جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

آفرينش از روز نخست تا روز هشتم
بازآفرینی روز هشتم

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


سفر صفر

تنها و تنها «هستی» بود و هستی از «نيستی» سراغی نداشت، پس نيستی را هستی بخشيد. آن‌هنگام که هستی «سودای زيستن» يافت، خود را نواخت تا همه «نغمه» شد و آن‌گاه به خود «ميل» کرد تا «احساس» را آفريد. احساس خود را فرياد کرد، پس «شادی» و «غم» را برنمود، و خنديد و گريست. آن‌گاه در «خود» نگريست و اندکی «تأمل» نمود؛ پس نخست «سکوت» و سپس «معنا» را آفريد و آن‌گاه آن‌ها «انديشه» را رقم زدند. انديشه لحظه‌ای به خود ظنين شد تا «ترديد» را خلق کرد. با آغاز ترديد بود که هستی، خود را با چيستی کنونی بازنمود. هنگامی‌که نوبت به خلقت «انسان» رسيد، در او نگريست؛ وه که «افسوس» و آن‌گاه «حيرت» آفريده شدند!؟ پس او که «در انسان» بود، اين‌بار «با انسان» شد، و انسان گفت آری، پس «اطاعت» را خلق کرد و گفت نه، پس «عصيان» را آفريد.

پوستر فيلم روز هشتم

سفر اول

در روز هشتم، هستی از روز نخست با «نغمه» آغاز می‌شود، درحالی‌که در کتب مقدس، هستی از «کلمه» آفريده می‌شود: «در ابتدا هيچ نبود، تنها کلمه بود و کلمه خدا بود....»، آن‌گاه ساير مخلوقات از او پديد می‌آيند. «کلمه» در اين متون به معنای امروزين آن نيست و اگر بخواهيم واژه‌ای معادل کنونی او بيابيم، بايد «معنا» را برگزينيم. منظور اين است، آن يگانه‌ای که بود، نه واقعيت بود، نه حقيقت بود، نه رؤيا بود، نه توهم بود، نه معجزه بود و... چراکه تنها فصل مشترک چنين تعابيری چيزی نيست، به جز برگرفتن معناهای متفاوت. از اين‌روی تنها می‌توان گفت که «معنا» بود. اما چنين واژه‌ای، هنوز بار منطقی آن بر بار احساسی‌اش می‌چربد! روز هشتم با جايگزينی نغمه به‌جای آن، به‌طرز بی‌نظيری بار عاطفی آن هستی ابتدايی را توصيف می‌کند و از اين‌روی آن را کامل می‌نمايد؛ امری که حتا در مخيله‌ی بسياری از فلاسفه نيز نگنجيد!

تأويل ژرژ از «هيچ‌چيز» بسيار جالب است و او آن را همچون زمانی که تلويزيون برنامه‌ای نداشته و برفکی‌ست، تصور می‌کند. از منظر او، هستی با نغمه آغاز می‌شود، چراکه زندگی وی با آهنگ مقدسی (برای او) پيوند خورده است که وجود مادرش را برايش تداعی می‌کند و در حقيقت زندگی ژرژ با آن آغاز می‌شود. سپس ژرژ با گفتاری که حکايت از درک خلقت تمامی موجودات دارد، داستان آفرينش را بنا به تأويل خود روايت می‌کند. او نور و گرمای تب خورشيد، احساس چمن را هنگام بريده‌شدن، فرياد يک مورچه را، زيستن درخت را و رنگ‌های احساسات درون انسان‌ها را درک کرده و همان‌گونه توصيف می‌کند. او از گزينش مسيرهای مختلف انسان‌ها نيز غافل نيست.

«روز هفتم، همه‌جا سکوت بود و او ابرها را آفريد». در کتب مقدس، خداوند در روز هفتم از آفرينش دست کشيده و به استراحت می‌پردازد. درحالی‌که تأويل سکوت از آن، معنايی بس ژرف بدان می‌بخشد. او در روز هفتم با تفکر و تأمل در مورد آن‌چه آفريد، نقش‌هايش را در ابرها متجلی ساخت.

روز هشتم نيز نشانه‌ی جالبی‌ست. آن به معنی افزودن روزی به روزهای آفرينش است که در کتاب مقدس نيامده است. هفته هفت روزست و آفرينش در روز هشتم، پس از روز هفتم که سکوت بود، تنها هنگامی قابل تصور است که تصحيح آفريده‌ها در روزهای پيشين، پس از تأملی ژرف باشد. چراکه آفرينش‌ها در يک دوره‌ی کامل که هفت روز است، صورت گرفته و حال در روز هشتم، که خود آغازی برای يک دوره‌ی جديد (شروع هفته‌ای جديد) است، تصحيح و تکامل آفريده‌ها انجام می‌پذيرد.

چنين تأويلی، در خود، هم معنای «تکامل» در آفرينش هستی را داراست و هم نشان از آن دارد که خداوند نيز چيزی ثابت را که نياز به تصحيح و تکامل نداشته باشد، نيافريده است و «او» نيز تنها با تصحيح آفريده‌های خود، آنان را کامل می‌سازد و از اين روی ما نيز نبايد برداشتی ثابت از کتب مقدس و آفرينش‌ها و هر نوع معانی موجود در آن‌ها داشته باشيم و می‌بايست تأويل‌های نهفته در آن‌ها را نيز چون آفريده‌های خداوند، تصحيح و تعديل کرده و تکامل بخشيم. به همين دليل روز هشتم، روايتی جديد از داستان آفرينش را تأويل می‌کند.

اما به چه سبب داستان آفرينش نياز به روايت و تأويل دارد؟ سردرگمی جولی در مورد زندگی‌اش پاسخی به پرسش فوق است. جولی می‌گويد: «من بايد بدونم که کی هستم. می‌ترسم زندگيم همين باشه». برای آن که زندگی انسان، معنادار جلوه کند و انسان در سردرگمی چرايی و چيستی خلقت و زندگی، به پاسخی دست يابد که او را به آرامش رساند، ضروری‌ست تا انسان به جايگاه خود در هستی پی برد و برای اين که به هويت و جايگاه خويش دست يازد، بايد از هرچيز در دنيای پيرامون خود و هستی، تصوری معنادار و روشن داشته باشد تا آن‌گاه جايگاه خويشتن را در ميان همه‌ی مخلوقات معنا کرده و به هويت خويش پی برد. موجوديت و ضرورت داستان آفرينش در کتب مقدس و روز هشتم به همين سبب است. يکی از دلايلی که سبب می‌شود تا تأويل هر شخص از داستان آفرينش، جانشين روايتی ثابت و غيرشخصی شود، همين کارکردی است که روايت داستان آفرينش، در روان انسان می‌گذارد و علت چنان موجوديتی را معنادار می‌سازد. درحالی‌که روايتی ثابت و غيرشخصی از داستان آفرينش، هيچ کمکی به هويت‌بخشی آن نمی‌کند و هدف خود را در روان انسان برآورده نمی‌سازد.

اما در اين ميان پرسش‌های بسياری در ذهن رديف می‌شوند. از چه‌روی در کتاب مقدس، آفرينش موجودات با روزهای هفته توصيف می‌شود؟ به خاطر اين که در گذشته و به خصوص عهد عتيق، مفهوم زمان آن‌سان که ما اکنون در اذهان درک می‌کنيم، معنا نداشته است و هر دوره و زمانی بايد يا از طريق روزهای هفته يا فصل‌های سال تجسم می‌يافت، تا درک می‌شد. اما پرسش بعدی که به سرعت در ذهن خواننده شکل می‌گيرد، اين است که به چه دليلی در کتاب مقدس آن‌قدر ابتدايی از دوره‌های آفرينش جهان سخن رفته است؟! آيا بهتر نبود که حقايقی فراتر از درک افراد آن دوره را در اختيار خوانندگان و نسل‌های آينده قرار می‌داد؟ همچون بسياری از اطلاعاتی که اينک علم فيزيک در مورد پيدايش جهان در اختيار ما قرار می‌دهد؟ اتفاقن همين پرسش است که ما را به سوی يکی از علل روايت داستان آفرينش در کتاب مقدس می‌کشاند: اين‌که قرار نيست در آن روايت، حقيقت يا واقعيتی ثابت و قطعی بيان شود، بلکه غرض اين است که راوی با زبان و فهم خود، داستانی را روايت کند تا معنايی جديد از زندگی و هستی را ملکه‌ی وجود خويش سازد. آن هرمسی (ناقل وحی و قاصد حقيقت) است که معنای ديگری را نيز حامله است: آن راوی که داستان آفرينش را شنيده است، آن را به زبان و درک خود در کتاب مقدس بيان کرده و از اين‌رو نقض غرض است، اگر اکنون ما روايت داستان آفرينش را چون گذشتگان تأويل کنيم و بايد آن را هر مخاطبی با توجه به عصر و دريافت خود، تأويل نمايد. تنها آن هنگام است که با آفرينش معانی جديدی در آن، روح آن را دوباره آفريده‌ايم.

اما با اين همه، چنين تأويلی هنوز قدرت روايات افسانه‌ای و اسطوره‌ای را بيان نمی‌کند. وانگهی، چنين روايتی تنها در کتاب مقدس نيامده است و در بسياری از فرهنگ‌ها، اساطير و اديان جوامع ايتدايی و امروزی به شيوه‌های مختلف آفريده شده و به جای مانده است. به چه سببی، نه هر تأويلی (شخصی يا غيرشخصی)، بلکه تنها برخی از آن‌هاست که چيزی را در ناخودآگاه‌مان تکان می‌دهد و با آن که آگاهی از توان بخش بزرگی از آن، قاصر است، هم‌زمان به اعجاز آن اذعان دارد! اسطوره‌ها با کدامين بارقه‌ها، آتش شور بر هيمه‌ی وجودمان زنند و خاکستر عقل در درونمان به کف نهند؟! افسانه‌ها با چه عصايی، در آن وجدی که قلقلک‌مان می‌دهند، با غمزه‌ی روايات خود، از احساس‌مان کام می‌گيرند و دل می‌برند!؟ آن‌ها با کدامين قلم، خطوط حک‌شده در دفتر وجودمان را رقم زنند!؟ آن‌ها تأويلی مدفون در خود را بيدار می‌سازند؛ معانی ديگر را به لرزه می‌افکنند؛ در درونمان زبانه می‌کشند؛ از وجودمان کام می‌گيرند و پس از لبريز شدن از آن، آن‌گاه آرام می‌گيرند. تنها چنين رواياتی از داستان آفرينش که در ارواح انديشه‌ها و احساس‌ها می‌جوشند، در کتاب مقدس هستی جاودانه خواهند ماند. در عصر کنونی نيز روايات جديد ما با درنظر گرفتن قواعد فوق، می‌توانند استدلال‌های عقلی و نظری (چون، بسياری از روايات گذشتگان از نقايص منطقی و فلسفی رنج می‌برند) و داده‌های علمی را نيز بدان‌ها بيافزايند؛ کوششی که «از آفرينش تا غسل تعميد» در پی آن بوده است.

نمايی از فيلم روز هشتم، ژرژ در تعقيب خطوط

هری، مديری است که شيوه‌های موفق نفوذ در ديگران را به فروشندگان می‌آموزد: «مستقيمن توی چشم‌های مشتری نگاه کنيد، لبخند بزنيد، قيافه‌ی موفقيت‌آميز به خود بگيريد، سرحال و پرشور باشيد، اعتماد به نفس داشته باشيد، مثبت فکر کنيد، به خود افتخار کنيد...»، ولی با همه‌ی اين‌ها، هری به هيچ‌وجه شخص موفقی نيست!! او برای يک راه‌بندان کوچک عصبی می‌شود؛ هنگام خرابی دستگاه قهوه‌جوش، از کوره درمی‌رود؛ بی‌تاب است و...! او تمامی نمايشی را که لازم است تا نظر اشخاص را جلب کند، می‌داند، اما از تحقق حقيقی هيچ‌کدام از آن‌ها خبری نيست. او خود نيز به خوبی آن را درمی‌يابد. ترک زندگی مشترک‌شان توسط همسرش جولی و عدم موفقيت او در محبت به فرزندان‌شان، نشان از آن دارد که نه تنها از موفقيت خبری نيست، بلکه عدم رضايتمندی وی به زندگی‌اش به حدی است که او را تا پای تفکر خودکشی به پيش می‌برد؛ جايی که او تفنگ آبی را بر سر خود گرفته و ماشه‌ی آن را می‌چکاند. او حتا در کشتن خود نيز موفق نيست و تنها می‌تواند نمايش آن را به اجرا بگذارد. هری حتا موقعی که به نزديکانش ابراز محبت می‌کند، آن‌ها چنان برداشتی از رفتارش نداشته و تصور می‌کنند که آن تنها همان زبان‌بازی است که او هنگام جلب مشتری به خرج می‌دهد و آن‌چه در برخورد با ايشان انجام می‌دهد، تظاهری بيش نيست. هنگامی‌که هری برای آرامش بخشيدن به جولی او را لمس می‌کند، جولی می‌گويد: «به من دست نزن، وقتی به من دست می‌زنی می‌سوزم»! مشغله‌ی کاری او بنا بر هر دليلی که باشد، از نظر زن و فرزندانش توجيهی برای کم‌توجهی او نسبت به آنان نمی‌شود؛ به طوری‌که او کاملن فراموش می‌کند که بايد به دنبال فرزندانش به ايستگاه راه‌آهن برود.

از آن‌سوی، ژرژ آمدن مادر را انتظار می‌کشد و چون مدتی نشسته و از کسی که به دنبالش بيايد خبری نمی‌شود، چمدان خويش را برداشته و راه جاده را در پيش می‌گيرد. او با سگی همراه می‌شود که هری، ناخواسته سگ را زير می‌گيرد. رفتار هری همچون تمام کسانی است که در اولين برخورد با ژرژ انعکاس می‌دهند و ژرژ به‌خوبی آن را می‌داند؛ به همين جهت به او می‌گويد که ديوانه نيست.

هنگامی‌که هری سگ او را دفن می‌کند، ژرژ سوگواری به‌شيوه‌ی خود را به‌اجرا می‌گذارد تا او را به دنيای ديگر مشايعت کند. وقتی‌که درصدد برمی‌آيد چيزی بخورد، با تمام وجود هر آن‌چه را می‌پسندد، می‌خورد، حتا اگر مريض شود. او در درونش به هر آن‌چه ميل می‌کند، آن‌را انجام داده، به زبان آورده، بروز داده و رفتار می‌کند. اگر گرسنه است، آن احساس را با تمام وجود گفته و در صورت لزوم فرياد می‌زند. اگر کراوات قشنگی مشاهده کند، آن را توصيف کرده و به دنبال چيزهای قشنگ می‌رود. او زنی را می‌بيند که احساس می‌کند دوستش دارد، بنابراين تمامن آن را بيان می‌کند: «با من ازدواج می‌کنی؟» و وقتی از پاسخ زن مبنی بر ازدواجش آگاه می‌شود، ناراحتی خود را نيز عيان می‌سازد: «خيلی بد شد». اگر نياز به احساس نوازش مادر دارد، دست‌های مادر را بر سر خود گذاشته و با حرکت‌دادن آن، محتوای نوازش را تحقق می‌بخشد. زمانی‌که از چيزی مثل شکلات يا کفش خوشش می‌آيد، ولی نمی‌تواند آن را بخرد، فرياد می‌زند و اگر از دست کسی ناراحت شود، آن را پنهان نمی‌سازد. البته همان جملاتی را به زبان می‌آورد که ديگران به او می‌گويند: «ديوونه، کله‌پوک و منگول». اما حتا زمانی که با ديگران دعوا می‌کند، از آن‌ها کينه‌ای به دل نمی‌گيرد. هنگامی‌که هری در حين دعوا به او می‌گويد منگول، و ژرژ درمی‌يابد که هری ناراحت شده است، نه‌تنها کدورتی از او به دل نمی‌گيرد، بلکه با مهربانی او را نوازش کرده و می‌خندد تا فضای مراوده‌ی آنان همچنان دوستانه باقی بماند.

ژرژ زمان ماشين‌سواری، تماس باد را با بدنش لمس می‌کند، و هر آن‌چه را که با هری انجام می‌دهند، توصيف می‌کند: «می‌خنديم، تفريح می‌کنيم و...»؛ او چيزی را برای پنهان ساختن ندارد، و به همين سبب است که در روز هشتم، داستان خلقت از زبان او جاری می‌شود. تنها کسی خواهد توانست راوی داستان آفرينش باشد که هر آن‌چه را که گذشته است و احساس شده، به ذهن رسيده و انجام شده است، بدون پنهان‌سازی بروز داده و بيان کند. روز هشتم به دقت نشان می‌دهد که انسان‌های عادی از چنين خصايصی بی‌بهره‌اند و دقيقن نقطه‌ی تمايز ژرژ با آن‌ها نيز در همين نکته است، و به همين سبب تنها کسی همچو اوست که می‌تواند آن داستان را بی‌کم و کاست برای ديگران شرح دهد.

هری گويا در ابتدا از اين که ژرژ را دوستش بدانند، ابا دارد. در منزلش، وقتی شخصی که برای مداوای ژرژ آمده است، به هری می‌گويد که مواظب دوست خود باشيد، هری پاسخ می‌دهد که «او دوست من نيست». در کفش‌فروشی نيز همين جمله را به فروشنده می‌گويد. هری در برخورد با فروشنده در کفش‌فروشی، متوجه همان لبخندی می‌شود که آن را به ديگران تعليم می‌داد؛ لبخندی که صادقانه نيست. چراکه اکنون او در همان جايگاهی قرار گرفته است که ديگران قرار داشته‌اند.

ژرژ وقتی به‌جايی می‌رسد که خانه‌ی مادرش بوده، تمامی احساساتی که با مادر و ديدنش داشته است، برايش نازل می‌شود. او با تمام هيجان به سمت در می‌رود و وقتی صاحب خانه در را باز می‌کند، با ديدن او به ياد می‌آورد که مادرش قبلن مرده است، و بی‌درنگ احساس اندوه از دست دادن مادر نيز بر وی مستولی می‌شود. هری از او می‌پرسد، آيا او می‌دانسته که مادرش مرده است؟ و ژرژ پاسخ می‌دهد، فراموش کرده است. زيرا اگر او، مرگ مادر را فراموش نمی‌کرد، می‌بايست تمام مدت اندوهگين باشد!

هنگامی‌که هری با راننده‌ای درگير می‌شود، ژرژ می‌ترسد و با بيان جمله «اون ديوونه‌ست»، آن را هويدا می‌سازد. هری که کارش به زدوخورد می‌کشد، درصدد است تا به اتومبيلش پناه ببرد، ولی ژرژ نسبت به کمک به او بی‌توجه است. چراکه با ورود هری و راننده، آن‌چه از نظر او ناپسند و هولناک است، وارد دنيايش می‌شود. او در دنيای خودساخته‌اش اجازه‌ی ورود به چيزهای ناپسند را نمی‌دهد و حتا آن‌ها را نمی‌بيند! به همين سبب است که وقتی راننده، هری را می‌زند، او چشم‌هايش را بر روی آن می‌بندد. همراهی راديو با پخش موسيقی مورد علاقه‌اش، تأکيدی بر سعی ژرژ برای قرار گرفتن در همان دنيای خوب و به دور از چيزهای ناپسند دارد.

هری که از رفتار ژرژ عصبانی است، چمدان و آدرسی را که ژرژ درصدد است تا بدان‌جا برود، در دستانش قرار داده و او را در ميانه‌ی راه پياده می‌کند. ژرژ، بهت‌زده همان‌گونه که هری او را پياده کرده می‌ايستد؛ چراکه به نظر می‌رسد او به چيزی می‌انديشد. زمانی‌که هری را می‌بيند که با ماشينش برگشته و پتويی برای ژرژ می‌آورد تا بيش از آن خيس نشود، ژرژ از شدت شوق فرياد می‌زند: «تو منو دوست داری، دوست من». زيرا او پاسخ خود را دريافته است؛ انسانی هست که او را دوست داشته باشد و هری به همين‌سبب برگشته است. ژرژ که می‌داند در بی‌توجهی به درگيری راننده با هری مقصر بوده، ولی با اين وجود، هری پس از رهاکردن‌اش، دلش راضی نشده و به سوی او باز می‌گردد و او درمی‌يابد که هری او را دوست دارد؛ اين معياری مهم برای دوستی است: «با وجود اشتباه دوست، او را ببخشيم»، و ژرژ به‌دقت اين ملاک مهم را می‌داند. تنها چنان اشارتی کافی است تا ژرژ دريابد که هری او را دوست دارد. درحالی‌که همسر و فرزندان هری از اصرار وی برای ديدن آن‌ها درک نمی‌کنند که هری حقيقتن آن‌ها را دوست دارد، حتا اگر او راهش را نمی‌داند!

آن‌ها به سوی منزل خواهر ژرژ حرکت می‌کنند. ژرژ هنگامی‌که خواهرش را می‌بيند، ذوق‌زده می‌شود. او به‌گونه‌ای خيز برمی‌دارد که انگار تمامی وجودش هديه شده است، ولی خواهرش از ديدن او نگران به‌نظر می‌رسد و با ورود آن‌ها به خانه، تنها بچه‌ها هستند که از ديدن ژرژ شاد می‌شوند. ژرژ که مايل است در آن‌جا بماند، اصرار می‌ورزد و به دنبال آن، پاره‌ای از درگيری‌های عاطفی گذشته، که هنگام زنده‌بودن مادرشان بين آن‌ها پيش آمده است، زبانه می‌کشد. وقتی که خواهرش شروع به گريستن می‌کند، ژرژ که تا لحظه‌ای پيش، چون کودکی به خاطر خود گريه می‌کرد، به‌ناگاه همچو والدی مهربان، او را در آغوش کشيده و نوازش می‌دهد: «دوستت دارم خواهر کوچولو». وانگهی، واکنش هری نيز با گذشته متفاوت است. او که تا پيش از اين تنها نظاره‌گر وقايعی بود که در اطرافش جريان داشت، همچون وقتی که ژرژ در کفش‌فروشی فرياد می‌زد، اکنون ياد می‌گيرد تا خود را درگير جريان‌هايی سازد که در دنيای پيرامونش رخ می‌دهد.

نمايی از فيلم روز هشتم، ژرژ خواهرش را در آغوش گرفته است

ژرژ به هری ياد می‌دهد تا با خانه‌ها و ماشين‌ها خداحافظی کند، با بخشی از دنيايی که در گذر است و گاه به‌گونه‌ای اجتناب‌ناپذير تلخ می‌نمايد و تنها با خداحافظی با آن‌هاست، که همچو خاطراتی فراموش خواهند شد. همان‌طور که ژرژ با خداحافظی با خانه‌ی خواهرش، آن‌چه را که گذشته به فراموشی سپرده، و از اين‌روی شاد است. آن‌ها به دريا می‌روند و جايی‌که تنها می‌شوند، نياز به يافتن يکديگر را احساس می‌کنند. هنگامی‌که در تاريکی به سوی يکديگر می‌دوند و با همديگر برخورد می‌کنند، به‌گونه‌ای درخور، حادثه‌ی آشنايی و دوستی‌ای را معرفی می‌کنند که تنها با حضور قانون نياز به دوست (دوستی که خلاء موجود را برطرف سازد)، تحقق می‌يابد.

هری به ژرژ عينکی می‌دهد تا بر چشم‌هايش بگذارد. ژرژ از خانم خدمت‌کاری که برای‌شان غذا می‌آورد، خوشش می‌آيد. به همين سبب هديه‌ای را که برای خواهرش بافته بود به او می‌دهد، و تا هنگامی‌که عينک بر چشمان اوست، خدمت‌کار از او تشکر می‌کند، ولی وقتی‌که ژرژ عينک خود را برمی‌دارد، او وحشت‌زده شده و عقب‌عقب می‌رود. مگر ژرژ چه کار وحشتناکی انجام داده است؟! ژرژ مخوف‌ترين و حقيرترين چهره‌ی واقعيت را به او و ما نشان می‌دهد!؟ او هنگامی‌که عينک بر چهره دارد، دنيای واقعی انسان‌ها و ملاک‌های زشت آن را نمی‌بيند، همان‌طور که خدمت‌کار نمی‌بيند، و وقتی عينک از چهره برمی‌دارد، پرده از آن‌ها می‌درد و حقايق و ملاک‌های منفور پشت آن‌ها را برای خدمت‌کار و خود عيان می‌سازد. از همين‌روی است که خدمت‌کار وحشت‌زده می‌شود، درحالی‌که ژرژ با تمام وجود گريه کرده و فرياد می‌زند؛ چراکه آن اولين و آخرين مواجهه‌ی او با زشت‌ترين چهره‌ی واقعيت است؛ شخصی را که با تمام وجود، هديه‌ای را به کسی ارزانی می‌دارد، به جرم آن که چشمش، جور ديگری است يا با واژه‌هايی نظير «عقب‌افتاده» يا «منگول» برچسب زده می‌شود، بايد ناديده گرفت!! برای کسی که هديه‌ای از ديگری می‌گيرد، چه فرقی می‌کند که چشم‌هايش يا ساير ويژگی‌های او چگونه است؟ مهم آن است که او اينک در مواجهه با ما آن قدر خرسند شده است که به نشانه‌ی آن، چيزی از خود را به ما هديه می‌دهد!! اما آيا هديه‌ی ما به او، ناديده‌گرفتن وجود بخشنده‌اش با واژه‌ی «عقب‌افتاده» يا هر برچسب ديگری است؟! هديه‌ای که خدمت‌کار متقابلن به ژرژ می‌دهد. و اگر ما نيز چون ژرژ آن هدايای رد و بدل شده را می‌ديديم، همچو او فرياد کرده و غمگين می‌شديم و اگر همچون خدمت‌کار، هدايايی را که به ژرژ داديم، مشاهده می‌کرديم، همچو او احساس حقارت می‌کرديم!! البته نگاه و حالت شرمنده‌ی خدمت‌کار حاکی از آن است که او قصد تحقير ژرژ را ندارد، بلکه تنها از بابت بيماری ژرژ متأثر می‌شود، ولی چيزی که از منظر وی دور مانده، بی‌اهميتی آن چيزی است که او منفی ارزيابی کرده و از آن روی متأسف می‌شود، و آن نشان از اين دارد که او در درون خود نسبت به نقاط ضعفش از احساس حقارت و سرخوردگی شديدی رنج می‌برد و هنوز به اين واقعيت پی نبرده است که هيچ‌کس کامل نيست و هر شخصی از نقاط ضعفی برخوردارست که بايد پذيرايش باشد و آن اصلن وحشتناک نيست.

ژرژ هديه‌ای را که بافته بود از هم باز می‌کند، چراکه آن‌چه را که ساخته بود، هيچ واقعيتی، استحقاقش را نداشت و آن هديه نمی‌توانست تا به آن حد که واقعيت قرار داشت خود را تقليل دهد!

هری کاملن محترمانه از همسرش می‌خواهد تا او و فرزندان‌شان را ببيند، ولی همسرش مخالفت می‌ورزد. او اصرار می‌ورزد و تا منزل‌شان می‌آيد، اما با ممانعت مادر همسرش و سپس همسرش روبه‌رو می‌شود. هری هنگامی‌که به‌سوی منزل همسرش پيش می‌رود، به ژرژ می‌گويد: «همين‌جا بمون»، و ژرژ از حالتش متوجه احساس وی می‌شود و با نگرانی از هری می‌پرسد که کجا می‌رود. پس هری آن‌چه را که از ژرژ آموخته است، عملی می‌سازد. او از ژرژ ياد گرفته است که همواره نبايد محترمانه برخورد کرد و زمانی می‌رسد که ناگزير به شکستن حرمت آن هستی! پس با عملی‌کردن آن‌چه از او فرا گرفته است، فرزندانش را می‌بيند، ولی برای جلب رضايت آن‌ها هنوز بايد درس ديگری را بياموزد. ژرژ زمانی‌که متوجه درگيری هری و اعضای خانواده‌اش می‌شود به‌آرامی و با نوازش، هری را آرام می‌سازد و باز به‌خوبی می‌داند که کجا و چگونه بايد چنان آرامشی را ارزانی داشت. هری در آغوش ژرژ با تمام وجود گريه می‌کند و با اين تجربه، معنای اشک‌های او را درمی‌يابد.

پس هری مصمم می‌شود که دنيا را از زاويه‌ی ديد ژرژ ببيند، شايد چون موارد گذشته، تجربه و نگاه ژرژ از او عميق‌تر بوده و مهم‌تر از آن، راه‌گشا باشد. پس ژرژ با بازنمودن درب شهربازی‌ای که بر رويش بسته بود، درب پرديسه‌ای را که بر روی هری بسته بود، باز می‌کند. عنوان «پارادايس» بر روی شهربازی، استعاره‌ای است که به‌دقت تعبيه شده تا معنای آن را که بهشت است، و درحقيقت دنيايی است که ژرژ و امسال آن فتح کرده‌اند، ولی ديگران به‌روی خود بسته‌اند، معرفی نمايد. آن‌ها تاب سوار می‌شوند، بازی و تفريح می‌کنند؛ درست مثل کودکان و همچون آن‌ها نيز از آن لذت می‌برند. ژرژ به هری می‌آموزد که چگونه با هرچيز در دنيای پيرامونش ارتباط برقرار کرده و آن‌ها را حس کند. آن‌ها چشمان خود را می‌بندند و بدون کلام تنها با لمس‌کردن و تکيه‌دادن بر درخت، درخت می‌شوند. زمانی که وقت رفتن فرا می‌رسد، ژرژ می‌خواهد که يک دقيقه ديگر بمانند، و هری با موافقت، معنای لذت‌بردن از هر دقيقه‌ی زندگی را درمی‌يابد. يک دقيقه‌ای که تنها مال اوست!!

هنگام شب ژرژ دنيايی را می‌بيند که درش به روی واقعيت بسته است. چراکه آن گستره، بسياری از کاستی‌های دنيای واقعی را تکميل می‌کند. دنيايی که در آن، موشی به موريس، خواننده‌ی مورد علاقه‌اش تبديل می‌شود. همه‌چيز، حتا اشيای اطراف او دارای جانی‌ست که با موسيقی می‌رقصد. مادری را که مرده است به کمک آن دنيا می‌توان زنده يافت و با او گفتگو کرد و حتا در آغوشش کشيد!! در دنيای ژرژ هر آن‌چه که خواسته شود، تحقق خواهد يافت؛ همچون همان پرتقالی که مادرش روی ميز می‌گذارد و وقتی ژرژ در درونش آن را طلب می‌کند، در آن واحد در دستانش قرار می‌گيرد. او احساس می‌کند که سبک‌بال در هوا پرواز می‌کند و آن با جمله‌ی مادرش که از آسمان آمده است، تکميل می‌شود: «تو پاک‌ترين موجود روی زمينی».

ژرژ توسط هری به آسايشگاهی که سکونتگاه ژرژ است، برده می‌شود و ژرژ از اين‌که بايد دوستش را ترک کند، غمگين است، اما می‌داند که ديگر نبايد برای ماندن نزد هری اصرار بورزد. هری نيز نمی‌خواهد از دست او خلاص شود و چنان‌که خود می‌گويد، او توانايی اداره‌ی فرزندانش را ندارد، چه برسد به اين‌که از ژرژ نگهداری کند. درحقيقت، آوردن ژرژ به آسايشگاه، از «نخواستن» هری ناشی نمی‌شود، بلکه از «نتوانستن» اوست. اين‌ها دو نکته‌ی متفاوت از يک‌ديگرند که در دوستی‌ها نبايد از نظر طرفين دور بمانند. زمانی‌که هری از ماشين پياده می‌شود، با جمعی از دوستان ژرژ روبه‌رو می‌گردد، که با آن‌ها ابراز همدردی کرده و احساسات سرشار خود را نثارشان می‌کنند!! اما هری که ظرفيت آن همه ابراز احساسات را ندارد، از آن‌ها فرار می‌کند!! برای او هنوز زود است که معنای آن دوستی‌ها و اين احساسات سرشار را دريابد!

هری به ياد ژرژ می‌افتد، هنگامی‌که برای نخستين‌بار او را به منزل خود آورده بود و او به روی استخر راه می‌رفت و او آن خاطره را تجديد می‌کند. در محل کار کفش‌دوزکی می‌بيند و از ديدن آن هيجان‌زده می‌شود؛ هديه‌ی ديگری که از ژرژ به‌يادگار مانده است.

ژرژ که روز تولد فرزند هری، آليس را به‌خوبی در خود حک کرده است، چون زمانش فرا می‌رسد، تمامی دوستانش را از آسايشگاه برداشته تا با جشن خود، هم او را مسرور سازند و هم دوست خود، ناتالی را نيز از منزلش برداشته و در شادی‌شان شريک سازند. دوستان ژرژ اصلن فرزند هری را نمی‌شناسند و هرگز او را نديده‌اند. ولی آن اصلن مهم نيست؟! آن‌چه اهميت دارد، شادکردن کسی است که چون خودشان، دوست ژرژ است و از آن کار، ژرژ و خودشان نيز مسرور می‌شوند!! آيا دليلی عميق‌تر از آن برای شاد زيستن می‌شناسيد؟! آن‌ها برای اين‌که ديگران ماشينی را در اختيارشان قرار دهند تا ضمن برداشتن ناتالی به جشنی بروند که قرار است خودشان برای هری و فرزندانش راه بياندازند، جملاتی را بيان کرده که در آن‌ها به کرات از عبارت‌های «لطفن» و «با احترام» استفاده می‌کنند. زيرا ديده‌اند که برخلاف آن‌ها که احساسات و عواطف حقيقی خويش را بروز می‌دهند، ديگران تنها با به زبان آوردن‌شان قادر به درک آن احساسات و حالات درونی هستند؛ نقصی که هرگز در دنيای آن‌ها ديده نمی‌شود.

آن‌ها شادی را با خود به مکانی می‌آورند که هری در آن‌جا کار می‌کند و همچو موجی، دنيايی را که اين‌گونه خود ساخته‌اند، آفريده و هرکس را که مايل باشد در آن شريک می‌کنند. هنگامی‌که ژرژ، هری را در محل کارش با عنوان «دوست من، هری» صدا می‌زند، اين‌بار هری با افتخار از داشتن دوستی چون او، که دنيايی را به وی هديه داده است، می‌گويد: «دوست من، ژرژ».

آن‌ها به همان بهشتی می‌روند که دنيای هميشگی آن‌هاست و در آن‌جا به شادی‌کردن و شاد ساختن می‌پردازند که نقطه‌ی اوجش را تنها می‌توان در دنيای آن‌ها يافت. ايشان در چنين دنيايی، لباس‌های مغولان را پوشيده و به خوش‌گذرانی پرداخته و کمال لذت را از آن می‌برند و همان‌طور که دوست ژرژ به او می‌گويد، «اون خيلی از واقعيت زيباتره».

هری با فشفشه‌بازی‌ای که به کمک ژرژ راه می‌اندازند، فرزندانش را خوشحال می‌سازد. در اين تجربه برای محبت‌کردن، نه نيازی به زبان آوردن‌اش هست، نه احتياجی به معقولانه انعکاس‌دادن احساسات و نه نيازی برای به نمايش گذاشتن هر نقش و بازی ديگری. اين‌بار هری بود که به کودکان خود نزديک شد و درصدد برآمد تا ابراز علاقه‌ی خود را عملن به آنان نشان دهد. ژرژ و هری بدون اين که کلمه‌ای به بچه‌ها بگويند، آن‌ها را شاد می‌سازند؛ چراکه اکنون هدفی به جز شادساختن آن‌ها ندارند، و همسر و فرزندان هری نيز بدون اين که نيازی به اصرار باشد، خود نيت پدر را در شاد ساختن‌شان درمی‌يابند!! اما هری نيز چيزی در خود داشت که با وجود تمامی اشتباهاتش، استحقاق آن را داشت که به چنان حقايقی دست يابد و چنان بهشتی را به چنگ آورد!؟ او از آن‌چه واقعيت داشت، راضی نبود و چشم‌هايش را به رويش نبسته بود و حقيقتن در جست‌وجوی آن بود تا آن‌چه کمبودش را احساس می‌کرد، به چنگ آورده و جانشين واقعيت سازد، و اين تمايز هری با سايرين بود؛ تمايز بين «آن که می‌رسد و آن که نمی‌رسد».

نمايی از فيلم روز هشتم، هری و ژرژ

ژرژ و دوستانش پس از اين که حسابی تفريح کرده و لذت می‌برند، توسط مأموران و والدين‌شان از ادامه‌ی آن منع می‌شوند؛ اتفاقی که به کرات در دنيای کودکان تحقق می‌يابد. وقتی والدين ناتالی برای بردنش می‌آيند، به او می‌گويند: «ديگر تمام شد»! ازنظر آن‌ها يعنی، دوران سخت لحظات قبل تمام شد! در حالی‌که برای ژرژ، ناتالی و دوستان‌شان، بهترين لحظات زندگی است که به پايان رسيده است!! موازی با آن، ناتالی نيز با پيوستن به والدين‌اش، از ژرژ جدا می‌شود که برای هردوی‌شان بسيار دشوار و تلخ است.

ژرژ دوباره به مادرش می‌انديشد. مادر به ژرژ می‌گويد که او بزرگ شده است، و ژرژ به‌خوبی پاسخ می‌دهد که نمی‌خواهد بزرگ شود؛ چراکه تاکنون نشان داده که دنيای کودکانه تا چه حد زيباتر از دنيای واقعی بزرگ‌ترهاست. نزديکی دنيای کودکان به دنيايی که ژرژ به آن تعلق دارد، از جمله معانی برخاسته از روز هشتم است. ژرژ به مادرش می‌گويد که اين‌جا برايش خوب نيست. ژرژ نمی‌گويد که اين‌جا بد است، بلکه تنها می‌گويد که برای او خوب نيست! مادر به ژرژ می‌فهماند که او نمی‌تواند نزدش بيايد، ولی ژرژ به مادر نشان می‌دهد که راه آن را نيز می‌آفريند!؟!

ژرژ، هری را نوازشی می‌کند که حکايت از وداع با او دارد. کيف هری را برمی‌دارد، ولی حتا آن‌هنگام نيز که کسی نمی‌تواند به جز خودش و کاری که درصدد است انجام دهد، به کس ديگری بيانديشد، ژرژ فراموش نمی‌کند که عکس فرزندان هری را از کيف درآورده و در دستان او بگذارد، و فيلم با چنين استعاره‌ای نشان می‌دهد که ژرژ و آموزش‌های او به هری در تجارب زندگی بوده است که فرزندان هری را به وی بازمی‌گرداند. او حتا به آن هم اکتفا نکرده و تنها وقتی مطمئن می‌شود که هری به آغوش خانواده‌اش برگشته است، لبخند رضايتی زده و همچون کسی که وظيفه‌اش را انجام داده است، به دنبال راهی می‌رود که قبلن تصميمش را گرفته است! ژرژ شکلات مورد علاقه‌اش را که شبيه قلب است، خريداری کرده و می‌خورد، درحالی‌که به آهنگ مورد علاقه‌اش گوش می‌کند، به آسمان و ابرهايی نگاه می‌کند که اينک معانی جديدی از هستی را در خود نقش بسته‌اند، آن‌گاه با خنده‌هايی که از تمام وجودش برمی‌خيزد و حکايت از بريدن کامل از دنيای واقعی و پيوستن او به مادر و دنيای خيالی‌اش دارد، خود را از بالای ساختمانی رها می‌سازد که تصاوير به هيچ‌وجه حکايت از سقوط او ندارند. زيرا هم ژرژ می‌خندد و هم حالت پرواز را به خود می‌گيرد و حقيقتن نيز او با چنين پرشی به دنيای ديگر پرواز می‌کند!!

ژرژ در دنيايی ديگر، همه‌چيز و همه‌کس را خوب می‌بيند، حتا آن‌هايی را که به او بدی کرده‌اند! از خواهر و دوستانش گرفته تا پليس‌ها و خدمت‌کار رستوران. نشان‌دادن افراد به‌گونه‌ای که همگی آواز مورد علاقه‌ی ژرژ را می‌خوانند، حکايت از آن دارد که ژرژ «برای همه‌چيز و همه‌کس، همان چيزی را می‌پسندد که برای خود می‌پسندد». قراردادی اخلاقی که تنها برخی از فلاسفه و انديشمندان بزرگ به کنه آن پی بردند! اما در آن ميان، تنها هری است که آواز نمی‌خواند، زيرا ژرژ خوب می‌داند که او نمی‌تواند با از دست‌دادن ژرژ خوشحال باشد.

هری داستان آفرينش را برای فرزندان خود روايت می‌کند. زيرا هری نيز اکنون از ژرژ فراگرفته است، که هيچ‌چيز را کتمان نکرده و ناديده نگيرد!! داستانی که اينک با آن‌چه ژرژ انجام داده، چيزی بر آن افزوده شده است!؟ هری داستان آفرينش را نيز دقيقن مطابق با آن‌چه ژرژ برايش تعريف کرده است، روايت نمی‌کند، زيرا هرکسی می‌بايست آن را بنا بر تأويل خود درک کرده و روايت کند: «تنها و تنها...، در روز هفتم که ابرها را آفريد، ديد که تمامی تاريخ در آن نقش بسته است. تاريخی با تأويل‌هايی به تعداد تمامی نقش‌های ممکن در ابرها»!؟ «سپس از خود پرسيد، آيا چيزی کم نيست؟! پس در روز هشتم ژرژ را آفريد»، ژرژ زيباترين مخلوق خداوند بود!؟! پس بر آيات اين جملات افزوده شدند:


«او» پس از آن که به تمامی مخلوقات، نگاهی نيکو انداخت، دريافت که چيزی کم است. مخلوقات به واقعيت بدل گشته و از آن‌روی تا به همان حد، تقليل يافته بودند. پس «او» پس از «سکوت» و «تأمل»، «پرديسه‌ی تخيل» را به مخلوقات ارزانی داشت و آن را «تقديس» نمود، تا در آن به هرچه ميل کنند، همان شود.

نسخه‌ی قابل چاپ   15 آبان 1384    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 3 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


رامين رحيمي  [www|@ ] :   (یکشنبه، 29 آبان 1384، ساعت 22:40)

دوست اديب من ( كاوه ):

بسيار عالي بود

:::
parsian29@yahoo.com


ليلا  [ www|@] :   (دوشنبه، 29 خرداد 1385، ساعت 19:02)

سلام دوست عزيز

واقعا زيباست

خوب نوشتي

خيلي خوب اونو شرح دادي

بهتون تبريك مي گم


reza  [www|@ ] :   (شنبه، 11 آبان 1387، ساعت 23:59)

خیلی عالی نوشتی.عالی مثل خود فیلم





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب