|
شمعدانی پرپر شده |
سوسن جعفری
|
![]() |
خیلی سخت بود، این همه مدتی که نخواسته بود حالا باید آمدنش را، نشستنش را، نفس
کشیدنش را، راه رفتنش را تحمل میکرد. چقدر التماس کرده بود که امشب را خانه نباشد
و مادر گفته بود نه!
این همه مدتی که دلش خواسته بود تمام شبهای مهتابزده را بوی عود بسوزد توی اتاقش
و امشب باید عطر تنش را تحمل کند. گفته بود فردا امتحان دارد و باید درس بخواند...
مادر گفته بود نه!
از سر صبح که پا شده بودند از خواب، مادر جارو را داده بود دستش تا حیاط را از شر
زردی مرده برگهای ریز انار رها کند. مادر چادر سر کرده بود و رفته بود و او مانده
بود با آب و خاک و جارو... یادش آمده بود سالها پیش که نخواسته بود همراهش برود
گریه کرده بود... توی همین حیاط کنار همین باغچهی کوچک پر از گل محمدی... همان سال
بود که پدر انار کاشته بود... همان سال هم گلهای محمدی آفت زدند و پدر همهشان را
از ریشه کنده و انداخته بود دور. مادر شمعدانی دوست داشت... سرخ سرخ... شمعدانیها
که گل میکردند سر ظهر که مادر میخوابید و نمیدید میرفت سر وقتشان و ناخنهایش
با گلبرگهای ریزشان سرخ سرخ میشدند... به دختر همسایه که خندیده بود گفته بود اینها
که لاک نیستند اینها گلبرگند... نمیمانند خشک میشوند و میافتند... تمام عصر
گریه کرده بود و مادر همان وقت هم گفته بود نه!
مادر گفته بود باید همدیگر را ببینند و حالا که پدر نیست او هم نمیتواند. مادر که
دیگر مثل سابق نمیدید گل بدوزد برای جهیزیهی دخترها... بنفشههای خوشرنگی که
سالهای سال دوخته بود حالا دیگر نمیدید. یکبار گفته بود برای او اگر عروس بشود
شمعدانی میدوزد... شمعدانیهای پر گل و سرخ سرخ... گریه کرده بود. نمیتوانست
بگوید که سالهاست نخواسته و نمیتواند باور کند که میتواند یا نه... مادر که
هیچوقت با آن چشمهایش نمیتوانست ببیند... حالا هم رفته بود و خدا میدانست کی
برمیگردد... جارو کشیده بود و برگهای زرد و نمدار را چال کرده بود زیر خاکهای
باغچه... پدر همیشه میگفت برگها قوت خاکند، فراموشش نشده بود. شلنگ را بلند کرده
بود و آب فواره میزد تو سینهی هوا... برگهای بیقوتی که حالا چرا نیفتاده بودند،
آب که شلاق میزد دوباره کف حیاط پر شد از برگهای ریز و نمدار و زرد... زرد زرد
نشده بودند هنوز... سبز داشتند انتهایشان... جمعشان کرد دوباره وسط حیاط... دیگر
حوصله نداشت خاکشان کند، آب میزد به برگها و برگها همینطور میرقصیدند و خیس
میشدند و میریختند پای درخت... توی حیاط... لبهی ایوان... داشت قهقهه میزد
انگار که کفترهای چاهی تشنه پر زده بودند و رفته بودند. کفتر چاهی دوست نداشت...
بیوفا بودند. بارها بود که تخمهاشان را برمیداشتند با پدر میگذاشتند لای چند تا
چوب باریکه و ساقههایی که مثلن لانهشان بود و دوباره صبح میانداختندشان پایین.
پدر فحششان میداد، کفترها هم بقبق میکردند.
آب زیاد داده بود و کف آجرپوش حیاط حسابی لزج شده بود. برگها را ریخته بود توی
کیسه و گذاشته بود زیر پلهها. مادر نیامده بود هنوز. داشت با یک پر آجری رنگ
همینطور ور میرفت... مادر خیلی دیر کرده بود. نمیخواست هم برود دنبالش اصلن
حوصلهاش را نداشت برود توی کوچه و سراغ مادرش را بگیرد. ساعتش را نگاه کرده بود و
دیده بود خیلی دیر کرده مادرش. هوا هم داشت سردتر میشد. آنقدر آب زده بود به درخت
که حتا یک برگ هم نمانده بود روی شاخههاش... بلند شده بود برود توی اتاق که دلش
ریخته بود. دیده بود، خواب دیده بود یا نه یادش نبود، مثل همیشه حتا وقتی بابا را
دیده بود... مادرش را دیده بود... با صدای تقتق در چوبی دویده بود سمت حیاط و در
را باز که کرده بود نمیخواست ببیند که او مادر را آورده باشد. مادر رنگش شده بود
رنگ فرشتهها... رنگ وقتهایی که گل میدوخت برای جهیزیهی دخترها... دستهاش از دو
طرفش مشتکرده و آویزان... هیچوقت نفهمید توی مشتش چی گرفته بود. گفته بود توی
خیابان جلوی مسجد افتاده بوده که مردم صدایش کرده بودند، رفته بود دیده بود خیلی
وقت میشد تمام کرده است. جیغ کشیده بود یا نه یادش نمیآمد، وقتی آب زده بودند به
صورتش بیدار شده بود... دلش نخواسته بود هیچوقت او مادرش را بیاورد و بگوید خیلی
وقت میشد تمام کرده است.
مادر گفته بود عروس که بشوی برایت شمعدانی میدوزم، شمعدانیهای پر گل و سرخ... پدر
که نبود و حالا هم مادر... مادر گفته بود... نه!
7 دی 1384
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 7 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
قلم زيبايی داريد. بسی لذت برديم.
من هم همينطور
هنر زان ايرانيان است و بس
ذاستان زيبايي بود لذت بزدم ولي موضوعات بكر تري را از شما انتظار داشتم
نمي دانم چرا داستانهاي شما وشخصيت هايتان انقدر اسير بي زبان سرنوشت مي شوند؟
سوسن عزيز اميدوارم قلمتان هميشه پويا و پرتوان باشد
فكر كنم اين بهترين آرزو براي يك نويسنده است
من لذت نبردم ولي قدري در تعمق ماندم. محمود لبخند زد.مادر داد زد داستان شما را ديوانه نموده
خيلي با احساس و زيبا نوشتيد
اشك در چشمانم جمع شد
خيلي زيبا بود
به نام خدا و با سلام به تو نازنين پر احساس . چقدر از آشنايي ات خوشحال شدم و كاش بيشتر در موردت مي دونستم . حضور سبزت رو به فال نيك مي گيرم و آرزوي آشنايي بيشتر با عزيزي چون شما رو دارم . اينقدر هم قشنگ نوشتي كه واقعا نمي دونم چي بگم تا ارزش دست نوشته هات رو پايين ميارم .
عزيز دل مب سپارمت به خدا و برات آرزوي موفقيت و تندرستي دارم . پبروز باشي و سربلند و در پناه حضرت حق
سلام...
مريم جعفري را از خنه شاعران جوان مي شناختم...
روزگار سگي كه خواند...
سوسن جعفري را از وبم شناختم.گوي در شهري زندگي مي كند كه من از جنوب به آن تبعيد شده ام...تبريز!
داستانتان را خواندم...كاش حرفي براي گفتن مي داشتم...
حتي اگر شده به قول شما با لطافت سرد...