|
سايههای محو |
شعله آذر
|
![]() |
کمی شل و ول، کمی خميده. همينطور راه میرود. از قاب پنجره نگاه میکنم. سه روز
است باران میبارد. آسمان، سورمهای میزند. دانههای باران، راست میآيد پايين.
حوضچههای کف کوچه پر آب است. تصوير راه رفتن او، گاه میافتد توی آنها. ناپيدا میشود.
دوباره میآيد توی يکی از آنها. لحظهای خانه میکند، باز ناپيدا میشود. سرش را
بلند میکند. پلک میزند. صورتش، موهای کمپشتش، زير باران برق میزنند. دستها را
توی دو جيب جلوی شلوار کرده. به قاب پنجره نگاه میکند.
رد خيس پاهايش را تا بارانی آبچکان آويخته به قاب پنجره دنبال میکنم. بوی باران،
با افت و خيز پرده رفتوآمد میکند. نگاهم برمیگردد سوی او. انگشتهايم تا صورتی
ملايم گونههايش پايين میآيد. خيسی چشمهايش را تا دو چالهی گوشهی لبش با خود میآورد.
ــ رفته؟
ــ آره. ديشب.
ــ چه ساعتی؟
ــ حدود يازده.
ــ برگشتش کی هست؟
ــ چهارشنبه... چهارشنبه برمیگرده.
سينی چای را میگذارم روی فرش کوچک جلوی شومينه. تار بهدست، از اتاق خواب بيرون
میآيد. چهارزانو مینشيند. به راحتی تکيه میدهد. کاسهی تار را در گودی بين پاها
میگذارد.
فنجان خالی را میگذارد توی نعلبکی. نرمی انگشت نشانهاش را روی سيمها میکشد. میلرزند.
صدای بم و خوشی دارند، کوتاه، بلند، بلندتر. زخمهی تار را برمیدارد. با آن بازی
میکند. به آتش خيره میشود.
ــ آهنگ تازه رو هم رد کردند.
ــ آخه چرا؟
ــ يه بهانهی ديگه...
ــ اما اين دفعه که اونطوری شدهبود که خواستهبودند.
لبهايش به گفتن چيزی که نمیگويد، باز میشود. نگاهش ته فنجان خالی گم میشود.
حاشيهی نيمرخش لابهلای شعلهها میلرزد.
ــ يه کار ديگه رو...
ــ نمیشه... نمیتونم.
کف دستها را چند بار میکشد روی صورتش.
ــ اون زيرزمين لعنتی...
ــ اما اين چند روز فرصت خوبيه.
بهسويش کشيده میشوم. انگشتهايم لای موهايش میلغزد. تا سرش را از لای دستها
بيرون بکشد، چند لحظه میگذرد.
ــ گفتی کِی برمیگرده؟
ــ چهارشنبه.
انگشتهای کشيدهاش را توی هم میکند، جلوی بينیاش میگيرد. توی چشمهای ميشیاش
لبخندی دودو میزند.
ــ سه روز...
بارانِ کج، روی سراميکهای پای پنجره میخورد.
خنکی زخمه را روی بازويم حس میکنم. به برجستگی سينههايم میرسد. تنم مور مور
میشود. تصوير لرزان سايههایمان با شعاعهای سرخ آتش بههم میآميزد. هرم آتش را
روی کتفهايش میکشم. از خطوط نرم اندامش پايين میلغزم. غژغژ موزون راحتی را
میشنوم، ريزش بیپايان باران را.
صدای زنگ تلفن بلند میشود. تکانی میخورد. سر را از روی تار بلند میکند. به صورتم
خيره میشود. بیحرکت میمانم.
بلند میشود، مینشيند. تنم بيشتر ول میشود. چشمهايم را میبندم. سنگينی دستش روی
تنم میلغزد. تلفن باز هم زنگ میزند.
ــ گوشی را بردار.
ــ نه... حالا نه.
صدای نرم باران يکباره قطع میشود. سرم را به راحتی تکيه میدهم. زنگ تلفن قطع
نمیشود.
ــ میخوای من بردارم!
چشم باز میکنم. پايم را تا زير چانهاش بالا میبرم. میخندد. هُلَم میدهد پايين.
نرم میافتم زمين.
ــ جواب بده ديگه.
گوشی را برمیدارم. نگاهش میکنم که بلند میشود و سمت پنجره میرود. پشت به من
میايستد...
ــ برنامهشون بههم خورده... داره برمیگرده.
ــ کِی؟
ــ همين امشب.
ــ با هواپيما؟
ــ آره.
تاريک روشن بدن کشيدهاش، توی قاب پنجره سياهی میزند. دستها را لب پنجره
میگذارد. باران کند و بیحال شده.
ــ چه ساعتی؟
ــ ده و چهل و پنج.
نگاهش میرود سمت ساعت روی پيشخوان شومينه. انگشتها را توی جيب جلوی شلوار میکند.
طول اتاق را میرود و میآيد. سرش را بلند نمیکند تا مرا نگاه کند.
سمت راحتی برمیگردد. بی آنکه نگاهم کند تار را توی جعبه میگذارد. درش را
میبندد. بیحرکت کنار ميز تلفن میمانم.
کمی شل و ول، کمی خميده. همينطوری رفت. به قاب لخت پنجره تکيه دادم. بارانی ديگر
نمیباريد. سرش را برگرداند. شکلکی درآورد. دستها را توی دو جيب جلوی شلوارش کرد.
حوضچههای کف کوچه پر آب بود. تصوير او، افتاد توی يکی از آنها، لحظهای خانه
کرد. بعد محو شد، انگار اصلن نبوده.
تهران ـ بازنويسی آخر: مهر ۸۳
14 بهمن 1384
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 6 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
:)
ادبيات بسيار بسيار قوي اي داريد
انگار فيلمي را به طور زنده براي آدم پخش مي كنند....
خيلي نحوه نوشتنتان ملموس بود
دوست گرامي
خانم فرشته مهر
از اظهار نظر شما ممنوم.
چنانچه مايل باشيد مي توانيد داستانهاي مرا در سايتهاي سخن و آتي بان نيز دنبال كنيد و نقدهايتان را برايم بنويسيد.
متشكرم.
سلام
سركار خانم آذز خسته نباشيد.
چند وقتي است درباره كار هر كس صحبت ميكنم از من دلگير ميشود اميدوارم شما بنده را ببخشيد
روايت داستان با آمدن مردي در باران و همان نوستالوژي "آن مرد در باران آمد"
شروع ميشود .حس گنگي كه هميشه تنگي و نبود اميد را در ناخود اگاه ما تداعي ميكند .روي هم رفته داستان شما از ديالوگ هاي گويايي برخوردار نيست كه شايد اين هم خود در بر دارنده فضاي جاري در داستانتان باشد .... قضيه ساز زدن مرد و اين كه حتي معلوم نميشود كه زن هم به ساز علاقمند هست يا نه كمكي به پيشبرد داستانت نمي كند صحنه عشقبازي هم خوب و زنده اجرا نشده و شايد محدوديت ذاتي ما ايراني ها موجب آن شده باشد.در پايان چرا داستان اين طور تمام ميشود بي هيچ حتي حسي ؟
خداحافظ...خداحافظ؟؟
اين داستان به نظر من كامل نيست .دليل كار زن , هويت مرد,طرز فكر اين آدم ها ديدشان نسبت به زندگي؟
كارور هم در اوج سبك خودش باز يك سري پارامتر ها را رعايت ميكرد " حس , فضا,شخصيت.."
به هر حال شهامتتان را در ارائه آنچه توليد كرده ايد ستايش ميكنم.به زودي با يك داستان جديد به روز ميشوم .خوشحال ميشوم اگر در مورد كارهاي من هم نظر بدهيد.برايتان آرزوي موفقيت دارم
جناب طوبايي سلام
از اينكه زحمت كشيديد و داستانم را خوانديد ممنونم. در مورد بقيه دوستاني كه ازشان انتقاد كرديد نميدانم. اما دريافت هر خواننده بسته به نوع تفكر و تجربه و بسياري مشخصه هاي ديگر متفاوت است و براي يك نويسنده جاي تامل دارد.
متشكرم.
اين متن مانند خيلي از متنهاي رايج امروز مشخصه هاي يک متن ادبي رادارست.شگردهاي زباني هم عبارت است از: نحو شکني و استفاده از دايره واژگاني بيرون از عرف و همچنين استفاده از برخي ضماير نا متعارف با شخص. به نظر من اينگونه نوشته ها فقط در سطرهايي مرز بين نوشتار رايج و ادبي را به وجود مي آورد و از لحاظ ساختاري و ساختماني اتفاقي در آنها نمي افتد. در رابطه با داستان هم يک داستان تکراري است و داستاني است که به درد اين روزها نمي خورد.