|
سفر |
ايمان اسلاميان
|
![]() |
تابستان که میآمد بام گلمال خانه، ملک شخصی من میشد. تنها مینشستم کنار بام
يواشکی دو سه خانهی کناری را ديد میزدم و وقتی چيزی برای ديدن نبود میرفتم وسط
بام هر جور که میخواستم میخوابيدم، با لحاف، بی لحاف، با لباس، بی لباس... تنهای
تنها، بی فکر مزاحم و بالاسر. پدر که هر جا را خالی میديد دراز میشد، دخترها هم
دو سه پلهی اول را بالانيامده با غيظ پدر کور گم میشدند، مادر هم از ترس خفتک
بالا نمیآمد، میترسيد دوخته شود به زمين و نفسش بالا نيايد... آفتابه را زير لحافها
قايم میکردم و میآوردم بالا و نصف بام را نم میزدم و بر خشکی بام میخوابيدم. تک
و توک نسيمهايی که میآمد بوی نم گل را زير مشامم میآورد. اما آن شبها... آن شبهای
آبی تابستان که روشن بود اما ترسش از تاريکی بيشتر میشد. حتا بر بام هم خوابم نمیبرد،
دنبال بهانه میگشتم که بروم پايين و پايين پاهایشان بخوابم...
ــ بهخاطر شماست که میآيم پايين. میترسم بترسيد...
آسمان آبی رنگ به رنگ میشد سياه، سوسنی، بنفش، آبی... نمیدانم آن گربهها از کجا
پيدایشان میشد. دعوا میکردند و کلی به هم دندان نشان میدادند و بعد شروع به
ناله میکردند و تا صبح نيز نيز میکردند. نالههایشان به گربه نمیرفت مثل نالههای
آدمهايی بود که خودشان هم نمیدانند برای چه ناله میکنند. نيز نيزها شور به دل
آدم میانداخت. مادر میگفت اينها ارواح لکاتههايی هستند که گور جوابشان کرده میآيند
بالا و از ما میخواهند که برایشان آرزوی بخشش بکنيم. حسابی میلرزيدم کمکم میخواستم
سرازير شوم پايين. نسيم بوی نم گل را میآورد روی دماغم. بوی گل مردهشور خانه میداد.
فکر میکردم گل تربت است که به لبم ماليدهاند و آمادهی غسل میشوم. همهی ميتهايی
که ديده بودم در آن مهتاب روشن میآمدند روی گوشههای بام مینشستند. بينیهایشان
سايه میانداخت روی گونهها و صاف مینشستند. هيچ ذکری کارساز نبود. میدويدم پايين
توی بو و عرق و پشم بدبوی فرش. پرزهای فرش چشم در میآوردند و خيره به من میماندند.
فقط به تغير مادر بود که میخوابيدم. حاضر بودم در همان عرقها و بوی پای پدر که
مثل عطر ماندهی پدربزرگ بود بخوابم، اما روی بام نروم. چه رسد به آنکه بخواهم در
آن شبها از خانه بيرون بروم. آسمان آن شبها، صاف و بیلکه مثل رازی که همه فهميده
باشند، دلم را خالی میکرد...
فاصلهی خانهی ما تا شهر خيلی نبود اگر دقيق هم نمیشدی چراغهای شهر را میشد
ديد. نه ده بوديم و نه آبادی شناسنامهداری. چند تا خانهی يک شکل که همه با هم قوم
بوديم و به ضرب رشوه و زور پدر بهمان برق داده بودند. پدر خوش نداشت به کسی حساب پس
بدهد و ازش جواب بخواهند. خودش به همهی امورات اين چند خانه میرسيد و همهی اقوام
حرفش را میخواندند. برای خودش اربابی میکرد. از خانهمان تا شهر را يکدست گندم
کاشته بود. هرچه عموها بهش میگفتند که سود چغندر از گندم بيشتر است گوش نمیکرد.
اعتقاد داشت کشت يعنی گندم. گندمهای پر و يکدستمان همين طور تا شهر میرفت. برای
بردن گندمها به شهر گاری نمیخواست، از طرف شهر گندمها را درو میکردند و
میآمدند جلو و همان جا گندمها را تحويل میدادند. پدر در دوران خانکشی اين
زمينها را صاحب شده بود و ما را آنجا آورده بود که کسی به مالکيت پدر شک نکند.
عدهای کارگر زمين دور و برش را گرفته بودند و پدر يکی از ملاکين و پولدارهای شهر
شده بود. آنقدر که اولين دوچرخهی شهر را برايم خريد. پدر هيچ شبی خانه نبود.
میگفت میرود سر آبياری تا کارگرها آب را حل ندهند. آن شب نوبت آب ما بود و پدر با
اينکه میدانست مادرم در حال به دنيا آوردن هشتمين بچهاش است، رفت که زود برگردد.
گفت: به دلش خورده که مادر تا دو روز ديگر نمیزايد.
ــ تازه اگر درد سراغش اومد زنداداش هست.
صدای جيغ مادرم را نشنيده بودم، حتا در مرگ پدر بزرگ، اما آن شب يکريز جيغ میزد.
زنعمو هم دست و پايش را گم کرده بود. همهی همسايهها ريخته بودند خانهی ما، اما
همه کاری که از دستشان برمیآمد گريه بود. عموها هم هرکدامشان جايی رفته بودند و
من شده بودم مرد خاندان و بايد در آن شب آبی تابستان میرفتم شهر تا برای مادر
قابله بياورم. صدای جيغهای مادر نمیرومهای مرا خفه کرد.
از خانهی ما تا شهر يکسره راه خاکی مستقيمی بود که از ميان گندمزار میگذشت. نه
روشنايی و نه خانهای، فقط چند اتاق خرابه که از رعيتسرای خان مانده بود و درخت
قديمی بالاترش و تيرهای برق که از کنارهی جاده تا شهر میرفتند. بار اول نبود که
شب به شهر میرفتم. مهمانهای پدر از گرمسير میآمدند و چند روز خانهی ما
میماندند. مهمانها مشتريان معاملات ترکی پدر بودند که برای رسيدن به کارهایشان
چند روزی خانهی ما میماندند. شب تنباکوی خانه تمام میشد و من با داد پدر و دو سه
قران کرايهی پا برای خريدن توتون «هکون» به شهر میرفتم... چند باری شد که از
گرمسير مهمان داشتيم و تنباکوی خانه تمام میشد.
با هر رکابی چيزی میگفتم. اسم کسی را صد بار تکرار میکردم. ديکتهی فردا. دعای
جوشن کبير که تکهتکه حفظش بودم. آنقدر برای خودم حرف میزدم که وقت ترسيدن پيدا
نکنم و به شهر برسم. اما اين اولين شب آبی تابستان بود که بايد به شهر میرفتم.
از هر جايی صدايی میآمد، وز وز پشههای تابستانی، غورباقهها، جيرجيرکها، صدای
گندمها، صداهايی که هميشه از کوه و از چرخ عقب دوچرخه میآمد. هر از چندی صدای چرخ
شروع میشد و بی دليل قطع میشد. همهی صداها با هم تو گوشم بودند و صدای يک ارکستر
هماهنگ را میدادند که هدفدار مینواختند و فقط مانده بود که من بخوانم... از
لابهلای گندمها تا همهی آسمان آبی تيره و روشن بود. صدای خسخس سينهام و صدای
بيهودهی دوچرخه هول آن شب را بيشتر میکرد. تا آنجا که میتوانستم سريع رکاب
میزدم. مادرم فراموشم شده بود. فقط ر کاب میزدم. تاير پر باد دوچرخه از روی
جادهی شنی میگذشت. سنگريزههای جاده تاير را تکان میدادند و وجودشان را مستقيم
میآوردند توی ستون فقراتم... بار اول نبود که برای قابله آوردن به شهر میرفتم،
برای خالههايم و زنعمو هم که سر زا رفت به دنبال قابله رفتم. دوچرخه که نبود با
الاغ پدر دنبال قابله میرفتم. قابله را سوار الاغ میکردم و تا خانه دنبالش
میدويدم. شهر سه چهار تا قابله داشت، حتا میخواستند يک زايشگاه هم بسازند. پدر
فقط يک قابله را قبول داشت. قابلهی خاندان ما اول شهر خانه داشت. ديوار خانهاش
ديوار شهر بود. بی هيچ توقعی میآمد. سريع و فرز بچه را به دنيا میآورد و بچه و
زائو را تحويل میداد و هر چی بهش میدادند: پول، آرد، لباس را میگرفت و میرفت...
چه جوکها که برايش نساخته بودند. از زيبايی بیبهره بود و بندهی خدا تا پيری بی
شوهر مانده بود. جوکهای زری قابله چند ساعتی گرمی شبنشينیهای ما بود... زری
قابله روی ترک دوچرخه هم مثل الاغ مینشست. پاهايش را باز میکرد و هر از گاهی سر
پيچها پاهايش ترمز دوچرخه میشد. بار اول که با دوچرخه دنبالش رفتم نمیآمد.
ــ الاغ به هشی، ايخهای چيزی گوش میکنه. چه اعتباری به اين چرخ زبوننفهم تو هست؟
چند باری توی شهر ديدمش. به زور نگهم داشت و تا چند دور نگرداندمش ولکن نشد. از
کنار درخت که رد شدم دوچرخه سرعت گرفت. ديگر در کمرم دانه سنگها را حس نمیکردم.
دوچرخه روی زمين نبود فرمانش میلرزيد. سنگريزهای پس و پيش زمينم میزد. ترمزها را
امتحان نکردم من بايد سريع رد میشدم. حس میکردم از همهجا دارند نگاهم میکنند.
میخواهند بهم حمله کنند. بيخودی تند تند نفس میکشيدم. کنار رعيتسرا هر چه در
سينهام بود ريخت پايين. دوچرخهام رفت روی حاشيهی مزرعه و پرتاب شدم روی زمين...
نمیدانم کی چشمانم بسته شد. به اطراف نگاهی انداختم، همهجا ساکت شده بود. گيج و
منگ بلند شدم. در نظرم آسمان آبی سياه شده بود. دلم از سياهی آسمان آرام گرفت. چند
سنگريزه فرو رفته بود در کف دستم. سردیشان را احساس کردم. تلاشم برای درآوردنشان
بيهوده بود. سنگريزهها بيشتر فرو رفت. ريزتر از آن بودند که بشود با ناخن
گرفتشان. دوچرخه افتاده بود وسط جوی و چرخ تابدارش دو سه دور اينطرف و آنطرف
چرخيد. صدای ناله آمد. شايد از ضربه بود... اما صدای نزديک و واضح سرم را برگرداند.
شبحی به ديوارهی رعيتسرا تکيه داده بود و تکان میخورد. مات و بیاختيار نزديکش
رفتم. شبح سرش را بالا آورد و خيره نگاهم کرد. يادم نيست آن موقع ترسيده باشم. چند
بار عق زد، عق خشک... چشمان سرخ سرخ، موهای آشفته، آب دهان و استفراغهايش به
همهجای صورتش ماليده شده بود. چند تا پشکل آويزان از کنار موهای فرفریاش باد
میخورد. از بوی بد آشنايش دلم قرار گرفت. پسر خان بود. هميشه آرام و بیصدا يک
گوشه مینشست و بالا میآورد، هميشه بيرون از شهر. همه سنگش انداخته بودند. توی
خرابهها و مزرعهها پلاس میشد و اگر چيزی بهش میدادند میخورد اما گدايی
نمیکرد. توی مزرعهها وسط گندمها بالا میآورد. پدر معترضش نمیشد:
ــ استفراغش برای گندمها خوبه. میگن بهترين کوده...
تنها جملهای که از دهانش شنيده بودند شکايت از سردرد بود. تلو تلو میخورد و بالا
میآورد. مادرم يادش میآمد که کی پسر خان حالش بد شد و همينطور ماند: روز عاشورا
مشروب میخورد و مست میآيد وسط عزادارها و به مسخرگی شروع به سينهزدن میکند. از
آن روز هميشه مست میماند. از مستی عرق و شراب فقط برايش تهوع و گيجی و خماری
میماند تا شاد و شنگول بودن. هيچکس هم نديد که ديگر مشروبی خورده باشد.
چند بار ديگر عق خشکی زد. ترسيدم رودهاش را بالا بياورد. شروع کردم به زمزمهی
حرفهای آقای «راشد». خيلی از حرفها يادم رفته بود. بينش صلوات میفرستادم. فکر
نمیکردم دوچرخه ديگر دوچرخهای بکند، اما بايد دوچرخه را میبردم آرام، بدون
اينکه صدای پايم را بشنود. رفتم طرف دوچرخه. گفتم اگر نگاهش نکنم متوجهام
نمیشود، اما نمیدانم چطور دستش به مچ دستم رسيد، تمام بدنم مثل آب قنات يخ شد...
با ترس نگاهش کردم. چشمانم قفل شد به چشمان مشکیاش که از ميان ابروها و مژههای
خاکگرفتهاش پيدا بود. مژههايش به سر لپش میخورد. لبهايش را محکم به هم چسبانده
بود. چند عقش را پشت لبهايش نگاه داشت. لپهايش باد میشد و خالی میشد. با هر عق
سرش تکان میخورد و مسير نگاهش کج میشد.. اما تيز نگاهم میکرد. چشمانم میسوخت
اما ترسيدم پلک بزنم. دلم شور میزد. قلبم تاپتاپ میآمد زير گلو و ول میشد
پايين. میفهميدم دارم عرق میکنم. اما گرم نبودم. دستم را گرفته بود و دست ديگرم
بالا نمیآمد که عرقم را پاک کند...
سر نافم سوخت و راحت شدم، قلبم آرام گرفت و دوباره نفسم دستم آمد. از بالای ران تا
نوک انگشتانم که از صندلهای لاستيکیام بيرون زده بود داغ و خنک شد. ادرارم از
کنار قوزک پا راه گرفت و رفت جلو. چند ثانيهای طول کشيد. دور پاهايم گل شد. پسر
خان به زانوهايش نگاه کرد. من هم خيره مانده بودم به او که چه کار میخواهد بکند.
خاک به سرعت گل شد و رسيد به زانوهايش و زانوهايش در گل فرو رفت. يکهو سرش را بالا
آورد. خواستم جيغ بکشم که کسی به دادم برسد. شايد دلش به حالم میسوخت. نفسم بالا
نمیآمد که گريه کنم و التماس بکنم. از مغزم گذشت که کاش خدا به دادم برسد و گردنش
را بشکند تا به جزای معصيت ماه محرمش هم برسد. آرام نگاهم کرد. لبهايش میلرزيد.
گودی پای چشمش را میشد ديد، موهای انبوه و فرش که با حالت اينطرف و آنطرف رفته
بود، بينی کشيده و گردن بلند. روی لالهی گوشش يک ورق کبره نشسته بود. با يک حمام
ديدنی میشد. عقی زد. فکش به لرزه افتاد، مثل آنکه چيزی در دهانش بود. از کنار
لبهای گوشتیاش چيزی مثل يک لوبيای نيمهجويده با تف کش آمد پايين و چرخيد و نشست
توی گلها. نگاهش را پايين انداخت. مثل خرگوشم آرام سرش را بين دو دستش گذاشت و
خوابيد روی گلها. لبش جلوی لوبيای نيمخورده بود. گونهی استخوانیاش کامل در گل
فرو رفته بود. چند قدم عقب رفتم. توجهی نکرد. شلوارم خيس و سرد چسبيده بود به
پاچههايم و مغز ساقم را میلرزاند. آرام رفتم طرف دوچرخه. حتا سايهام که از رويش
رد شد تکان نخورد.
فرز دوچرخه را برداشتم و پريدم رويش. بيخود رکاب میزدم. زنجيرش افتاده بود. دوچرخه
را با پا به جلو پرت میکردم. حتا برنگشتم به پشت سر نگاه کنم. با همان هلهای پا،
دوچرخه شتاب گرفت. باد و شلوار خيس پاهايم را منجمد میکردند. اما در عوض شلوارم در
حال خشک شدن بود. بهتر بود سرما بخورم تا مادرم از شيرينکاریام بو ببرد. مادرم در
قيد و بند استراحت بعد از زايمان نبود. شير اول را به بچه میداد و میرفت سر
کارهای خانه. اگر شلوار خيس من را میديد و بوی کشک ماندهی شلوارم به مشامش
میخورد، چپقم را چاق میکرد. دم در خانهی قابله شلوارم خشک خشک شد. تا زری قابله
آمد بگويد که چرا نصف شب آمدهام و چرا زودتر صدايش نزدهاند، پشت ترک دوچرخهی من
نشسته بود و در راه خانه بوديم. زری يکريز حرف میزد، از بچههايی که به دنيا
آورده، از جفتهايی که دفن نکردهاند و چه شومیهايی بار آمده است و صدتا تعريف
ديگر که به من ربطی نداشت. فقط تأييد میکردم. حرفهای قابله را نالههای مادرم
میشنيدم.
باد بوی گندمها را بلند کرد و کرد توی بينیام و چشمانم را خنک کرد. چهار چشمی جلو
را میپاييدم که پسر خان دوباره سر راهم سبز نشود. دلم با بودن زری قابله قرص بود.
