژاندارک را با تمامی اطرافيانش نشان می‌دهد. اما آيا آن تنها يک نوع تأويل از ژاندارک نيست؟ و نمی‌توان تأويل‌هايی ديگر و چه بسا متناقض با تأويل پيشين داشت؟

ژاندارک به طرز بی‌نظيری، از فراوانی نمادها و معانی برخوردارست؛ به طوری که هر مخاطبی در برخورد با اين اثر، همان‌گونه تأويل‌های متعدد و معانی‌ای متفاوت و حتا متناقض را استنتاج می‌کند، که افراد در طی زندگی در برخورد با پديده‌ها و نشانه‌های آن می‌کنند. به بيان ديگر، ژاندارک همان تکثر و تناقض معناهايی را در فيلم بازآفرينی می‌کند، که درصدد است آن‌ها را در دنيايی که زندگی می‌کنيم، معرفی کند. از اين نقطه‌نظر، ژاندارک در اوج موفقيت است. هنگامی که وجدان ژان به او می‌گويد که تو از ميان نشانه‌ها همان چيزی را که می‌خواستی ديدی، مخاطبش تنها ژاندارک نيست، بلکه به مخاطبين و «ما» می‌گويد که ما نيز از فيلم ژاندارک، ژاندارک و صحت و سقم رسالتش، قديس بودن يا نبودنش، ظالم بودن يا نبودنش و... همان چيزها و معانی‌ای را تأويل و برداشت می‌کنيم که در درون بدان تمايل داريم و همواره گواهان و نشانه‌هايی از فيلم را دال بر اثبات تفاسيرمان ارائه می‌کنيم. اما اعتبار چنان تأويل‌های متفاوتی به يک ميزان نيز نيست، و تأويل يا تأويل‌هايی از آن کامل‌تر است، که «تناقض‌های» بيشتری از ژاندارک را در خود حل کرده و توضيح دهد. از اين روی تعمق در تأويل‌ها با حل پارادوکس‌هايشان تحقق می‌يابد. اوج روندی که تحليل ژاندارک درصدد نيل به آن است.

نمايی از فيلم ژاندارک ساخته‌ی لوک بسون

اما درخصوص تأويل ژاندارک از نشانه‌ها، بنا بر تمايل درونی‌اش، بايد از خود پرسيد که آيا ما نيز چنين نيستيم؟ آيا ما هنگامی که اعمالی را نسبت به طرف مقابلمان انجام می‌دهيم، در راه منافع ديگران است يا در راه آن‌چه خواست شخصی ماست سمت‌گيری می‌شود؟ به بيان واضح‌تر، آيا ما به‌خاطر ديگران زندگی می‌کنيم، يا آن را با توجه به اهداف خويش سمت می‌دهيم؟! ما نيز و هيچ‌کس از خودخواهی مبرا نيست. اين کشف رمز همان رازی‌ست که مسيح هنگام مواجهه با زن بدکاره‌ای که توسط ديگران قرار است سنگسار شود، بيان کرد: کدامتان گناه نکرده‌ايد، او بيايد و سنگ را پرتاب کند! آری هيچ‌کس از گناه مبرا نيست، تنها آن که، نه در مواجهه با ديگران، بلکه در خود، ايده‌ها و اعمال خويش، بازنگری می‌کند و در اين بازنگری، اعتراف به خودخواهی‌اش می‌کند، غسل داده شده و پاک می‌شود.

درست است که ژاندارک تمامی نشانه‌ها را به گونه‌ای که خود می‌فهمد تفسير می‌کند، ولی او مجبور به تأويل آن‌چه در پيرامونش رخ می‌دهد نيست!! اما اگر آن‌چه اتفاق افتاده، راهی بوده است که خداوند با او سخن گويد، آيا بی‌توجهی به آن، خودنافرمانی و گناه بزرگی به شمار نمی‌رود؟ اين همان پرسشی‌ست که موجب شده تا ژاندارک تفسير نشانه‌ها را وظيفه‌ی خود دانسته و هنگام تأويل آن‌ها، هم‌چون همه‌کس، فهم، داوری و شناخت خود را بر آن تأويل دخيل سازد. باور به چنين رسالتی، در ابتدا توسط کشيشی که پس از فوت کاترين ـ خواهرش ـ با ژان سخن می‌گويد، جرقه زده می‌شود: «من وانمود نمی‌کنم که خواست خدا رو می‌دونم، اما از يه چيز مطمئنم؛ خداوند هميشه يه دليل خوب داره، شايد اون تو رو انتخاب کرده، چون به تو احتياج داره، برای يه درخواست والاتر، تا زمانی که تو به اين درخواست پاسخ بدی، مرگ خواهرت بيهوده نخواهد بود». ژان در مورد فوت کاترين، خود را مقصر می‌پندارد؛ چرا که کاترين با واگذاری محل اختفايش به ژان، با چنان فاجعه‌ای روبه‌رو می‌شود. پس حتمن خداوند از چنين کاری قصدی داشته است! قصدی که عذاب وجدان مرگ کاترين را برطرف سازد! شايد او را برای رسالتی حفظ کرده است؟ پس باور به رسالتش، برهانی‌ست که هم زنده‌ماندن ژان و مهم‌تر از آن، آن‌چه را که توسط خدا اتفاق افتاده بود، مشروعيت می‌بخشد!!

ژان می‌توانست تمامی اين نشانه‌ها را به برتری اخلاقی‌اش نسبت به کاترين يا سايرين تعبير کند، ولی چنين نکرد!! ژان می‌توانست هم‌چون مادرزن وليعهد، از فريب عوام در جهت کسب قدرت يا ثروتش سود جويد، در حالی که او اصلن چنين اهدافی را نمی‌ديد، چه رسد به آن که به سمتشان حرکت کند!

