|
نمایشنامهای در سه پرده |
علی عسگری
|
![]() |
همه سر جایشان نشستهاند، قربان! مردی از پلهها بالا میرود، انگار با عجله.
آهان! پایش گیر میکند به یکی از پلهها، اما به موقع خودش را جمع و جور میکند.
حالا وسط سن است، یککم ظاهرش امروزی نیست. آخر این روزها کسی عینک یکچشمی نمیزند،
با آن کت راهراه! ریش کمپشت بزی هم دارد. باید تهیهکننده باشد یا کارگردان. هرکه
باشد تازهکار است، پیش از این او را ندیدهایم. حالا یکی یکی حاضران را دارد نگاه
میکند، به سرعت از همه میگذرد، نه، به شما رسیده و انگار خشکش زده. صاف زل زده به
عینکهای دودیتان. انگار از آنجا تصویر خود را در آنها میبیند. دستمالی از جیب
درمیآورد و عرق صورتش را میگیرد. بهترین واکنش همین است به نظرم. البته جسارت
نشود، همین حرکتتان، البته حرکت که چه عرض کنم، همین بیحرکتیتان، همین سکونتان.
آهان، شروع میکند:
«حضار محترم! از اینکه قدم رنجه کردهاید و در نمایش خصوصی ما شرکت کردهاید،
بسیار ممنونیم. به نظر ما، یعنی گروه دستاندرکار این نمایش، علارغم جوان بودن
اعضای این تیم، نمایش دارای قابلیتهای زیادی میباشد که امیدواریم پس از دیدن آن
مورد اذعان شما نیز قرار بگیرد.
به علاوه، محور نمایش ما بر داستانی آموزنده، و تأکید کنم واقعی، قرار گرفته است که
مبتلابه جوانهای ماست و لذا حتمن مورد توجه قرار گرفته و به امید خدا از فروش
بالایی برخوردار خواهد شد. جدا از آنکه پیام اخلاقی نمایش به شکل ناخودآگاه آنها
را تحت تأثیر قرار خواهد داد. البته میبخشید که در حضور شما اساتید محترم، اسائهی
ادب کرده، این موارد را تذکر میدهم. اینها را در حکم درس پس دادن بگیرید.
نمایش ما از روایتی مینیمال نیز برخوردار است. کوتاهی مدت زمان، عمدی است و به
نظرمان این مزیت دیگر آن محسوب میشود.
از اینکه وقتتان را گرفتم عذر میخواهم. دیگر سخن کوتاه کنم و با هم به تماشای
نمایش بنشینیم.»
قربان همینطور که به شما نگاه میکند، نیم تعظیمی میکند و پایین میرود. پرده به
آرامی بالا میرود. یک کافیشاپ است انگار. معمولی، بی تزئین خاصی. تنها یک تابلو
از ونگوگ به دیوار زدهاند. همانی که آدمها در زیر نور زرد یک کافه، بعد غروب جمع
شدهاند. داخل کافیشاپ چند میز خالی است. پشت جلوترین میز پسر و دختری نشستهاند.
تا الآن که حرفی نزدهاند. یعنی پیشخدمتی آمد و برایشان بستنی گذاشت، آنها هم در
این چند لحظه مزهمزهاش کردهاند. دختر به پسر خیره نگاه میکند و همانطور قاشق
را آرام بالا میآورد. پسر سرش رو به پایین است. حتمن به بستهی کادو پیچ شدهی روی
میز نگاه میکند. سرش را بالا میآورد و به دختر نگاه میکند. شروع میکند:
ــ «مگه بهات نگفتم نخر. چرا هدیه خریدی؟»
ــ «دوست داشتم. اعتراض داری؟» لبخندی هم زد.
ــ «تو اصلن حساب کردی تا حالا چهقدر برام هدیه خریدی؟»
ــ «بچه! اگر قیمت هدیه رو حساب کنند که دیگه هدیه نیست.»
پسره سرش را پایین میاندازد و با قاشق بستنیاش ور میرود. کمی درهم است. لبخند
دختر آرام محو میشود.
ــ «چته؟ چرا ناراحتی حالا؟»
ــ «هیچی... میدونی... هروقت از یکی هدیه میگیرم، ناراحت میشم!»
ــ «چرا آخه؟»
ــ « نمی دونم...»
الآن هر دوتاشان دارند با قاشقها بازی میکنند. پسر چند قاشق بستنی میخورد.
ــ «من تا حالا برات چیزی نخریدم.»
این را همانطور سر به پایین گفت. دختر خیره شده است به پسر. انگار به پیشانی پسر.
انگار چند خط افتاده روی پیشانیاش.
ــ «من برای هیچ کسی هدیه نگرفتهام. حتا وقت تولدشون.»
ــ «ببین بچه! آدما با هم فرق دارند. من همین جوری ازت خوشم میآد. تازه وقتی به
کسی هدیه میدم، بیشتر خودم خوشحال میشم. هربار باید همین بحث رو بکنیم؟»
ــ «رضا برای تولد دوست دخترش یک کادو ۹۰ تومنی خرید!»
ــ «اَه، بس کن دیگه! همچین میگی انگار ما دوتا دوست پسر، دوست دختریم.»
ــ «آره، دوستیم فقط...»
ــ «چی؟ بابا یککم بلندتر بگو. خوب نشنیدم.»
ــ «گفتم آره، ما دوستیمون ربطی به جنسیتمون نداره.»
دختر باز لبخند میزند. میرود سراغ ته بستنیاش. اما پسر هنوز با بستنیاش بازی
بازی میکند. انگار آب شده است. یکچیزی زیر لب زمزمه میکند.
ــ «بلندتر بخون، من هم بشنوم!»
ــ «هیچی... راستی رضا چند وقت پیش به من زنگ زد. خیلی سر کیف بود. گفت پسر، نزدیک
بود عمو بشی!»
دختر نیمنگاهی میکند و آهی میکشد: «قضیه به همون دوست دخترش مربوط بود؟»
ــ «آره، بعد هم افتاده بود به دست و پا که یک جور گندی رو که زده بود، درست کنه.»
ــ «میدونی، وقتی میبینم آدما اینقدر راحت از کنار هم میگذرند، غمگین میشم.»
ــ «باز قضاوت اخلاقی! وقتی هر دوتا راضیاند، گور بابای ناراضی!»
ــ «نمیدونم... ولی فکر کنم قضیه عمیقتر از این حرفهاست. فکر کنم ما آدمای شرقی
بیشتر دنبال ثبات هستیم. وقتی هر روز با یکی باشیم، اون هم اینجوری، خودمون داغون
میشیم.»
ــ «آخه اصلن قضیهی مهمی نیست این!»
ــ «مگه میشه؟ من وقتی با کسی دست میدم، سنگینی اون دست رو تا مدتها حس میکنم.
مگه میشه به همین راحتی سنگینی جسم یک نفر دیگه رو فراموش کرد؟!»
ــ «نمیدونم... ولی هرچی باشه، شرقی غربی نداره. اصلن همین عبید زاکانی، خوندیش؟
ببین چه حجمی از طنزش به همین چیزها برمیگرده. حالا تا یک حدی اغراق بوده، ولی مگه
میشه طنزنویس تو خلأ از خودش بنویسه؟ حتمن تو جامعهی اون زمان شایع بوده، مثل
حالا، مثل بعدها...»
صدای ظرف بستنی بود قربان! پسره موقع حرف زدن دستش را سریع تکان داد و ظرف کج شد.
بستنی آبشده پخش شده روی میز. به کاغذ کادو هم رسیده. پسر دستش را میگذارد روی
میز و پیشانی را به دست تکیه میدهد. به میز و بستنی خیره شده. دختر دستش را جلو
میآورد و میگذارد روی موهای پسر.
ــ «بابا بیخیال! چیزی نشد که.»
پرده آرام پایین میآید.
تا اینجایش که چیز خاصی نبود. البته نظر من این است. مردک، همان ریش بزی، از کنار
سن به ما خیره شده. لبخند میزند. من هم با لبخندی پاسخ میدهم. ولی شما همینطوری
خوب هستید قربان. همین طور خیره و بیحرکت. فکر کنم... بله، پرده باز بالا میرود.
یک اتاق نیمهتاریک است. باز یک میز وسط اتاق است که رویش شمعی روشن است. در تاریکی
چیز دیگری از اتاق معلوم نیست، جز یک تابلو که انگار به عمد رویش نور انداختهاند.
تابلوی عجیبی است. در آن یک اتاق (انگار عکس) نشان داده شده، کنج اتاق است که کودکی
برهنه، پشت به ما، به سه کنج دیوار تکیه داده. از زمین اتاق تابلو هم انگار تیغ
روییده، کفی پر از تیغ.
روی میز نور میافتد و چهرهی دختر و پسر معلوم میشود. دختر لباس راحتی پوشیده، رژ
لب کمرنگی زده. پسر روی کادوی مقابلش دست میکشد.
ــ «حتمن باز هم حق ندارم بپرسم چرا هدیه خریدی؟»
ــ «آفرین بچهی باهوش. مگه اینکه بخوای باز هم حرف تکراری بزنم. خلاصه یک کاری
نکن دیگه بهت هدیه ندم ها! خودت ضررش رو میبینی!»
پسر دستانش را آرام جلو میبرد و میگذارد روی دستهای دختر، روی میز. دختر واکنشی
نشان نمیدهد، تنها سرش را پایین میاندازد.
ــ «میدونی هر کسی یک تعریفی از محبت داره. تعریف تو چیه؟ حتمن هدیه دادن، نه؟»
دختر لبخند زده است. اما سرش را بالا نمیآورد. پسر دستهایش را نوازش میکند.
ــ «چرا تا حالا یکبار دستهام رو اینطوری نوازش نکردهای؟»
دختر به پسر نگاه میکند. آرام از جا بلند میشود و کنار او میایستد. دستش را روی
سر پسر میگذارد.
ــ «بچه کوچولوی من...»
ــ «آره، مسخره کن. بخند. اصلن معلومه ما چه جور دوستیای داریم؟ همهاش حرف...
حرف... نگفتم بهت؟ چندبار هم گفتم. با زبانهای مختلف، با ایما و اشاره، میدونی من
حساسم به لمس. میدونی از تماس پوستها معنای محبت رو میفهمم. همهاش سرت رو تکون
دادی. همهاش خندیدی. حالا هم مثل همیشه...»
دختر اخم میکند. دست میبرد زیر چانهی پسر و سرش را بلند میکند. مستقیم به چشمان
هم خیره شدهاند. دختر دستهای پسر را آرام میگذارد روی شانههای خودش. بعد دست
میبرد طرف دکمهی بالای لباس خود...
این یارو، همان ریش بزی با عینک تکچشمی، با سرعت میدود بالای سن، جلوی پسر و دختر
که معلوم نباشند. پرده را هم سریع میاندازند. لبخندی میزند، نیمتعظیمی میکند.
این سرفه هم از خودش بود:
«حضار محترم، خصوصن شما اعضای محترم هیأت «ادارهی عالیهی ممیزی و ارشاد»، بسیار
عذر میخواهم. به خصوص از شما جناب رئیس! گویا این بازیگران ما بیش از حد در نقش
خود فرو رفته بودند...
شاید هم تقصیر این نویسنده بوده است. احتمالن در آخرین تمرین سرخود اینها را اضافه
کرده. نویسندهی این متن انگار در هر نوشتهاش چنین صحنههایی دارد! به هر حال
داریم با او کار میکنیم تا اصلاحش کنیم! از شما هم استدعا دارم این صحنه را نادیده
بگیرید. برای نمایش عمومی در همین حد میماند. مطمئن باشید. بازیگران و نویسنده را
نیز تنبیه خواهیم کرد.
ضمن عرض پوزش مجدد آخرین پرده را با هم میبینیم.»
دوباره تعظیمی میکند و پایین میرود. پرده بالا میرود. همان اتاق است. اما آن
تابلوی سیاه و سفید دیگر نیست. جایش تابلوی «گل آفتابگردان» ونگوگ را گذاشتهاند.