يلی بود برای خودش... محکم فرمان دوچرخه را چسبيده بودم که پشت دستم خنک شد. دستم
را سريع کشيدم. دوچرخه گيج چرخی زد. زمينخوردنم نزديک بود، اما باز دوچرخه را نگه
داشتم. زری قابله فحش داد و يکوری خودش را نگه داشت. با ترس دستم را که میلرزيد
بالا آوردم. لوبيای نيمهجويده را میديدم که افتاده روی دستم. لوبيا را فوت کردم،
اما نيفتاد. پهن شد روی دستم. دستم را بالاتر آوردم. بوی سبزی تازه به مشامم خورد.
شبنم گندم بود که مهتاب براقش کرده بود. شبنم کمکم محو شد. ترسيدم از زری قابله
معذرت بخواهم و بدتر فحشم بدهد. در ادامهی جاده نوری تکان خورد. نور اين سو و آن
سو میرفت. نور فانوسی بين زمين و هوا تکان میخورد، مثل کسی که علامت میدهد.
نمیدانستم چه کار کنم. زری قابله هم فقط نيز نيز میکرد. سرش را گردانده بود يک
طرف و هر چند دقيقه به خودش و من و روزگار فحش میداد. حسابی از بد رانندگیام دمغ
بود. تا آمدم تصميم بگيرم که چه کار کنم، کنار فانوس ايستاده بودم. پدر بود. نشسته
بود اول جوی و پاهايش را گذاشته بود آنطرف جوی و آب از زير تاق زانوهايش رد میشد.
به درخت بيدش که خودش کاشته بود تکيه زده بود و فانوس هم بالای سرش تکان میخورد.
وقت آبياری کارش همين بود، بارگاه هر کرتی را باز میکرد، مینشست کنار درخت بيدش و
چرت میزد. هر بار هم من میگفتم که شما اينجا باشی و نباشی آب رد میشود، توی
ذوقم میزد. اما بعد نوازشی میکرد و میبرد زير درخت بيد مینشاندم.
ــ برای اعصاب و قلب خوبه. روزی دو سه ساعت کنار بيد بشين و فقط نفس چاق کن.
پدر خانه بند نمیشد. هارت و پورتی بود اما تهاش آرام و حرف گوشکن بود. از مادر
حساب میبرد. سر مادر داد میزد اما آخرش حرف مادر را میخواند. اما مادر هم
نتوانست پدر را خانه پابند کند. میگفت خانه بمانم مريض میشوم. شبهای زمستان
رختخواب مادر را میانداخت و رويش میخوابيد، تا مادر روی رختخواب سرد نخوابد و
بعد میزد بيرون تا به گوسفندهايش سر بزند و صبح با سرشير و فله پيدايش میشد. مادر
اول میگفت رفته يک زن ديگر گرفته اما خودش هم ديگر پی اين حرف را نگرفت. پدر تا
مرا ديد چابک بلند شد.
ــ مادرت فارغ شد پسرک.
هميشه خفيفم میکرد، اما بعد میآمد نازم را میکشيد و يکجوری خرم میکرد: پولی،
جوز قندی، بعد از يکی از اين خفتها بود که دوچرخهدار شدم.
زری قابله نفسی کشيد و غريد:
ــ تو مردی؟ زنت داره بار تو رو زمين میذاره، تو اينجا باد گره میزنی.
جواب نداد. فانوس را برداشت و داد دست من و مرا هل داد و از جلو محکم شد روی زين.
فرصت نداد که بگويم میترسم. حتا حاضر بودم گلکاریام را به پدر بگويم تا مرا در
اين شب هولی تنها ول نکند. اما پدر و زری قابله دور شدند.
ــ کرتی که سيراب شد، آب رو بچرخون روی بقيهی کرتیها.
گندمها به هم میخوردند. صدای سوهانکشی میدادند. خاک زير و رو میشد و صدا
میداد. در دامنهی کوه تک و توک چراغهای شهر مشخص بودند. گندمزار تاريک بود.
فانوس را برداشتم و آمدم وسط جاده که همه چيز را ببينم. پيه هر کتکی را به تنم
ماليدم. هر کار کردم نمیتوانستم بمانم. بارگاه را بستم و آب را ول کردم که برود
بطرف شهر. تصميمم را گرفتم. تا صبح توی مرغدانی حياط میخوابيدم و صبح میگفتم که
همهجا را آب دادهام. اما پدر میفهميد. خودش میگفت اگر زمين به اندازهی يک تف
کمتر و بيشتر آب بخورد میفهمد. يک رعيت را به همين خاطر فلک کرد. شلاق برداشت و
افتاد به جانش. مادرم شلاق را از دست پدر درآورد وگرنه شايد رعيت بيچاره تلف شده
بود. فلکم که نمیکرد، آخر آخرش يک روز توی مطبخ قديمی متروک زندانیام میکرد. از
اين بهتر بود که پسر خان بيايد جلو و زانوهای خيسش را فرو کند توی حلقم... راه
افتادم تا ببينم درد مادر تمام شده يا هنوز جيغ میکشد. از توی جوی راه افتادم. جوی
امن و مستقيم بود و اگر پسر خان پيدايش میشد، میخوابيدم کف جوی. سنگريزههای خنک
جوی آرامم میکرد. با پسر خاله کفشهایمان را به گردن آويزان میکرديم و پابرهنه
توی جوی میدويديم. خنکی کمکم از پاهایمان بالا میآمد....
تقريبن میدويدم، اما جاهايی خار يا چوب میرفت در انگشت پاهايم و قدمهايم را
شمردهتر میکرد. بلندترين صدا، خشخش بوتههای خاکشير کنار جوی بود که به شلوارم
کشيده میشد. کفشهايم را در آوردم و آويزان کردم به گردن. پاهايم خنکی جوی را
گرفتند و آوردند بالا. صورتم يخ کرد. فکر میکردم چشمانم آبی شده: مثل رنگ چشمان
پسرک توی تبليغ قند بلژيکی. پسرک توی عکس میخنديد، با چشمان آبی، موهای بور و
پيشانی کوتاه و ابروهايی که به قهوهای میزد. خندهی پسرک روی لپهايش چال
میانداخت و از ميان لبهای باريکش، دندانهای فاصلهدارش را نشان میداد. مادرم
وقتی از کار خانه فارغ میشد، عکس را میگرفت روبهرويش و مدتها به پسرک نگاه
میکرد. تکان نمیخورد. محو تماشای عکس میشد. ماها میرفتيم میآمديم توجهی
نمیکرد. حتا اگر آلوهای خورشتیاش را از توی صندوقخانه کش میرفتيم، کاری نداشت.
میگفت اگر زن حامله به اين عکس نگاه کند بچهاش همين شکلی میشود، چشم آبی و بور و
خوشگل. مادرم پسرک توی عکس را قشنگترين بچهی دنيا میدانست.
ــ انگار خدا خودش نشسته و نقاشیاش کرده.
کوهها لکههای سياهی شده بودند که در آخر آسمان آبی کوچک و بزرگ ايستاده بودند.
پدر هميشه دلش میخواست آن کوهها مرز زمينهايش باشد. اما میترسيد باز دوران
خانکشی شروع شود و تازه خانها را هم امان ندهند... سنگريزههای کف جوی روی هم
میلغزيدند و در گل فرو میرفتند و پايم را قلقلک میدادند. ديگر صدای خاکشيرها هم
نمیآمد. شروع کردم به سرپنجه راه رفتن. يکهو پايم را گذاشتم روی يک سنگ نرم. شايد
لجن بود که آنجا جا مانده بود و يا کدوی گنديده: نگاهم از روی کوهها آمد و نشست
روی کدوی گنديده. پاهای کثيف برهنهای بود. در يک چشم به هم زدن پا را تا سر بالا
آمدم. خودش بود. پسرک سفيد و بور و چشمآبی. میخنديد. ترسيدم. هول کردم کلمهای
گفتم. پسرک بیاحساس میخنديد. روی لپهايش چال افتاده بود... ياد آن زن شنل مشکی
افتادم که اگر شبها نمیخوابيديم و چشمانمان را باز میکرديم، میآمد سراغمان.
زن شنل مشکی که مثل پيریهای مادربزرگ چروک و بدشکل بود میآمد توی خانهها و اگر
بچهها به حرف پدر و مادر گوش نمیکردند و تا نصف شب هره و کره راه میانداختند،
گرد سفيدی میريخت توی چشمهایشان. گرد، مرواريد میشد و مرواريدها آنقدر بزرگ
میشدند که بچهها همهجا را سفيد میديدند. پدر هميشه ما را سر شب میخواباند تا
سفيدکور نشويم و میرفت و تا صبح نمیآمد. زن شنل مشکی قبل از آنکه گرد را بپاشد،
زيباترين چيز دنيا را نشانمان میداد. تا وقتی سفيدکوری میگيريم دلمان نخواهد
مرواريد را بکنيم و چيز ديگری را ببينيم و مرواريد بزرگ میشد. مادر راست میگفت،
زيباترين چيزی که تا آن موقع ديده بودم همان پسرک توی تبليغ قند بود.
ــ دلم میخواهد يکی از شما تا صبح رگ بزنه و چشماشو باز کنه. کلی مرواريد گيرم
مياد.
پسرک با چشمان آبی با همان خندهی ثابت روی جعبه نگاهم میکرد. موهای بور و مرتب و
برقدار و لپهای چالافتاده. روی چشمانش نقطهی نورانی میدرخشيد. چشمان پسرک خودش
نور داشت و نورش از نور مهتاب نبود. میترسيدم اين همان تصوير زن شنل مشکی باشد و
زن آماده میشود که گرد را بريزد. ميان دندانهايش فاصله بود. از ميان دندانها ته
دهانش پيدا بود. سياه و براق. از زبان کوچکش قطرهای آب چکيد و از روی زبانش قل
خورد و با تکهای آمد پايين و بزاق کش آمد و تپی افتاد روی زمين. دقت کردم لوبيای
نيمهجويده بود...
چشم مشکیاش براق نبود. يکی از پلکهايش افتاده بود و مژههايش روی لپهايش ثابت
مانده بود و پلک ديگرش باز بود و دقيقن به من نگاه میکرد. سرم را کنار کشيدم.
نگاهش تکان نخورد. میخواستم فرار کنم اما پايم قالب گرفته بود روی پايش. باز سر
نافم سوخت، اما خبری نشد. افتادم روی زمين. حفرهی پايم روی پايش ماند. همهی هيکلم
میلرزيد. پوستم گوشت مرغی شده بود. فکر کردم بهتر است فرار نکنم. سرم را گذاشتم
روی زمين و شروع کردم به ذکر گفتن. هفت تايی، ده تايی... همه را گفتم. صدای ذکرها
نمیآمد. ذکرها مثل گنجشکها که وقتی درب انبار کاه را باز میکردم و بيچارهها
هزارتا هزارتا به سرعت باد فرار میکردند، از سينهام میگذشتند. پاهايم را ول کردم
و در سينه جمع کردم. سرش از پشت ول شده بود روی کمر. پشکلها هنوز از کنار موهايش
آويزان بودند. پلکهايش لنگ به لنگ مانده بودند. بلند شدم و پلکهايش را جفت کردم.
قوتی پيدا کرده بوم که يادم نمیآمد از کجا آمده و ديگر سراغم نيامد. خواباندمش
روی زمين و موهايش را صاف کردم. لالههای گوشش سفيد سفيد شده بود. کثيفی روی گوش،
خودش را بيشتر نشان میداد. يک نظر نمیشد نگاهش کرد. روی تل مردهشور خانه که
حسابی کيسهکشیاش میکردند: حتمن زيبايیاش بيشتر میشد.
به مژههايش فوت کردم. مشکی ابروها و مژههايش بيشتر خودش را نشان میداد. آب
گلويم را فرو دادم. دندانهايم میلرزيد. قطرههای شبنم شکل میگرفت و از بالای
ساقهی گندمها سرازير میشد پايين...
ديگر اگر هم به پشت سر نگاه میکردم پسر خان را نمیديدم. بايد میدويدم تا چند
نفری را بالای سر پسر خان برسانم. هنوز چند نفری مانده بودند که دلشان به حال پسر
اربابشان میسوخت. همانها میآمدند و زير نعشش را میگرفتند، کمکمش به خاطر
ثواب. حتا پدر هم میآمد. او که پشت سرش میگفتند اولين و کاریترين ضربه را او به
خان زده است. رنگ آسمان عوض شد. کوهها در نگاهم عقب و جلو میشد. از جوی رد شدم.
حتا نفهميدم که بارگاه را رد کردهام و پاهايم تا زانو در مسير آب کرخت شده است.
چند دقيقهای بود که در جوی پر آب راه رفته بودم. جستی زدم. افتادم کف جادهی خاکی
و راه را ادامه دادم. خاک و سنگريزه چسبيد به پايم. چراغهای روشن محلمان را
میشد ديد، اما نمیدانستم از کدام خانه است. از دور صدا میآمد. شهر پشت سرم مشخص
نبود. از طرف خانه صدا میآمد. زمزمههايی که نزديک و دور میشد. نمیتوانستم
رویشان دقت کنم. درب باز خانهمان را میشد ديد. همهی چراغهای خانهمان روشن
بود. دلم هری ريخت پايين... يعنی چه شده: هنوز مادرم درد میکشد يا اينکه بدتر...
به پدرم چه بگويم؟ چطور بگويم که آب را به امان خدا ول کردهام؟ بايد به سر پسر خان
میبردمش. مادرم چطور شده. مادرم که نان میپخت چانهی خميری را انداخت توی تنور و
بالا آورد. خمير لولهشده بود و سياه. مادرم مطمئن بود که پسر است، اگر میخواست
دختر شود حتمن خمير پف میکرد. من برادر نمیخواستم. مادرم زنده میماند. برادر يا
خواهر فرقی نمیکرد. هنوز جيغهای مادر پشتم را میلرزاند. چراغها روشن بود. برای
چه هنوز بيدار ماندهاند؟ نزديکتر شدم. صدا واضح شد و زمزمهها شکل گرفت. صدای
جوانی بود که اذان میگفت: مؤذنزادهی اردبيلی. حسابی هم کارش گرفته بود. داشت از
راديو اذان صبح را میگفت. اذان جوان اردبيلی اماننامهی راديو بود وگرنه پدر اگر
میخواست از راديو به صدای ضعيفههای قوال گوش بدهد، مادر جرش میداد. مادر به
راديو اعتماد داشت، همين راديو موقع نماز صدايش میزد، سخنرانیهای آقا را گوش
میکرد و روزههايش را دقيق و تر و تميز میگرفت نه با شک. نزديک در خانه صدای اذان
نمیآمد. پدر از موقعی که مؤذنزاده اذان میگفت راديو را میگذاشت اول سکوی حياط
تا همهی خانهها بشنوند. حتا آنها که نمیخواستند نماز بخوانند تا اذان زيبای
راديو تمام نمیشد نمیخوابيدند. به در خانه نزديک میشدم. مادرم مرده. پدر با چوب
فلک انتظارم را میکشد. مورچهها دارند پلکهای پسر خان را میخورند. پاهايم جلو
نمیرفت. فلک پدر حتمی بود و خوب خوبش مادرم بچهی مرده به دنيا آورده. صدای بلندی
از خانه آمد، شايد شيشهها هم مثل کمرم لرزيدند. سر جا خشکم زد. صدای پدر بود.
خواستم بدوم. مادرم، برادرم، چطور شده است: پدر با آن صدای گرفتهاش که بم و زير
میشد و در کشيدن صدا، صدای قاق پيدا میکرد، اذان میگفت. تا نیمههای اذان پدر سر
جايم ايستادم. پدر خيلی هم بد اذان نمیگفت. درب خانه را باز کردم. صدای بسته شدن
درب در ميان اذان پدر گم شد.
شيراز، زمستان ۸۴
15 اسفند 1384
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 3 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
بابا اي ول! من اصلا داستان بلندتر از يك صفحه نمي خونم. كمي از اولش مي خونم، بعد مي پرم وسطاش، بعد آخرش. كمتر پيش مياد سطر به سطر چيزي رو بخونم. اما اين داستان شما كلمه به كلمه من را برد. شد مثل آن داستانها كه تا آخرش را نخواني نمي تواني زمينش بگذاري.
نمي دانم آيا فقط در اين فضا خوب مي نويسيد يا هتجربه هاي ديگري هم داريد. بي صبرانه منتظر كارهاي ديگر شما هستم.
راستي، ببخشيد! آخر داستان را خوب نفهميدم. اگر كسي اذان بگويد يعني چه؟ كسي مرده؟ پسردار شده؟ خوشحال است؟ ناراحت است؟ يكي يه توضيحي به ما بده plz
خسته نباشيد
داستان خوبي بود.
در مورد راوي راستانتان به مشكل بر خوردم
اجازه بدهيد دوباره بايد يخوانم.
در مورد شخصيت پدر انتظار ابعاد بيشتري داشتم
مثلا اين كه شب كاري هايش به خاطر آبياري نباشد...
فضا سازي تان عالي بود.در لايه هاي پايين تر داستان هم "كه بيشتر از اتفاقات سطحي مورد علاقه من است" فعاليت هايي مشاهده ميشود و به طور كلي حس ميكنم
داستانتان نمره خوبي ميگيرد !!
سلام!
بيشتر داستان مبتني بر فضاسازي توصيفي بود كه خواننده را خسته ميكرد.
گرچه تصويرسازي خوب بود اما صرفآ از روش توصيفي استفاده كرديد.
استفاده از گويش خاص هم بي مورد بود.
پشت داستان هايتان يك ايدئولوژي گرايي پنهان شده. بهتر است واقع بين تر باشيد.