جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

داستانی از سوسن جعفری

سوسن جعفری
sosanjafari22@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


ــ نمی‌دونه!
ــ ... شايد... شايد...

دست انداخت لابه‌لای موهای بلند خرمايی‌اش، مدتی بود فرصت نکرده بود برود حمام... حسابی سرش، پوست سرش می‌خاريد... بلند شد و رفت جلوی آيينه تو سرسرا و شانه‌ای به موهاش کشيد (موهام می‌ريزن... يه مدتيه حتا می‌ترسم شونه‌شون کنم... ببين... دلم می‌گيره... هوايی می‌شم کوتاه‌شون کنم...) موهايش را سه‌لا کرد و با گيره بست. آمده بود کنار آيينه ايستاده بود و نگاهش می‌کرد. موهايش را محکم کشيده بود و با گيره سفت بسته بود. ابروهاش کشيده شده بودند به سمت شقيقه‌هاش... نه تنها موهايش داشتند می‌ريختند حسابی لاغر هم شده بود. حالا صورتش بيشتر بيضی بود تا گرد. موهايش را هم که می‌بست بيشتر کشيده به نظر می‌رسيد. خم شده بود به سمت آينه و داشت خط طوسی دور چشم‌هايش را تيره‌تر می‌کرد. سايه‌ی طوسی به‌اش می‌آمد. چشم‌هايش را غمگين‌تر نشان می‌داد. چشم‌هايش حالا گود افتاده بود. سايه‌های طوسی افسرده‌ترشان می‌کرد.

ــ خوشگل شدی...
ــ بودم!!!
ــ ...
ــ چه فايده بهمن... چه فايده؟... ببين اين همه مو!... بايد برم حموم... چرب که می‌شه بيشتر می‌ريزه... بهمن!... موهام خوش‌رنگ نيستن؟؟؟
ــ اوهوم!
ــ ... دلم نمياد کوتاه‌شون کنم... وقتی شونه‌شون می‌کنم زير آفتاب می‌درخشند... هوس می‌کنم... هوس می‌کنم... راستی بهمن... هيچی... فراموش کن!

آرام دستی کشيده بود به تن آينه. لايه‌ی نازکی از گرد نشسته بود روی تمام اثاثيه‌ی خانه. از وقتی بتول رفته بود کسی دستی به سر و روی خانه نکشيده بود. خودش می‌گفت از لايه‌ی جلبکی که گوشه‌های کف حمام را پوشانده چندشش می‌شود برود حمام. دنبالش راه افتاده بود تا مهتابی.

ــ بهمن می‌خوام برم سفر... يه سفر دلم می‌خواد...
ــ تنهايی؟؟؟
ــ آره... يه توری هست اطلس خانوم می‌گفت خيلی مرتبه... همه چيزش عاليه... بهش گفتم به اصغرش بگه برام جا بگيره.
ــ کجا؟
ــ نمی‌دونم... هرجا که شد... اصغر می‌گفت همين هفته يکی دارن... نپرسيدم کجا... گفتم بگير!
ــ ... خوش بگذره...
ــ از اين خونه حالم به هم می‌خوره... همه‌جا شمايل زنه مياد جلوی چشمم... شب‌ها بوی توتون حسام نفسم رو بند مياره.. انگار نه انگار که اين همه سال گذشته... کاش برنمی‌گشتم...
ــ حسام جذام گرفت... کسی نفهميده بود... گذاشته بود تمام تنش رو بخوره... وقتی مرجان پيداش کرده بود ازش هيچی نمونده بود.. لامصب به مرجان گفته بود برام چاقش کن... وقتی پيپ می‌کشيد عقم می‌گرفت... باهاش بد کردی...
ــ من بد کردم؟؟؟ سر ميز وقتی داشت هلپی معجون زنيکه رو بالا می‌کشيد گفتم: حسام سينه‌ی مادرم چه طعمی داره؟؟؟ زل زد توی چشمام گفت: از مال تو شيرين‌تره!!!
ــ بتول يه چيزی گفته بود تو هم باورت شده بود... بعد از رفتن تو مادرت خودش رو آتيش زد بين همين سپيدارها... حسام خل شده بود... مرجان می‌گفت با چماق افتاده بود به جونش که بره از خونه بيرون. بعدنا ديگه کسی نديدش تا اينکه مرجان پيداش کرد...
ــ همش حرفه!... از همون اولش نقشه کشيده بودن.. وقتی اومد در گوشم پچ‌پچ کرد که حسام عاشقت شده...
ــ نبود؟؟؟
ــ ... بتول لای بوته‌ها ديده بود زنه سرش رو گذاشته بود روی زانوی حسام... دستم رو گرفت آورد توی باغ. زنه منو ديد نيم خيز شد که پاشه پشتم رو کردم بهش... حسام نديده بود و با موهای وز کرده‌ش ور می‌رفت... چو انداختن توی خونه که خانوم حالش بد شده توی باغ حسام پيداش کرده آورده توی خونه... رسيدم بالای سرش نگاهم نمی‌کرد. حسام خودش رو خيس کرده بود... می‌گفت توی چمنای خيس نشستم... می‌دونست آقام بفهمه تيکه‌پاره‌ش می‌کنه... زبونش بند آمده بود...

سرش را تکيه داد به ستون دودگرفته‌ی مهتابی... پيچک، ساقه‌های خشک و لختش را ناشيانه پيچ و تاب داده بود به تن ستون... با انگشتان بلندش ساقه‌ها را بازی می‌داد... پيراهن گلدار بلند نازکی تنش کرده بود. پاهای لختش توی سرپايی‌های مخمل از هميشه لاغرتر نشان می‌داد. با دست ديگرش گوشه‌ی دامن بلند پيراهن را چنگ زده بود. گل‌های ريز و درشت صورتی لای انگشتانش مچاله می‌شد. گاهی مشتش را باز می‌کرد و گل‌ها يک‌هو می‌ريختند روی دامنش و دوباره چنگ می‌زد. دامن را بالا که می‌کشيد ساق‌های لاغرش را می‌ديد که رگ‌های کبودی زير پوست نازک تنش پخش شده بود. جابه‌جا رد کبودی روی تنش مانده بود. روی بازوها... پهن سينه... دامنش را ول کرد و دست برد به موهايش، خارش پوست سرش ناراحتش کرده بود. آن‌قدر خاراند که موهايش به هم ريخت. گيره را با يک دست باز کرد و افشانه‌ی موهای تنک ريخت روی شانه‌های برهنه‌اش.

****

صدای شره‌ی آب توی اتاق‌ها می‌پيچيد. حوله را پيچيد دور خودش و سلانه‌سلانه با چشم‌های خواب‌آلود خودش را رساند به اتاق آقا. توی اتاق آقا بوی توتون حسام نمی‌آمد. گفته بود می‌خواهد آن‌جا بخوابد. روی تخت دراز کشيده بود. با وجود باران تندی که می‌باريد هوا به شدت گرم بود، اوايل شب بود ولی هنوز چراغ‌ها را روشن نکرده بودند. بهمن با يک ليوان نوشيدنی کنارش نشست، دست دختر را که روی شکمش گذاشته بود بلند کرد و دور ليوان حلقه کرد. دختر به سختی نفس می‌کشيد. بهمن کمکش کرد تا بلند شود (بدنت داغه!!!) ملافه‌ی ساتن ارغوانی روی بدن دختر چين خورده بود. کتابچه‌ای که کنارش گذاشته بود، بلند که شد، افتاد پای تخت. سرش را گذاشت روی شانه‌ی خيس بهمن (بارون چرا بند نمياد؟؟؟) ملافه را به تندی کنار زد (خيلی گرمه... خيلی گرمه!!!)بهمن به آرامی ملافه را روی بدن برهنه‌اش کشيد (بارون تندی می‌باره... به اين زودی بند نمياد، می‌خوای بريم مهتابی؟؟؟) خودش را از بهمن جدا کرد و خزيد زير ملافه. پشتش را کرد به بهمن و چشم‌هايش را بست. ليوان هنوز توی دستش بود، که بهمن به آرامی از ميان انگشت‌هايش کشيد بيرون و گذاشت روی پاتختی. تخت را دور زد و کتابچه را از روی زمين برداشت. نگاهی به جلد چرمی کتاب انداخت و صفحات کهنه و پاره‌اش را با چند ضربه‌ی کوچک مرتب کرد. چشم‌های نيمه‌باز دختر مراقبش بود. دستش را که آورد تا کتابچه را بگذارد روی ميز، پنجه‌ی دختر با نفرت چنگش زد (برو بيرون!!!)

برگشت توی مهتابی. گرمای مرطوب هوا نفسش را بند می‌آورد. بوی خنک شب‌بوها پيچيده بود توی حياط. برگ‌های پهن انجير با صدای بمی قطره‌های تند باران را می‌پراکندند توی هوا. آبراهه‌ها لبريز از آب شده بود و ماهی‌های سرخ تنگ هم جمع شده بودند گوشه‌ی حوض که شاخ و برگ تنومند انجير رويش سايه انداخته بود. گوشه‌ی مهتابی نشست. موهای خيسش را با انگشتانش به عقب زد. گل‌های داوودی زير ريزش مداوم باران سر خم کرده بودند. داوودی‌ها را بهمن و دختر با هم کاشته بودند توی باغچه. وقتی بتول او را همراه مرجان آورده بود توی اين خانه خانم دلش نيامده بود به کارشان وادارد. شده بودند هم‌بازی دختر. مرجان از دختر بزرگ‌تر بود و بهمن از هر دوشان کوچک‌تر. يازده سال بيشتر نداشت که با هم توی باغچه داوودی کاشتند. عصرها همراه آقا می‌رفتند توی گندمزار، آقا يک کره اسب کهر داده بود تا سواری کند. پشت سر آقا و اصغر يورتمه می‌رفت. کت سبز يشمی که خانم برايش از شهر آورده بود با سبزی چشم‌هايش می‌خواند. توی ده چو افتاده بود خانم چون ديگر بچه‌دار نمی‌شود يک دختر و پسر برای خودش آورده، آقا هيچ‌وقت نزد توی دهان دهاتی‌ها. وقتی با هم می‌رفتند ده يکی گفته بود چقدر شبيه آقاست و بعدها ديده بود چشم‌های آقا هم گاهی به سبزی می‌زند. کم‌کم احساس کرده بود آقا پدر او هم هست. مرجان که بزرگ‌تر شد رفت توی مطبخ وردست بتول، اما بهمن و دختر را گذاشتند پيش طاعی تا پيانو و زبان فرانسه ياد بگيرند. موقع پيانو زدن دختر که آرام‌آرام سرش را پايين می‌آورد موهای بلند خرمايی‌اش از پشت گوش‌هايش می‌سريدند روی شانه‌ها و سينه‌اش. بهمن موها را کنار می‌زد تا دختر نواختنش را قطع نکند. دست‌هايش بوی پاريسی می‌گرفت. ناخودآگاه دستش را برد طرف دماغش، لبخند زد. دختر خيلی وقت بود حمام نکرده بود و شايد ديگر عادت نداشت موهايش را معطر کند. دختر را فرستادند شهر پيش خان عمويش تا درس کالج بخواند. فکر کرده بود آقا پدر او هم هست، از او خواسته بود همراه دختر برود، آقا چشم دوخته بود به چشم‌های بهمن گفته بود: «زيادی‌ات می‌شود!!!» تمام شب گريه کرده بود. بوی عطر دختر از دست‌هايش می‌آمد. نيمه‌شب خزيده بود تا دم در اتاقش و چمباتمه زده بود و صدای نفس‌های دختر را شمرده بود تا خوابش برده بود. صبح که بتول آن‌جا پيدايش کرده بود صدايش را در نياورده بود. گفته بود آقا بفهمد از پاهايش آويزانش می‌کند توی اصطبل. انداخته بودش توی انباری و نگذاشته بود رفتن دختر را ببيند. دست‌هايش بوی پياز گرفته بودند.

ــ هنوز بيداری بهمن!!!

پابرهنه آمده بود توی مهتابی که صدای پاهايش را نشنيده بود. لباس بلند زرد رنگی به تن کرده بود. باران از تندی‌اش کاسته بود و حالا صدای شره‌های آب توی ناودان‌ها آزارش نمی‌داد. کنار بهمن نشست (به چی فکر می‌کردی؟؟؟) برگشت و توی چشم‌های بهمن خيره شد. بهمن هنوز بهت‌زده نگاهش می‌کرد انگار در او دختری را می‌ديد که بعد از سال‌ها همراه حسام برگشته بود خانه، پالتوی کهربايی کوتاهی تنش بود با چکمه‌های چرمی سياه. موهايش را به سبک جديد کوتاه کرده بود و فر داده بود. بهمن را بغل کرده بود و گفته بود دلش برايش تنگ شده بود. بهمن تا صبح فردايش با اسب کهرش زده بود به کوه (بارون داره بند مياد...)

ــ به چی فکر می‌کردی؟؟؟
ــ به داوودی‌ها...
ــ آه! داوودی‌ها...

دستش را گذاشت روی دست‌های بهمن. به طرف صورتش خم شد، بهمن تيز برگشت به طرف صورت دختر، چشم‌های سبزش می‌درخشيدند، موهای بلندش را روی دست‌هايش احساس کرد، نفس‌های داغ دختر را دم می‌کشيد، احساس کرد تمام تنش دارد می‌سوزد درست مثل لحظه‌ای که بغلش کرده بود و گفته بود دلش برايش تنگ شده بوده، دستش را بلند کرد و از لای موها گذاشت روی گردن دختر و سرش را کشيد سمت صورتش، چشم‌هايش را بسته بود، صدای اسب مرده پيچيد توی سرش...

نسخه‌ی قابل چاپ   ۴ اسفند ۱۳۸۴    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 7 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


كيوان داوري  [www|@] :   (پنج‌شنبه، ۴ اسفند ۱۳۸۴، ساعت ۹:۴۷ بعدازظهر)

چه مي توان گفت . . . عالي


سوسن جعفري  [www|@] :   (شنبه، ۶ اسفند ۱۳۸۴، ساعت ۷:۲۰ صبح)

سلام آقاي حسين عزيز. اين نكته بيني شما قابل تحسين است.هرچند همواره باورم بر اين است كه نوشتار فاكنر هميشه الگوي من بوده اما اين داستان را تحت تاثير مستقيم و آگاهانه ي ادريسي هاي خانم عليزاده نوشته ام تاسووشون خانم دانشور، آن هم نه موضوعی، که در تمرین اغراق آمیز فضاپردازی، چیزی که در نوشته هایم کم پیداست. به هر ترتیب خرسند شدم از نظر شما.ممنون!


همون آقاهه  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۷ اسفند ۱۳۸۴، ساعت ۱:۳۰ بعدازظهر)

اه! ادبيات معاصر؟ اوه! يادش به خير!


سهيلا  [www|@] :   (دوشنبه، ۸ اسفند ۱۳۸۴، ساعت ۱۰:۳۷ صبح)

سلام خانم جعفري ... خوشحالم كه اينجا هستم. و با قلم خوب شما آشنا شدم.و بيشتر خوشحال خواهم شداگرباز هم مهمان خانه ام باشيدو اگر چيزي به ذهنتان آمد برايم بنويسيد. قلم تان ماندگار و روزگارتان سبز.


مراد  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۹ اسفند ۱۳۸۴، ساعت ۱۱:۴۳ بعدازظهر)

سوسن خانم سلام .خيلي خوب مي نويسيد . يواش يواش نوبت رمان نوشتن هم هست . سربلند باشيد.


  [www|@] :   (شنبه، ۱۱ فروردين ۱۳۸۶، ساعت ۸:۱۱ صبح)

سوسن خانم نوشته هاي اوليه شما را كجا مي شه خوند اگه راهنمايي كنيد ممنون مي شم.


ali  [www|@] :   (پنج‌شنبه، ۸ فروردين ۱۳۸۷، ساعت ۱۱:۱۶ صبح)

خيلي خوب بود


















لطفاً دو کلمه‌ی زیر را با یک فاصله (space) بین آن‌ها وارد کنید (برای جلوگیری از spam):





اندوه جنوبی
خانه به سيلاب