اما به نظر می‌رسد که ژان برای چيزی که در نظرش مهم‌تر بوده، جنگيده است؛ به خاطر انتقام گرفتن! ولی ژان علاوه بر مبارزه با دشمنان، که جديت در مخالفت با آن تجاوز را اثبات می‌کند، به دشمنان شانس کناره‌گيری از تجاوز را داده است و به آن‌ها نسبت به عواقب ناگوار جنگ هشدار می‌دهد! خواهش او در اورلئان برای اجتناب از جنگ، همان‌قدر اصالت دارد که خنديدن وی در پيروزی تورل و سپس در جهت معکوس، درخواستش برای اعتراف حقيقی‌ست. او می‌توانست با کينه‌ی صرف، متقابلن بی‌رحمانه نسبت به دشمنان رفتار کند، درحالی‌که در هر بار مواجهه با دشمنان درصدد اجتناب از جنگ است. اوج آن را هنگامی می‌توان در چهره‌ی ژان يافت که انگليس‌ها بدون درگيری، از اورلئان عقب‌نشينی می‌کنند. فراموش نکنيم؛ آن‌ها همان کسانی هستند که خانواده‌ی ژان را به طرز فجيعی مورد تجاوز قرار داده و کشته‌اند، در حالی‌که ژان به جای کينه‌توزی صرف، درصدد عمل بر طبق آن چيزی‌ست که دستور خداوند می‌پندارد، و اميدوار است که خداوند آن‌ها را ببخشد!! البته خود ژان که هرگز نمی‌تواند ببخشد و اگر می‌توانست، پس يکی از همان‌ها بود!!

به بيان ديگر، ژان از ميان تمامی خودخواهی‌ها، آن را برگزيد که درصدد مشروعيت بخشيدن به زنده ماندنش و فعل خداوند بود. اين که چنان فاجعه‌ای که در حق کاترين و هموطنانش تحقق يافت، نمی‌توانست توسط خداوند صورت گرفته باشد و حتمن پروردگارش برايش دليلی داشت و درصدد رفع چنان جنايتی بود! راهی که ژان را مسئول می‌ساخت. او همان‌گونه که وجدانش گفت حقيقتن آن‌چه را که در درونش می‌خواست، جست‌وجو کرد، چراکه درصدد تبرئه‌ی تمامی خوبی‌ها از پليدی‌ها بود و با غسل تعميد، نه در جهان، بلکه در درون خود بدان نيز نائل شد.

اما آيا هيچ راه ديگری وجود ندارد؟ آيا ژاندارک نمی‌تواند در برابر تمامی تجاوزهايی که به او و اطرافيانش می‌شود، راه مقابله را پيش نگرفته و کناره گيرد؟ چرا؛ می‌تواند، اما آيا در اين صورت، او با چنين انتخابی، مشروعيت همان تجاوزی را نپذيرفته است که به خواهرش روا شد؟ به بيان ديگر کناره‌گيری، خود انتخابی‌ست که می‌تواند هم‌چون هر گزينش ديگری بازخواست و داوری شود و کناره‌گيری در شرايطی که ژاندارک با آن روبه‌رو بود، اگر به معنای پذيرش مشروعيت تمامی گناهانی نبود که او از آن‌ها متنفر و منزجر بود، حداقل بی‌تفاوتی نسبت به جناياتی را به اثبات می‌رساند که در اطراف ژان به وقوع می‌پيوست و آن، دون انتخابی‌ست که برخاستن بر عليه آن ظلم‌ها را تجويز می‌کرد. همان‌گونه که ژان خطاب به آنانی که خود را مردان خدا می‌پندارند، می‌گويد: «در حالی‌که مردم فرانسه در خون غوطه‌ورند، شما دور می‌نشينيد با لباس‌های فاخرتان و سعی می‌کنيد مرا فريب دهيد، در حالی‌که خودتان را فريب می‌دهيد...»

آيا به جز آن، راه ديگری هست که بتوان بر هر دو پارادوکس فوق غلبه کرد؟ برای ما و تمامی کسانی که با ديدن ژاندارک، يا تنها به قضاوت در خصوص ژاندارک می‌پردازيم و يا با مقايسه‌ی آن با رفتار خويش، از ديدن اشتباهاتمان طفره می‌رويم يا بهترين راه را کناره‌گيری ژاندارک می‌پنداريم، پاسخ منفی‌ست.

ولی به‌نظر می‌رسد برای ژاندارک و هرکس که مانند او، حتا هنگامی که نزد ديگران تبرئه می‌شود، باز در درون اقناع نشده و درصدد است تا نزد خدا و وجدان خويش تبرئه شود، راه ديگری هست!؟ راز اين نکته، در نماها و ديالوگ‌های ابتدای فيلم نهفته است؛ جايی که ژاندارک با بخشش کفش پدرش به شخص فقيری و اعلام رضايت پدر از کرده‌ی او، باز به نزد کشيش می‌رود تا با اعتراف نزد خدا و وجدانش بخشيده شود! درحقيقت حل هر دو پارادوکس جديت و بازنگری در انتخاب است که ژاندارک را از ديگران تمييز می‌دهد. بنابراين مخالفت ژان در مقابل تمامی تجاوزات، اصلی‌ست که می‌بايست در کنار بازنگری ژان در رفتارش نسبت به دشمنان، در نظر گرفته شود. اين «جديت»، همراه با آن «بازنگری» و اعتراف، تنها راه حل اين پارادوکس می‌نمايد.