روز است انگار. اتاق که روشن روشن است. دختر لباس تقریبن تنگی پوشیده. با خود زمزمه
میکند و در اتاق بالا و پایین میرود. جلوی آینه میایستد. دارد آرایش میکند. به
شیوهی معمول زنهاست. دستهایش را دو طرف کمر میگذارد، نیمچرخی میزند و خود را
در آینهی قدی ورانداز میکند.
دزدانه به آینه نگاه میکند. سرش را کمی تکان میدهد و شاخهای موی سیاه میریزد
روی پوست سفیدش. میخندد و برای خود بوسهای میفرستد.
این صدای زنگ در بود. پسر است. دختر میخندد و او را بغل میکند.
ــ «پس چرا دیر کردی؟»
ــ «آخه دنبال یک چیزی بودم.»
ــ «چی؟»
ــ «روز زن مبارک!»
دختر عقبعقب میرود. ناباورانه به دست پسر نگاه میکند.
ــ «نمیخوای هدیهات رو بگیری، خانم خوشگله؟»
پسر دست او را میگیرد و جلو میآورد. دختر سریع دستش را میکشد. پسر خم میشود تا
هدیه را از روی زمین بردارد. دختر پشتش را به او کرده.
ــ «معلوم هست چته؟»
ــ « لطفن برو بیرون.»
ــ ...
ــ «برو بیرون. دیگه هم برنگرد.»
ــ «چی شد یکدفعه؟»
ــ «تو رو به خدا هیچ حرفی نزن. نذار بیشتر از این خراب بشه. فقط برو.»
پرده میافتد.
خب، تمام شد قربان. چیز دندانگیری نبود. حتا اگر میتوانستید ببینید. نه؟ به گمانم
این موسیقی پایانی هم همان «رکوئیم» است.
حالتان خوب است؟ چیزی شده؟ این قطرهها که از زیر عینکتان بیرون میزند! دستمال
میخواهید؟ دارد میآید. همان مرد ریشبزی. دارد صاف سمت ما میآید. لبخند هم
میزند. تقریبن رسیده. حتمن میخواهد با شما حرف بزند.
ــ «خسته شدید جناب رئیس؟ عذر میخواهم. امیدوارم نمایش ما خوشایندتان واقع شده
باشد. نظری برای بهبود و اصلاح آن دارید؟ دیدید که تمام ضوابط ممیزی در آن رعایت
شده بود. به هر حال نظر اولیهتان چیست قربان؟»
ــ «غیر قابل اجرا!»
شهریورماه ۱۳۸۴
۸ اسفند ۱۳۸۴
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 5 )
||
بالای صفحه







نظر خوانندگان:
سلام
قبل از هر چیز باید از دوست خوب و نشناخته ام حسین تشکر کنم.این باعث خوشحالیه که یکنفر این طور سخاوتمندانه با یک اثر برخورد کند.
الان فنت مناسبی در اختیارم نیست .
در اولین فرصت نظرم را مینویسم.
ممنون
سيو مي كنم آف بخونم.... همه خوشحالند كه دوباره داستاني از شما رو مي تونند بخونند!!!!!!
سلام
قبل از هر چيز دوست دارم مطمئن باشم ...
از اين كه درست جايي دارم نفس ميكشم.
اين اطمينان را شما به من بدهيد.
دوستان خزه اي من... متن حسين آقا كجاست؟ همون متن دو صفحه اي كه قبل از نظز من روي همين داستان نوشتند چي شد؟؟؟
من به خزه اطمينان دارم.
خواهشا خرابش نكنيد.
--------------------------------
خزه:
نظر آقای حسین سلطان رحمتی به درخواست خودشان حذف شد.
سلام
نمايش نامه اي در سه پرده هم خوب بود.ولي نه به اندازه داستانهاي پر مضمون و با نگارش عالي قبلي.
ali jan ,dastaneto kondam zahere ghaziaro khob fahmidam vali khob ye 2 ,3 mahi tool mikeshe ta befamamam manzoret chi boode!!!!!!!!!mesle ghashaye ghabit,akhe az bas man khengam, vali khob khoob mokhe maro kar migiria
khaste nabashi,omidvaram to sale jadid bishtar benvisi