|
دو شعر از سوشيانس ايرانی |
مهدی سلطانی
|
![]() |
« ۱ »
. . .
پلکهای کودکم را
به خواب کدام کابوس ربودهاند؟
کودک
ماه را میبرد با خود
*
* *
ماه را هميشه میپايد کودک
يا ماه نگران پای کودک است
وقتی میايستند
ماه و کودک
* * *
حالا ماه به کدام میخانه منزل کرده
معلوم نيست.
« ۲ »
پوسيدهام
مثل سلامم
(راستی چرا دست بالا میبرند به بالابردن صدای سلام؟)
خشخش میکنند برگها
صدايم
سلامم
شعرم...
خشخش میکنند
اميدوارم نشنيده نگيری
بهارک ِ بیخيال ِ خشخش ِ برگها، خطها!
خشخش در ختم ِ مچالهشدن برگ است
وقتی واژه لج نمیکند تا طبق معمول
از لجن نيلوفر برويد
خشخش در خميازهی خطوط است
وقتی بخواهم
تلفنی
چندخطی شعر برايت بخوانم
بهارک!
تولدت
ششماه مبارکتر از قسم ِ مرگ من است
میروم توی نخ ِ آگهی ترحيم ِ روزنامهها
هی به خودم تسليت میگويم
کوک خوردهاند چشمهايم به صفحهی ترحيم روزنامهها...
4 مهر 1384
||
(
شعر فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 0 )
||
بالای صفحه