اما اين هر دو ضد با هم در او متظاهر نمی‌شود، مگر در انتهای فيلم. تا پيش از آن، او با توالی آن دو روبه‌روست؛ جايی‌که ژان شراب را سر می‌کشد، نوعی اين همانی با خون و راهی را که در انتخاب خود برگزيده متجلی می‌سازد. از اين‌جا تا هنگامی‌که مسيح را به خواب می‌بيند که صورتش با دست‌های ژان خونين شده است، ژان بر اراده‌ی خود با جديت حکم‌فرماست. او فرمان می‌دهد و آن‌چه در دنيای پيرامونش يافت می‌شود، از وی اطاعت می‌کند. او از درون، فرامين خدای خود را شنيده و با تمام وجود از آن اطاعت می‌کند و چنان‌که خودش می‌گويد: او هم‌چون طبلی‌ست که خداوند در آن می‌کوبد و ژاندارک با شنيدن صدايش در درون، برانگيخته شده و از اين‌روی زندگی عادی خود را رها کرده و با بی‌قراری می‌کوشد تا با درک اشارت‌های خداوند، هرچه را که تحقق فرامين خداوند تأويل می‌کند، هر چه زودتر عملی سازد. او در درونش به هيچ‌وجه از صلابت برخوردار نيست، چراکه بخش «خود» وجودش مدام در حال تنظيم‌کردنش با خدای درون است و مدام در برابر او «عقب‌نشينی» می‌کند. ولی او به جهت صدای طبلی که در درونش می‌شنود، به گونه‌ای برانگيخته شده و با جديت خود را با فرامينش هماهنگ می‌سازد که از بيرون توسط ديگران باصلابت به نظر می‌رسد و پاسخ‌های قاطع وی در مواردی که خود را پيامبر احساس می‌کند، موجب می‌شود که ديگران به او ايمان آورند. آن‌چه اتفاق می‌افتد نيز مطابق با راستی انتخابش ارزيابی می‌شود. از سقوط دژهای تورل و اورلئان که دست‌نيافتنی به نظر می‌رسيدند تا متقاعد کردن افراد به لشکرکشی و تاج‌گذاری پادشاه فرانسه. پنداری موفقيت‌هايش برای وی برهانی‌ست که بر تفسير تفکراتش مبنی بر رسالتش در بيرون راندن انگليسی‌ها، صحه می‌گذارد.

اما يکه‌تازی «جديت» مدت زيادی به طول نمی‌انجامد که عرصه برای «بازنگری» مهيا می‌شود. اين جايگزينی پس از رؤيای به خون کشيدن مسيح آغاز شده تا پس از اسارتش تکميل شود؛ در فيلم، جايی که ژاندارک از اسبش به پايين افتاده و اسير می‌شود، هم‌زمان به تصويری عطف می‌شود که او شمشير خداوند را در دستانش دارد و آن تصوير که نمادی از رسالتش است، سقوط می‌کند. چنين نماهايی درصدد است تا برساند که با دستگير شدن ژان، باور به رسالتش در ذهن او سقوط می‌کند. همان نشانه‌هايی که زمانی مهر تأييدی بر انتخابش بودند، اکنون بر عليه او شهادت می‌دهند. پس هنگام آن رسيده تا بازنگری‌ای در تمامی آن‌چه بر او گذشته و بر حقانيتش صحه گذاشته است، صورت گيرد.

ژان در طی جنگ با واقعيتی مواجه می‌شود که تاکنون تنها ايده‌ی آن را که بسيار متفاوت با انتظارش بود، در سر می‌پروراند. دفع تجاوز دشمن و بيرون نمودن آن، ايده‌ای درست می‌نمود. ولی هنگامی‌که ژان طی جنگ، با کشته‌ها و زخمی‌ها مواجه می‌شود و خود را نيز شريک و غرق همان گناهی می‌بيند که درصدد محکوم کردنش بود، يکبار ديگر تمايزش را با سايرين به ثبوت می‌رساند و وجدانش که به شکل مسيح بر وی ظاهر می‌شد، به او ندا می‌دهد که خون چيزی نيست که او در پی‌اش بود! پس او باز احساس نياز به اعتراف می‌کند و باز تنها اوست!؟

پس او اين‌بار ناگزير است که هم‌زمان با دو دشمن روبه‌رو شود. دشمنی که حتا اگر حق با ژان نباشد، دليلی بر حقانيتش نمی‌توان يافت. چراکه ژان آن‌چه را که در پی آن است تا به عنوان گواه گناهی مستتر در خود بيابد تا اعتراف به اشتباه کند، به گونه‌ای مشهود در دشمنانش می‌يابد. اما دشمن دوم او جدی‌تر از دشمن بيرونی‌اش به نظر می‌رسد و هموست که عامل شکستش شده است، و آن قضاوت در خصوص رفتارش است. آيا او خود، آبستن آن‌چه به دشمن نسبت می‌داده، نبوده است؟ آيا او هم‌چون دشمنانش از برخی از وقايع به نفع خواست‌های شخصی و خودخواهانه‌اش سود نبرده است؟ آن‌چه دشوارتر می‌نمايد، اعتراف به اشتباهش است که می‌تواند توسط دوستان، دشمنان و ناظرانش به اشتباه، پيروزی و حقانيت دشمنانش ارزيابی شود. اما به نظر می‌رسد که اين عرصه امتحانی‌ست که راز دشواری‌اش در بدنامی‌اش نهفته است!! پس او از امتحان سربلند بيرون می‌آيد. اگر ژان در راستی راهش شک نمی‌کرد، نه تنها چنين امری، دليلی بر حقانيتش نبود، بلکه همواره امکان آن را می‌داد تا او را فريبکاری بپنداريم که برخلاف اعتقاد در آگاهی‌اش، به فريب ديگران در جهت اهداف شخصی‌اش سود برده است. اما او با شک در درستی راهش، امکان چنين وسوسه‌ای را ابطال می‌کند؛ حتا اگر او دچار اشتباه شده است، ولی اين اشتباه با نيرنگ توأم نبوده است؛ چراکه او اکنون به داوری و بازنگری از خود برخاسته است و همين خصيصه است که او را از نمونه‌هايی هم‌چون مادرزن وليعهد، که از باورها و رفتارهای عوام در جهت منافعش سود می‌برد، جدا می‌سازد. شخصيت مادرزن وليعهد به دقت در فيلم تعبيه شده است تا ژان را از تأويلی به‌دور سازد که می‌گويد: او تنها کسی بوده که با نفاق و دورويی، باورهايی را جلوه داده که اعتقادی بدان‌ها نداشته است و تنها از باورهای ديگران در جهت خودخواهی‌هايش استفاده کرده و با خودخواهی‌هايش، جناياتی را مرتکب شده است. تمايز ژان با او در حل پارادوکس بازنگری و جديت است، که به جای آن که از او شيادی بسازد که از باورهای ديگران سوءاستفاده می‌کند، او را معتقدی معرفی کند که تا پای قربانی کردن خويش پيش می‌رود!

ژان با انسان‌های خرافاتی و متعصب نيز متفاوت است و نمی‌توان او را متعصبی پنداشت که با جهلش سبب جناياتی شده است. خرافاتی‌ها و جاهلان همان‌هايند که دست به ژان می‌زنند تا با اين عمل تقديس شوند. «جاهل» همان‌هايند که به‌دنبال نشانه‌ای برای اثبات رسالت ژان هستند، و «خرافاتی» همان مبارزی‌ست که هم به ژان اعتقاد دارد و هم می‌خواهد از طريق جادو، او را از زخمی که برداشته است، نجات دهد.

اما اگر ژان گناه‌کار نيست و مصمم نسبت به آن‌چه برگزيده است، پس به چه سبب هنگامی‌که پای مجازات به ميان کشيده می‌شود، او اعتراف‌نامه را امضا می‌کند؟ چيزی به جز ترس از مرگ می‌تواند دليل چنين تجديدنظری باشد؟ ژان چه هنگامی‌که در دادگاه، خواهان کشيشی برای اعتراف می‌شود و چه زمانی‌که نامه‌ی اقرار به اشتباه خود را امضا می‌کند، ترس عامل چنين انتخابی نيست؛ چراکه بخش‌های متناقض ديگری از فيلم امکان صحت چنين برداشتی را رد می‌کند. ديالوگ‌های او در دادگاه که مدام در دفاع از آن‌چه در مورد رسالتش بود، طفره می‌رود، ولی درباره‌ی ديگر اعمالش، پاسخ‌هايی قاطع درمقابل بازجويانش می‌دهد، نشان‌دهنده‌ی همان نکته است که او از طرفی درصدد توجيه رفتاری نيست که قابل دفاع نمی‌بيند، و از طرف ديگر به عدم حقانيت دشمنانش اعتقاد دارد: «من بيشتر از ناراضی‌کردن اون (خداوند) «می‌ترسم» تا پاسخ‌ندادن به شما». زيرا آن‌چه را که در خود اشتباه يافته و خواهان اعتراف به آن‌هاست، به‌گونه‌ای عيان در دشمنانش می‌يابد. ژاندارک دقيقن به همين جهت با وجود اين‌که از گفت‌وگوی خداوند با خود، تأويل جديدی معنا کرده است، اما آن نمی‌تواند به معنی نادرستی راهش تأويل شود. از همان‌روی، حتا پس از تأويل جديد نشانه‌ها و پس از اعتراف به گناهانش نزد وجدان، خطاب به کليسا می‌گويد که اگر رسالت او را نمی‌پذيرند، او نيز کليسا را به رسميت نمی‌شناسد! ژان تنها به دليل اين که مبادا در امتحان اصلی‌اش، که اعتراف به اشتباهش است، شکست بخورد و اعتراف‌نکرده از دنيا برود، نامه‌ی اقرار به اشتباهش را امضا می‌کند؛ چراکه اکنون ديگر نظر و انديشه‌ی ديگران و بخصوص دشمنانش درباره‌ی حقانيت ژان، درمقابل شکست در امتحان اصلی‌اش، چندان مهم نيست، بلکه تنها اعتراف‌کردن و پيروزشدن در اين امتحان است که او را برانگيخته می‌سازد.

اما اين باور، هم‌چون ديگر باورهای ژاندارک مدت زيادی به طول نمی‌انجامد که مجددن مورد بازخواست وجدانش قرار می‌گيرد که مبادا چنان امضايی به مفهوم انکار باورهايش ـ نه اشتباهاتش ـ باشد؟! او پس از آن که مورد اين بازخواست وجدان قرار می‌گيرد که ـ در نهايت اين تو بودی که او را رها کردی و از اين پس او برايت دروغی بيش نخواهد بود ـ می‌خواهد اعتراف‌نامه‌اش را پاره کند؛ زيرا تا پيش از اين تصور می‌کرده است، آن‌چه ديگران درباره‌اش می‌انديشند، چندان اهميتی ندارد، از اين‌روی او با امضای اقرارنامه خواهد توانست به خواسته‌ی اصلی‌اش که اعتراف است، دست يابد. اما وجدانش به وی ندا می‌دهد که او نه نزد ديگران، بلکه در انديشه‌ی تو که انکارش کردی، دروغ خواهد بود. پس با شکل‌گيری چنين تأويلی در ذهن ژان، او به سرعت می‌خواهد تا نامه‌ی اقرار به اشتباهش را پاره کند. ژاندارک با چنين تجديدنظری در نامه‌ی اقرار به اشتباه، به ثبوت می‌رساند که اعترافات ژان را هرگز نبايد به معنای انکار رسالتش انگاشت؛ چراکه به‌محض اين‌که چنين تأويلی در ذهنش شکل می‌گيرد، می‌خواهد برای پرهيز از آن، امضای خود را پس گيرد. جالب اين‌جاست؛ کليسايی که بايد ملاکش، ايمان قلبی و حقيقی افراد باشد، انکارهای پياپی ژان را نمی‌پذيرد و ملاک او دست‌خطی است که به‌عنوان امضای اقرار به اشتباه بر کاغذی رسم شده است! از همين‌روی اقرار ژان نمی‌تواند به معنای انکار حقيقی باورهايی که هنوز به آن‌ها پايبند است، تأويل شود؛ باورهايی که دشمنان و هم‌رزمانش بدان پايبند نبوده‌اند. همان‌گونه که ملاقات‌کننده‌ای در زندان به ژان می‌گويد که او نه به خدا اعتقاد دارد و نه به شيطان. بنابراين همواره «من»، يکه‌تازی می‌کند و «ديگری» را همواره بی‌رحمانه محکوم می‌سازد، بدون آن که حتا لحظه‌ای درنگ و بازنگری در آن‌چه انجام می‌دهد، صورت دهد و در درون شخصيت فرد، نمود خودخواهی، به هيچ نوع آشتی‌ای با ديگرخواهی نمی‌رسد. پس هستی با بازآفرينی مداوم جناياتی که صورت گرفته است، ادامه می‌يابد؛ به زندان فرستادن، تجاوز کردن، به آتش کشيدن...

