|
تغيير |
فواد خاکنژاد
|
![]() |
شال مسئلهی بسيار مهمی است. هفده سال پيش بود که پدربزرگم با شال سياهش خودش را خفه کرد. اصلن چرا دور بروم؟ همين پدرم، وقتی اتوبوس ته دره سقوط کرد همه مردند اما او زنده مانده بود. اما باز شال سياهی به در گير کرده بود و در باز نمیشد و همين باعث مرگش شد؛ دايی تعريف میکرد.
****
چند سالی بود يادم رفته بود تا وقتی که هديهی تولدم را باز کردم. باز هم مطمئن شدم
شال مسئلهی بسيار مهمی است. مامان به من يک شال سياه هديه داده است. خيلی چيزها
دارد تغيير میکند، اين را احساس میکنم.
هشت. ده. هشتاد و چهار
۷ بهمن ۱۳۸۴
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 6 )
||
بالای صفحه







نظر خوانندگان:
foaade aziz,har rooz neveshtehayat behtar o ziba tar mishavand.faghat agar kami bishtar dar anha ta'amol koni hatman porbar tar mishavand.movafagh bashi
كوتاه بود و جالب ... موفق باشيد.
ضعيف ترين داستاني بود كه در زنگيم خوانده بودم.
shal mohem nist.negahe to be on moheme va elhami ke az on migiri
masalan man az kafsh elham migiram
منطق داستان ضعيف است. صرف دو حادثه من مخاطب را براي نتيجه گيري نهايي (چه واقعي باشد و چه در ذهن راوي، راوي اي كه كمترين آشنايي با او نداريم!) قانع نمي كند.
نمونه هاي خوب داستان مينيمال را در آثار همينگوي بخوانيد و خود قضاوت كنيد.
موضوعت خوب بود...ولي داستان خوب ننوشتي...ضعيف بود...از مغزت بيشتر استفاده كن...