جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

مانيفستی برای زندگی
بازآفرینی تحلیلی از «فارست گامپ»

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


«فارست گامپ»، شخصيت اصلی داستانش را از ميان مردم عادی و حتا فردی با ضريب هوشی پايين‌تر از متوسط برمی‌گزيند. چراکه تمامی خصايصی را که از او معرفی می‌کند، اهميت‌شان در همان عادی بودن و غيراستثنايی بودن‌شان نهفته است.
قهرمانی، موفقيت، رضايتمندی، افتخار، شهرت، دوستان خوب و...، جملگی به گونه‌ای برای فارست تحقق يافتند که او و ديگران حتا تصورش را نمی‌کردند!
فارست کاملن اتفاقی به ارتش می‌پيوندد و به جنگ می‌رود و بدون آن که به دنبال قهرمان‌بازی باشد، مدال «افتخار» کسب می‌کند! او چنان که به دوست دوران کودکی‌اش، «جنی» قول داده است، هر جا که خطری احساس کند، از آن فرار کرده و دور می‌شود. ولی قهرمان‌بازی هيچ ارتباطی با آن ندارد که او به دوستان و زخمی‌ها کمک نکند و کسب افتخار او نيز به همين سبب است.
فارست برای پينگ‌پنگ بازی کردن هيچ انگيزه‌ی شخصی ندارد. او کاملن اتفاقی با بازی پينگ‌پنگ آشنا می‌شود. بازيگری که خود نمی‌تواند چون گذشته با دوستش بازی کند، توپ و راکت را در اختيار فارست قرار می‌دهد، و به او فقط می‌گويد که چشمانش را از توپ برندارد. فارست گامپ به گونه‌ای دقيق می‌آموزاند که برای فهميدن، تنها خواستن و داشتن پشتکار کافی‌ست و آموزش‌های ويژه، امکانات خاص و مواردی نظير آن‌ها، عوامل اساسی و تعيين‌کننده نيستند و چه بسا تنها اشارتی کافی باشد.

فارست با «انگيزه‌ی شخصی» به دانشگاه می‌رود. او اصلن نمی‌فهمد چگونه تحصيلات دانشگاهی را به پايان می‌رساند و چنان‌که خود می‌گويد، پس از بازی کردن با تيم فوتبال دانشگاهش، تحصيلاتش نيز با آن به پايان رسيد! در جايی که عمومن برای تحصيلات دانشگاهی، حسابی ويژه باز می‌کنند و برنامه‌ريزی، پشتکار و سخت‌کوشی را عامل‌هايی اساسی در اتمام آن می‌بينند، فارست آن را باخاطراتی عجين می‌سازد که همچو تفريحی به پايان رسيد! برای او که حقيقتن چنين بود!؟

فارست هيچ شناختی از بازی فوتبال آمريکايی ندارد، و حتا هنگامی که در اين رشته به قهرمانی تبديل می‌شود، هنوز بسياری از قواعدش را نمی‌داند و در بسياری از موارد تماشاچيان هستند که به او می‌گويند تا کجا بايد بدود و کجا بايستد! ولی او کاری را که دوست دارد، انجام می‌دهد. او دويدن را دوست دارد و وقتی آن را به خوبی انجام می‌دهد، نقشی را در بازی فوتبال به دست می‌آورد که در تخصص اوست و او از آن لذت می‌برد و راضی‌ست. اين راز «رضايتمندی» در زندگی است: آن چه را که می‌پسنديم انجام دهيم؛ چه به موفقيت ختم شود، چه نشود و چه ديگران بپسندند و چه نپسندند.

فارست به صيد ميگو علاقه‌ای ندارد و آن را تنها به خاطر دوستش «بابل» انجام می‌دهد. در اين‌جا حتا رضايتمندی شخصی نيز تبيين‌کننده‌ی رفتار او نيست، زيرا فارست کاری را انجام می‌دهد که زمانی دوستش، بابل، آرزوی آن را برای خود و خانواده‌اش داشت و او با راه‌اندازی شرکتی برای صيد ميگو، کاری را تنها به خاطر ديگری انجام می‌دهد و «رضايت او» در «رضايت ديگری» خلاصه می‌شود. اين‌سان زيستن، زندگی «به طريق» و «به خاطر» ديگری است.