اول ژان و سپس ديگران‌اند که نبايد هيچ‌يک از دو سوی آن پارادوکس را صحيح انگارند. آن‌ها هردو اشتباه‌اند و تنها کسی که اعتراف به اشتباه کند، غسل تعميد داده می‌شود و صحت هرراه، نه در ارزش مطلق هر راه، بلکه در همين «اعتراف مکرر به اشتباه در طی راه»، نهفته است. هيچ‌کس مبرا نيست، بلکه ميوه‌ی ممنوعه، هرروزه و توسط همه‌ی افراد مدام خورده می‌شود، تنها آن‌که اعتراف می‌کند، غسل تعميد می‌يابد. اما اين رازی است که حتا کشيشی که از طرف کليسا مأمور محاکمه‌ی اوست، درنمی‌يابد. او درصدد بهانه‌ای است تا از طريق آن، گناه کشتن ژان را به گردن ديگری بيندازد، در حالی‌که ژان درنهايت (چون در ابتدا او نيز درصدد توجيه اعمال خود است) درست عکس آن، درصدد کشف گناهی مستتر در هر ايده و رفتار خود است تا بدون اين که از آن طفره رفته يا آن را بر گردن کسی ديگر بيندازد، با اعتراف به آن، نزد وجدان تبرئه شود. همان‌گونه که در زندان به کشيش می‌گويد که اين جسم من نيست که می‌خواهد آزاد شود، بلکه روح من است.

نمايی از فيلم ژاندارک ساخته‌ی لوک بسون

اما در ژاندارک، تأويل کليسا از ژان و به طور کلی «قداست» چگونه است؟ کليسا درابتدا قديسان را که مدعی رسالتی هستند به «کفر»، «جادوگری» و «گمراهی» متهم کرده و به صليب‌کشيدن و به آتش کشيدن محکوم می‌سازد. البته اين پايان ماجرا نيست، چراکه پس از مدتی همان‌ها را در شمار قديسان قرار می‌دهد!!

ژان در جايی با سيلی زندان‌بانی بيدار می‌شود، که هم‌زمان احساس می‌کند وجدانش به او سيلی می‌زند. اين امر را به دوگونه می‌توان تأويل کرد. با دستگيری و زندانی‌شدن ژان به‌دست دشمنانش، آن سيلی‌ای است که واقعيت به گوش او می‌زند تا از دنيای خودساخته‌ی درونش بيدار شود، يا سيلی‌ای است که وجدانش به او می‌زند تا بازنگری‌ای بر کرده‌های گذشته‌ی خويش داشته باشد، سيلی‌ای که وجدانش هر بار به بهانه‌ای بر او می‌نواخت!

انکارهای پياپی ژان درابتدا که مورد بازخواست وجدانش قرار می‌گيرد، چگونه با تأويل‌های فوق سازگار است؟ شايد بتوان گفت که آن اجتناب‌ناپذير است! ژان اگر پس از برملاشدن گناهش و در اولين مواجهه‌ی غيرمنتظره با آن، به راحتی پذيرايش می‌شد، ديگر نمی‌توانست کسی باشد که چنان وسواسی را نسبت به نفس گناه دارد!! بلکه او تنها کسی خواهد بود که از هرچيز از جمله ايده و ارزش‌هايش برای موفقيتش سود می‌برد و هنگامی‌که لو می‌رود که او برخلاف ايده‌ها و ارزش‌هايش رفتار کرده است، وی به راحتی آن‌ها را کنار گذارده و به‌دنبال دستاويزی ديگر برای عرض اندام خودخواهی‌هايش می‌گردد! ژان پس از آن که توسط وجدانش به ارتکاب گناهانی محکوم می‌شود، به همان ميزان که از گناهان متنفر است، منقلب می‌شود و به همان ميزان که آن‌ها را جدی می‌گيرد، نمی‌تواند درنهايت از بازخواست وجدانش رهايی يابد تا عاقبت به آن گردن می‌نهد.

وجدان ژان دارای سه چهره است؛ نخستين چهره‌اش، در دوران کودکی اوست که تنها وی را امر به نيکی می‌کند. چهره‌ی بعدی او، شبيه مسيح است که با قضاوت از دنيای پيرامون ژان، نيکی را از بدی جدا کرده و با امر ژان به نيکی، درصدد داوری برطبق آن درباره‌ی ديگران بوده و به‌دنبال آن است تا جهان را از خير انباشته و از بدی پاکيزه سازد. چهره‌ی انتهايی وجدان که کامل‌ترين چهره‌ی آن است در زندان با او روبه‌رو می‌شود، همان هويتی که ژان را «داوری» می‌کند. در ذهن ژان، اين تعريف جديد از خداوند از خاکستر تعاريف پيشين از خدا برخاسته و متولد شده است که جانشين‌شان می‌شود. تنها اين تعريف از خداوند است که «خداوند جهانيان» را معنا می‌بخشد. زيرا آن تنها تعريفی از خداوند است که نه تنها ديگران، بلکه ژان و رسولانش را نيز محاکمه می‌کند. آن شأن نزول معنای خداوندی‌ست که رسولان، آن را خداوند جهانيان ناميده‌اند. زيرا خداوندی که تنها رسولان و باورمندان خود را پيروز گرداند و صرفن دشمنانشان را داوری کند، تنها همان خداوند رسولان و باورمندانش خواهد بود، نه خداوند جهانيان!؟! خداوند جهانيان، خداوندی است که همه را و حتا خود را داوری کند؟! و تنها همين نحوه‌ی رفتار انسان‌هاست که تعيين‌کننده‌ی اعتقادشان به ماهيت خداوند درونشان خواهد بود. چهره‌ی نهايی وجدان، درابتدا به‌وسيله‌ی ژان به عنوان شيطان ارزيابی می‌شود؛ همان تصوری که در اولين ندای وجدان بر عليه هر فردی که دارای اعتقادات دينی‌ست، پديد می‌آيد. آيا او وسوسه‌ای شيطانی نيست؟! چرا که برعليه بسياری از احکامی که تا پيش از اين خدايی و الهی تصور می‌شدند، حکم می‌کند!! اما برخورد پياپی با اين ميهمان فراخوانده‌شده موجب می‌شود که احکام و ارزش‌های جديدی، جانشين ارزش‌های پيشين گردد؛ واژگون‌سازی ارزش‌هايی نظير:
ژاندارک قديس است، چون گناه نمی‌کند! نه؛ ژاندارک يک قديس نيست، چون گناه کرده است!! اما ژاندارک قديس می‌شود، چون دقيقن برعکس، او اعتراف به گناه می‌کند!!! ژاندارک پيام‌آور است، پس بايد نشانه‌ای از طرف خدا با او باشد! نه؛ ژاندارک پيام‌آور نيست، چون نشانی را به همراه ندارد!! اما ژاندارک، نشانه‌اش را با معنا بخشيدن به رفتارش، خلق می‌کند، پس خداوند در او سخن می‌گويد!! خداوند سخن می‌گويد؟! اما کجاست آن که سخن می‌گويد؟ انگار او خاموش است! هيچ‌کدام؛ خداوند نه سخن می‌گويد و نه خاموش است، «او به کنايه اشاره می‌کند»؛ در «تمام هستی»، از جمله در ژان، در اعترافش، در «شکستش»، در «بازنگری‌اش»، در «وسواسش» و در «غسل تعميدش»! هريک از تعاريف فوق هم‌چون ققنوسی در درون تعاريف پيشين و از خاکسترشان متولد می‌شود.

اين همان معنايی‌ست که در ديالوگ ژان با کسانی که از او نشانه‌ای از طرف خداوند می‌خواهند، مستتر است: «مرا شياد تصور نکنيد، يک ارتش به من بدهيد، مرا به اورلئان ببريد و آن‌جا شما علامتی را که من فرستاده شده‌ام تا انجام بدهم، خواهيد ديد». يعنی معنای رسالتم از آن چه می‌کنم برمی‌خيزد، که نشانه‌ی من به حساب می‌آيد، نه انجام کارهای عجيب و غريب. به بيان ديگر، توسل به هر ملاکی به جز خود رسالت، هرگز دليل و گواهی بر رسالت نمی‌شود. هر نشانه‌ای که به گونه‌ای غيرعادی موجب وقوع خارق‌العاده‌ی چيزی شود، تنها گواه همان کار خارق‌العاده است، نه گواهی بر رسالت. تنها تجلی معنای رسالت در ايده و عمل است که گواهی بر رسالت است. هر نشانه‌ی ديگر به سان سوگندی برای حرف راست است، که اگر سخن به صرف خود راست باشد، سوگند، گواه آن نخواهد بود، بلکه تنها خود گفتار راست است که گواه خود است.

ژان در جای‌جای تصميم‌هايش، بر اين باور است، آن‌چه را که انجام داده تنها و تنها بر طبق حکم خدا بوده است و هنگامی‌که سيری در تمامی رفتارهايش می‌کند، با ندای وجدانش به ياد می‌آورد زمانی را که در لحظه‌ای از نبرد، فريادی را برآورده است که می‌تواند حکايت از آن داشته باشد که از جنگ و خون‌ريزی لذت برده است. او با دريافت آن حقيقت، بی‌درنگ زانو می‌زند، تمامی نگاه ملتمسانه‌ی او به وجدانش که با به زانو در آمدن همراه می‌شود، يکی از زيباترين تجليات «معنای سجده» است. او تسليم‌شدن بی‌قيد و شرط را درمقابل خدای درونش، به نمود می‌کشد: «آزادم کن». تا پيش از آن، سجده تنها رفتاری است قراردادی که چون پيشينيان چنان گفته‌اند، بايد چنين کرد، ولی ژاندارک تجلی شأن نزول سجده را معنا می‌بخشد: «تسليم بی‌قيد و شرط در مقابل ندای وجدان».

اکنون او دريافته است، آن‌چه را که گذشته و او به‌گونه‌ای خاص، از آن بر حقانيت انتخابش تفسير کرده و باور داشته است، می‌توانسته به‌گونه‌ای ديگر نيز تعبير کند، و اعتقاد مردم به او را نبايد مبنی بر تحقق وعده‌هايی بپندارد که به خداوندش نسبت می‌داد. چنان‌که درمی يابد، مردم همان چيزهايی را که در جست‌و‌جويش بودند در او می‌يافتند. ژاندارک، نه از نظر خداوند مستثنا بود و نه زنده‌ماندن‌اش به سبب برگزيدنش از طرف خداوند بود. بلکه دقيقن برعکس؛ ژاندارک با وجود آن که از شرايطی يکسان با ديگران برخوردار بود، مستثنا با ديگران رفتار کرد و از آن روی نزد خداوند مستثنا با ديگران «شد». او زنده نمانده بود تا رسالتی را به انجام رساند. او هم‌چون همه زنده بود و چون چنان متفاوت عمل کرد، زنده‌ماندن‌اش به معنای دقيق کلمه، «رسالتی» برايش شد! رسالتی که تاريخی را آفريد که اگر او نبود، حقيقتن به گونه‌ای ديگر رقم می‌خورد. بر هر انسانی «ندای وحی خدای درونش» نازل می‌شود. تنها اندکی اجازه‌ی گوش‌کردن به خود می‌دهند، قليلی از آن‌ها، آن را باور می‌کنند، فقط برخی آن را در قالب «ايده‌ای» در خود درونی می‌سازند، صرفن بعضی آن ايده را آن‌قدر جدی می‌گيرند که با آن زندگی می‌کنند و تنها اندکی آن را هم‌چون رسالتی در خود تأويل نموده و وظيفه‌ی خود می‌دانند که به‌عنوان «پيامبری»، آن را به گوش ديگران برسانند. و اين‌ها تمايز ژاندارک با ديگران است.

اما ژان پس از بازگشت به زندان، درس ديگری نيز می‌گيرد. هنگامی‌که درمی‌يابد هيچ کشيشی به اعترافات او گوش نمی‌دهد، آن هنگام است که وجدانش به او ندا می‌دهد که من به تو گوش می‌دهم و درمی‌يابد که آن اعتراف تنها به درگاه آن خدای درونی است که پذيرفتنی و غسل‌دادنی است. ژان حرکت درونی‌ای را که لازمه‌ی گام‌نهادن در دنيای معنويت است، طی می‌کند و تمام دشواری‌اش، نه در کميت آن، بلکه در کيفيت تودرتوی همان پارادوکس‌هايی است که می‌بايست با هم حل شوند. ژان در بدترين شرايط اعتراف می‌کند. بسياری پس از کتمان حقايق، آن‌چه را که در خود ناپسند می‌يابند، رها کرده و پس از بنای دنيايی جديد، با تکيه بر آن، به گذشته نگاه کرده و به کرده و اشتباه خود اعتراف می‌کنند. زيرا اکنون جاپايی دارند که با تکيه بر آن، خرابه‌های گذشته را به دور افکنند. اما ژاندارک ويرانه‌ای را به آتش می‌کشد!؟ از اين‌روی حکمش به جای ماندن رفتن می‌شود! چرا که او با انتخاب چنين ويران‌سازی مداومی، چيزی برای ماندن و انتخاب ديگری را برای کمال باقی نمی‌گذارد!! از اين‌روی است که به «خدايی» می‌رسد. خورشيد رستگاری ژان، وقت شکستش طلوع می‌کند. فرجامی که هرگز از آغاز نمی‌شد، حتا تخيل آن را متصور شد!؟ درباره‌ی به خدايی رسيدن، آن راز به ظاهر ظريف، ولی در گزينش بسيار متفاوت و عريض بين خدا شدن يا نشدن است!؟ رازی که با فاش نشدن بسياری را فريفت!! اگر ژان کسی بود که در انتهای راهش به جای اعتراف قلبی به غرور و خودخواهی بر آن می‌باليد، به خدايی نمی‌رسيد، بلکه به راهی گام برمی‌داشت که از خدايی‌شدن فاصله می‌گرفت. بسياری از کسانی که برای به خدايی رسيدن، به راز غسل تعميد پی نبرده‌اند، با تصور به خدايی رسيدن، در آن آزمون مردود شدند!! به بيان ديگر، راز آن گزينش، بسيار پرمعنا و از آن روی فريبنده است. آن کس که در تصور است مردودشده پيروز از آزمون بيرون می‌آيد!؟! اعتراف قلبی و تأويلی که حقيقتن خود را يک مقصر تمام‌عيار و معترف به خودخواهی بينگارد، به خدايی می‌رسد و تأويلی که خود را به خدايی‌رسيده بداند، مردود می‌شود تا شايد در تجربه‌ای ديگر بيازمايد. در نماهای پايانی، تصوير به آتش کشيدن ژاندارک با صليب، اين همانی می‌شود تا تأکيدی ديگر بر روح مشترک نهفته در دو تجلی متفاوتی داشته باشد که نماد يکی به صليب کشيدن و نماد ديگری به آتش کشيدن است.

«يحيا» با «آب»، غسل تعميد می‌داد، پس «موضوع غسل تعميد» را شکل می‌بخشيد، مسيح با «روح‌القدس»، «محتوای» آن را معرفی می‌کرد و ژاندارک با «تجديدنظر پس از اعتراف»، بنابراين، «معنای غسل تعميد» را می‌آفريد. ژاندارک با تمام آن جديت پيگيری ايده‌ها و به واقعيت بدل ساختن‌شان، با همه‌ی وسواس يافتن گناه در هر انتخاب خود، قدرت ديدن اشتباه در گزينش‌ها و قضاوت‌ها، و حتا فروتنی تجديدنظر مداوم در منطق حاکم بر قضاوت‌ها. او در کار آفرينش تعريفی از خداوند است که هم‌چون ديگران از ژاندارک نيز استنطاق کرده، و در اين ميان استثنايی را پذيرا نمی‌شود.

نمايی از فيلم ژاندارک ساخته‌ی لوک بسون

اما اگر ژاندارک به چنان مقامی نائل شده بود، چرا در هستی به آتش کشيده شد؟ به چه دليل ژان پس از اعتراف و تجديدنظر، کشته شد؟ مگر او چه کرده بود؟! آخر او ابتدا به قديسی بدل شده بود و اکنون داشت به مقام خدايی نائل می‌گشت!! او نيکی را برگزيده بود، چون نيکی بر پليدی برتری داشت و اين يعنی خودخواهی. نيکی‌ها و خوبی‌ها به سبب برتری‌شان نسبت به زشتی‌ها و پليدی‌ها، برگزيده شده بودند و اين، «خودخواهی» را می‌آفريد. نيکی‌ها وخوبی‌ها هرگز با پليدی‌ها و زشتی‌ها يکسان نبودند و بر آن‌ها برتری داشتند و اين «غرور» را می‌آفريد!؟ همان‌طور که ژاندارک نزد وجدانش به «خودخواهی» و «غرور» اعتراف کرد، زيرا درمی يابد که «او مبرا نبوده است»!!؟ مجازات به آتش کشيدن، تاوان و کفاره‌ی تمامی خوبی‌ها برای برتری‌شان نسبت به تمامی پليدی‌هاست!؟! و يکی از معانی آفرينش از روز نخست تا غايت آن است!!

ژاندارک با اعتراف به پايان می‌رسد، اما اين‌بار اعتراف در محضر وجدان. آن‌جا ديگر هيچ کشيشی نمی‌تواند غسل تعميد دهد، همان‌گونه که کشيش داخل زندان نتوانست. ژان يک قديس نيست، ولی به قديسی بدل می‌شود. اما نه بدين سبب که گناه نمی‌کند، بلکه دقيقن برعکس؛ هنگامی‌که اعتراف به گناه می‌کند به قديس بدل می‌شود، و هنگامی‌که با تجديدنظر مداوم، معانی پيشين از «خداوند» را ذوب کرده و معانی جديدی را جانشين آن می‌سازد، از يک قديس فراتر رفته و به سمتی ميل می‌کند که غايت آن «به خدايی رسيدن» است. چراکه او اکنون به مقام «قضاوت خود از خود» و «اعتراف خود به درگاه درون خود» رسيده است و نمود اعتراف به اشتباه را جانشين وانمود حقانيت خويش ساخته است و با تجديدنظر مداوم در خود، به سوی «کمال» رهسپار گشته است. بايد توجه کرد که نمای اعتراف ژاندارک يکی از مواردی است که به دقت نشان‌دهنده‌ی تفاوت بين زبان، معنا و پيام يک اثر يا فيلم با زبان، معنا و پيام شخصيت‌های يک اثر يا فيلم است. ژاندارک به اشتباهات، گناهان، غرور و خودخواهی خود اعتراف می‌کند، اما اين هرگز نظر فيلم ژاندارک نيست. اگر به‌خاطر بياوريد، ژان پس از اعترافش، توسط وجدانش غسل تعميد داده می‌شود و در نمای بعد که قرار است به آتش کشيده شود، از خداوند می‌خواهد که نجاتش دهد و وجدانش به او می‌گويد که نجات خواهی يِافت! مهم‌تر از آن، تناقض بين اين ديالوگ با ديالوگ اعتراف ژان را چگونه تشريح می‌کنيم؟ اگر ديالوگ‌های ژان در اعتراف به ظلم و خودخواهی در انتهای فيلم را دليلی بر عدم حقانيت ژاندارک بينگاريم، چطور نمايی را تبيين خواهيم کرد که در انتهای فيلم صليبی پس از به آتش کشيدن ژان، با او اين‌همانی و عجين می‌شود؟! شايد منتقدان چنين پاسخ دهند که درست است در انتهای فيلم ژاندارک توسط وجدانش غسل تعميد داده می‌شود، ولی تأکيد وجدان ژان مبنی بر اين که ژاندارک آن صداها و نداهای وحی را که منتظرش است، نخواهد شنيد، دلالت بر بطلان وحی ژان و رد ديانت وی می‌کند. اگر چنين تأويلی صحيح است، پس چگونه وقتی که ژاندارک نامه‌ی اعتراف به اشتباه و کتمان وحی خود را امضا می‌کند، وجدانش به او هشدار می‌دهد که از اين پس او برايت دروغی بيش نخواهد بود و در حقيقت او را از آن عملش نهی کرده و منصرف می‌سازد؟! در حالی که اگر فيلم و وجدان ژان، او و وحی‌اش را رد می‌کردند، وجدان ژان بايد عمل او را تأييد کرده و به او می‌گفت که با کتمان وحی‌ات، اينک به واقعيت اذعان کردی. اين‌گونه هشدارهای وجدان ژان و تناقضات گفتارهای او با ژاندارک حاکی از اين است که زبان و پيام فيلم، چيزی فراتر از ديالوگ‌های آن‌هاست و آن نمی‌تواند چيزی باشد مگر اين که ژان غسل تعميد داده می‌شود، ولی نه بدان‌گونه که بسياری در باورهای مألوف مذهبی و تقدس‌مآبی‌های سطحی تصور کرده‌اند، بلکه در تضاد آشکار با آن باورها، او با اعتراف حقيِقی به ظلم و خودخواهی‌اش، غسل تعميد يافته و همان‌گونه که وجدانش در فيلم به او قول می‌دهد، نجات می‌يابد. اين کشف رمز همان پيامی است که مسيح در انجيل می‌گويد. اين که هر کسی خود می‌بايست صليب خوِيش را بر دوش کشد. اين که همه‌ی ما می‌بايست به گناهان و اشتباهات‌مان اعتراف کنيم و هيچ‌کس از آن مبرا نيست. اين‌جاست که مشخص می‌شود منتقدی قادر به درک تمايز بِين پيام فيلم با شخصيت‌های فيلم هست يا تنها مطالبِ را حفظ کرده است. تقريبن تمامی نقدهايی که در ايران بر نقد ژاندارک ساخته لوک بسون خواندم، نتوانسته بودند بين اين دو تفاوت قائل شوند و دچار اين اشتباه فاحش شده بودند که در اين اثر، ژاندارک بر تمامی تصورات باورمندانش و ادعاهای بزرگ تاريخی‌اش خط بطلانی می‌کشد. در حالی که ژاندارک لوک بسون عميق‌ترين و معنوی‌ترين ژاندارکی است که در طول تاريخ آفريده شده است و بدون آن که با تمجيدهای سطحی و تقدس‌های کورکورانه او را تنزل دهد، در غايت شک و ويران‌سازی او را غسل تعميد می‌دهد تا به خدايی رسد.

اما نکته‌ی ديگری نيز از نظر منتقدان دور مانده است. با فرض اين که کارگردان يا فيلم ژاندارک پيام يا منظور ديگری داشته باشند، آيا آن‌ها همين‌قدر از نقد ادبی و هنری نمی‌دانند که يک اثر آفرينش‌گر و خلاقه خود می‌تواند در زبان و محتوای دروني‌اش چيزی بيافريند که در فيلم يا هر اثری که نقد می‌کند، به فکر خطور نکرده است؟! با اين تبيين می‌توان گفت: ژاندارک، برخلاف تمامی هم‌رزمانش، همه‌ی دشمنانش، باورمندان، تماشاچيان و انکارکنندگانش، اعتراف می‌کند و غسل تعميد داده می‌شود، به‌وسيله‌ی وجدانش، همان‌گونه که با اين «قلم‌زنی» غسل تعميد يافته است.

نسخه‌ی قابل چاپ   12 شهریور 1384    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


عليرضا  [ www|@ ] :   (یکشنبه، 20 شهریور 1384، ساعت 15:26)

سلام اقاي علي احمدي
حيفم آمد بعد از خواندن مقاله. چيزي ننويسم/ هميشه مقاله هاي شما عاليند/ و آدم از خواندنشان لذت مي برد/مخصوصا اين يكي معركه است. به پاس تشكر از زحمات شما و عرض خسته نباشي اين چند كلمه را نوشتم/من هميشه از خواند مطالب حرفه اي حض ميبرم. دست مريزاد


شهاب  [www|@] :   (جمعه، 22 مهر 1384، ساعت 06:44)

الحق كه دست مريزاد





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب