جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

الو؟
ــ ...

علی عسگری
aliasgari1359@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


ـ با سلام، لطفن پس از شنيدن صدا پيغام خود را بگذاريد. متشکرم!
ـ سلام. چطوری؟ اومدی خونه يه زنگ به من بزن. باهات کار دارم. فعلن...

ـ با سلام...
ـ دوباره من‌ام. «رضا»م، شناختی ديگه؟ هيچی، گفتم نکنه دوباره حواس‌پرتی هميشگی‌ات کار دستت بده. زنگ بزنی ها!

ـ با سلام...
ـ الو؟ نيستی؟ کدوم گوری رفتی آخه دوازده شب؟... الو؟... الو؟... باشه آقا، گوشی رو برندار. زنگ هم که نزدی. به هم می‌رسيم... الو؟... مث اين‌که واقعن نيستی. باشه، اومدی يه زنگ بزن. بيدارم. اگه خسته بودی نزن. می‌خواستم قرار فردا رو يادآوری کنم. بيای ها، منتظريم... عاطفه رو هم حتمن بيار. فعلن خداحافظ.

ـ با سلام...
ـ سلام مهندس. خوبيد الحمدالله؟ امروز دومين روزه که تشريف نياورديد سر کار. خبری هم که نداديد. گفتيم نکنه خدای نکرده اتفاقی افتاده باشه. کار هم خوابيده. فردا و پس‌فردا هم که تعطيله... خبری بديد از نگرانی دربيايم. التماس دعا.

ـ با سلام...
ـ آقا خيلی بی‌معرفتی! ديگه ما رو قال می‌ذاری؟ به کوری چشمت، چشم جفتتون، کلی هم حال داد! حالا کلاس بگذار و فيلم ايرانی نيا. تا حالا اين‌قدر نخنديده بودم. راستی خيلی الاغی! چرا يه زنگ نمی‌زنی؟ اومديم و من مردم، اون‌وقت تو از کجا خبردار می‌شی آخه؟

ـ با سلام...
ـ الو مامان، خوبی؟ چرا سر به ما نمی‌زنی؟ امروز تعطيلی همه‌اش از صبح يادت بودم. باباتم که حرف نمی‌زنه. می‌شناسی‌اش که؟ معلومه دل اون هم برات تنگ شده. اين وقتا همه‌اش می‌ره سروقت شعرای «اخوان». ياد تو می‌افته آخه، ياد جوونی‌هاش... چقدر سر اسمت بحث کرديم. آخرش اون بود که «اميد» رو گذاشت... باشه مامان، باشه... الان اگر پشت خط بودی نمی‌گذاشتی حرف بزنم. باشه، حرف تکراری نمی‌زنم... سر نمی‌زنی مامان، يه زنگی بزن. نمی‌گی اين مادر، پدر پيرم منتظر خبر از بچه‌شونن؟ زن هم که نگرفتی، خيالم راحت باشه. ديگه مزاحمت نمی‌شم. حتمن زنگ بزنی ها... مواظب خودت باش. خداحافظ.

ـ با سلام...
ـ سلام آقای «صابر». خوب هستيد؟ می‌بخشيد که مزاحم شدم. هفته‌ی قبل هم زنگ زدم. اما تا صداتون رو پشت خط شنيدم، نتونستم حرف بزنم و قطع کردم. حالا که نيستيد بهتر شد. می‌تونم راحت‌تر و بی‌دغدغه‌تر حرف بزنم. من «مسعودی»ام. «شيما مسعودی». می‌شناسيد؟ جلسه‌ی پنج‌شنبه‌ها، پيش استاد «پارسا». راستی ديروز تشريف نياورديد. نکنه ناراحت شديد؟ نمی‌دونيد پشت سرتون چه چيزهايی می‌گفتند. ولی اهميت نداره. من که از همون کارتون خيلی خوشم اومد. حقيقتش شما برام خيلی مرموز بوديد. تو اين يک ماهه که اومده بوديد، از ديوار صدا می‌اومد، از شما صدايی بلند نمی‌شد. اون يک بار هم که شعرتون رو خونديد، می‌بخشيد ها، به نظرم خيلی بد و سطحی بود. يک‌جورهايی متحجرانه بود و از قالب‌های پيش‌روی امروزی عدول کرده بود. اما هفته‌ی پيش اون شورش بی‌دليلتون خيلی برام جالب بود. اين‌که يک‌دفعه بعد از اون همه سکوت، صاف تو روی استاد «پارسا» دراومديد و شعرش رو يک مشت «مزخرف آهنگين» خونديد. هرچندکه اصلن حرفتون رو قبول ندارم. به نظرم شعر استاد به بهترين وجه با درهم‌ريختن نحو و زبان و ابداعات تصويری‌اش، به خوبی وضعيت متناقض و پست‌مدرن ما رو نشون می‌ده. ولی اين شورش و سکوت شما برام خيلی جالب بود. من کلن عاشق شخصيت‌های شورشی‌ام. نديديد روی پيراهنم طرح پوستر سرخ و سفيد «چه‌گوارا» رو؟... احساس می‌کنم خيلی تنهاييد. نديدم هيچ‌وقت با کسی بياييد جلسات. گفتم اگر بخواهيد با هم بيشتر آشنا بشيم... می‌بخشيد که مزاحم شدم. See you...

ـ با سلام...
ـ الو سلام. خوبی آقای خوش‌خواب؟ شناختی؟ «عاطفه»ام ديگه بابا! تنبل، روز تعطيلو گرفتی خوابيدی تا لنگ ظهر؟ شنيدم آقا نامردی هم کرده!... حالا خودت نمی‌خوای بری سينما، نبايد به من هم بگی؟ زنگ زدم «رضا»، اون گفت. بلند شدی زنگ بزن، قرار بذاريم بريم بيرون. اگر گفتی برای چی؟... فکر کن، آهان فکر کن... يک‌ذره بيشتر... آهان... حالا بپيچ سمت چپ... هنوز نفهميدی؟ فردا يه روزيه ها! می‌خوای بيست سؤالی راه بندازيم؟... باشه، باشه... قهر نکن. ولنتاينه ديگه. يه چيزی برات گرفتم، اگر ببينی غش می‌کنی... کور خوندی، لو نمی‌دم... پس منتظرم. زنگ بزن. خداحافظ.

ـ با سلام...
ـ الو؟... الو؟ گوشی رو بردار. باز قاتی کردی تو؟ يالا گوشی رو بردار... برش دار اون لامصبو!...
آخه به توی الاغ من چی بگم؟ فکر کردی فقط تو غم و غصه داری تو اين دنيا؟ احمق جون، پاشو يه چرخ بزن تو خيابون‌ها، ببين آدمايی رو که آرزوی يک‌صدم اين چيزايی رو دارن که تو داری. از صبح تا شب چپيدی تو اون دخمه و چرت و پرت فکر می‌کنی...
همينه ديگه، خوشی زده زير دلت. خونه، کار، سواد، پول، دوست‌دختر... اصلن لياقتت همينه که بشينی و تو تاريکی و با دود سيگار خودتو خفه کنی. بشين تو همون دخمه و زل بزن به اون قاب عکس. همينه که کارات برعکسه ديگه. همه چی می‌زنن به اتاقشون، تو چی! آدم از اين خوشگل‌تر پيدا نکردی با اون همه ريش و پشم، صاف چسبوندی مثل آينه‌ی دق جلوی روت. بعدش هم حتمن می‌شينی از اون کتاب‌خونه‌ی مزخرفت کتابش رو درمی‌آری و می‌خونی. خب معلومه آخر و عاقبتت هم همين می‌شه ديگه. باز خوبه هنوز کاملن از دست نرفتی و خودت شعر نمی‌گی، وگرنه ديگه نمی‌دونستم چی‌کار کنم...
بابا «اميد»، ده بار به‌ات گفتم. يه زمان من هم به اين مزخرف‌ها زياد فکر می‌کردم، اما تا کی؟ اين چيزا، اين کتاب‌ها، اينا آدم رو از دنيای واقعی دور می‌کنه. تو رو می‌بره تو خيال‌های عوضی، توهم، گل‌واژه، هر چی می‌خوای اسمش رو بذار.
می‌دونی دوات چيه الاغ؟ اينم ده بار گفتم، يه زن. آخه تو کی می‌خوای آدم بشی؟ آخرش اين عاطفه هم مث قبلی‌ها می‌ذاره و می‌ره ها! بعد توی الاغ با اين سن و سال، تو شک و ترسی که من به‌اش دست بزنم يا نه. دخترها رو الکی می‌پيچی لای زرورق. باور کن اون خودش هم منتظر يه حرف توئه. اولين بار که باهاش خوابيدی همه چی مرتب می‌شه. باور کن راست می‌گم. نخواستی هم باور نکن. بشين و خودت رو خفه کن. همين.

ـ با سلام...
ـ سلام... تعجب نکن اميد خان! ناراحتم ديگه. گذاشتی بی‌خبر رفتی؟ يا ديگه اون‌قدر حنامون پيشت رنگ نداره که يه زنگ بزنی، هان؟ خب آقای خوش‌خواب بدقول! باشه، به هم می‌رسيم. نکنه خجالت کشيدی؟ بابا بی‌خيال، من که از تو خرس قطبی انتظاری ندارم. قرار نبود که امروز يادت باشه. منتظر هديه‌ام نبودم، ولی حداقل می‌اومدی هديه‌ات رو می‌گرفتی. حالا که نيومدی می‌گم دلت بسوزه. يه گوسفند احمق شيکم‌گنده بود. مثل جنتلمن‌ها يه پاپيون بزرگ بسته بود گردنش و شکمش رو داده بود جلو...
آهای پسر، نکنه يه دفعه هوايی شدی؟ چشم منو دور ديدی؟ نکنه قضيه‌ی اون دختر همسايه باشه؟ نگو که اون فعلن بچه است! از توی مارمولک هر چی بگی برمياد. وای، ببخش، از دهنم در رفت. آخه تقصير خودته ديگه، همچين از اومدن و رفتنش، نگاهش، قيافه‌اش، تعريف کردی که آدم حسودی می‌کنه ديگه. حقيقتش رو بخوای، چيزی هم از اون جمله‌ات نفهميدم. آقا مهندس، زير ديپلم حرف بزن ما هم بفهميم ديگه! البته اون روز کله‌ام رو تکون دادم که يعنی آره، موافقم. اما...
يادت هست کدوم رو می‌گم؟ من که خوب يادمه. آخه آدم جمله‌هايی رو که نمی‌فهمه، راحت‌تر حفظ می‌کنه، شايد مجبور بشه بعدن پسشون بده. گفتی «تاگور» می‌گه که (راستی يادت باشه اين دفعه يه ذره توضيح بدی اين يارو تاگور کيه اصلن!). می‌گه: «هر کودکی که زاده می‌شود، نشانی است که خداوند هنوز به بشر اميد دارد».
البته فکر نکنی خنگم ها! حداقل نه اون‌قدر! خدايی اين رو فهميدم، دومی رو نفهميدم، اونی که خودت گفتی: «هربار که آن دختر، شرموک و غرقه به نور، از آستانه‌ی راهرو می‌گذرد، خدا را می‌بينم که با خنده، اميد را در رد گام‌های او می‌نشاند. هربار که نگاه می‌کند، هربار که می‌خندد، هربار که رد خون تازه و گرم می‌دود روی گونه‌هايش و او سر به زير می‌اندازد...»
نخند بابا، من هم می‌تونم مثل تو بااحساس بگم. خودت حواست نيست، بعضی وقتا يه دفعه می‌ری تو حس و تمام جمله‌هات ادبی می‌شه. البته، ناراحت نشی ها، يک‌کم خنده‌دار می‌شه. ناراحت شدی؟ ای بابا، مادر!...
البته اين هم معنی‌اش سخت نبود، ولی نفهميدم! آخه خب مثلن من هم می‌تونم به قول خودت «شرموک» جلوت نيم‌ساعت رژه برم و صاف برم پشت به آفتاب وايسم و اين چيزا، ولی هيچ‌وقت منو اين‌جوری توصيف نکردی... اين رو نفهميدم!
خب ديگه، مثلن قرار بود باهات اخم و تَخم کنم، نشد. ولی تو هم اين‌قدر بی‌وفا نباش. خداحافظ.

ـ با سلام...
ـ الو، اميد؟ خوبی تو؟ چرا زنگ نمی‌زنی؟ ديگه اين‌بار واقعن نگرانت شدم. چيزی شده؟ الو؟ بردار گوشی رو... باشه، ديگه مجبورم کردی. تا يه ساعت ديگه اون‌جام. بايد خودم بيام سراغت و به زور تکونت بدم. خداحافظ.

ـ با سلام...
ـ الو، آقای صابر؟ سلام... شايد منو نشناسيد. آخه صدام رو نشنيديد تا حالا. اما حواسم بوده که هميشه منو از دور نگاه می‌کرديد. ما آپارتمان بالايی شما می‌شينيم. شناختيد؟...
می‌بخشيد که مزاحم شدم... ديگه نتونستم اضطراب رو تحمل کنم... اين چند روز همه‌اش منتظر بودم که سر يه وقت مناسب باهاتون حرف بزنم... راستش... آخه آقای صابر شما اون‌جا چی کار می‌کرديد؟...
می‌بخشيد، دست خودم نيست. نمی‌تونم جلوی بغضم رو بگيرم... باور کنيد... آخه چطور بگم؟... لعنتی... آقای صابر درباره‌ام چه فکری می‌کنيد حالا؟ به مادر، پدرم که نمی‌گيد، نه؟... باور کنيد اولين بارم بود. همه‌اش تقصير مريم بود... اون روزم از خونه‌ی اونا اومده بوديم. مثلن رفته بودم پيشش درس بخونيم. می‌خواستم ببينم چه جوريه...
آخه آقای صابر... از کجا می‌دونستم اون ماشين شما بود؟... اصلن چرا سوار ماشين خودتون نبوديد؟... وقتی زد رو ترمز، فکر کرديم از هموناست. برای همين با مريم اومديم جلو. سرم رو که خم کردم خشکم زد... راستش بيشتر از همه از چشماتون ترسيدم. همين‌جور وحشت‌زده ميخ شده بود به من...
آقای صابر... نمی‌گين به پدر، مادرم، نه؟... خواهش می‌کنم...

ـ با سلام، لطفن پس از شنيدن صدا...
گوشی تلفن برداشته می‌شود و باز سر جايش قرار می‌گيرد. ته سيگار در زيرسيگاری فشرده می‌شود و دود کم‌رنگی از کناره‌ی آن بلند می‌شود...


فروردين ۱۳۸۴

نسخه‌ی قابل چاپ   20 شهریور 1384    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 9 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


همون آقاهه  [www|@] :   (دوشنبه، 21 شهریور 1384، ساعت 14:45)

خيلي خوب از افتادن به دام يك داستان مانيفيستي در رفتيد. احسنت. اي ول. هللويا!


دانيال اخويان  [www|@] :   (چهارشنبه، 23 شهریور 1384، ساعت 13:17)

سلام مي بينم كه به خزه افتخار داديد و دوباره مي نويسيد....... راستي از نقد قشنگتون هم ممنون


هيچكس و همه كس  [www|@] :   (چهارشنبه، 23 شهریور 1384، ساعت 13:45)

خوندمش و سعي ميكنم نكاتش رو توي كارهاي خودم استفاده كنم! ولي يه سري ضعف هايي داشت! از همون سري ضعف هاي فيلم "خيلي دور خيلي نزديك"!!!


محمد عبدالهي  [www|@ ] :   (یکشنبه، 27 شهریور 1384، ساعت 10:55)

با سلام. تازه با نوشته شما آشنا شدم. خلاقيت قشنگي در معرفي شخصيت داستانتون به خرج دادين. با اينكه خودم داستانك نويسم اما نوشته شما ترغيبم كرد كه يه گريزي هم به داستان كوتاه بزنم. اما اي كاش آخرش يه جور ديگه تموم مي شد.موفق باشين


حمیدرضا محبوبی نژاد  [ www|@ ] :   (پنجشنبه، 7 مهر 1384، ساعت 23:13)

سلام.واقعا از خواندن داستانتون لذت بردم.شخصیت داستانتون را به زیبایی و با یک خلاقیت ادبی نشان دادید.
آمده ایم تا در مکتب خوبان رنگ سبز عشق را در قرنیه چشمهای عشاق بجوییم.باری ای همسفران آمده ایم تا در این حرمان، امید را باور کنیم.
موفق باشید!


meysam  [www|@ ] :   (یکشنبه، 8 آبان 1384، ساعت 15:12)

kaf kardam,chi begam!!!!!!!!!!!ma!!!!!!!!


رويا  [www|@ ] :   (سه شنبه، 8 آذر 1384، ساعت 22:55)

اين نوشته را با داستاني در كتاب فعلا اسم ندارد احمد غلامي مقايسه كنيد. فكر كنم خيلي به اون كتاب نظر داشتيد.نامش را بعدا مي نويسم هم همينطور.


فاطمه  [www|@] :   (یکشنبه، 20 آذر 1384، ساعت 13:41)

داستان خوبي بود ولي پايانش كمي منطقي نبود من شخصا منتظر چيز ديگري بودم
موفق باشيد


صبا  [ www|@ ] :   (جمعه، 9 دی 1384، ساعت 13:00)

سلام علي جان. داستانت رو خوندم. منم مشابه اين داستان دارم. اما وقت نمي كنم اين داستان هاي كوتاه را از زير آوار كاغذها دربيارم. خوبي داستان تو براي من اين بود كه منو ياد نوشته هاي خودم انداختي.
راستي علي بالاخره وبلاگم از پنهون موندن در اومد.آدرسش رو برات زدم.
قربانت صبا





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب