|
بچه که بودیم |
شايان الهامی
|
![]() |
تیم فوتبال کوچهی ما خیلی عجیب بود. ما کودک بودیم و به عجیببودن و خرق عادت کردن چندان اهمیت نمیدادیم. بعدها که بزرگ شدیم همهی آن روزها در یک جمله خلاصه شد: «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی میکرد». فکر میکنم این یک جمله به هیچوجه حق مطلب را ادا نمیکند. باید چیزی گفت مثل: «بچه که بودیم همه با هم عاشق یک دختر شدیم. برای همین قبول کردیم در تیم فوتبال ما باشد و تمسخر دیگر تیمها را به جان خریدیم.» اما تیم ما به بازی فینال نرسید، حتا به بازی دوم هم نرسید. درست است که شبانهروز تمرین میکردیم. هر روز و هر شب بدون اغراق. یکپارچه عرق بودیم و مست. دختر هم گلزن ماهری شده بود. چون هرکس که توپ را میگرفت، هرطور شده به دخترک میرساندش. مقصد تمام پاسها و امیدها و عشقها شده بود. اما بازیهای دورهای که شروع شد، در اولین بازی متوجه شدیم همگی رویش خطا میکنند، کافی بود یک لحظه زمین بیفتد تا همه خودشان را روی او بیندازند. دروازهبان توپ را با مسخرگی میبوسید و به شکم دخترک شلیک میکرد. داور در ضربههای کاشته با کشیدن شورتش او را به پشت سهقدم میبرد. غیرتمان اجازه نداد. با عصبانیت، بازی را به هم ریختیم و شروع به کتککاری کردیم. بیشتر از ما بودند. حسابی کتک خوردیم و برای همیشه از بازیهای دورهای اخراج شدیم. دخترک را پدر و مادرش کوچ دادند به شهرستان پیش عموهایش و ما ماندیم و این خاطره که «بچه که بودیم، توی تیم فوتبال ما یک دختر بازی میکرد.»
۲۳ بهمن ۱۳۸۴
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 11 )
||
بالای صفحه









نظر خوانندگان:
دلنشين بود ... كاري به نثر و ويرايش و اين چيزها ندارم . همين كه مرا برد به هشت سالگي ام كافي ست . اين طور نيست ؟
آره بچه كه بوديم توي محلمان دختري بود كه از همه تند تر ميدويد.وقتي كه بالا بلندي بازي ميكرديم همه دوست داشتن كه دختر اونا رو بگيره.واسه همين هم كسي از دستش فرار نميكرد.آخر سر هم دختر ميگفت لوس هاي بي مزه هيچ كودوم بازي بلد نيستيد.ما هم آخر سر با هم دعوا ميكرديم سر اينكه مگه قرار نبود همه از دستش فرار كنيم تا بلكه بيشتر ببينيمش؟
توي كدام تيم يعني الان بازي مي كند !
بچه كه بودم تند مي دويدم تند تر از همه ي پسر هاي همبازي ام...
مدت هاست كه نبايد بدوم
بچه بودم فوتبال بازي نميكردم...
اين سوژه خيلي جاي كار داره....من رو ياد( در غرب خبري نيست )انداخت !
اما همونطور كه حسين هم گفته متاسفانه فرصت خيالپردازي و ادامه قصه به دلخواه من خواننده رو از من گرفتيد...و اين قسمت ميتونه لذت بخش ترين قسمت قضيه باشه كه من بتونم خودم اونجور كه ميخوام ادامه اش بدم و با خيالپردازي خودم قصه را تمتام كنم و به كشف حقيقت نايل بشم (يا حتي نه!)
بديم نبود!
تا صفحجه باز بشه داشتم دنبال كلمه ميگشتم ولي هيچ چي بهتر از اوني كه فواد نوشته بود پيدا نكردم:دلنشين بود.يه چيزي مثه مزه شكلات يا....مزه نوشابه خنك بعد از يه فوتبال حسابي!!
miduni be chi fekr mikonam?
hala hameye un pesar bachehaye khoobe ham baziye gheirati ESHGHO faramoosh kardan
mage na?az khodet shoroo kon..........
بچه كه بودم فاصله چشمانم از زمين كمتر بود، روزهاي تابستان چشمانم روي زمين ،بلندترين سايه را مي جست ...روزي سايه اي هراسان كه ميدويد گرفتارم كرد ، دختري دست در دست پدر در حال كوچ ، و من تنها نشاني كه دارم از او كفشي كتاني خاكي برپا و سايه اي دوان است ... ديوانه ي تماشاي سايه كتاني پوشي ام كه بلندترين سايه شد ...
زيبا بود!