فارست، قهرمان ناخواسته‌ی جنگ و مدافع ناخواسته‌ی صلح

«انگيزش»، که يکی از مهم‌ترين عوامل هر موفقيتی ارزيابی می‌شود، در بسياری از دستاوردهای زندگی فارست گامپ، هيچ ارتباطی با موفقيت ندارد! بسياری از موفقيت‌هايی را که فارست گامپ به دست می‌آورد، در جريانی عاری از هدف و بی انگيزه‌ی شخصی تحقق می‌يابد؛ ورود به تيم فوتبال آمريکايی، پيوستن به ارتش، دويدن، فراگيری و موفقيت در پينگ‌پنگ، آشنايی با برخی از افراد و... جملگی به گونه‌ای اتفاق می‌افتد که عاری از هرگونه هدف‌يابی و انگيزش فردی از پيش تعيين شده است. او هنگامی که تصميم می‌گيرد بدود، می‌دود. در حالی که ديگران درک نمی‌کنند که چگونه ممکن است کسی بدون هدف خاصی بدود. اعتراض به جنگ، حقوق زنان، وضع بی‌خانمان‌ها و همه‌ی اهدافی که خبرنگاران به عنوان انگيزه‌ی اصلی دويدن فارست گامپ می‌جويند، با جمله‌ی «من فقط می‌دوم» فارست، کنار گذاشته می‌شود.

«انگيزه، موفقيت، اتفاق، رضايتمندی شخصی و رضايت ديگری، هيچ‌يک به تنهايی نمی‌تواند توصيف‌کننده‌ی فارست گامپ باشد، بلکه آن‌ها جملگی فصل مشترکی را می‌سازند که بر طبق آن‌ها تنها می‌توان گفت: «فارست گامپ مانيفستی است برای زندگی مردم عادی». مردمی که در جريان زندگی عادی بارها با آن‌ها برخورد داريم و سعی فارست گامپ نيز پرداختن به نمونه‌هايی از همان‌هاست، نه نخبگان، شايستگان و افرادی با ويژگی‌های استثنايی و منحصر به فرد، بلکه اشخاصی معمولی که اهميت‌شان در همان کارها و تجربه‌های ملموس زندگی نهفته است. در نگاه نخست به نظر می‌رسد فارست گامپ در بسياری از گزينش‌هايش دقيقن در جهت معکوس است و درصدد است تا از صدور هر مانيفستی اجتناب کند! ولی اين منظور هنگامی در فارست گامپ عملی خواهد شد که او تأکيدی بر اتفاقی بودن، عادی بودن، معمولی زندگی کردن و در عين حال راضی و موفق بودن در زندگی نداشته باشد. اما شخصيت اصلی فارست گامپ، همه‌ی اين ويژگی‌ها را در زندگی داشته و راز تمايزش با ديگر افراد معمولی (چه در فيلم و چه در دنيای واقعی) نيز در همين است! از اين روی فارست گامپ با چنين گزينشی، ناگزير مانيفستی را صادر می‌کند!؟ چراکه اگر حتا آن را با صراحت و صدای بلند فرياد نکرده باشد، به گونه‌ای پنهان و ناخواسته آفريده و محتوايش را به تصوير کشيده است. ولی مانيفستی، نه برای مبارزه، که برای زندگی‌ست.

فارست گامپ در چنين برجسته‌سازی‌ای از جريان زندگی عادی، موفق است. اين هدف در جمله‌ی مهمی که مادر فارست به او می‌گويد نهفته است: «زندگی مثل جعبه‌ی شکلات می‌مونه، هرگز نمی‌دونی چی گيرت مياد». در نماهايی از ابتدای فيلم که حرکت رقص‌گونه‌ی يک پر را مشاهده می‌کنيم که پيش کفش‌های گلی فارست می‌افتد و او آن را برداشته و در ميان کتابش می‌نهد، اين بار همان پيام را به تصوير می‌کشد.

در فارست گامپ، «هدف و مقصد» که از اصلی‌ترين عوامل در ايجاد انگيزش برای انجام بسياری از کارها و تحقق موفقيت‌ها هستند، به روی‌شان خط بطلانی کشيده می‌شود! فارست هنگامی که مسافت و زمانی طولانی را می‌دود، ناگهان در ميانه‌ی راه می‌ايستد و می‌گويد خسته شده است و می‌خواهد به خانه برگردد!! او با چنين رفتاری ثابت می‌کند که فقط برای دويدن است که می‌دود و هرگونه هدفی که با تعقيب مقصدی به دست آيد، در تأويل اين رفتار او ناقص است.

فارست گامپ نکته‌هايی را که معمولن از کم‌اهميت‌ترين موضوع‌ها و وقايع زندگی به شمار می‌رود، با ارزش جلوه می‌دهد. مواردی چون خوردن بستنی و نوشابه، بازی پينگ‌پنگ، فوتبال و... در حالی که آن‌چه را که معمولن بااهميت شمرده می‌شود، همچون برنامه‌ريزی در کارهايی مثل تحصيل در دانشگاه، کسب افتخار ورزشی و ملی، ديدار با رؤسای جمهور مختلف آمريکا، کم‌اهميت معرفی می‌کند. برخوردهای غيرمتعارف فارست گامپ در مواجهه با رؤسای جمهور آمريکا، خراب شدن و قطع سخنرانی فارست درباره‌ی جنگ و مواردی نظير آن‌ها، به دقت آن‌چه را که معمولن از طرف افراد، نقاط عطف زندگی ارزيابی می‌شود و با وسواسی خاص به گونه‌ای دقيق برنامه‌ريزی می‌شود، به تمسخر گرفته و کم‌اهميت جلوه می‌دهد.

فارست گامپ باهوش نيست، اما تحصيلات دانشگاهی را به پايان می‌برد! پاهايش معيوب است، اما با اين همه، در بازی فوتبال آمريکايی و دوندگی، گوی سبقت را از ديگران می‌ربايد!! از سرمايه‌گذاری بی‌اطلاع است، ولی يکی از بزرگ‌ترين شرکت‌های صيد ميگو را تأسيس می‌کند! شجاع نيست و در ميدان نبرد، به جای کارهای قهرمانانه، از خطر پرهيز می‌کند، ولی به سبب نجات ديگران، مدال افتخار کسب می‌کند، حتا دست چپ و راست خود را نمی‌تواند از هم تشخيص دهد، در حالی که به هر کاری دست می‌زند، به موفقيت و رضايتمندی دست می‌يابد و اهداف ديگران، همچون مادرش، جنی و بابل را پی می‌گيرد، چون آن‌ها را، نه عاشقانه، که بی‌شائبه دوست دارد؛ و آن همه در مقابل اشخاصی قرار می‌گيرد که از ابتدای فيلم نشسته و ناظر گير کردن پای فارست ميان ميله‌ها بوده، تا انتهای فيلم که موفقيت‌های وی را از تلويزيون تماشا می‌کنند، و پسرانی که در دوران کودکی، فارست را با دوچرخه دنبال کرده، اذيت می‌کردند، و حتا با بزرگ شدن نيز هيچ تغييری نکرده بودند و تنها دوچرخه‌شان به ماشين بدل شده بود! حتا رؤسای جمهور متعددی می‌آيند و می‌روند، ولی در اين ميان، فارست هم‌چنان هست و ديدار او با آن‌هايی که می‌آيند ادامه دارد، همان‌طور که در ايستگاه اتوبوسی که نشسته است، اشخاص مختلفی می‌آيند و می‌روند، و فارست، هم‌چنان داستان زندگی خويش را روايت می‌کند.

جنی به دانشگاه می‌رود، ولی آن را رها می‌کند. او می‌گويد که برای موفقيت نياز به حمايت ثروتمندان و آدم‌های بانفوذ دارد، اما کمکی که موجب تغيير زندگی‌اش شود، از آن‌ها دريافت نمی‌کند! به آواز روی می‌آورد، ولی از جايگاهی که انتظارش را داشته است، برخوردار نمی‌شود! با گروه‌های دوره‌گرد و عياش دمخور می‌شود، ولی آن، او را تا ورطه‌ی نابودی پيش می‌برد، و آن تجارب با وجود تمامی رهاوردهايی که برای شخصی مثل او داشته‌اند، رضايتمندی از زندگی را برايش به ارمغان نياورده اند! تمام شهرت و موفقيتی که جنی در پی‌اش است و از آن روی شرايط و نحوه‌های مختلفی از زندگی را تجربه می‌کند، و دچار دغدغه، نااميدی، کلافگی و ناخرسندی از زندگی‌اش می‌شود، فارست بدون اين که در جست‌وجوی آن‌ها باشد کسب می‌کند، و اين به درستی نشان می‌دهد که آن‌چه در زندگی دست‌نيافتنی و دور از دسترس به نظر می‌رسد، چه بسا که در نزديکی ما مستقر بوده و در همان وقايع عادی و پيش پاافتاده‌ی زندگی نهفته است!؟ تلاش‌های جنی را می‌توان نمونه‌ی آشکار کوشش‌هايی دانست که برای رسيدن به اهدافی شکل می‌گيرد که «چون در جست‌وجويش است، هرگز بدان دست نخواهد يافت». فارست مدال افتخار خود را نيز به جنی می‌بخشد تا شايد آن‌چه را که جنی در پی‌اش است به او هديه کرده باشد!!

بابل تمام حرفش، همه‌ی زندگی‌اش، فکر و حتا تخيلاتش به ميگو برمی‌گردد؛ انواع غذاهايی که می‌توان با آن درست کرد و روش پختن‌شان، که به شکلی موروثی از خانواده‌اش به ارث برده است. او نمونه‌ای مشابه فارست است که «اتفاقن» موفقيت با وی همراه نبوده است! تفاوت اصلی او با فارست در آن است که او در يک تجربه تمام می‌شود، ولی فارست از هر تجربه‌ای می‌گذرد و در هيچ يک به پايان نمی‌رسد.

فرمانده‌ی فارست، در ابتدا شخصی آرمان‌گراست، که هدفش مبارزه زير پرچم کشورش و کشته شدن در راه آن است؛ همان‌طور که اجدادش بودند. او با وجود آن که به فارست و بابل هشدار می‌دهد که قهرمان‌بازی نکنند، ولی خود در ميدان جنگ به دنبال آن است. او هنگامی که در جنگ زخمی می‌شود و فارست می‌کوشد تا او را نجات دهد، ممانعت به عمل می‌آورد، اما فارست با اصرار، قصد خود را عملی می‌سازد. وقتی آن‌ها در بيمارستان بستری هستند، از نگاه بی‌تفاوت فرمانده پيداست که افسرده شده و در خود فرو رفته است. فرمانده در زمانی ديگر، فارست را از روی تخت به زير کشيده و به وی می‌گويد که او خود نمی‌داند، چه کرده است! و او که سرنوشتش آن بود تا در جنگ کشته شود، با دخالت فارست، زنده مانده و معلول شده است. در جايی ديگر که با صندلی چرخدار به سراغ فارست می‌آيد، از لحن وی پيداست، از اين که او در جنگ پاهايش را از دست داده است، ولی فارست نشان افتخار دريافت کرده، از تلويزيون با مردم حرف زده و مشهور شده، دلخور است. فرمانده، مردم، وطن و بسياری از ارزش‌هايی را که زمانی آرمان خود می‌دانست، پوچ و تهی می‌بيند و حتا نسبت به بسياری از باورهای مذهبی نيز انزجار يافته است. در آن شرايط به پوچی رسيده است، اما به تدريج که اوقات بيشتری را با فارست سپری می‌کند، ياد می‌گيرد که چگونه با زندگی آشتی کند! او که در ابتدا باور نمی‌کند شخصی همچو فارست بتواند کاپيتان يک کشتی شود، هنگامی که با نامه‌ی فارست به نزدش می‌آيد، در می‌يابد که فارست چيزی را که بايد برای وی اثبات می‌کرد، تحقق بخشيده است و حال نوبت اوست تا کارهايی را که چه بسا خود و سايرين محال می‌دانند، بتواند انجام دهد. فرمانده علاوه بر اين که فارست را باور می‌کند، همين‌طور اعتقاد پيدا می‌کند که با وجود پاهای معيوبش می‌تواند با فارست به صيد ماهی مشغول شود و در کوران کار در طوفان به «شوری» دست می‌يابد که مدت‌ها بود از زندگی‌اش خداحافظی کرده بود و سپس با سپردن خويش به آغوش دريا، با زندگی آشتی کرده و با شنا کردن در دريا به آغوش زندگی باز می‌گردد. فرمانده‌ی فارست، پس از اين که دو دنيای متضاد آرمان‌گرايی و پوچ‌گرايی را تجربه می‌کند، روح زندگی را ابتدا کنار فارست در کشتی تجربه می‌کند و با استفاده از پاهای مصنوعی و با نامزد کردن با زنی از نژادی که زمانی با آن می‌جنگيد، انتخاب زندگی عادی و آشتی با آن را تکميل می‌کند.

مرد سياه‌پوستی که از طرفداران حقوق سياه‌پوستان و مخالف تبعيض نژادی و جنگ است، بارها شعار می‌دهد و تصور می‌کند که با تکرار جمله‌ها و شنيدن و تصديق ديگران، همه چيز همان‌طوری می‌شود که در گفتارش مطرح ساخته است!؟ سر دادن شعار از آرمان‌ها و خشونتی که در رفتار و گفتارش موج زده به طوری که به سرعت ديگران را با اسلحه تهديد می‌کند، از او «متعصبی» ساخته است که نقطه‌ی مقابل اشخاص اراده‌گرايی چون فارست است.

نمايی از فيلم فارست گامپ، فارست در ديدار رئيس جمهور

فارست عمدتن آرام است، مگر وقتی آن‌هايی را که دوست دارد، مورد تعرض قرار گيرند. هنگامی که جنی را موقع خواندن آواز اذيت می‌کنند، يا زمانی که يکی از دوستان جانی، او را کتک می‌زند، فارست خشمگين شده و به شدت واکنش نشان می‌دهد تا جايی که جنی مانع از ادامه‌ی آن می‌شود. هنگامی که جنی نزد فارست می‌آيد، تصاويری از کنار يک تاب شروع می‌شود، آن‌ها و ما را به دوران کودکی برده و در جريان خاطرات زندگی به اکنون می‌رساند! جنی پس از بازگشت، بی آن‌که هيچ چيزی از گذشته‌ی خود بگويد يا برای اقامتش نزد فارست توضيحی بدهد، مورد استقبال فارست قرار می‌گيرد. زيرا او اکنون در نزد فارست است و چون آن را می‌پسندد، اين برای فارست کافی‌ست!

مادر فارست درباره‌ی فارست و اين که او با ديگران تفاوتی ندارد تا موجب تمايزی در آموزش يا هر چيز ديگری شود، بسيار حساس است و جديت و پيگيری او موجب می‌شود تا فارست را در همان مدرسه‌ای ثبت‌نام کنند که بچه‌های عادی تحصيل می‌کنند. او در تمام طول زندگی، اصرار داشت که فارست شخصی غيرعادی تأويل نشود. چنان‌که خود می‌گويد: «ما همه با يکديگر تفاوت داريم». و اين تفاوت‌ها نبايد موجب تبعيض‌ها شوند. او از آن‌چه در زندگی خويش و به خصوص فارست انجام داده، راضی‌ست و جعبه‌ی شکلات زندگی‌اش برای او چيزی را به ارمغان آورد که نمی‌توانست تصورش را بکند!؟ آن‌چه او برای فارست انجام داد، نمونه‌ای از زندگی «از طريق خود»، ولی «به خاطر ديگری» است.

فارست وقتی باخبر می‌شود که مادرش مريض است و از او خواسته تا به خانه بيايد، حتا لحظه‌ای درنگ نمی‌کند و به سوی او پرمی‌کشد. از کشتی به ميان دريا می‌پرد و همان‌گونه سراسيمه به منزل می‌رسد؛ چراکه تنها با ديدن مادر آرام می‌گيرد. نمونه‌ای ديگر از اين شوق ديدار را می‌توان در بخشی دريافت که او با ديدن فرمانده که به اسکله آمده است، ناگهان کشتی را رها کرده و شناکنان خود را به او می‌رساند، ولی با وجود تمام اشتياقش، فرمانده را بغل نمی‌کند، و اين يکی از ويژگی‌های فارست است که هر احساسی را کمتر با تظاهرات بيرونی آن بروز می‌دهد، اما روح آن‌ها را می‌توان در ردپای رفتار وی يافت. در چهره‌ی فارست گامپ، تصوير غريبی، نقشی دايمی دارد؛ انگار از پس‌زمينه‌ی احساسش همواره امواج غم‌زده‌ای می‌آيد که پس از جزر آن، چهره‌ی ماسيده‌ای در فارست بر جای می‌گذارد. با اين وجود، فارست هيچ‌گاه از تلاش و تاختن با اراده، لحظه‌ای فروگذار نمی‌ماند.

فارست گامپ خط بطلانی‌ست بر روی همه‌ی دنيايی که در پی يافتن معنايی ژرف برای زندگی و اهدافش بوده و تأکيدی بر کنار گذاردن نگاه فلسفی به هستی و زندگی است. فارست گامپ، زندگی عادی و مردم معمولی را به سبب اتفاقی بودن، ملموس و واقعی بودن، و در بيشتر موارد، بی‌هدف و انگيزه يافتن و غيرفلسفی بودن‌شان، مهم جلوه می‌دهد!!

فارست گامپ نشان می‌دهد، برای موفقيت يا رضايت در زندگی، علاوه بر آن که نيازی نيست تا استثنايی و برتر از ديگران بود ــ همان‌طور که مادر فارست می‌گويد، انسان‌ها همه با يکديگر فرق دارند ــ بلکه چه بسا ضعف در زمينه‌ای موجب پيشرفت در زمينه‌ای ديگر شود!؟ راز اين معنا را می‌توان در ديالوگی جست‌وجو کرد که فارست از فرمانده سخن می‌گويد: او به جهت قطع شدن پايش، بازوان خود را تمرين می‌دهد و آن ضعف، عامل قدرت در جايی ديگر می‌شود. مهم‌تر از آن، ضعف فارست که از ضريب هوشی پايين‌تر از متوسط برخوردار است، موجب می‌شود تا برای جبران آن، به «پشتکار» متوسل شود و هنگامی که آن، به رفتار و «عادتی» برای وی تبديل می‌شود، از آن «کيميایی» می‌سازد که سبب می‌شود پس از آن، او به هر کاری دست می‌زند، به موفقيت و رضايتمندی منجر شود.

در فارست گامپ، وقتی فارست از نظر مادر و فرمانده‌اش درباره‌ی اتفاق و تقدير سخن می‌گويد، دانسته يا نادانسته به روی چند نکته‌ی مهم ارزش می‌گذارد. جايی که پرسش اين است آيا در زندگی، همه‌چيز از قبل معين شده است و تقدير ماست که ما را به سويی هل می‌دهد، يا تصادف و اتفاقات غيرقابل پيش‌بينی است که ما را به اين سو و آن سو می‌کشد و در زندگی ما نقش‌آفرينی می‌کند؟ با رجوع به گفته‌های فارست به نظر می‌رسد مادر فارست به تقدير اعتقاد دارد و فرمانده‌اش به اتفاق و تصادف. اما اگر به زندگی و گزينش‌های آنان در فيلم نگاه کنيم، در خواهيم يافت که اعتقادشان نه تنها با تجارب‌شان يکسان نيست، که حتا در تناقض شديد با آن‌ها است. با چنين گزينشی، از يک سوی، می‌توان دريافت چه بسا آن‌چه افراد، در تصور می‌گذرانند، با آن‌چه در اعمال و انتخاب‌شان فعليت می‌بخشند، برابر نيست و بس بسيار ما در گفتار، چيزی گفته و در رفتار به راه ديگری می‌رويم و بسيار پيش آمده که متضاد با تجارب‌مان بينديشيم و متناقض با گفتار و تصورمان انجام دهيم!؟ نمونه‌های بسياری از گزينش‌های‌مان هستند که آن‌قدر به انجام‌شان خو کرده و با آن‌ها انس گرفته‌ايم که به چشم‌مان نمی‌آيند و آن‌قدر برای‌مان عادت شده‌اند که از آن‌ها خسته شده‌ايم و به خيال خود، گزينش‌های ديگری (متضاد يا متناقض) را می‌پسنديم.

از سويی ديگر، می‌توان چنين تأويل کرد که در ميان چندراهی تقدير، اتفاق و انتخاب، مادر فارست و فرمانده‌اش هر يک، آن راهی را که عملن در زندگی در پيش گرفته بودند، اصالت نمی‌بخشيدند، بلکه مسير مقابلی را که خلاف انتظارشان يافتند، اصالت می‌دادند. مادر فارست شخص بااراده‌ای بود که با جديت خواسته‌های زندگی خود و فارست را تعقيب کرد، اما طی تجاربش متوجه شد، بسياری از دستاوردهايی را که زندگی برای او به ارمغان آورده فراتر از اراده‌ی وی بوده است؛ هم‌چون سالم و زنده ماندن فارست در جنگ ــ که آن خواهش قلبی‌اش را هنگام بغل کردن فارست به زبان می‌آورد ــ و به دور ماندن کشتی فارست از صدمات حاصل از طوفان. درحالی‌که فرمانده‌ی فارست تصور می‌کرد، چون اجدادش همگی در جنگ کشته شده‌اند، پس سرنوشت او نيز چنين است. اما با تعجب می‌بيند که کارهای او و فارست مانع از تحقق چنين سرنوشتی می‌شود، از اين روی بر اين باور است که اتفاق و تصادف تعيين‌کننده است. ولی در اين ميان فارست است که درمی‌يابد، کی، کجا، در چه تجربه‌ای و به چه ميزان هر يک از آن‌ها دخيل‌اند. زيرا اوست که روش امتزاج آن‌ها را تجربه کرده است و درمی‌يابد که مابين تقدير و اتفاق، اين «انتخاب» است که با در نظر گرفتن محدوديت‌های آن دو، تعيين‌کننده است. اين جمله در يکی از نماهای کليدی فارست گامپ نهفته است: يک پر که به عنوان يک اتفاق واقعی از آسمان به سوی فارست می‌آيد و دستخوش بازی باد قرار گرفته تا نزديک پاهای او می‌افتد، در کنار تصاويری از آسمان در کتاب فارست. به بيان ديگر، «اتفاقی در آسمان با استناد به «قوانين و تقدير آن»، به «انتخابی در زندگی» فارست بدل می‌شود».

نمايی از فيلم فارست گامپ، فارست خيره به پری که از آسمان آمده

وقتی که فارست و فرمانده برای صيد ميگو در بخش‌های مختلفی از دريا تور می‌اندازند، ولی موفق به صيد ميگو نمی‌شوند، فارست از فرمانده می‌پرسد که حالا بايد چه کار کنند. فرمانده‌ی فارست به تمسخر به او می‌گويد که بايد دعا کند. فارست اين شوخی و تمسخر را جدی می‌گيرد. آن‌ها به کليسا می‌روند و فارست همراه سياه‌پوست‌ها در مراسم دعا شرکت می‌کند. چند روز بعد طوفانی آمده و کليسا، اسکله و قايق‌هايش را خراب می‌کند. اما فارست گامپ و فرمانده، چون با کشتی‌شان در ميان دريا بودند، نجات پيدا می‌کنند. ولی پس از طوفان، ميگو در دريا بسيار زياد می‌شود. فروش آن همه ميگو باعث به چنگ آوردن پول هنگفتی می‌شود که فارست بخشی از آن را صرف تعمير خرابی‌های وارده به کليسا، به خاطر طوفان می‌کند. دقت کنيد؛ موضوع بسيار جالب است!! وقايع با کامل‌شدن‌شان با رفتار فارست، به گونه‌ای تدوين می‌شوند که پنداری فارست خود به کمک آن‌ها، دعايش را مستجاب می‌سازد و هم‌زمان دين فرضی‌اش نسبت به کليسا را نيز ادا می‌کند!؟ اعجازی عظيم‌تر از اين برای يک انسان معمولی می‌شناسيد!!

فارست گامپ به دقت تبيين می‌کند، هر اتفاق و حادثه‌ای از وجوه منفی و مثبتی برخوردارست. وجه منفی طوفان که خرابی است، بعد مثبتی را نيز به همراه دارد که فراوانی صيد ميگو را در پی دارد. همان‌گونه که قطع شدن پا، حادثه‌ای است ناگوار، ولی آن‌گونه که فارست می‌بيند، همچو «جادو»، امکان بهره‌مندی از پای مصنوعی تازه‌ای را به فرمانده می‌دهد، که چنان تعويضی (استفاده از پای جديد) برای ديگران مقدور نيست! عکس آن را می‌توانيم در گزينشی از جنی مشاهده کنيم؛ جايی که جنی به خاطرات دوران کودکی‌شان اشاره می‌کند که آرزو می‌کردند خدا آن‌ها را به پرنده‌ای تبديل کند تا بتوانند پرواز کنند و برای آن احساس، به گونه‌ای به روی پاهايش بلند می‌شود که حالت سقوط از ارتفاع را به خود می‌گيرد؛ طوری که فارست متوجه شده و از او می‌پرسد که منظورش چيست! در اين‌جا جنی با ناديده گرفتن وجه مثبت پرواز، به بعد ديگرش، يعنی سقوط می‌انديشد.

چنان مضامينی نظر به آن دارند که هر اتفاق و واقعه‌ای همواره همان‌طور که چيزی را «قربانی» می‌سازد، رهاوردهايی را نيز به دنبال دارد. همان‌سان که چيزی را لگدمال می‌کند، در جهت «ضد» يا «نقيض» آن، «فرصتی» را پديد می‌آورد. نحوه‌ی واکنش نسبت به آن‌ها با انسان‌هاست. با انسان‌هاست که با توجه به هر وجه آن، چه نوع واکنشی را نسبت به آن برگزينند. وقايعی ناگوار که تحقق يافته‌اند، همواره از نتايجی منفی برخوردارند که در حيطه‌ی توانايی انسان نيستند. انسان‌ها تنها می‌توانند با توجه به آن بخش از وقايع که در ضد يا نقيض واقعه‌ی ناگوار، فرصتی را ايجاد کرده‌اند، از نتايج‌شان بهره‌مند شوند و اين «راز پيوستن و يکی‌شدن با هستی است».

با اين حال، همه‌ی کارهايی که با پشتکار توسط فارست تجربه می‌شوند، با عناوين قهرمانی و موفقيت‌هايی هم‌چون کسب مدال توأم هستند، که فارست گامپ را از اثری رئاليست، دور کرده و به اثری رمانتيست نزديک می‌کند؛ به‌ويژه در کارهايی چون بازی پينگ‌پنگ و دويدن، که صرفن تجربه‌ی آن‌ها مدنظر است، عجين‌شدن آن‌ها با قهرمانی و شهرت، دوری‌گزيدن پيام محوری فيلم از رئاليسم و افتادنش در دامن رمانتيسم را عيان می‌سازد.

«اتفاق» در فارست گامپ برای ما نيز ارمغانی را به همراه داشته است! فارست گامپ ابتدا در ايستگاه اتوبوسی نشسته و درصدد است تا با اتوبوسی به منزل جنی برود، در حالی که طی صحبت با يکی از مسافران متوجه می‌شود که اصلن نيازی نبوده تا او منتظر اتوبوس بماند و آدرس منزل جنی در همان نزديکی‌هاست. اما اين «اشتباه» و «اتفاق» موجب شد تا او با نشستن در ايستگاه اتوبوس برای ما داستان زندگی‌اش را تعريف کند که فيلمی با نام فارست گامپ را برای‌مان به ارمغان آورد. در ابتدای فارست گامپ، حرکت رقص‌گونه‌ی يک پر را می‌بينيم که جلوی پاهای فارست می‌افتد و او آن را برداشته و در ميان کتابی می‌نهد و در انتها، همان پر از داخل کتابش به پايين افتاده و از پيش پای وی به هوا می‌رود، تا جلوی شخص ديگری فرود آيد؛ تا او با آن اتفاق به چه سان برخورد کند!؟!

نسخه‌ی قابل چاپ   13 دی 1384    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


سعيد  [ www|@ ] :   (شنبه، 17 دی 1384، ساعت 12:26)

با سلام،استدلال فوق العاده ای دارین ، نقدتون عالی بود ، موفق باشید.





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب