|
آنهايی را که نخواندم؛ افسوس! |
نصرت شاد
|
![]() |
در ادامهی جلسهی بحث: «چگونه میتوان از راه ادبيات زندگی کرد؟»، و در پاسخ به
اينکه «چه رمانهايی را بايد خواند؟»، حکمت، نويسنده و کتابفروش شهر، دستش را بهسوی
خانم «مارگريت دوراس» (Duras, Marguerite: 1914 - 1996)، نويسندهی فرانسوی، در
قفسه دراز کرد و چند رمان و نوول او را بيرون کشيد و گفت: «از اينجا شروع کنيد!
چون نمايشنامهی راديويی نوشتن، برای پخش، و يا فروش کتاب، پارتی و رابطه با
مسئولين بالا را میخواهد، ولی رمان خوب را هر ناشری منتشر میکند». البته حکمت نمیداند
که ما طبق معمول، بهجای خواندن رمانهای مارگريت دوراس، ابتدا سراغ نقدهای ادبی و
بيوگرافی او خواهيم رفت. تا آنجايی که ما او را میشناسيم، يقينن حکمت اين کار ما
را «ايدئولوژیزدگی» ادبيات میداند و اين روش را از بازماندههای بيمار فرهنگ «چپ
سنتی» بهشمار میآورد. چون او ما را کاملن نمیشناسد و نمیخواهد مشتریهای آينده
را از دست بدهد، از بردن نام «حزب ت...» خودداری میکند. توضيح اينکه حکمت هرگونه
بحث و نظر دربارهی سبک و نقش ادبيات، هنر و فرهنگ را چپزدگی میداند و افتخار میکند
که میتواند بدون نظريه و تئوری، دربارهی همهی مقولات و ژانرهای ادبی و فرهنگی
نظر بدهد. و ما هم برای اينکه او را به خود مشکوک نکنيم، بهجای تئوری و نظريههای
ادبی، غالبن با او دربارهی «جامعهشناسی ادبيات» صحبت، و سؤالهای خود را مطرح میکنيم
تا با اين وجود، تضاد و تناقض کار نويسندگی و حرفهایاش را نشانش بدهيم.
![]() |
ازجمله بدشانسیهای اوليهی ما اين شد که نام نويسندهای بهنام دوراس را در
دانشنامههای ادبی چپ نيافتيم، چون طبق معمول در آنجا، از آغاز میدانيم که يک
نويسنده: خلقی، بورژوا، رئاليست، ايدهآليست، امپرياليستی، اومانيست، مترقی،
ارتجاعی، سازشکار، انقلابی، مردمی، مزدبگير و غيره است يا خير!. با اينوجود از
جمله کشفيات ما اين بود که نام واقعی دوراس، خانم «دوناديو» است. يا اينکه او در
زمان اشغال فرانسه از طرف فاشيسم آلمان، در کنار بعضی از اعضای شورای ملی مقاومت،
به حزب کمونيست فرانسه پيوست ولی بعد از شش سال، بهدليل رعايت نکردن انضباط حزبی
اخراج شد. ازجمله جملات قصار وی اين بود: «بهجای آزادی بیقيد و شرط، بايد از
مسئوليت بیقيد و شرط نويسنده سخن گفت». در جوانی تحت تأثير رئاليسم آمريکايی و
ايتاليايی بعد جنگ، مخصوصن زير تأثير «فاکنر» و «همينگوی» به خلق آثاری اجتماعی
اقدام کرد.
گرچه زنان آثارش تابوشکن هستند، ولی دوراس خود را نويسندهای فمينيست نمیدانست. و
موضوع رمانهای غالبن روانشناسانهاش: عشق، خودکشی، خلافکاری است، چون در جامعهی
آنزمان بيمار سرمايهداری، گويا از اين راه فرد به هويت و وجود واقعی خود پی میبرد.
منتقدان دوراس میگويند که با بت و اسطورهای که بعضی از خوانندگان آثارش از وی
ساختند، قضاوت عادلانه دربارهی او و کتابهايش سالها غيرممکن شد.
چرا دوراس انکار میکند که آثارش براساس يک نظريهی ادبی و يا زيباشناسانه نوشته
شدهاند؟ گرچه او میگويد که حين نوشتن، زندگی دوباره کشف میشود و تنها در تصوير و
تصور، رسانهای بهنام ادبيات بهوجود میآيد و با تکيه بر «ويتگنشتاين» مینويسد
که زبان برای مطرح کردن جريان واقعی روح آگاهانه و ناخودآگاه، ناتوان است.
آيا او واقعن آنطور که ادعا میکرد در تمام کتابهايش، دور میزند و فقط دربارهی
يک موضوع صحبت میکند؟ چرا او انکار میکرد که در دههی ۷۰ و ۸۰ قرن گذشته، بحث
استتيک فمينستی را تحت تأثير خود قرار داده بود؟ و چرا ادعای عضو مکتب «رمان نو»
بودن را، توهين به آثارش میدانست؟ چه کسانی میکوشند آنطور که دوراس ادعا میکند،
با کمک: عشق، قتل، جنايت، خلافکاری و يا خودکشی، به خود هويت بدهند و در جامعه
اظهار وجود کنند؟
قضاوت دربارهی آثارش به دو دسته تقسيم میشد؛ دستهی اول، آثار او را روانشناسانه
و دستهی دوم آنها را اگزيستانسياليستی ناميدند. منتقدان ادبی مخالف او، اعتراف
میکنند که گرچه آثارش گاهی شبه مبتذل، و خود او شخصی خودنما و متظاهر بوده است،
ولی وی نويسندهای مستقل و مهم در قرن بيستم فرانسه بود. عدهای ديگر اهميت او را
تا حد «مارسل پروست» بالا میبرند. موضوع رمانهايش گاهی: خشونت، خودکشی، قتل،
روابط خانوادگی، پوچی و ملال زندگی روزمره، رابطه بين انسانها، و جستجوی عشق واقعی
است و آثارش بر اساس عشق، درد و خاطره، نوشته شدهاند، گرچه عشق در بيشتر آثار وی،
بینتيجه و محکوم به شکست است. همچون «ساموئل بکت»، گاهی قهرمان آثارش در انتظاری
بيهوده و بینتيجه، وقت به بطالت میگذراند، ولی در پشت يک زندگی منظم اجباری:
اميد، انتظار، شوق ديدار، به انسان لبخند میزنند.
در تمام آثار او الکل مصرف میشود تا قهرمان جرأت حرف زدن بيابد و در تمام آثارش،
نقشی به يک کودک سپرده میشود. در نمايشنامههای ديالوگیاش، معمولن قهرمان داستان
با کمک مصرف الکل حرفهايی پرت و پلا و بیربط با موضوع میزند.
دوراس بين سالهای ۱۹۴۲ تا ۱۹۷۲، حدود ۱۴ رمان، يک جلد مجموعه نمايشنامه، يک باند
نوول، و چند فيلمنامه نوشت. رمانهايش بيشتر در سطح نوول کوتاه هستند. او آثار خود
را «کتابهای چپ» ناميد، مثلن در رابطه با جنبش دانشجويی سال ۱۹۶۸ در کتابی،
مستقيمن به بورژوازی حمله کرد.
دوراس به سبب فيلمنامهی «هيروشيما، عشق من» شهرت جهانی يافت. او در
نمايشنامههايش به فوايد فراموشی و آزار و رنج خاطرهها میپردازد.
ازجمله آثار کوتاه او: بيماری مرگ، فاحشهی سواحل نرماندی، چشمهای آبی ـ موهای
سياه، تمام روز در ميان درختان. و ازجمله نمايشنامههای ديالوگیاش: درياچهها و
قصرها، و صحبت در پارک. ازجمله ديگر آثار او: بیشرمها، يک زندگی آرام، ساحل داغ،
شيدايی لول اشتاين، نايب کنسول، ملوانی از جبلالطارق، و درد هستند. در رمان «درد»،
او از مبارزانی میگويد که بعد آزادی از اسارت، در ميان خانوادهی خود ناشناخته و
غريبه میشوند.
مارگريت دوراس در سال ۱۹۱۴ در منطقهی هندوچين و مستعمرهی فرانسهی آنزمان در شهر
سايگون بهدنيا آمد و در سال ۱۹۹۶ در سن ۸۱ سالگی در فرانسه درگذشت. پدر و مادرش در
مستعمرههای فرانسوی آموزگار بودند. او ۱۹ ساله بود که برای تحصيل به فرانسه
بازگشت. بعد از مرگ زودرس پدر، خانوادهی آنها دچار فقر و تنگدستی شد. در سال ۱۹۴۲
با نام مستعار، اولين رمان خود يعنی «بیشرمها» را منتشر کرد.
دوراس در تمام عمر از نظر سياسی و اجتماعی فعال بود؛ از جمله در مبارزه و مقاومت
فرانسويان ضد آلمان فاشيسم، شرکت کرد. او در رابطه با اسارت شوهرش در اردوگاههای
فاشيسم، دو کتاب «درد» و «او گفت، نابود کنيد» را منتشر کرد. شوهر او يعنی «روبرت
آنتلمو» بعد از آزادی، کتاب «خاطرات اسارت» خود را منتشر کرد.
دوراس با تکيه بر تجربيات و خاطرات خود در دوران کودکی در آسيای شرقی و هندوچين،
دربارهی طبيعت زيبای آنجا، از جمله: مناطق ساحلی، امواج دريا، رودخانه و جنگل،
انسانهای مهربان غريبهنواز، کشتی و دريا، سخن گفت. در آثار او غالبن ساحل و کشتی،
سنبل دستيابی به آزادی هستند.
6 آذر 1384
||
(
معرفی نويسنده
)
||
نظر خوانندگان ( 1 )
||
بالای صفحه












نظر خوانندگان:
salam
khayli az in kar mamnoonam.
ashnayi ba zendegi duras har chand mokhtasar
khaste nabashid khoob bood