|
چاق بود و زشت |
سوسن جعفری
|
![]() |
چاق بود و زشت، آنقدر چاق که دکمههای کت کهنه و سبزش جلوی شکمش به هم نمیرسيدند.
زشت هم بود و اخمو، گريه نمیکرد حتا وقتی پسر پاهايش را گرفت و لابهلای ميزهای
چوبی و خندهی دخترها کشيدش روی زمين و مانتوی سرمهای رنگش خاکی شد.
جايش را عوض کرده بودند و نشسته بود کنار پنجره حالا... وقتی میخواست میتوانست به
کبوترها که دسته دسته مینشستند و برمیخاستند نگاه کند به جای تخته سياه که از بس
نوشته بودند و پاک کرده بودند حالش را بد میکرد... خانم معلم میگفت دماغت را پاک
کن! اينقدر نکش بالا باز هم يادش می رفت و خانم معلم به بچهها گفته بود توی حياط
مدرسه هو هو کنند و بخندند، حتا گريه نکرده بود. مادر میشست و میشست نق میزد.
يادش میرفت وقتی نگاهش دوخته میشود به پرهای هفت رنگ کفترها که ياد حرم میافتاد
دماغش را با آستينش پاک نکند و حتا بچهها که هو میکردند هم فکر میکرد حتمن اينجا
هم حرم بوده کردهاندش مدرسه اگر نه اين همه کفترهای رنگی اينجا چه میکردند. ياد
هم گرفته بود کفتر بکشد حتا با بالهای باز توی آسمان که پرواز میکردند نه مثل بچههای
ديگر يک هفت، يک عالمه هفت...
دستهايش سرخ شده بودند و استخوانهای پشت دستش زقزق میکردند و درد همينطور تا
استخوانهای آرنجهايش میآمد و بعد نمیتوانست مداد قرمز را بردارد حالا که خانم
معلم گفته بود ده بار بنويسد... دو تا بيشتر غلط نداشت خط قرمز خودکار خانم معلم،
رد قرمز خطکش روی دستهای تپل... ده بار نوشته بود و ده بار ديگر و ده بار کفتر
کشيده بود و آرزو کرده بود آنقدر مداد رنگی داشت که کفترهای حرم را بياورد توی
دفتر املا... بچهها گفته بودند به جای ده بار، ده بار کفتر کشيده و خانم معلم برده
بودش گذاشته بودش پهلوی پنجره... خانم معلم میگفت دماغت را با آستينهايت پاک میکنی
کفترها نمیآيند پيش تو اما کفترها روی شانههايش مینشستند وقتی میرفت تخته پاککن
را خيس کند و حياط خلوت بود و بچهها کفترها را نمیترساندند...
پسر پاهايش را گرفته بود و دخترها میخنديدند و میکشيدش روی زمين؛ ميزهای سبز...
صندلیهای قرمز... تخته سياه حالا پشت مقنعهاش گم میشد و صدای خندهی دخترها و
پسر فحش میداد... لامپهای روشن... پرچمهای سهرنگ... نوارهای سوراخ سوراخ
آلومينيومی... کفترهای هفت رنگ... خانم معلم برايش دستمالهای صورتی بودار خريده
بود که ديد بچهها میکشندش روی زمين... مانتوی سرمهای خاکیاش را تکانده بود و با
همان دستمالهای نرم صورتی رنگ صورتش را پاک کرده بود... بوی مريم میداد و
محمدی... خانم معلم بوی مريم میداد و دستمالها بوی محمدی...
دکمهی آستين دختر را کنده بود و دختر گريه کرده بود و خانم معلم کفترهايش را از
پنجره ريخته بود توی حياط روی برفهای کثيف... خانم معلم گفته بود: «وحشی!!!» گريه
کرده بود و نگذاشته بود برود کفترهايش را بردارد و دستمالهای صورتی رنگش تمام شده
بود و گريه میکرد... دختر موهايش را کشيده بود و گفته بود خيلی زشت است و دکمهی
آستينش را کنده بود وقتی داشت موهايش را میکشيد... حالا کفترها سردشان میشد...
خانم معلم گفته بود وحشی و پسر گفته بود وحشی و دخترها خنديده بودند...
۲۸ آبان ۱۳۸۴
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 12 )
||
بالای صفحه







نظر خوانندگان:
دخترم ادبيات تنفر و راسيستي مناسب نيستند. خود شما هم لاظر و زيبا نيستيد. ولي انرا به حساب üواني ات بäذاريم. عينöي هم öه هستيد. قاي سيد محمد ايوبي بايد در ايناها دقت öند. نه فقط بدليل زن بودن نويسنده هر +يزي را به روز نمايد.
بهادر
خوب بود.به اميد فزوني پيشرفت درلحن و سبك نوشتاري تان
پيروز باشيد
_______________________
در جواب : نظرات اقاي ( بهادر ) بايد اشاره كنم ادبيات ايران امروز بيشتر درگير چالش هاي اماتور است.
اقاي بهادر عزيز :نقد ادبي وادبيات همزاد يكديگرند اما بي انصافيست اگر بخواهيد نگاهي تعصب گونه و كلاسيك به جاي نقد،در آثار افراد داشته باشيد
ادبيات هيچ حد ومرزي ندارد و ادبيات هميشه فرا مرز سبك هاست . اين كه بگوييم: ((ادبيات تنفر! ويا ادبيات گنوستيك و... مناسب نيست! )) در قلمرو نوشتار معنايي ندارد.
اقاي بهادر : در ادبيات داستاني چه چيز نوشتن مهم نيست ، چطور نوشتن مهم است
****
رامين رحيمي parsian29@yahoo.com
با سلام . ادبيات تنفر . يا سöسيستي يا راسيستي در دول ظربيه اروبايي مورد ^يäرد قانوني شöايت قرار ميäيرد . توهين و ^يشداوري و. نم تواندهنر باشد.آيا ميشود نام داستان را مثلا öولي ب+ه دزد يا يهودي بوäندي يا ايراني تنبل يا عرب ملخ خور يا زن ظربي فاحشه äذاشت _! üالب اينöه بعضي نويسنده ها عقده هاي شخصي يا رد äم öردن از توصيف خود را در عنوان داستان مي آورند. نقدهاي تعارفانه و +ا^لوسانه و هندوانه زير بظل نويسنده äذاشتن äناهي است لافراموشي و عüرش در üهنم فرهنäي ايران زمين !
آمين . بهادر خان سردار سî
لطفا به تصوير خود در آينه نغري بيندازيد . تيتر داستان شرح نويسنده است .نيست ! ؟ انتر يا وريل بود و ميمون و انتري öه لوتيش مرده بود
صادق حوبان و ...
جناب بهادر يا هر چيز ديگر،
اگر كمي با دقت داستان را بخوانيد متوجه نگاه همدلانه ي نويسنده به شخصيتش خواهيد شد!
بگذريم از اين كه معلوم نيست اين حرف را از كجا آورده ايد كه حكم به نامناسب بودن ادبيات تنفر مي دهيد! با حرف شما بايد نويسنده بزرگي چون سلين را زندان كرد!
كمي آزادي از پيش داوري هم بد نيست!
آياحمله آخر حناب رامين حون رحيمي همان شعار لعنتي ومرتد .: هنر براي هنر روده سيرهاي اروبا در عرب است ؟ - سلين هم بدليل نازي بودن قويا به دانمارق فرار نموده بود.او معلم ما نبايد شود.
با احترام . سردار بي زمين
اينجا چه خبره؟؟!!!
سوسن ارخمند!. ديوانه بردي توي دره انداخ. صد عاقل بايد آنرا بيرون بياورند. همه اين ها را خدي به حساب نيار!
بالابون
با سلام. داستان داراي ريتم وكشش مناسب مي باشد. عشق و تنقر به خوبي در كنار هم قرار گرفته....اما در نقطه ايي كه نبايد به اتمام رسيده.....
سلام خانم جعفري.در مورد اين داستان نمي توانم نظر بدم. چون هيچ وقت نتونستم با داستان كوتاه و خصوصاً خيلي كوتاه(داستانك)كنار بيام.(فكر مي كنيد دليلش چيه؟)اصلا خوشم نمي ياد اينه كه نمي تونم بگم اصلا ولي خيلي كم مي خونم. ممنون كه به وبلاگ بنده سر زديد. بازم سر بزنيد. راستي چرا كامنت دوني وبلاگتون رو حذف كرديد؟ بهتر مي تونيم با شما در ارتباط باشيم. شاد باشيد
براي شخص بنده داستاني كه نوشتيد پر معنا بود
بسيار پر معنا
نمي دانم چرا پيام دهندگان اين همه گله و شكايه از داستان و يا قلمتان داشتند؟؟!
خيلي زيبا و جالب دهنيت ان كودك محصل را كه شايد دچار مشكلات و رنج هايي بوده كه معلم و ديگران دركش نمي كردند و او را در گوشه پنجره اي رها كرده اند و او تنها دلخوشي اش در چهارچوب سخت و طاقت فرساي تخته سياه و بايد و نبايد به كفترها و كبوترهايش دل خوش كرده...كودك محصلي كه مشكلات و دردهايش شنيده و ديده نمي شود.. از سويي هم از ديدگاه يك معلم كه تنها به انظباط و نظم مي پردازد
خيلي خيلي خيلي زيبا نوشتيد
خيلي هم با احساس نوشتيد سرافراز باشيد و پيروز چون هميشه.