|
گربه |
سوسن جعفری
|
![]() |
مادر را که هنوز چهار دست و پا میخزید کشانده بود توی مهتابی، زل زده بودند به
صدای خشخشی که میان برگهای مچاله و بدرنگ گربه شده بود شاید.... صدای گربه نبود و
فقط گفته بود تا مادرش زوزه نکشد... مادر را نتوانسته بود هیچوقت که بغل کند، مادر
داد کشیده بود که میماند همانجا که صدا نزدیکتر بود و مانده بود. پیچیده بودش
لای پتوی سربازی کهنهای که جنازهی خونی برادرش را که پا نداشت کفن کرده بودند
لایش... لایش که میخوابید بوی خاک و خمپاره میداد که احمد همیشه گفته بود خمپارهها
بو دارند فشنگها هم... مچاله شده بود عین یه گربه توی مهتابی که صدا هنوز هم نزدیک
بود.
سردش شده بود که بیدار شد... مادر را که خزیده بود تا دم اتاق خواب برگردانده بود
صورتش رد ناخنهایش را داشت هنوز که سمیر که آتش گرفته بود چنگ زده بود گفته بودند
مادر را گربه چنگ زده و سمیر را که مچاله شده بود و لباسهایش را کنده بودند از تنش
که دیده بود زیرپیراهنی سفیدش شده بود اندازهی یه کف دست... مادر چنگ زده بود نه
گربه و از گربه بدش آمده بود... گربه را گذاشته بود لای روزنامههای خیس که نفت
ریخته بودند با اختر و کبریت زده بودند بوی موی سوخته پیچیده بود توی آشپزخونه و
ترسیده بود از جیغهای گربه و مادرش هنوز گربه هر شب چنگش میزد! گفته بود همهی
گربهها را آتش زده بودند... و هنوز سمیر هم که میسوخت همان بو پیچیده بود توی
زیرزمین و پدر که بغلش کرده بود تمام صورتش سیاه شده بود و چشمهایش انگار قیر
ریخته بودند سیاه سیاه بود و نترسیده بود که باز هم اگر گربه صورت مادرش را چنگ زد
بسوزاندش... چنگ نزده بود!
هنوز هم صدا میآمد و مادرش داشت لالایی میخواند برای احمد، گفته بود گوشتش چسبیده
به پتو نشوییدش! دختر دایی شسته بود و گفته بود حتا دیده بود موهای احمد که با آب
همینطور از لوله میسریدند پایین مادر افتاده بود کف حمام و خون ریخته بود از لگن
و آبش شده بود قرمز قرمز و خاله زده بود به سرش و مادر را که داشتند میبردند دیده
بود مچش را که همینطور میریخت و فرشها را انداخته بودند کف حیاط که برف باریده
بود و بخار آب داغ بلند میشد و دایی پاهایش بعدنها همین طور گرفته بود از اون شب
و راه نتوانسته بود برود... زن دایی نفرین کرده بود... رفته بود زیرزمین و بچه
گربهها را دیده بود که یکیشان سیاه بود با چشمهای سبز براق برده بود بالای
پشتبام آویزانش کرده بود به میلهی بلند آنتن و دمش را فرو کرده بود توی تینری
رنگی شده و تازه یاد گرفته بود فندک بابا رو روشن کنه که سبز میسوخت زده بود زیر
دم بچه گربه که پیچیده بود به هم و چقدر جیغ زده بود و صدایش پیچیده بود توی شب و
آنقدر گربه جمع شده بود توی کلهاش... خفه که شده بود بهتر میسوخت... آنقدر سرد
بود که بویش را نفهمیده بود اصلن... زن دایی عق زده بود!
چراغقوه را آورد و انداخت گوشهی حیاط که خشخش میکرد هنوز، دو تا درخشیده بود
مثل آیینه مثل تیلههای سبز جستی زده بود توی حیاط توی تاریکی آنقدر جیغ زده بود
که انداخته بود توی زیرزمین و گردنش را گرفته بود و هرچی چنگ میزد هنوز میخندید،
مادر گفته بود سمیر که میسوخت باران میبارید و پدر بغلش کرده بود که ببرد بالا
توی حیاط خیس بخورد خودش چسبیده بود طوری به سمیر که نتوانسته بودند جداشون کنند
مثل تن بچه گربه که هنوز هم چسبیده بود به تن آنتن... دایی با کاردک هر چی توانسته
بود خراشیده بود و بعد بوی بدش را آخرش کندند و انداختندش دور... دایی گفته بود این
دیوانه است و وقتی میسوخت هیچکس ندیده بود که حالا باران ببارد یا برف... پاهایش
حالا گرم شده بود و داشت همینطور میدوید و افتاده بود توی حوض خالی و دیگر داد
نکشیده بود... نگاه کرده بود زیر پیراهنی دایی را پیدا نکرده بود که ببیند کف دستش
شده است یا نه... مثل قیر چسبیده بود کف حوض... آب هم ریخته بود که زن دایی نفرین
کرده بود و دختر دایی زل زده بود به آسمان و دیگر ندیده بود حتا عروسکش را... دختر
دایی چشمهای سبز براقی داشت که مژه نمیزد و موهایش را میبافت دوطرف سرش...
هیچوقت مژه نزده بود انگار!
چشمهایش را که باز کرده بود دیده بود کلهی مرد رو که لای پاهایش چنگ زده بود به
موهای سیاهش، کله همهجا بود و گردنش را هم، کلهی مرد همیشه لای پایش بود و جیغ
میزد و چنگ میزد به موهای سیاهش و یکبار هم که کشیده بود و سر جدا شده بود که
همینطور میخندیده و دهانش پر شده بود از زبان قرمز گندهای و همیشه میدیدش که
پشت گردنش بود زیر پهلویش لای پاهایش و مادر میگفت خواب میبینه و دایی گفته بود
دیوانهست!!!... دایی قفل زده بود به در اتاقش و جلوی پنجره نرده کشیدند و بعد آجر
و سیمان ریختند و هنوز هم سر مرد لای پاهایش بود و مادرش گفته بود نکند گربه است،
همان گربهی سیاهی که چهار تا بچه زاییده بود و گوشت میدزدید از توی زیرزمین...
مادر گفته بود ولش کن چنگ میزند به چشمهات و ول نکرده بود انداخته بودش توی
شومینه و سیخ را فرو کرده بود توی سبزی براق چشمهایش که یاد فندک بابا میافتاد
وقتی زده بود به دم بچه گربه... همیشه فکر میکرد همهی گربهها سیاهند با چشمهای
سبز مثل دختر دایی اختر که فقط موهایش طلایی بود... میبافت دوطرف سرش...
مادر چنگ زده بود به دستش که گربه افتاده بود روی فرش... هلش داده بود و مادر سرش
خورده بود به لبهی شومینه و خونش ریخته بود مثل مچش روی فرش و دایی نبود که
بندازدش توی حیاط، بهمن هم بود و هنوز برف نباریده بود... خون مادر همینطور میرفت
توی تن فرش و آبیهایش هم شده بود قرمز قرمز... مادر نفرینش کرده بود گربه گلدان را
انداخته بود و از جای شکسته پنجره خزیده بود و خونی شده بود حتا رف بلند پنجره...
دویده بود دنبال گربهی کور که نمیفهمید چطور میدود توی حیاط، مادر نفرینش میکرد
و داشت همینطور میدوید که گربه از پلهها افتاده بود پایین توی زیرزمین... درش را
که چوبی بود بسته بود و دویده بود طرف بشکهها... مادر را دیده بود که تالاپی از
پنجره افتاده بود توی راه پلهای زیرزمین... شیر را باز کرده بود و بوی نفت پیچیده
بود توی دماغش... مادرش هم خونی بود و هم نفتی... گربه را برداشته بود و داشت
میخزید بالا که جرقه زده بود توی چشمهاش و انداخته بود روی پلهها... آتش گرفته
بود به پاچهی شلوارش و داشت داد میکشید و مادر داشت نفرین میکرد اما گربه جیغ
نمیکشید و آنقدر دویده بود که افتاده بود لابهلای برگهای مچاله که خیس نبودند
برف نباریده بود آن سال...
شب هنوز بود و ماه توی گودی چشمهای گربه نمیتوانست برق بزند... بالای دیوار نشسته
بود و بوی گوشت سوخته پیچیده بود توی باغ...
21 مهر 1384
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 5 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
براي قضاوت نياز به زيباشناسي زشتي در اينخا لازم است
موفق باشي دوست خوب../ياحق/
چي نوشتي تو ؟؟؟
من از سوزاندن گربه نفرت دارم...
بهروز
فثط ميتونم بگم از هر چه آدميزاد بدم اومده بود وقتيكه داستانو ميخوندم. اين همه بيرحمي از كجاي ذهن نويسنده ي داستان ميتونست بزنه بيرون! واي اگر انسان قدرتي خدايي داشته باشه . اگر سوزاندن يك موجود زنده و كور كردنش آنهم به طريقيكه بيان شد اينطور طبيعي و راحته ديگه چرا از هيتلرها و شكنجه كنندگان زندانهاشون گله كرديم و ميكنيم وقتيكه آدماي عادي هم دارند خودشون يه پا شكنجه گر در مياند! كاش آنچه كه در پيرامون يك جامعه ميگذره قادر نباشه دل مردمانشو هم ازشون بگيره آنقدر كه شكنجه دادن و بيرحمي به نوعي عادت تبديل بشه. كاش نويسندگان هم از اين هنر نوشتن خداداديشون در جهت هاي مثبت تري استفاده كنند.
شاد و پيروز باشيد.
من نمیفهمم این چه مرضی است که بین نویسندگان و شاعران ما افتاده که فکر میکنند هرچه پیچیده تر بنویسند،نفهمند و بنویسند،قواعد دستوری را کنار بگذارند و بنویسند کارشان ارزش پیدا میکند...علتش هم مخاطبانی و عوام الناسی اند که گمان کرده اند اگر آنچه میخوانند را نفهمند نویسنده خیلی خوب نوشته و اگر بفهمند نویسنده تازه کار و بی سواد بوده ....واقعا که....از نویسنده ی محترم عذر می خواهم زیرا هر چه نوشته اند به خودشان مربوط است و اگر کسی حرف بزند دخالت بیجا کرده اما خواهش می کنم مطلبی را که نوشته اند برای من بی سواد به فارسی ترجمه کنند.