جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

زنی که رفت تا بايستد

شکوفه آذر
shokoofeh_azar@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


او از امروز ديگر بر سر چهارراه نخواهد نشست، زيرا امروز صبح زود، نعش سنگينش را چهار حمال مزد بگير، لا اله الا الله گويان، روی شانه‌های‌شان حمل کردند و بردند. هيچ کس پشت سر جنازه‌اش راه نرفت. هيچ کس برايش طلب آمرزش نکرد. هيچ کس سياه نپوشيد. او را به دستور شهردار، برخلاف هر مسلمانی، با همان لباس‌های سرخی که چهل سال بر تن داشت، به خاک سپردند. ساعت مچی چهل و يک ساله‌اش را مرده‌شورها قاپيدند و کفش‌های پاشنه تخم‌مرغی قرمزش را همان‌ها از قرار هزار و دويست تومان در بازار سيداسمال فروختند. تنها انگشتری نازک دست چپش را نيز، همان‌ها بر انگشت خود زدند و آب سدر را پاشيدند: لا اله الا الله.

مدام شعرهای عاشقانه از بر می‌کرد و برای دکان‌دارهای اطراف يا عابران پياده، با لبخند بی‌دندان می‌خواند: «شبی اگر شب آرام آشنايی ماست / شب دگر، شب بی‌حاصل جدايی ماست. حديث خانه باد است و آشيانه ابر / اگر قرار به سرمنزل رهايی ماست.»
بعد مثلن به چشم‌های مشتاق مرد خواربار فروش نگاه می‌کرد و باد به غبغب می‌انداخت و می‌گفت: «چی فکر کردی! ها؟ من سواد دارم. من ديپلم دارم».
بعد روی زيرانداز نازک زير پايش جابه‌جا می‌شد. به جوان دانشجويی که از دور می‌رسيد نگاه می‌کرد و می‌خواند: «خواب می‌بينم که ای آرام دل / خفته‌ای در بستر اندام من / اختر تابان عشق و آرزو / می‌درخشد بر فراز بام من».
بعد همان‌طور که از جوان دانشجو که با نگاه مات يا عبوس از او دور می‌شد، چشم می‌گرفت، به عابر ديگری نگاه می‌کرد و ادامه می‌داد: «نقش رخسار ترا، نقاش خواب / می‌کشد بر پرده‌ی پندار من / می‌شکوفد در بهار زندگی / غنچه‌ی عشق تو در گلزار من».
بعد آن جوان ديگر هم می‌رفت. مثل همه‌ی جوان‌های ديگر که می‌روند. بعد زن بلند می‌شد. رو به چهارراه بزرگ، زير چراغ می‌ايستاد و با صدای بلند، آن‌قدر بلند که همه‌ی عابران آن اطراف بشنوند، می‌خواند: «هر طرف چشمان من در جست‌وجو است / ‌ای اميد جان نشانی از تو نيست / پيک غم آهسته می‌گويد به من: جام چشم از باده‌ی رويا تهی است».

مدام کت و دامن نخ‌نمای سرخش را می‌شست و می‌پوشيد. آن اواخر ديگر چاق شده بود. آن‌قدر چاق که ساسون‌های کت و دامنش جا باز کرده بودند و نخ دگمه‌های کتش شل شده بود. چهل و يک سال بود که حلقه‌ی نازک دست چپش را از دستش در نياورده بود. حتا برای اين که تابستان‌ها عرق زيرش را خشک کند يا زمستان‌ها حواسش را از سوز سرما پرت کند. يا حتا وقتی که ديگر چاق شده بود. چاق چاق.
وقتی مرده‌شورها حلقه را با کف صابون نتوانستند در بياورند، سنجاق سری زير آن انداختند، گوشت پف‌کرده‌ی انگشتش را با فشار تو دادند و با قيچی‌ای که با آن گاهی گوشه‌ای از کفنی دراز يا طره‌ای از موی سيدی مستجاب‌الدعوه را می‌بريدند، حلقه را قيچی کردند. جای حلقه کبود و باريک بود. به همان باريکی که چهل و يک سال پيش انگشت‌های دخترانه‌اش بود.

بعد از انقلاب وقتی روزنامه‌ها ديگر خبرهای داغ نداشتند، يک‌بار از او نوشتند. بعد بار ديگر از او نوشتند و چيزهايی درباره‌ی عشق. عشق سياه. و آن‌قدر از او نوشتند که يک روز شهردار پيش از اين‌که کانديدای رياست جمهوری شود، با يک عالمه خبرنگار پيش او آمد. شهردار سمت او که روی زمين نشسته بود، خم شد و گفت: «بيا زيرزمين خانه‌ی من زندگی کن». او پرسيده بود: خانه‌ات کجاست؟
ــ غرب تهران. شهرک غرب را بلدی؟
زن به دوربين‌هايی که تلق تلق از او عکس می‌گرفتند، با دهان بی‌دندان خنديد و گفت: آن وقت‌ها که من آن‌جا را می‌شناختم، غربتی‌نشين بود. جای اعيون‌هايی مثل شما نبود.
ــ حالا جای خوبی شده. اگر خانه را ببينی خوشت می‌آيد.
وقتی شهردار اين حرف را زد هيچ فکر نکرده بود که اين جواب ساده را بشنود: اگر بيايم آن‌جا، صبح‌ها دير به سر چهارراه می‌رسم و او می‌رود... بعد زن رويش را برگرداند و همان جا زير تنها چراغ چشمک‌زن چهارراه سميه، روبه‌روی دکان خرازی، روی لحاف کهنه‌ای که هر شب تکه‌ای تازه به آن می‌دوخت، جابه‌جا شد و در جستجوی عابر خودش، به چشم‌های عابران خيره ماند.
شهردار کمی دست‌دست کرد. بالاخره بلند شد و به چند سؤال خبرنگاران درباره‌ی آينده‌ی مقوا خواب‌ها جواب داد و بعد هم رفت بی آن‌که حتا از زن خداحافظی کند.

هميشه ساکت بود و آرامش چشم‌های ميشی‌اش، او را از ديگر مقوا خواب‌ها جدا می‌کرد. گاهی که کسی از او سؤالی می‌کرد، به شيرينی دختران چهارده ساله جواب می‌داد. با همان سکنات و اطوار پرحلاوت دوران جوانی. وقتی که آن‌قدر پرطراوت بود که مردها سرشان را برمی‌گرداندند تا بار ديگر او را، اما اين بار با مکثی طولانی‌تر ورانداز کنند.
او ديوانه نبود، اگرچه اين را اغلب نمی‌دانستند يا باور نمی‌کردند. برای مردم بودن او در خيابان کافی بود که او را ديوانه بدانند. عادت داشت روزهايش را با لبخند شروع کند. از خواب که بيدار می‌شد، کيف کهنه‌ی از ريخت افتاده‌اش را بيرون می‌ريخت و شانه‌ی پلاستيکی‌اش را پيدا می‌کرد. بعد به سختی يک زن چاق که تمام شب را روی آسفالت گذرانده است، تن سنگينش را بلند می‌کرد. شير آب، کنار جوی، روبه‌روی قصابی بود. بلند می‌شد. به همه لبخند می‌زد، به‌خصوص به مردهای جوان ــ انگار هنوز باور نداشت که مرد جوانش اگر هم می‌خواست پيدايش شود، حالا ديگر خيلی پير بود. مثل خودش ــ بعد خم می‌شد و دست و رويش را می‌شست. شانه‌اش را خيس می‌کرد و در حالی که سر جايش برمی‌گشت، روسری‌اش را شل می‌کرد تا بتواند موهای مثل کرک شده‌اش را شانه کند. ديگر يادش نمی‌آمد از کی، واقعن از کی دانه‌های سفت شانه به پوست سرش نمی‌رسد. وقتی خوب فکرش را می‌کرد، می‌ديد هيچ چيز نمی‌توانست خيلی مهم باشد. نه، اين‌که ديگر سال‌ها است شانه به پوست سرش نمی‌خورد و نه، درد زانوهايش که گاهی نه، اغلب، امان او را می‌بريد.

اوايل اين‌طور نبود. همه چيز اين انتخاب تازه، رنگی از حقارت يا اعتراض داشت. اين احساس از روزی شروع شد که مرد ولگردی در آن حوالی شروع به پرسه‌زدن کرد. زن مثل هر روز پشت چراغ قرمز چشمک‌زن چهارراه ايستاده بود، منتظر مرد خودش. مرد پرسه‌زن، می‌رفت و می‌آمد. می‌آمد و می‌رفت. زن جوان بود و زيبا و کت و دامن قرمز، برازنده‌اش. خودش را به نديدن زد، اما هر چه بيشتر حضور مرد را ناديده گرفت مرد به او نزديک‌تر شد. آخر سر مرد به بهانه‌ی اين که پشت چراغ قرمز ايستاده است خودش را از پشت به او چسباند و گفت: «خونه خالی هست، در خدمت باشيم.» زن که ايستاده بود تا خوب بتواند همه‌ی زوايای پنهان آن چهارراه را ببيند، پاهايش سست شد. نشست. او در پشت آن توهين، متلکی که ديگر بايد به شنيدنش عادت می‌کرد، همه‌ی آينده‌اش را ديد. همه‌ی آن حقارت‌هايی که بايد از آن پس تحمل می‌کرد. ناديده گرفته شدن‌ها. لذت‌هايی که ديگر نبود تا سهمی از آن‌ها داشته باشد؛ بازيگوشی‌های سر راه دبيرستان، لی‌لی‌های حياط خلوت پشتی، با خواهر کوچک‌تر، چشم انتظاری ديدن مرد جوان محبوبش تا بار ديگر مثل هر روز، از سر کوچه رد شود و او به بهانه‌ی خريدن نان تافتون به‌دو بيرون برود، رختخواب نرم و کلفتش. ديگر او هرگز بر هيچ رختخواب نرمی نمی‌خوابيد...
روی زمين نشست و ناخودآگاه تصوير کابوسی را ديد که شب پيش از قرار فرار ديده بود. شب پيش از فرار، چمدان انگليسی مادرش را يواشکی از خرپشته آورد. مرد جوان به او گفته بود، کيفت را سنگين نکن. بعدن خودم برايت همه چيز می‌خرم. زن توی کيفش يک پيراهن آبی آسمانی گذاشته بود با دو جفت جوراب و لباس زير. اول يک دست. بعد دو دست لباس زير و بالاخره همه‌ی آن لباس زيرهايی که آن اواخر، هر کدام را به رنگی خريده بود. هر رنگ برای يک آرزو. همان شب که کيف را پشت پرده‌ی کلفت اتاق قايم کرد تا صبح زود به وسط شهر برود تا برای هميشه برود، اين خواب را ديد. خواب ديد که در حفره‌ی سياه عظيمی روی گوی لغزانی که در هوا معلق بود، ايستاده. هيچ چيز در اطراف وجود نداشت جز زير پاهايش. زير پاهايش گوی لغزانی بود که او هر آن تعادلش را از دست می‌داد. آن زير در فاصله‌های زياد احجام معلق ديگری هم بودند. هرم، مثلث و مکعب مربع‌هايی که او می‌دانست تنها راه زنده ماندنش ايستادن روی آن احجام معلق و لغزان در خلاء است. او هر لحظه از حجمی به حجم ديگری می‌افتاد در حالی که تنها راه حفظ تعادلش باز کردن دست‌هايش بود. همين. در آن خلاء بزرگ بی‌انتها، او می‌دانست که بالاخره از ايستادن روی گوی‌های لغزنده خسته خواهد شد و به حفره‌ی سياه پرتاب می‌شود.

انقلاب شده بود. مردم هيجان‌زده‌تر از آن بودند که بخواهند مواظب زير پای‌شان باشند. بارها زير دست و پا لگد شده بود و با اين همه از تمام زد و خوردها و تظاهرات و صداهای تهديدآميز بلندگوها و صدای گاه و بی‌گاه انفجار و لاستيک‌های آتش و بانک‌های شيشه شکسته، او فقط، يک چيز به خاطر داشت. روزی که ــ بی دليل ــ سرحال از خواب هميشه سبکش بيدار شده بود و ديد که چند دانشجوی کتاب به دست از کنار او می‌گذشتند و با هيجان در مورد سفارت امريکا که همان نزديکی بود، حرف می‌زدند. او که داشت موهای مشکی افشانش را شانه می‌زد، به آن‌ها لبخند زد. او به دانشجوها لبخند زد و ديد که دانشجوها به جای جواب لبخند او، با چهره‌ی جدی و عبوس به همديگر نگاهی کردند، مشت‌های‌شان را هوا کردند و يک‌صدا گفتند: مرگ بر شاه. او معنی حرکت آن‌ها را نفهميد. نفهميد که لبخند او چه ربطی به شعار آن‌ها داشت. کمی منگ به آن‌ها نگاه کرد و سپس با خنده فرياد زد: خب... باشه... مرگ بر شاه. مرگ بر شاه...
بعد چند مرد کراواتی که چند متر بالاتر نزديک بانک دور هم ايستاده بودند، آمدند سمت دانشجوها و هنوز خيلی نگذشته بود که جر و بحث آن‌ها به کتک‌کاری کشيد. دانشجوها لگد می‌زدند و لگد می‌خوردند. بعد يک عده که آمدند ميانجی‌گری کنند با چند نفر ديگر از مغازه و فروشگاه‌های اطراف، به جمع پيوستند و زن اصلن نفهميد چه شد که آن‌همه بزن‌بزن راه افتاد. در چشم به‌هم‌زدنی آن چهارراه بزرگ، در آن صبح آفتابی قشنگ به ميدان جنگ و شعارهای سياسی و فحش‌های ناموسی تبديل شد. لاستيک چند ماشين پارک‌شده را درآوردند و وسط خيابان آتش زدند. کوکتل مولوتف به وسط خيابان پرت کردند. اتوبوس‌ها و ماشين‌ها وسط چهارراه توقف کردند و راننده‌ها از ماشين پياده شدند و چاقو کشيدند. زن هنوز هاج و واج داشت به مردها، به مردهايی که همديگر را می‌زدند نگاه می‌کرد که حوالی ظهر گارد ويژه آمد و هر که را نتوانسته بود فرار کند ريخت توی ماشين و برد. همين. او از انقلاب فقط همين يک مشت هوا کردنش را به ياد داشت.

اوايل مادرش و بعدتر خواهرش به ديدنش می‌آمدند، اما پدرش هرگز به ديدنش نيامد. تمام آن چهل سال، حتا از هيچ يک از زوايای آن چهار راه بزرگ هم نگذشت.

وقتی که مرد، جنازه‌ی گرمش را اولين عابر پير گرگ و ميش ديد. هنوز مهتاب در آسمان بود و نور آبی‌اش همه چيز را کشدار کرده بود. پيرزن ماتيک قرمزش را زده بود و چمدان انگليسی کهنه‌اش را به دست داشت و کفش پاشنه تخم‌مرغی قرمزش را به پا زده بود و زير تنها چراغ چشمک‌زن قرمز، ايستاده بود. درست مثل چهل سال پيش که آمده بود تا با تنها مرد زندگی‌اش فرار کند.
آن روز برف آمده بود. آن روز در چهل سال پيش. پانزده دقيقه ايستاد. بعد نيم ساعت و آن‌قدر ايستاد که وقتی به زير پايش نگاه کرد تا ببيند چرا پاهايش بی‌حس شده‌اند، ديد تا مچ پاهايش در برف فرو رفته است. گل رزی که به گوشه‌ی موهای مشکی پرپشتش زده بود، يخ زده بود و درست در همان لحظه بود که فهميد، جای او آن‌جاست. ايستاده در زير تنها چراغ چشمک‌زن چهارراه سميه.
روزی که مرد، زير پای او در تمام سطح چهارراه بزرگ، چهل‌تکه‌ی بزرگی پهن بود که زن در تمام شب‌هايی که خواب مرد را می‌ديد، بلند می‌شد و با تکه پارچه‌ها و لباس‌هايی که دفتر خيريه‌ی مسجد گاهی برايش می‌آورد، تکه‌ای بر آن می‌افزود. تکه‌ای اسب، ماه، ابر يا جاده‌ی بی‌انتها. يک خط جاده از اين طرف چهل‌تکه شروع می‌شد و در آن طرف به پايان می‌رسيد...

وقتی که چهل سال بعد، خواهر کوچک به سر چهارراه رسيد، خيابان زير نور مهتاب، آبی بود.
زن ايستاده، مرده بود و خواهرش ديد که تنها عابر گرگ و ميش زير نور آبی مهتاب، روبه‌روی زن ايستاده است و به چشم‌های يخ‌زده‌اش نگاه می‌کند. او آن‌قدر به صورت زن نزديک بود که بخار دهانش يخ مژه‌های پيرزن را آب می‌کرد. او ديد که تنها عابر پير گرگ و ميش، دولا شد، يک دستش را پشت کمرش گذاشت و با دقت به نقش‌های چهل‌تکه‌ی بزرگ نگاه کرد و راه رفت. و راه رفت و نگاه کرد. بعد پيرمرد از جيب جليقه‌ی قديمی‌اش، قيچی فولادی کهنه را درآورد و تکه‌هايی از چهل‌تکه‌ی بزرگ را قيچی کرد.
خواهر کوچک با چشم‌های خودش ديد که آن عابر گرگ و ميش، روی چهل‌تکه‌ی پهن‌شده روی تمام سطح چهارراه رفت و همه‌ی آن تکه‌هايی را که تصوير مرد چمدان به دست يا سوار بر اسب، دوخته شده بود، با قيچی بريد، در جيب بغلش گذاشت و زير نور آبی مهتاب در يکی از زوايای تاريک چهارراه سميه، گم شد.

زن هنوز با کفش پاشنه تخم‌مرغی، انگشتر نازک دست چپ، کت و دامن قرمز، چمدان رنگ و رو رفته‌ی انگليسی، زير تنها چراغ چشمک‌زن چهارراه سميه ايستاده بود.


اول مهرماه ۱۳۸۰، تهران

نسخه‌ی قابل چاپ   21 دی 1384    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 4 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


قاسم طوبايي  [ www|@ ] :   (یکشنبه، 25 دی 1384، ساعت 18:40)

سركار خانم آذر سلام
از اين كه دنياي داستاني شما را كشف كردم به خودم ميبالم.
همه چيز اين داستان خوب و كامل و حرفه اي بود.اما يه چيزي رو خوب متوجه نميشم :
اگه اون مرد جوان به راستي عاشق اين دختر بوده پس چرا سر قرار نيامده و اگر نبوده پس اين عابر پير كه تكه ها را جدا ميكند كيست و بعد از 40 سال چه دليلي دارد اين تكه ها را جدا كند؟
"او ديد که تنها عابر پير گرگ و ميش، دولا شد، يک دستش را پشت کمرش گذاشت و با دقت به نقش‌های چهل‌تکه‌ی بزرگ نگاه کرد و راه رفت. و راه رفت و نگاه کرد. بعد پيرمرد از جيب جليقه‌ی قديمی‌اش، قيچی فولادی کهنه را درآورد و تکه‌هايی از چهل‌تکه‌ی بزرگ را قيچی کرد.
خواهر کوچک با چشم‌های خودش ديد که آن عابر گرگ و ميش، روی چهل‌تکه‌ی پهن‌شده روی تمام سطح چهارراه رفت"
اين پاراگراف يك مقدار گنگ بود ""البته به نظر من"

در كل بسيار لذت بردم
شخصا تحسينتان ميكنم و خوشحال ميشوم اگر به هر صورت با من تماس داشته باشيد(ميل وبلاگ..)
زنده باشيد


ش.آ  [www|@ ] :   (پنجشنبه، 29 دی 1384، ساعت 14:37)

آقاي طوبايي
از نامه شما متشكرم و خوشحالم كه نوشته هايم را دنبال مي كنيد. من هم وبلاگ شما را مي خوانم و در صورت تمايل براي شما نظراتم را مي نويسم.
اما نكته اي كه گفته بوديد: شما درست درك كرديد كه آن عابر پير گرگ و ميش همان مردي است كه قرار بود زماني در 40 سال پيش با زن فرار كند اما نكرد. موضوع اين است كه چرايي اين ماجرا _يعني فرار نكردن مرد با زن_ اصلا موضوع داستان نيست و آگاهانه به آن، پرداخته نشده. در حقيقت "ابژه" براي زن به فراموشي رسيده بود و يا اينكه به مرور تغيير ماهيت داد. مي بينيم كه زن در حالي كه بالغ بر 60 سال سن دارد هنوز به دنبال مردهاي جوان است و باور ندارد كه"مرد او اگر هم مي خواست كه بازگردد حالا ديگر پير شده بود. مثل خود او".
از توجه شما متشكرم.
ش.آ


صدرا هدايت  [www|@ ] :   (سه شنبه، 11 بهمن 1384، ساعت 16:32)

داستان خوبي بود، در حد خود. به هر حال قرار نيست هر داستاني شاهكار باشد. همين كه خوب روايت شود و به دام شعار و سانتي مانتاليسم نيفتد خوب است. اما خود به شخصه با روايت هاي رمانتيك از زندگي كه بلوغ را ناديده مي گيرند مشكل دارم. چيزي كه در كار قبلي شما در خزه وجود نداشت. آنجا واقعيت با حجم طنز و تلخش رخ نشان مي داد. البته اين ديگر سليقه شخصي است!


قاسم طوبايي  [ www|@ ] :   (شنبه، 22 بهمن 1384، ساعت 12:45)

سلام خانم آذر
چند وقته از شما داستان جديد نخواندم.
منتظرم.





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب