|
ناماش را بعد مینويسم! |
علی عسگری
|
![]() |
«قلم بهدست میگيرم و از انديشههای خويش بر سپيدی کاغذ جويی سياه روان میکنم!»
اين يکی چطور؟ «به نام آنکه قلم را آفريد و توانايی نوشتن عطا کرد.»
خيلی مذهبی هستی؟ باشد! «ن، والقلم و ما يسطرون.»
يا شايد: «نخست هيچ نبود، کلمه بود و کلمه خدا بود...»
حالا بيا و ثابت کن اين را از روی تورات نخواندهای. آقا معلم! باور میکنی؟ مگر میشود؟
تا آخر راهنمايی که اسم «شريعتی» را نشنيده بوديم. آنوقت هم که اسمش را شنيديم،
هنور «کوير» را نخوانده بوديم. آنوقت هم که کوير را خوانديم، آنقدر آشفته بوديم
که خودمان را مجبور نکنيم يکگوشهای بنشينيم و بنويسيم.
خوبی حالا اين است که موضوعی نداری! کافی بود موضوع را معلم تعيين کند. بلانسبت مثل
خر در گل میماندم. (چشم آقا معلم، مثل قاشق در عسل!)
تازه بگذريم از حالبههمزنها: «تابستان خود را چگونه گذراندهايد؟» يا «علم بهتر
است يا ثروت؟» بعد هم عزاگرفتن و عرقريختن! مگر میشد در آن يک ساعت لعنتی ورق را
پر کرد؟
حاشيه؟! امان از اين حاشيه! آدم که مجبور به رانندگی شود، آنهم وقتی يک پيرزن
غرغرو کنار دستش باشد و مدتها پايش روی گاز و کلاج نرفته باشد، نتيجهاش چه
میشود؟ سرتاسر کوچه يک در و ديوار سالم باقی نمیماند.
قضيه ساده است. يک سال است چيزی ننوشتهام. اين که میگويم چيزی، مفهوم مطلق آن را
در نظر دارم. دريغ از يک روزنوشت! خطی به يادگار در دفترچهی خاطرات. (درست مثل
«سنگی به يادگار بر گوری»، اين هم پيشـاعتراف، آقا! آدم خودش را لو بدهد، بهتر
است از آنکه مچاش را بگيرند.)
بگذريم از اين که هيچگاه دفترچهی خاطرات هم نداشتهام. اصلن هميشه از نوشتن خاطره
بدم آمده. دستیدستی خودت را از يکی از بزرگترين مزيتهای انسان بیبهره میکنی.
فراموشی. خاطره، مکتوب که نباشد، آرام آرام بخشهای زايدش فراموش میشود. تصويرها
باقی میماند، احساسها.
قديمها هم که چيزی مینوشتم، قبل داستاننويسی را میگويم، هيچگاه خاطره
نمینوشتم. اصلن چرا راه دور بروم. اين هم دفتر کهنهای که گوشهی کمدم خاک
میخورد. يادش به خير! اولين باری بود که مجبور نبودم بنويسم، شايد اولين باری که
نوشتن برايم يک نياز شد، يک مسکن...
صفحهی اولاش نوشته: «روزنوشتهای يک انسان ديوانه!»
البته حالا با کمال شرمندگی اين را نوشتهام. گلاب به رویتان، از اين
گندهگوزیهای جوانی بود ديگر! همان سنی که نمیدانی جز دهات خودت، جاهای ديگری هم
در اين دنيا پيدا میشود. چهار تا فکر به کلهات میزند، مینشينی تجزيه تحليلشان
میکنی، به اطرافت نگاه میکنی (حتا درصورت لزوم میتوانی به آينه هم نگاه کنی!) و
میبينی چقدر فرق داری با آدمهای ديگر. اينوقتها است که يک دفتر کهنه را باز
میکنی و تيتر میزنی: «روزنوشتهای يک انسان ديوانه». درست مانند عاشقی است، آن
اتفاق مقدس تکرارناشدنی!... (جناب معلم، اينجايش را بايد با احساس تمام
میخوانديد!) آن حس عجيبی که هيچکس پيش از تو درک نکرده است و پس از تو هم درک
نخواهد کرد...
چطور است همين دفتر را بنويسم؟ بعد عنوان، صفحهی بعد تاريخ زدهام و نوشتهام:
«روزی ديگر بيهوده گذشت و بدون اندک تلاشی، صبح را به شب رساندم. آخر وقتی افکارم
از ذهنياتی پر شده که معمولن سراغ آدمهای بیدرد میرود، چه تلاشی میتوان کرد؟
نمیدانم اينها از سر بیدردی است يا خود عين درد. و شايد عظيمترين درد انسانی،
درد کسی که نمیداند چرا زندگی میکند و چرا مجبور است برای ديگران زندگی کند و...»
تا همينجا بس است، از بس باقیاش سوزناک و اشکآور شده! بههرحال خوبی اين
نوشتهها اين است که گاهی میتوانی به آنها سر بزنی و ببينی که هيچچيزی در تو عوض
نشده. سؤالهای بیجواب را میگويم. البته فرق کوچکی هم کرده، پيش از اين با آنها
گريه میکردی و اکنون به آنها میخندی!
ای بابا! نوشتن زوری هم بد دردی است! چه کار کنم با اين حال خوشم؟ آخر خداوکيلی،
وقتی به آن سؤالها میخندی، مگر میشود به همهچيز اين دنيا، و ازجمله نوشتن،
نخندی؟
چند سال پيش توی پاريس قدم میزدم. يک خيابان سنگفرش، دم غروب، که تمام خانهها
نارنجی شده بود. دختر پسرهای پاريسی با هم قدم میزدند و دست در دست هم به ريش دنيا
میخنديدند. من هم به «جبر و اختيار» فکر میکردم. به آن آدم فلجی که میتوانست
قهرمان دوی دنيا شود. پيچيدم به يک کوچهی فرعی، توی کافهای با صندلیهای مبلهی
قرمز.
انتظار قهوه را میکشيدم تا مثل هميشه خيره شوم به بخاری که از فنجان بلند میشود.
کنارم شمارهی جديد «لوموند» بود. سرسری ورق زدم. همان حرفهای هميشگی! مجله را
بستم و خيره شدم به عکس روی جلد. کودکی آفريقايی با شکمی بادکرده. برهنه بود. دو
استخوانی که رویشان پوستی کشيده شده بود و ديگران اسم «پا» را برايش گذاشته بودند،
نمیتوانستند بار شکم بادکرده را به دوش بکشند. روی زمين ولو بود. وسط يک بيابان
خشک و آنسوتر، يک لاشخور انتظار مرگاش را میکشيد.
صدای خندهی بلندی حواسم را پرت کرد. جا خوردم. اثر بیخوابیهای آن چند شب بود يا
چيز ديگر؟ آن صورت گرد و لبهای بزرگ، آن عينک گرد مضحک... «سارتر» در آن کافهی
کوچک چه میکرد؟ آن هم در سالی از قرن بيست و يک! چيزی میخواند و با صدای بلند
میخنديد. رفتم سمتاش. خواستم چيزی بگويم که سر بلند کرد خيره شد به من. چشمهايش
شفاف شفاف بود. نگاه کردم. از اين مجلههای مصور فکاهه بود. يک کميکاستريپ سکسی در
دو صفحهی متوالی. لبخندی زدم و «سارتر» باز با صدای بلند خنديد...
آخ... خسته شدهام! میبخشيد قربان، ولی حتمن خودتان کمی حق به من میدهيد. بعد يک
سال کمی سخت است. میروم کمی بازی کنم. از ديروز يک بازی جديد توی کامپيوتر
ريختهام و فعلن حسابی با آن مشغولم. با اجازه!...
********
مردهشور اين بازی را ببرم. اين برادرزادهام... يکوجب بچه ديروز يک سری اينجا
زد و پای کامپيوتر نشست. تمام رکوردهای مرا شکسته. الان هم هرچه سعی کردم نتوانستم
رکوردش را بشکنم.
اين يک مقدمه که نشان میدهد اعصابم خرد است! حالا میرسيم سروقت خاطره. خوبی مقدمه
اين است که به خاطره پيوند میخورد و نمرهام کم نمیشود! خودم میدانم بیربط
نويسی هم حدی دارد!
چندم دبستان بودم؟ فکر کنم چهارم. مسابقهی قرآن بود، يک مسابقهی تستی. پای برگهها
که نشستيم، سردم شد. بالا و پايين، پشت و رو. فقط دو سه تا را بلد بودم. زيرچشمی
نگاه کردم به بقيه که تند و تند پاسخنامه را پر میکردند. من، شاگرد اول کلاس،
باهوشترين بچهی مدرسه، کم آورده بودم، آن هم مقابل اين بچهها، همانهايی که وقت
امتحان يکیيکی صف میايستادند و اشکال میپرسيدند.
تست اول را زدم. گزينهی «ب». شايد «ج» درست باشد. نه، «الف» بهنظر درستتر میآيد.
«الف» را هم سياه کردم. بالای گزينهی سياهشدهی «ب» خطی کشيدم و نوشتم: «غلط».
اما نگاه کن! «ج» هم فرق زيادی ندارد. حتا درستتر بهنظر میآيد. «ج» را هم سياه
کردم. بالای «الف» خطی کشيدم و همان عبارت قبلی! چرا مداد نياورده بودم؟ اين خودکار
لعنتی جوهر پس میداد. دستم عرق کرده بود. همهی دنيا برعليه من بسيج شده بودند.
دستم را که از روی کاغذ برداشتم، جوهر خودکار پخش شده بود و صفحه را کثيف کرده بود.
انگار هر چهار گزينهی سؤال يک سياه شده باشد. فکر خوبی بود! نبايد در مسابقهای
عادلانه شکست میخوردم، آن هم مقابل اين بچههای خنگ! بايد قواعد بازی را بههم میريختم.
اينجور شد که وقتی برگهها را جمع کردند، مرا هم به دفتر مدرسه احضار کردند. همهی
سؤالها سياه شده بود، همهی گزينهها!
و اين هم يک نتيجهی اخلاقی در راستای آن مقدمه! اين حس رقابت با يک بچه را بايد چه
صفتی بدهم؟ شرمآور يا مضحک؟
پيشتر نکتهای زجرم میداده است. (صبور باشيد آقا! تازه دارد خوشم میآيد از اين
نوع نوشتن! قول میدهم بالاخره جمع و جورش کنم.) اين نکتهی دردناک که در تمام
زندگی آدم متوسطی بودهام. به قول «راسکلنيکف»، يک «شپش». هميشه آرزوی قله را داشتهام
و با اولين سنگی که از زير پايم در رفته، عطای قله را به لقايش بخشيدهام. چه آن
زمانی که میخواستم دانشمند شوم، چه آن زمانی که میخواستم عارف شوم، و چه آن زمانی
که میخواستم «داستايوسکی» تازهای شوم. تسکيندهندهی ماجرا اين است که تنها من «سودای
رقابت با داستايوسکی» را نداشتهام. عين اين جمله را «هنری ميلر» در کتابش آورده
است: «شيطان در بهشت». بگذريم که نتيجهی دردناکی هم گرفته است.
يکبار که با «ناصر» قدم میزديم، همين را گفتم. آرزوی خودم را. ناصر با تمام وجود
قهقهه زد: «آقا رو... خوشخيال، چشماتو باز کن. عصر ما، عصر کوتولههاست. تموم شد
داستايوسکی، تموم شد علی و مسيح... آخرين غول زنده «نيچه» بود که خودش خبر مرگ تمام
غولها رو داد.»
از اين ناصر خوشم میآيد. با سر میرود توی شکم هر چيزی. البته من جاخالی دادم.
شايد اگر میگذاشتم شکمام درد بگيرد بهتر بود. لااقل از فکر داستايوسکی بيرون
میآمدم. ولی نشد و نتيجهاش آن افسردگی وحشتناک حاصل از نوشتن داستان شد.
آنموقع هنوز عقلم به کلمهی پشتکار قد نمیداد. به اين که خيلی از نويسندگان بزرگ
استعدادی کاملن معمولی داشتهاند. اين بود که گردنم از نگاهکردن به بالا، به آن
قلهی دستنيافتنی پوشيده در ابر و مه، درد میگرفت و به سرم میزد برگردم سر عشق
ديرينهی نوجوانی تا به حال، بازی کامپيوتری!
تير خلاص را البته «سامرست موآم» زد، با آن «دربارهی رمان و داستان کوتاه»اش. ديدم
چقدر شبيه «داستايوسکی»ام. تنها با يک تفاوت غير قابل اغماض! جای درون و بيرون من و
او عوض شده بود! حالا بماند اين که درون داستايوسکی چطور بود و رويهی بيرونی «گند»
(اين يک کلمهی کليدی است!) او چطور. درون من هم، چه عرض کنم؟!
راستی آن کتاب چيز ديگری هم گفته بود، اين که تمام اين نويسندگان فراموشناشدنی، از
نظر هوشی، فردی متوسط بودهاند، حتا گاهی در چيزهای خاصی، پايينتر از عوام. شايد
بريدنام از نوشتن، بهخاطر هوش بالايم بوده است! (از اين ميزان فروتنی لذت
میبرم!) يکبار دوستی پرسيد: «چرا مینويسی؟» و واقعن پاسخی نداشتم. به آدمی با
ضريب هوشی بالا میآيد کاری را بیدليل انجام دهد؟
يک اعتراف صادقانه: با کمال شرمندگی مجبورم از يکی ديگر از حماقتهای جوانیام پرده
بردارم. از اين که يکی از دلايل انکارناشدنیام برای نوشتن جذب دخترها بوده است!
اميدوار بودم زيبايی نوشتهها جای بیدست و پايی را بگيرد. و البته بديهی است چه
اشتباهی میکردم! گمان نکنم هيچگاه در طول تاريخ بشری، دختری با خواندن محض
نوشتههای پسری، جذب او شده باشد. تازه چنين «وصل»ی چه فرقی با «فصل» دارد؟
يکی دو دختری هم که به اين خاطر جلو آمدند، ديگر مرا به چشم پسر نمیديدند. برای
آنها فقط يک مغز بودم، انديشهی محض، يک کاغذ سياهکن برای لذتشان. واقعن که چه
سعادتی، از انسان فرارفتن و به خدا رسيدن، به مقام انديشهی محض! اما اين تن لامذهب
اين چيزها سرش نمیشد. همهاش حواس آن انديشهی محض را به چيزهای شرمآوری پرت
میکرد. بايد يکبار هم که شده اين را جايی بنويسم، شايد بعد من به يادگار بماند
(نتيجهی اخلاقی اين پاراگراف است، جناب!) که اگر اين جماعت هنرمند (يا به قول آن
دلقک معروف «هاينريش بل»، هنرشناس) میدانستند که با راههای آسانتری از خلق اثر
هنری يا صحبت دربارهی آن، میتوان جنس مخالف تور کرد، نصفشان کار هنری را ول
میکردند و میرفتند سراغ کارهای ديگر (و شايد شرافتمندانهتر!).
خب پس چرا مینوشتم؟ (دقت داشته باشيد آقا معلم! فعل گذشته است. وگرنه دليل فعل حال
که معلوم است!)
تعهد و اين چيزها را هم که نبايد اصلن بهحساب بياوريم. فرض کنيم تاريخ مرگ تعهد
همان خندهی «سارتر» در کافه باشد. اين مرگ تعهد از حهتی هم به نفع نوشتن تمام شد.
باز هم با ناصر قدم میزديم. من از تعهد گفتم، از اين که میترسم با نوشتنام
عدهای را گمراه کنم. از اينکه سرگردانام و میترسم اين سرگردانی و اضطراب در
«انتخاب» را منتقل کنم. ناصر اينبار هم قهقهه زد: «بابا جون، پيامبر شدی حالا؟!
محمد ۲۳ سال زحمت کشيد و نتونست مردم رو آدم کنه! تو چه کارهی اين جهانی مگه؟»
حرف حساب جواب ندارد. دارد؟ خصوصن اينکه بعدن با يک جملهی ديگر هم مخلوط شد: «مگه
ما چقدر زندهايم؟»
اين «ناصر» سرخيل حلقهای از دوستان است که در اين يک سال لحظهای رهايم نکردهاند
که چرا نمینويسی؟ میگويند بنويس. حتا يکبار پيشنهاد کردند هرچه را مینويسی
شماره بزن و دوباره بخوان. مطمئن باش که داستان شده است! (بيا ناصر جان، فقط
شمارهها را کم دارد!)
حرفهايم برایشان توجيه نمیشود. میگويند مگر میشود موضوع کم بياوری، آن هم
اينجا! سه ماه پيش از خبری میگفتم: «پسری مادرش را کشت.» ظاهرن مادر فاحشه بوده،
و هر شب میآمده سراغ پسر. پسر هم بعد يک سال طاقت نياورده و مادر را کشته. ناصر
درآمد که: «خب، همين رو داستان کن.»
اعتراض کردم: «چرا هميشه هرچی گند و کثافته، من بنويسم؟»
ــ «آخه تو شاخکهات به اين چيزا حساسه! من خودم نمیتونم چنين خبری رو تا ته
بخونم.»
چه پاسخ حکيمانهای! کم به «کافکا» ارادت داشتم، حالا رسمن مراحل «مسخ» او را تکرار
میکردم.
يک اعتراف صادقانهی ديگر: يک سال است که «مسخ» کامل شده. راستش را بگويم، وقتی خبر
را خواندم، خندهام گرفته بود...
(خب آقا معلم! وقتاش است انشا جمع و جور شود! وقت نتيجهگيری نهايی است، نه؟)
بههر حال فکر کنم تنها دليلی که برای نوشتنام مانده بود، لذت شخصی بود و بس. خب
چه مرضی است وقتی آدم از بازی کامپيوتری لذت بيشتری میبرد، بيايد وقت بگذارد برای
نوشتن! خصوصن وقتی میبينی به دامنهی هيچ قلهای هم هنوز نرسيدهای...
********
بعد تحرير: قرار است به زودی بچهها را ببينم. متن بالا را که دوباره خواندم،
ديدم شايد بشود آن را بهعنوان داستان برایشان خواند. سبکاش که به همان کارهای «هنری
ميلر» میخورد. حتا ناماش را هم میتوانم از روی يکی از نوشتههايش بگذارم: «تأملاتی
دربارهی نوشتن». متن را لو میدهد. ايدهی خيلی خوبی بود اگر میشد نام داستان را
نيز مثل تيتراژ فيلم در پايان داستان بياوری. آنوقت پايان داستان مینوشتم: «تأملاتی
دربارهی ننوشتن» ـ تقديم به ناصر و رفقا!...
تيرماه ۱۳۸۴
1 آبان 1384
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 18 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
عا لي بود مرسييييييييييييييييييييييي
علي جان دستت درد نكنه بسيار عالي بود اميدوارم تا زنده اي قلم در دست باشي.دوستدار تو ميثم
قبل از اينكه بگم عالي بود بزار اول بخونمش..البته مثل هميشه بايد عالي باشه... با اجازه سيو مي كنم آف لاين بخونم
عالي بود.
خيلي خود انتقاد بود!!! نميدونم بعضي جاهاش هم حقيقت داره يا نه؟ ولي بعضي جاهاش رو به راحتي ميشه حدس زد! چي بگم؟! راستي چرا اينو گذاشتي اينجا که بخونيمش و چرا از همه خواستی که اینو بخونن؟؟؟!!! یعنی این به نظر خودت ارزش خوندن داشت؟! آره داشت! چون دقیقا میفهمم برای چی خواستی که بخونمش!
kheili khoob bood. khosham amad.fahmidam.faghat kash ke ye kami sooznak bood.chon ke bishtar tasirgozar tar bashe.
omidvar shodam.
be nazare man sabke neveshtanetoon mesle henry miler bood.esme dastanetoon ro ham az rooye esme yeki az dastanhash bardashte boodi.
alaki.
علي خيلي بهم چسبيد...!
به تقليد از تو اسمم را بعدا مي نويسم...
ميثم
يك نظريه ادبي دارم: داستان خوب يعني اينكه من آن را بخوانم و خوشم بيايد.
داستان خوبي بود! من خوشم آمد!
مثل همیشه عالی بود.البته از داستان قبلیتان بیشتر خوشم امد.
قشنگ بود و فکر میکنم ناشی از مشکلات و بحرانهایی است که بعد از نوجوانی گریبانگیریم...
«قلم بهدست میگيرم و از انديشههای خويش بر سپيدی کاغذ جويی سياه روان میکنم!»
اين يکی چطور؟ «به نام آنکه قلم را آفريد و توانايی نوشتن عطا کرد.»
خيلی مذهبی هستی؟ باشد! «ن، والقلم و ما يسطرون.»
يا شايد: «نخست هيچ نبود، کلمه بود و کلمه خدا بود...»
اگه دير نظر ميدم باسه اينه كه مي خواستم ببينم بقيه چي ميگن .اما من :اگه نميشناختمتون مي گفتم مغروريد ولي چون ميشناسمتون مي گم اي وول بابا گل كاشتي (چاله ميدووني خوانده شود)در ضمن اگه داستان جديد نوشتيد بازم من رو با خبر كنيد منو كه ميشناسيد من ...الو قط و وصل ميشه الو........
اين آخرين كارت بود؟؟؟
با سلام
داستان شما خيلي از هم گسيخته بود واحساس حقارت در ان موج ميزد واين چيز خوبي نيست
باتشكر .محمدرضارفيعي از كاشان
سایت بسیار جالبی بود دستتان درد نکند از این که اینقدر مطالب جالب در سایتتان می اورید بسیار خوشحال که سایت شما را مطالعه کردم از تمامی دست اندر کاران سایتتان تشکر می کنم .وبرایتان ارزوی سعادت وخوشبختی می کنم