|
سيد |
سوسن جعفری
|
![]() |
بوی مريم پيچيده بود ميان برفها، هرچه چشم دوخته بود همهاش برف چرک بود و برف...
آيينه از دست پيرمرد افتاده بود، دست انداخته بود روی شانههای پيرمرد که هنوز هم
خواب بود، لابد بوی مريم را نشنيده بود. تکانش که داده بود، مرد افتاده بود. ترسيده
بود و سرش را فرو کرده بود لای بازوی سفتشدهی پيرمرد. از دوردستها صدای هوهوی
باد بود و زوزههای گرگ...
هميشهی خدا نزديکیهای زمستان میآمد ده. شال سبزش را که میديد، ننهش میبردش
توی ميدانچه روی جعبههای ميوه میگذاشتش و پيرمرد آب میريخت توی گلويش و ورد میخواند.
آب را که میگفت از امامزادهی بالای کوه آورده، آنقدر خنک بود که تنش میلرزيد و
بعد شب تب میکرد. همان شب آخر بود که تبش خيلی بالا رفت و سيد را آوردند بالای سرش.
شالش را توی آب امامزاده خيساند و تمام تنش را مسح کشيد. تمام شب پيشش بيدار مانده
بود و برايش از هفت پسری گفته بود که پای همان امامزاده سرپا شده بودند. سحر، بعد
از نماز صبح، سيد بلند شده بود که برود، داد کشيده بود و خودش را کوبيده بود به
ديوار که ننهش آمده بود و دستهايش را گرفته بود، آنقدر سرش را کوبيده بود به
سينهی ننهش که سينهاش کبود شده بود. از پا که افتاده بود، چشم دوخته بود به دهان
سيد که داشت هنوز ورد میخواند. ننه گفته بود همراه سيد برود و رفته بود.
سيد آيينه را گرفته بود دستش و شالش را که محکم پيچيده بود دور سرش از برفهای سبک
پاک کرده بود. چمباتمه زده بودند پای ديوار امامزاده کنار هيزمهای خيس. سرش را
گذاشته بود روی سينهی پيرمرد که مرتب بالا و پايين میشد.سيد گفته بود دوشنبه
شبها بوی عود میپيچد توی هيزمهايی که سالها پيش هفت پسر کنارشان سرپا شده
بودند. از صدای گرگها بيشتر چسبيده بود به سينهی سيد، حیدر گفته بود گرگها
چشمهای سرخی دارند که از خون آدمها رنگ میگيرند.
صدای گرگها نزديکتر میشد و بوی مريم بيشتر، نفسش را جمع کرده بود توی سينهاش.
پيرمرد هنوز هم خواب بود، پهلوهای سيد را چنگ میزد که بيدارش کند، دستهايش يخ زده
بودند از سرمای امامزاده، نتوانسته بود بيدارش کند. سيد گفته بود خواب پيرمردها
سبک است و هنوز خواب بود. بعد ديگر صدا نيامده بود و هنوز سرد بود که سرش را آورده
بود بيرون و نگاه که کرده بود جای پا مانده بود از در امامزاده تا وسط جاده، جايی
که درخت کاشته بودند. از دورها هنوز هوهوی باد بود. يک چيزی روشن بود بين شاخههای
درخت لخت. حالا که صدای گرگ نبود بلند شده بود. صورت سيد توی برفها بود و پشتش به
هيزمها. همينطور آرام رفته بود طرف درخت، که هرلحظه بوی مريم بيشتر میشد.
پاهايش جمع شده بودند از سرما و هر قدم گزگز میکردند.
نزديک درخت، برفها تمام شده بود و زمين سرخ و خيس پر شده بود از شبدر. دست انداخته
بود به شاخهی درخت و خودش را کشيده بود طرف درخت. دست گرمی را که بازويش را گرفته
بود، نديده بود و حتا دستی را که از دهانش تا گلويش را مسح کرده بود. صدا آمده بود
که: «سلام مرد!»... ترسيده بود که از گلوی او بود يا نه... افتاده بود سه شبانهروز
پای درخت و ننهش با حیدر که آمده بودند، ديده بودند که از دهانش تا گلويش دست
مانده بود.
نشسته بود پای درخت امامزاده و داشت ورد میخواند...
۳۰ دی ۱۳۸۴
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 4 )
||
بالای صفحه







نظر خوانندگان:
خانم سوسن جعفري پيشتر با وبلاگ زيباي شما و مطالب شما آشنايي داشتم خيلي زيبا مي نويسيد
و اقعآ قلم زيبايي داريد
من متاسفانه در ايران زندگي نمي كنم و متاسفانه بسياري از لغات فارسي را فراموش كرده ام
وقتي مي آيم كه بنويسم براي ادامه واژه كم مي اورم
آيا راهي هست كه من هم بتوانم با كلماتي زيبا نوشته اي بنويسم؟
عالي بود . دمت دايم و لبت خندان .
سوزي .
سوسن تو معركه هستي