جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

دست توی عکس

عباس عبدی
abbas.abdi@gmail.com
آثار ديگری از اين نويسنده


چقدر وقت دارم چيزی بگذارم زير دستم و ريزتر بنويسم؟ ريزتر از چی؟ در آهنی گير می‌کند به زمين. انگار ساختمان نشست کرده يا موزاييک زير پتو بالا زده، نمی‌گذارد لولا بگردد. دست به دستگيره بگيری، خودش را می‌اندازد از پشت. با قفل و زنجير بند است. جير می‌کند جير. قاطی نکن کليد‌های دسته را. اين نه، که مال ته راهرو و يا سالن بعدی نيست. شبيه هم‌اند. پنجره را هم قفل‌دار می‌سازند. نرده‌ها با اين ريخت خط خط‌شان هيچ اصلن ارفاق نمی‌کنند. بوی شاش از ته راهرو تا ته ته دماغم می‌رود. آب روی کف سيمانی مانده و حياط را پهن می‌کند جلوی چشم‌هايم که از کاغذ برمی‌دارم و روی انگشت‌های پا‌هايم قد می‌کشم. باور می‌کنی يادم نيست وقتی نگاه می‌کنم به خودم در آينه که چه عرض کنم از همين نمی که تا زير پتو و لای يقه‌ام و بدتر روی کاغذهايم پخش شده بيشتر دلم می‌گيرد که نيستی بکشانمت جلوتر و بچسبانمت به خودم و دست ببرم زير لباست، از قفل سنجاق و دگمه‌ها و قزن قفلی حوصله نکنم. عادت به چايی و چراغ مطالعه مال دوره‌ی دبيرستان است در آبادان. سه‌شنبه‌هايی که سينما تاج می‌رفتم. سئانس ساعت سه يا پنج که فيلم به زبان اصلی بود. زور بزنم برسم به هرچه زن يا مرد فيلم می‌گفت. پياده بروم تا الفی و روزنامه‌ی انگليسی بخرم. نوار مصاحبه‌ی گرگين با فروغ را هی از ابتدا بشنوم و باهاش لبخند بزنم تا می‌گفت من خوشبختانه زنم. از شب، در باغچه‌ای رو به خيابانی خلوت خلوت و پارکينگ محقر ماشين‌های شرکت بيداری بکشم. از روز در جای توزيع يخ و آرد و لوبيا و شکر با يکی دو خر باربر پابرهنه شوم برای درس و جمله‌های دور و دراز «دايرکت متد». خسته از آخر شب بگردم دنبال جايی که بخواند و صدايش را مثل صدايش، از گلوی شق و رق بيرون بدهد. گاهی هم بکشد اندکی به سينه‌اش بزند و روی نت پايه جاخوش کند. با ابرويی که بازی می‌کند با چشم‌ها و زنی است عميقن شبيه مادرم که موهايش نقره‌ای می‌زد... در فکر تو باشم و در. سنگ خارا و يک شاخه‌ی گل سفيد در کاشانه دارم و در هيچ‌کجا پيدا نمی‌شود. پيدا نکرده‌ايم عکسش را در اين پنج سال که اين در و آن در فرستاده شديم. شنيده بوديم شايد اين‌جا باشد دنبال دار و دسته‌ی ماجراجوی مدعی. هوايش مثل آبادان است. پائيز جان می‌دهد برای خوابيدن اگر باد از سمت راهرو هر اول صبح نريزد زير دماغم. نم می‌ريزد بر ميز و چراغی که پيچيده بر طناب رخت و چمن باغچه خيس است. کو تا آفتاب بيايد بالا تخت آهنی‌ات را تسخير کند. کو تا صدای ماشين‌ها و زنی عرب و معامله‌ی بار شکر و لوبيا و چانه‌ی کرايه‌ی خر تا يک‌جا. کو تا استخر پارک آريا و آن‌قدر آب و کاشی و گاهی باد در درخت‌های سه پستان که بلرزی از پائيز، کم‌کم از سينه‌ام می‌کشد بالا خودش را و در چشم‌ها حلقه می‌زند و دوباره جا باز می‌کند برای يکی دو جمله، و هيچ دلم نمی‌خواهد جز همين که دراز کشيده‌ای با قد و اندازه‌های بيست و دو سالگی‌ات و فايز می‌ريزد در يقه‌ی بلوزت و آزادم و آزاد که رو برنمی‌گردانی و از قافيه‌های خودمانی‌شده‌ی بيت‌ها کمی می‌خندی و پيشتر نمی‌روم از اين جناقی که بالا و پائينش زير گوشم صدا می‌کند. شب روی ساعت‌ها و برگ‌های تلخ‌زده‌ی شمشادها می‌چرخد و نمی‌نشيند که بی‌دغدغه بخوابم و چشم باز کنم و باز هم دستم زير نازک خوابت بيدار شود. هفتصد ترانه‌ی روستايی از هفت ساعتی که سر شب شروع شد بيشتر آمد از بس خواندن از يادم رفت و بهانه خواندن بود و بيدار بودی و اسمت از دهانم پريد و چسبيده بودم به استخوان و انگشت و گونه‌ام روی شانه‌ات قرار داشت. همه می‌گفتند و فکر نمی‌کردند تار شکسته به صدا نمی‌آيد. از بس کاسه‌ی چشم‌های‌شان سرای او بود و پا بر ميان چشم‌های‌شان می‌گذاشت. چه بسا درست‌تر اين بود بگويند جز غم نرويد اصلن به کشتگاه من که خشک آمده و بر بساطی که بساطی هم نيست و در درون کلبه‌ی تاريک من بگذر کوتاه کوتاه نامه جای اين حرف‌ها ندارد خيالاتی! رومئو! بوی سيمان ادرار زده تا زير پتو می‌کشد جلو خودش را و دور دماغت می‌مالد به سبيلت که عجبا ايراد نمی‌گيرند. با دو انگشت دست چندبار بوسيده باشم خواب ترا اگر بيداری؟ چندبار از پشت پايت پرسيده باشم دور، دور و حدس جای حجامت؟ گذاشته‌ام برای شرر که بر استخوان می‌زند. برفروز بر پروانه‌سان دلم اين‌قدر که دورم از تو و اخبار از آهن و خار جلوتر نمی‌آيد. نامه‌رسان دير شد جواب. کبوتر‌های قور قور گنبد و چاه تاريکی را جا خورده‌اند. برگردم به عکس و چند سطر ساعت و تاريخ و تهران. حالا بگو هفته‌ی بعد يا پنج سال پيش و يک روز بعدازظهر شنبه‌ی شيراز. بگو دختر. بگو پسر. ابراهيم صدايم کن يا به نام شناسنامه‌ای‌ام. فرصت نشد بگويم نامش چه بهتر است باشد. بگو حالا حالا هرچه صدايش کنند و دست دراز کند برای پستانک. کفش و کلاه رنگی و دکمه‌های بافتنی صورتی. بادکرده از پوشک و چهارپايه‌ی عکاسی نبش چهارم گيشا. دگمه‌های غيبی صدف خواب می‌سريد از پوست و هفتصد ترانه‌ی روستايی می‌لرزيد زير شست و اشاره. ساعت روی نه و نيم شب است و از شب شعر اول بار اخوان برمی‌گردم. از قاصدک و هان چه خبر! چه خبر داری از تو چه خبر می‌بری از من جدای از اين نامه که برسد يا نه. روی صندلی اتوبوس کنارم نشستی و دختری آرايشت مستم کرد. حتا گفتی از اخوان و اين‌ها و گوش دادم که گفتی از مثلن مشاعره. گفتی از مصدق و سيب. فکر کردم به دعوت من، به چه زبانی می‌آيی در جايی که ببوسمت و مويت از روی خال خال و بناگوش پس برود به دستم که در گردنت می‌گردد اميدوار. ساعت بود روی صبح و ده دقيقه به هشت. ساعت بود روی برجک آجری درمانگاه. اتوبوس می‌آمد و خالی بود. بغل شيشه پر بود از اول خط از شاه‌آباد و پيروز. ايستگاه خالی بود و چشم می‌گرداندم که پيدا باشی. از آن‌طرف خيابان خلوت در لباس ارمک و سينه‌ات را چسبانده بودی به کتاب‌ها و جزوه. اتوی دامنت را دنبال می‌کردم. حدس جای حجامت بر پشت پا و اگر نور بود، اگر پتو را پس می‌زدم و خوابت از صدف و دگمه‌های غيبی رو می‌آمد بر دو جای کمر و خال خال گردنت برای بوسيدن فيجی از بناگوش بی گوشواره‌ی کوچک. مشکی و معطر و تا روی شانه که گفتم با موی کوتاه کوتاه می‌پرستمت. اتوبوس نمی‌آمد. ايستگاه پر بود از دختران ارمک‌پوش با اتوی دامن‌ها و موهای روی شانه. کيف و کتاب، زنگ آخر هشدار کلاس اول صبح. تا ظهر که برگردم. از ايستگاه دور می‌شدی و بافتنی زرشکی‌ات روی دستت تا شده بود. خال‌خال گردنت با يقه‌ی اتوزده تا پشت گوش بود. ساعت از هشت هم می‌گذرد صدای کفش تو بر پياده‌رو از جلوی ايستگاه دانشکده که خط بوارده است به سمت سينما تاج و بی مسافر معمولی نشسته‌ام يعنی مشغول تا برسی با قد و لبخند خودت شاعر بزرگ کوچک همه‌ی همکلاسی‌هايم و اصلن مهم هم نيست سلام کنم سلام می‌کنم سلام و خنده بيشتر توست کافيه کافی، گمت کرده‌ام ده سالی است می‌ستودمت شاعر. بهانه‌ی برادرت اهواز و شلوغی روز دانشجو و شعر تازه‌ای که داشتی در جايی و عکس و مصاحبه‌ات نيم‌رخ و مجددن لبخند هميشه. برای تو نامه‌ای بنويسم بدون جمله‌ی آخر فقط يک‌بار اگر می‌شد دوستت داشته باشم آن‌طور که بگويم با شعر به آن دينی که حس می‌کنم بر گردنم از همان سه چهار جمله هرصبح سر راهت چاشنی لبخند می‌کردی می‌ريختی بی هيچ ادعايی جلوی راه من که می‌نشستم ساعت‌ها روی نيمکت ايستگاه خالی دانشکده کجا کجا شد زير آن‌همه جنگ و ترس آن‌که اگر ببينم گريه‌ام می‌گيرد. گريه‌ام گرفت هم درست هفده سال گذشته بود که ديدم با دخترت حيرانی روی اسکله و قايق نيست از شلوغی نوروز بندر به قشم و فکر کردم اگر گفته بودم و شعر گذاشته بود بگويم الآن در آغوش خودم می‌بردمت از آب هرجا که بگويی و لبخند شادی می‌بوسيدمت مثل آرزوی دير و دور از جنگ کجا اين‌جا کجا. بيا که خانه خانه‌ی توست چه تعارف بجايی و باز هم همان. آه که اسم کوچکم از دهان تو زيباست بگو ابراهيم اگر هستم يا نه بگو شعر بگو ابراهيمم در آتش کن. اسماعيل نبوديم تا با نيم‌نگاهی به پدر يادش بخير رحمان و محمد و نسيم وعدنان و عظيم و ديگرانی من نمی‌شناختم تو ياد می‌کردی. دوهفته می‌توانست و بود شبيه يک روز يا کمی که می‌ايستادی با تواضع و گوش می‌دادی به سلامم از ته دل و گرمم می‌کرد برای همان روز و می‌خواستم شاعر باشم. عکس تمام‌صفحه‌ی لبخندت همه‌جا پخش شد در دلم تا نيم‌روز اوايل نوروزی در بندر که دستم به دست تو خورد و ديدم گوشه‌ی کفشت در ماسه فرو رفت از بس سبک راه می‌رفتی و بال می‌زدی با خنده که شعرت اين همه عاشقم کرد. و دوستت داشتم که بزرگ‌تر از من بودی و دوستت دارم راستش را بخواهی شبيه زنی که دوست دارم از حالا و هميشه. می‌توانستم هم و اگر می‌شد روی دست می‌بردمت هرجا بلد بودم قشم و ساحل سمت دريای بزرگ و هنگام. در مدتی که شوهرت اسير بود و عکسی از خودت و بچه، دخترتان همين سحر صليب سرخ برده بود و آورده بود دو صفحه ريز ريز با چيزی مثل مداد. نوشته بود جايی پشت صفحه‌ی دوم کاغذ آرم‌دار بگذارند برسد يا چه فرق می‌کند برای من که جز اين چه می‌نويسم اگر وقت دارم و کاغذ؟ مارش می‌پاشد بر سيمان آبزده و ادرار پس می‌نشيند از بادی که راه گرفته از پنجره و ميله‌های هندسه و ترا دوست دارم و زنده‌ام می‌گويم با خودم زير لبی که زير سبيل رفته، کسی سراغ نمی‌گيرد از شانه و قيچی. ايراد نمی‌گيرند عجبا خيال می‌کنم بهتر است فکر نکنم به جز تو که قرار بود با هم برويم شيراز، مرخصی نداشتيم از بس پيش تو خوابيدم خواب ماندم پيش تو چند صبح اول هفته و حوصله‌ی پالايشگاه نداشتم و چند کتاب جلدسفيد نخوانده روی دوشم سنگين بود نگذاشتم جم بخوری بی‌خيال چای و پنير و آن ليوان شير که وعده‌ی کودک کتاب نوزاد سالم بود. چشمش به رنگ شط و کچل باشد باشد کور نباشد و شل. شل نيست؟ نايستاده در عکس روی پای خودش آنی خيال کردم و گفتم. برگرد سر سطر و نمی‌رنجم اگر شوهر کنی حتا. نگو که دلم خوش باشد. پنج سال زمان کافی بود که سر کنار سرت باشم سير و نامه بنويسم در کنار يک ترانه‌ی روستايی يا فايز. پنج سال بعد کافی است سر از کنارم برداری برای هميشه هرچند دخترمان هم هست. معلوم نيست کلاس زبان اين‌جا برای اسرا و چند دوره‌ی رياضی دبيرستان که درس دادم چه خواهد شد و نامه‌ام به دستت برسد. هروقت خار و خوار کردن چند زندانی نمی‌گذرد از حد دلم می‌خواهد فقط پيش تو باشم و اهميتی نمی‌دهم به دختر يا پسر. فقط به دست تو فکر می‌کنم که در عکس که سحر را گرفته سايه انداخته است روی بافتنی زرشکی با دکمه‌های درشت صدف. کاش بود گوشه‌ی لبخندت به‌جای بافتنی چشم‌هايت به‌جای صدف که بسم بود شاعر کافی کوچک بزرگ خودم. تمام همين مدت اگر شد نشد غير از فکر کنم که با اين حال اگر فقط و فقط خبر بده کجای اين جهانی که هرچه بزرگ است برای من شب‌ها دستم می‌رسد به ته آسمان و زير پلک‌هايم و بيشتر شب‌ها از بوی تند ادرار و سيمان کف راهرو بيدار می‌شوم و از آن، دست تو زير شستم می‌بوسمت با فکر‌های بعد.


۱۷ تير ۸۳، بندرعباس

نسخه‌ی قابل چاپ   3 بهمن 1384    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 3 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


سوسن جعفري  [ www|@] :   (جمعه، 7 بهمن 1384، ساعت 21:44)

اسمتان برايم خيلي آشناست ...


ELI  [www|@] :   (شنبه، 8 بهمن 1384، ساعت 18:38)

خيلي از داستانت خوشم اومد نثرش خيلي خوب بود
خيلى هم برام نوستالژيك بود!!


صدرا هدايت  [www|@ ] :   (سه شنبه، 11 بهمن 1384، ساعت 16:48)

داستان بيش از حد شخصي و نثرش بيش از حد آشفته است... هرچند كه به نظر مي آيد روي آشفتگي نثر كار شده، ولي ارتباط من مخاطب را با آن قطع كرده.





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب