|
شرح روايت ديدار من و ابليس |
صالح تسبيحی
|
![]() |
البته و به هر دليل، آن روزگار و پلهها تا آن در، و بوی نا و گياه خشکيده و رنگ
سفيد که يادم میافتد، با خود يک زن پير را میکشد جلوی چشمم. هنوز منتظرم که باز
يله دهد و مقنعهی گلدار سفيد سرش باشد. برايم حرف بزند. قصه بگويد. با پسرش
فرانسه حرف بزند و من قصهها را بفهمم و فرانسه را نفهمم. و خاطرم آسوده باشد.
منتظرم فکرم، مغزم خلاص باشد از فکر و خيالهای زائد. فکرهايی بیربط و به دردنخور
که هی میآيند و هر کاری میکنم نمیگذارند برای شنيدن قصه از دهان کسی، حواسم
کاملن جمع بشود، حتا وقتی کتاب هم میخوانم از آن غرق و باور ديگر خبری نيست، و
خيالم تخت باشد و بروم پی بازیام. سوار چرخ و فلکی بشوم و پلهها را يکی در ميان
بپرم. کاش هنوز از تاريکی میترسيدم.
منتظرم که بشوم آن کودک. و او آنقدر پير بود و باشد که قصههايش قصهی بريدههای
تاريخ باشند. مستند به ناخنهای سفيدکزدهی دست خودش. مستند به ملافهی گلدار طرح
فرانسوی ساتن. گويی شاهد افسانهها بوده باشد.
پايين تخت چوبی کهنهاش بنشينم و احمدشاه از لای دندانهای او سرک بکشد (اگر حرف
احمدشاه را بزند) يا در سياهی مردمک چشمش عينک سياه کورها را ببينم (اگر حرف شيطان
را بزند) در حرکت دستهايش، آرام انداختن تسبيحش، و در برداشتن عينک از چشمش، در
لباسهای سفيدش، لباس فرم کودکانهی مدرسهای ببينم (اگر فرانسه حرف بزند) در همه
چيز میديدم و میبينم که او پيرزن نیست.
دخترک اشرافی قجری بود که ساليان، رد عبور خودشان را روی پوستش حک کرده بودند و
چروکيده شده بودند. دراز که میکشيد، مچاله میشد روی تخت و تسبيح میگرداند. چنان
شازده بود و مرتب که انگار همه چيز از بيخ جايش همانجايی بود؛ که حال هست. و انگار
يک سياه توی خانهاش مدام در حال خدمت است.
تختش چوبی بود. کهنه بود. ولی رنگ چوب نبود. برداشته بودند رنگ سفيد زده بودند به
چوب. به ميز ناهارخوری بدون صندلی. که گوشهی اتاق بود. و درها و پنجرههای چوبی
همه سفيد بودند. تنها سياهی، سايهاش بود. شايد اين همه رنگ برای آن زده شده بود که
موريانه نيايد. و بعد از تخت و ميز، «خانم خانمها» را نجود.
بچههايش قلممو دستشان گرفته بودند و به زور رنگ کهنگی مادر و قدمت خودشان را نو
به نو کرده بودند. و از نگاه يکیشان، آن که عينک دودی داشت، برمیآمد که از تمام
شيشههای گياه خشک، هندوانههای ابوجهل، برگهای باباآدم، و استقدوسهايی که او در
شيشه نگه داشته بود نفرت دارند.
البته بچهها که چه بچهای. بزرگترينشان از دنيا رفته بود. و بچهی وسطی پيرمردی
بود سالخورده که هفتادسالی سنش بود. و دندانهايش مثل کليدهای آکاردئون يکی در ميان
سياه بود.
او که میآمد، خانمخانمها میگرفت مینشست. و از آن حال لمدادن دائم تغيير وضع
میداد. اين تنها وقتهايی بود که غير از نماز مینشست. باقی اوقات لم داده بود به
متکا و سايهاش، سياه، خاجه سياه پاهای ورمکردهاش را میماليد.
پسرش که میآمد، با هم حرف میزدند و چای میخوردند. بعضی وقتها هم قهوه. حرفشان
به خانه و ارث و ميراث میکشيد. ساکت میشدند. زيرچشمی به کودک نگاه میکردند.
و کودک آن پايين نشسته بود و ناخنهای بادکرده و قهوهای او را نگاه میکرد.
حالا هر وقت به ناخنهای هر پايی که نگاه میکنم، بوی چای ديرجوش، بوی ترشيدهای که
يا از دوا دارو بلند بود يا از ادرار (توی دستشويی اين بو بيشتر بود) و صدای
فرانسهی غليظ مادر و فرزند بلند میشود که ريتم دارد.
ديدهای که فرانسه حرف زدن چه ريتمی دارد. يک آهنگی دارد. حالا هر وقت هر انگشت پا
جمع و باز میشود، شصت پا، بهخصوص زن، بهخصوص پای زن، بهخصوص که پير هم باشد، آن
آوای آهنگين را بلندتر و غليظتر میکند.
آوايی که برای کودک مبهم بود.
ساکت میشدند. زير چشمی به کودک نگاه میکردند. و باز ادامه میدادند. میخواستند
که کودک همسايه که همهاش ور دل پيرزن است نفهمد. البته حالا میفهمم.
همان وقتها، يک کم بعدتر از آخرين باری که پسر «خانمخانمها» آمد خانهشان، آن
بار قهوه خوردند. و از اول فرانسه حرف زدند. و همان بار بود که بعدش اتفاقاتی افتاد
که مضمون حرفهای فرانسهی آنها بود. و من از روی آن اتفاقات فهميدم آنها چه گفته
بودند. و همان بار بود که کودک استکان قهوه را نگاه کرد و ديد يک چرخ و فلک ته آن
افتاده. همان چرخ و فلکی که پيرزن سکه میداد و کودک میگرفت و از پلهها میدويد و
چرخ و فلکی تنهايی سوارش میکرد. چرخ و فلکی در قهوه هم عينک سياه کورها به چشمش
بود.
همان وقتها بود که بعدش يک روز کودک توی حياط، شکستن ظرفهای متعدد گياه و
ترشیهای سیساله، چهلساله را ديد و چرخ و فلک آمد.
اين شکستنها و آن کاميون دم در بودند که به فرانسه دربارهشان حرف زده شده بود. پس
من فرانسه میدانم. چون فهميدم چرا «خانمخانمها» عصبانی شد. او از پوشيدن بارانی
گريزان بود. کجخلق و ناراحت به فارسی خودمان داد کشيد «به درک». و زد زير کاغذهايی
که دست پسرش بود.
من هنوز منتظرم و منتظر سکه که بگيرم و بدوم طرف چرخ و فلک. منتظر پفکردن دامن و
آن شلوار بادکردهی طرح قجری که مچ پايش را سفت و محکم گرفته بود.
«خانمخانمها» همانطور لميده حرف میزد. اسمش اصلن «ايران» بود. «ايران خانم» و
اين، آن اسمی بود که احمدشاه برای دخترکهای کلفتها و نوکرهای اندرونی انتخاب
میکرد.
توی دربار، ميان اشياء عتيقهی فرانسه، احمدشاه نشسته و دارد حرفهای معلم
فرانسهاش را تکرار میکند. و سن و سالش به شانزده هم نمیرسد.
يک نفر فراشباشی سن و سالدار همراه ناصرالملک میآيند. میايستند تعظيم میکنند.
احترام درباری میگذارند. و بعد ناصرالملک که حالا شده ناصرالدوله يک دانه پسته از
توی ظرف برمیدارد و رو به آينه میايستد. احمدشاه توی آينه، آن گوشه، پشت ميز سرش
پايين است. دارد فرانسوی چيز مینويسد. سرهم سرهم. معلم فرانسه را مرخص میکنند.
ناصرالدوله رو به آينه ايستاده. فراشباشی کاغذها و کتابچههای فرانسه را
برمیدارد. میدهد دست يک سياه که ببرد. اما قلم و دوات و خشککن که لقلق میخورد
و روی ميز سر جایشان میمانند.
ناصرالدوله همان طور رو به آينه خطاب میکند «اعلا حضرتا».
و میرود و میآيد و حرف میزند و چشم و ابرو نازک میکند و لبهايش میلرزد و با
فاصلهای چند سانتیمتری، نفس به نفس احمدشاه میشود. دولا میشود درِ گوشی
میگويد. و بعد بلند بلند توضيح اضافه میدهد. و البته در تمام اين اوقات، برای تو،
يا کسانی که قضيه را میخوانند يا تعريف میکنند، يا خيال میکنند، يا خواب
میبينند، به جای شنيدهشدن صدای حرف، صدای تکتک ساعت شماتهداری بلند است که در
پسزمينهاش هيچ چيز نيست غير از سکوت.
سکوت احمدشاه. حرف نمیزند. بر و بر نگاه میکند فقط. فراشباشی هم که میرود و با
شارژدافر فرانسه، يا انگليس، يا روس، يا هر کجای ديگر برمیگردد حرف نمیزند. و به
ميز قلمها نگاه میکند و کاغذهای باقیمانده. صدای ساعت.
ميز. چه ميزی. ميزی که پدر و پدربزرگ و پدرجدش پشت همين ميز خيلی چيزها نوشتند و
امضاء کردند.
شارژدافر دولا راست میشود. تعظيم میکند. مینشيند و ناصرالدوله و ديگران سند بزرگ
و مرصعِ آمادهای را میآورند. فراشباشی با عجله هندوانه میآورد. برای تمام
مهمانها و احمدشاه.
و احمدشاه روی هندوانه نقشهی کشورش را میبيند. ناصرالدوله هندوانه را قاچقاچ
میکند. و با چنگال يک تکهی بزرگ، تعارفی میگيرد طرف شارژدافر.
سند با صدای ضربآهنگ ساعت شش، شش بار کوبيده میشود.
روی ميز. همين ميز. همين ميزی که هميشه همهی اسناد کوبيده میشوند روی آن. و قلم و
اشاره و جای امضاء:
تأييد شد. اعلاحضرت همايونی قدر قدرت اسلامپناه، احمدشاه قاجار. نوشته شده با
نستعليق. جدا جدا. و در کنارش همين متن. و همين نوشته، به فرانسه. سرهم سرهم.
آب هندوانه از لب و لوچهی شارژدافر جاری شده و رفته لای ريشهای بزی بورش.
و احمدشاه علاوه بر اينها، موهای بينی ناصرالدوله را میبيند و فکر میکند او با
همين موهای دماغ رفته خارجه تحصيلات عاليه کرده. و با همين موهای دماغ خدمت پدربزرگ
و پدرش را کرده. همين موهای دماغ بودند که با نفسهای تندتند و حريصانهای
میلرزيدند چون، وقتی، صدای همين تکتک ساعت اتاق شخصی شاه، شد صدای بوم بوم توپ.
آجرهايی که از ديوار مجلس فرو میريختند میرفتند لای موهای دماغ ناصرالدوله گير
میکردند.
و محمدعلیميرزا، شاه پدر را میبيند که کوچک ريز، يک چوب باريک دستش گرفته. از
همانها که رهبرهای ارکستر ملی پاريس دستشان میگيرند. و در کنار صدتا توپ
ايستاده. وسط ميدان بهارستان روبهروی عمارت سپهسالار. و غير از او کسی، در ميدان
نيست. و هر بار که چوب را بالا و پايين میبرد توپها به طور خودکار شليک میکنند و
ديوار مجلس سوراخ میشود. خاک و خل بلند میشود. بعد خاک و خل فرو مینشيند و صدای
انفجار کم میشود. دوباره میشود صدای ساعت. و ناصرالدوله فراشباشی را میبيند که
مدام اشاره میکند به محل امضاء.
دستش را بالا میآورد. دست کپل نرم شاهی شانزدهساله. «اگر دستم را قطع کنی امضاء
نمیکنم.»
ساعت ساکت میشود.
فراشباشی ابروهايش میآيد بالا. پشت عينک سياه کوری، ابروهايش دوباره پنهان
میشوند. «ناصرالدوله» دوباره رو به آينه میايستد. احمدشاه گوشهی آينه پيداست.
«اعلاحضرتا». و دورش میچرخد و شارژدافر را نشان میدهد. نقشهی جهان را نشان
میدهد. که کوبيده شده به ديوار. پوست هندوانهها را نشان میدهد. حرف میزند.
موهای بينیاش با دم و بازدم میروند تو و میآيند بيرون. و نگين انگشترش حول محور
خود میچرخد. که امضاء کن. که امضاء کن. که امضاء نکنی از قرض و قوله و سفر خارجی
خبری نيست. که امضاء کن. که امضاء کن. که امضاء نکنی چه میشود و چه. میايستد.
همه به احمدشاه زل زدهاند.
عکس احمدشاه توی عينک دودی سوغات فرانسه فراشباشی افتاده. اريب شده. و تمام ميز و
کتابهای پشت سرش مثل آنکه باد کرده باشند، توی عينک آمدهاند جلو و رفتهاند دور.
نيمخيز میشود. میزند زير سند که «به درک». که امضاء نمیکنم. و اگر هم بخواهيد
مینويسم. قلم را میزند توی دوات. و بزرگ، با خط تحريری فارسی، روی متن دو زبانهی
سند مینويسد «به درک».
و میدود بيرون. آنجا بيرون در. در اندرونی يک زن ايستاده و کودکش، دختر شيرخوارِ
خوابی است که بعدتر، دامن چيندار میپوشيد و يکی از آن صدتا «ايران خانم»ای
میبوده که توی دربار احمدشاه در هم میلوليدهاند.
پيرزن که تعريف میکند مطمئن میشوی که نوزاد هم نوزادهای قديم. که همچو حافظهای
داشتند. تسبيحش رسيده به دور هشتادم.
و کودک متحير غرق در خيال، حنای گذاشته شده به دست و پاهای او را دنبال میکند. و
ربط بين صدای لرزان و آن همه شيشهی گياه خشک و ترشی سير و سبزيجات و مربای بالنگ و
خرزهره را پيدا میکند و با ناخنهای سياه و بادکرده. و منتظر ادامهی آن قصه يا
قصههای ديگر میشود.
و هنوز منتظرم. هنوز منتظرم کنجکاوتر شوم و آن شيشهها کف حياط پرتاب شوند و شکسته
شوند. هنوز میبينم هر جاده در دوردست، هر شکاف کوه و هر خط کهنه که روی زمين
افتاده همان چروکهای عميق گونههای اوست.
گونههايی که وقت حرفزدنش میلرزيد. وقتی میگفت شيطان سراغ بچهها میآيد. سراغ
بزرگترهای بدذات میآيد. وقتی میگفت شيطان کور است. يک چشم ندارد. و مرا
میترسانيد که مبادا از خانه دور شوی. از حياط بزنی بيرون. مبادا روزی برسد که به
مادرت بگويی حق و حساب مرا بده. و خانه را بفروش. برو. آخر کجا بروم. من که حتا سخت
مینشينم و برای هر نفسی که میرود، يک دانه تسبيح میاندازم که نفس بعدی بالا
بيايد. کجا بروم. بگو بمير. نگو از اين خانه برو. نگو آن لباس چرمی را تنت کن. که
من اگر از اين جا بروم میميرم. هرجا که باشم.
خانه که بميرد مادر هم میميرد. خانه را که بخواهند بفروشند، مادرها را از خانهها
بيرون میکشند و کاميونها از اثاث کهنهی رنگخوردهی سفيد پر میشوند. و شيشههای
مربا و سبزیها، عرقهای خارشتر و کاسنی پرت میشوند از پنجره بيرون و شکسته
میشوند.
اينها هيچی، آينهی بزرگ و مرصعش را بگو که وقتی دونفر بيرونش آوردند ترک برداشت.
و احتمالن توی کاميون فرو ريخت و فقط قابش باقی ماند. وقتی قصه میگفت احمدشاه توی
آينه پيدايش میشد. يکی ديگر از توی قاب عکس بالای سر صدا میزد «اعلاحضرتا» صدا در
اتاق پيرزن طنين میانداخت. احمدشاه محو میشد.
اين آينهها و قابها، آن شيشههای ادويه و ترشی، خشتهای ديوارند. ديواری کشيده
شده ميان من و آن کودک سرخوش و کاونده که مینشست پای تخت و چين دامن میشمرد.
و پيرزن دستش را میگرفت زير دامنش و دامن پف میکرد. و دستی میآمد که در مشتش سکه
داشت. اين دست مشتکرده که سکه به دست دارد، فقط برای نورچشمیها دراز میشود.
سکهها از ليرهی طلايی خالصاند. از قضای روزگار اينها هم سوغات فرنگاند. در مشت
شاه.
وسط راهرو ايستاده. در اندرونی. دخترک دامنش را از دو طرف بالا آورده و پف داده.
دامنش گود میافتد و سنگين میشود. مثل آن که پر باشد. و دستش از دو طرف گوشههای
دامن را میگيرد و میآورد بالا. ليرهها از مشت رها میشوند و میريزند توی دامن
دخترک. دخترک میخندد. «خانمخانمها» احمدشاه میگويد و میخندد.
وسط تالار آينه ايستادهاند. انگاری هزارتا احمدشاه دور دخترک را گرفته باشند و
لبخند بزنند.
«ايران خانم» زياد بود. برای همين نورچشمیاش رو که من باشم صدا میکرد
خانمخانمها. همهاش میگفت. پشت ميز نرو!! احمدشاه آن طرف ميز را نشان میدهد و
دخترک میترسد و میگويد پشت آن ميز شيطان قايم شده و چشم بچهها را درمیآورد.
پيرزن دستش را میگذاشت روی چشم چپش. درست يادم هست. و هنوز هراس دارم باز با آن
بیچشم و رويی که احمدشاه و پيرزن میگفتند روبهرو بشوم. و چشم نداشته باشد.
«خانمخانمها» دامن چيندارش را پايين میآورد و سکهای میداد دستم. توی
راهپلهها از يادم میرفت که گفته بود شيطان يا همان ابليس (پيرزن میگفت) چشم چپ
بچهها را در میآورد. و به حياط که میرسيدم پاک از سرم پريده بود که بچهی
بیچشم، بزرگ که شود شيطان ديگری میشود.
اما من، آنقدر سرزنده و شاد بودم که حرفهای پيرزن و کفش براق فراموشم شود. کفش
براق پسر پير عينک به چشم بدخلق کاغذ به دست او.
و با هر قدمی که به طرف چرخ و فلک برمیداشتم قدمهای پسرش را از ياد میبردم. و
چون چرخ و فلکی چرخ و فلکش را هل میداد و میآمد توی حياط صدای آکاردئون مانند
دندانهای پسر پير از ذهنم میپريد.
حالا يادم افتاده. درست همانهايی که يادم رفته بود و يادم میرفت يادم افتاده. و
منتظر روزی هستم که باز شاد و سرزنده بشوم. نه که مثل حالا بنشينم و چيزهايی را به
ياد بياورم که آنقدر به هم مربوط بودهاند و من نمیدانستم. و جزئيات يک اتاق و
حرفهايی باشند که تخمشان سالها پيش پاشيده شده بوده باشد و حالا در سن و سال
سنگشدن جوانه بزنند و تختی باشد سفيد. تسبيحی و دامنی چيندار. با چينهای سرهم
سرهم.
عينکی تهاستکانی روی قرآن کهنه. عکسهايی بالای تخت، روی ديوار. زنده. که مردان و
زنان قجری کنار صندلی خالی ايستاده باشند يا نشسته. رنگپريده باشند. سياه و سفيد.
قهوهای. يکیشان چشمک میزند. آن يکی توی عکس نيشش باز میشود و با سر اشاره
میکند به پيرزن که لم داده و دارد حرف میزند.
همينهاست که هنوز منتظرشانم. منتظرم سياهم برگردد. که از مدرسه که میآمدم، بيرون
منتظرم بود. که مرا برساند خانه. همانوقتها از مدرسه که تعطيل میشدم، بيرون در،
نااميدانه و به انتظار اينطرف و آنطرفم را نگاه میکردم که شايد امروز دست از
نبودن بردارد و بيايد. چه بسا که پيش خودمان بماند الان هم از در که میآيم بيرون
ــ هر دری ــ اين طرف و آنطرف دنبالش میگردم بيايد برساندم به مقصد. که کسی توی
راه مزاحمم نشود. مثل پيرزن که خاجهی سياه دم در منتظرش بود. پيشکار اخته. وقتی
مدرسههای جديده باز شده بود. میفرستادندشان مدرسه تا فرانسه و حساب ياد بگيرند.
بيرون در میايستاد. گماشتهی مخصوص احمدشاه بود. که نشان داده بشود «ايران خانم»
خانم همهی خانمهاست.
از آن وقتی که برايم از آن سياه گفت. و گفت حتا شيطان جرأت نمیکرد بيايد سراغ آدم
و گولش بزند ببرد چشمش را در بياورد، در مدرسه دل توی دلم نبود. شايد امروز يک سياه
قدکوتاه، کلاه قجریاش دستش باشد و منتظر ايستاده باشد.
اصلن هست. چون سياه است درست نمیبينمش. همانطور که آنوقتها هر سفيدی يعنی تخت
سفيد پيرزن، هر سياهی، چه سايه و چه دوده و چه رنگ سياه میبود يعنی سياه خاجه.
نه حرف میزد، نه کاری بلد بود صورت بدهد. تنها يک سوراخ داشت برای شاشيدن.
«اينقده» (پيرزن میگفت) و با انگشت شصت، نوک انگشت اشارهاش را میگرفت. وقتی از
مدرسه بيرون میآمدم سياهم در خيالم، در تاريکی دنبالم میآمد و شيطان دورتر راه
میافتاد و نمیتوانست بيايد جلو. و سياه تا دم پلهها خودش را از توی سايهها و
تيرگیهای ديگر بيرون نمیکشيد (نمیدانم پيرزن میگفت يا من دارم میگويم) ولی
وقتی از پلههای تاريک بالا میرفتم، تا برسم به در خانه، تا که از جلوی در خانهی
او بگذرم (او احتمالن يعنی پيرزن، پس معلوم شد من دارم میگويم) با خودم فکر
میکردم کوری همينطوری است. چشم چپم را هم میبستم که تاريکی تکميل شود.
همانقدر که فرانسه بلدم، کور هم هستم. در حد آنکه بگويم يک موقعی، حسش کردم. روی
پلهها در عمق تاريکی بالا میرفتم و فکر میکردم اگر روزی شيطان سر برسد، از پشت
ميزی به جايی بيايد چشمهايم را درمیآورد، همينطوری میشوم که حالا شدهام. خودم
را آرام میکردم. و راحت بودم چون صدای قدمهای سياهم بلند بود که داشت پشت سرم
میآمد. مراقبم بود. و به سوراخش اطمينان داشتم. که اگر شيطان توی تاريکی با سياهم
درمیافتاد، سياه فورن از سوراخش روی سر و صورت شيطان میشاشيد.
وقتی بعد سالها سر زدم به آنجا، هنوز راهپله بوی شاش میداد. البته پشت در
خانهی پيرزن که رسيدم، نمیدانم حال کی آن جا زندگی میکند، ولی هنوز بوی ترشی و
سبزيجات خشک و عرقهای متعدد با هم قاطی شده بود و دختری هم هست که دستش را گذاشته
توی دستان بزرگ يک سياه و دارد از مدرسه برمیگردد خانه. به گردنش، روی يقهی سفيد
لباس مدرسه، پاپيون صورتی بزرگ زده. و بند کيف چرمیاش آدم را ياد تسبيح میاندازد.
و شاد و سرحال، بلند بلند میخواند: Rose Bleue... ،La papillon ، ... ناخنهايش
توی کفش پيدا نيست. وگرنه شک نکن حنا گذاشته است. و هميشه آن دختر دارد برمیگردد.
با آن سياه راه میرود. و زير سند میزند که پسرش باز مجبور بشود دفعهی بعد بيايد.
و به فرانسه حرف بزنند.
او خوشحال بود. به طبع او من هم خوشحالم. از چروکهای کنار چشمش میخواندی که
خوشحال است. چون در فرانسه کلمهای به اين وضوح و مشخص، به اين خشکی، به اين بی
آهنگی، و به اين يخی وجود ندارد که بتوانی بکوبیاش و با پشت دست به سند و هوارش
بزنی: «به درک».
«درک» دوزخ يعنی آن عمق سياهچالهها که در انتهای جهنم قرار دارد و مثل جای خالی
چشم يک کور، توی زمين داغ دهان باز کرده لای مواد مذاب. و شيطان چشمها را میبرد و
آنجا میاندازد. و آدمهای خيلی بدذات آن جا لای کورههای چشم و زبانههای آتش
گرفتارند. رفتهاند به درک در جوار شيطان که خودش هم آن جا «به درک» شده (پيرزن
میگفت) و دانهی تسبيح میافتاد. تا يک دور کامل. آدمی در قاب میخنديد. انگار
نمیفهميد چه میگويد. شايد همان آدم همين حالا توی «درک» دارد خوش میگذراند که به
اين حرفها میخندد.
آخر شيطان از جاهايی سر درمیآورد که فکرش را هم نمیتوانی بکنی... جز پشت و بيرون
حياط، جاهای ديگر هم هست. نيمهکور است و منتظر. (پيرزن میگفت) خانههای بیمادر و
خالی را تسخير میکند (پيرزن میگفت) پيرزن میگفت و میگفت و من میشنيدم.
و میترسيدم از تاريکی. توی راهپله زنگ خانهاش را زدم. در را باز نکرد. اما صدای
حرفزدنش میآمد. با کسی. و وقتی حرف میزد و قصه میگفت، احمدشاه در آينه میرفت و
میآمد بيرون. با آن صورت بیمو و چانهی گرد. و ابروهای بههم پيوسته و رستنگاه
پايين مو. توی پيشانی. محو میشد. باز پيدا میشد. و با همهی شاههای عالم فرق
داشت. (پيرزن میگفت) و با آدم حرف میزد (پيرزن میگفت و میشنيد و در را دير باز
کرد. بلکه هم باز نکرد) و کودک پشت در دلش میريخت. دلش شد مثل وقتهايی که از
بالای چرخ و فلک میآيد پايين و میرود بالا. سينهاش که قلقلک میآيد. و چرخ و فلک
میچرخد. حالش پشت در آن جوری شده بود.
و چرخ و فلکی با آن عينک دودی، آرام و پير، چرخ را میچرخاند. و سرش پايين است و به
تنها مشتری هميشگی نگاه نمیکند. توی آن محل بچهی ديگری نبود. و اگر بود نمیآمد
سواری. کودک از بالا میآيد. ترسيده و سرخوش میآيد پايين. میسرد. و چهرهی چرخ و
فلکی را میبيند که با چرخيدن نزديک میشود. چه چهره به چهره میشوند. و چهره خودش
را میبيند که در عينک دودی چرخ و فلکی، بزرگ شده. جلو میآيد. و باز میرود پايين
و دور میشود.
دارد میچرخد. در خيالم میگردد و منتظرم. تا اين دوران رخوت که حالا پيش آمده تمام
بشود. اين حواسپرتیهای بزرگسالی را بگذرانم. و باز کوچک بشوم. سرم خلوت بشود.
بیکار بشوم. بروم سکهام را از او بگيرم. بدوم سوار چرخ و فلکی بشوم. اما البته و
به خيلی دلايل، فقط منتظر يک روز نيستم. و دلم نمیخواهد تکرار بشود. که بروم
خانهی پيرزن.
لباس پوشيده بود. روی پيراهن و دامن سفيد چيندارش بارانی پوشيده بود. بارانی چرمی،
بلند بود. و عصا هم دستش داده بودند. هفت، هشت تا چمدان توی اتاق بود. و جای قابها
مربعهای دودزده روی ديوار بودند. ديگر لم نداده بود. ديگر تسبيح نمیانداخت. و
صدای آکاردئون ضعيفی از يک جای خيلی دور میآمد. ديگر عينکش را به چشم نمیزد و
قرآن به پچپچه نمیخواند. و کسی با کسی فرانسه حرف نمیزد و ديگر هم نبود، لم
نداد. و نزد و نخواند.
سکه را که داده صدای کاميون بلند شد و دستش دوباره رفت توی جيب چرمی. اين سکه را از
دامنش در نياورد. از آن کت چرمی درآورد. و به کودک گفت برود دنبال بازیاش.
کودک دويد توی حياط و از کنار کاميون، پُرسان پرسان و فضول گذشت. چرخ و فلکی آرام و
با طمأنينه آمد. مثل هميشه. عجله نداشت. انگار روی يک دايره زندگی میکرد. بیتغيير
و هيجان تکراری. کودک رفت به طرف چرخ و فلک.
يک چيزهای دقيق يادم است. ولی چيزهايی از يادم رفته. رنگپريده شده. بیخود هم
مجبورم نکن. فرانسه که نيست. فارسی است. چون سرهم نيست و جداجدا است. آدم فراموشش
میشود و فراموش کردهام رنگ لباس پسر پير «خانمخانمها» آن روز چه رنگی بود. و
درست يادم نيست چند دقيقه بعد از آنکه پيرزن را، عازم کردند برود، کرسی سفيد کهنه،
رنگخورده، از پنجره پرت شد بيرون.
اما اينجاهايش درست و دقيق يادم هست. درست گوش بده:
خرد شد. هر چيزی که توی اتاق با آن قوام و ترتيب چيده شده بود، و چنان جای خودش را
پيدا کرده بود که فکر میکردی اين شیء، اين صندلی، اين تخت، ريشه دوانده و رفته توی
زمين، سبک و شکننده از پنجره پرت میشد پايين و خرد و خمير میشد.
شيشههای مربا را ريختند بيرون. و دوتا کارگر هم بودند که دو طرف تخت خالی سفيد را
گرفتند و آوردند بيرون. بردند گوشهی حياط. خردش کردند. ريختند سر هم. با هر ضربهی
چوب میناليد و میشکفت. کمد بار کاميون شد. چون مرصع بود. ميز بار شد. نمیدانم
چرا. و قابهای عکس از توی چمدانها پيدا بودند. آدمها از توی قابها چشمک میزدند
و میخنديدند. توی يک عالم ديگر بودند. و اصلن خيالشان نبود و متوجه نبودند و
برایشان هم فرقی نداشت که دور و برشان چه اتفاقاتی دارد میافتد. ايستاده و نشسته
با لباسهای بلند و ابروهای قجری و خالهای سلاطونی. صدای کاميون.
بوی عرقهای نعناع. بوی شيشههای شکسته. و صدای آکاردئون از يک جای غريب بلندتر
بود. و نمیدانم که درست ديدم. درست ديدم؟ فکر میکنی همين بود؟ آن سياه. سياه را
ديدم که دوتا کارگر سر و پايش را گرفته بودند و از پنجره پرتش کردند بيرون. و افتاد
روی زمين وسط ترشیها خرد و خمير شد. تکه شد. لای دود کاميون کلاه شکسته و دست و
پايش درست معلوم نبود. خرد شد. و تکهاش افتاد يک طرف.
بطری هم بود شکسته ريخته. و آخر سر، پسر «خانمخانمها» با يک آکاردئون خاکگرفته
بيرون آمد. دو طرفش را گرفته بود. و راه را که میرفت آکاردئون تکان تکان میخورد.
و آهنگی اتفاقی نواخته میشد. تا کاميون بود و اين هياهوها و تا تکانی بود صدای اين
آکاردئون میآمد و بلند بود.
چرخ و فلکی پايين چرخ و فلک، بیاعتنا، مثل آنکه اطرافش خبری نبوده باشد، يا مسئول
همين اين اتفاقات او باشد، سرش پايين افتاده بود و با دوتا دست چرخ و فلکش را
میچرخاند. دلم ريخت.
آينهی قدی جواهرنشان را، با دقت آوردند بيرون که بار کاميون کنند. ناصرالدوله توی
آينه ايستاده بود و دستش مثل ناپلئون توی پيراهنش بود.
چرخ و فلکی با خودش لبخندکی زد.
کاميون رفته بود. رفته بود و بوها، شيشههای خردشده و يک مقدار چوب تخت و کرسی
گوشهی حياط افتاده بود و میناليد. دور میزدم. و پايين میآمدم با يک چرخ و فلک.
و هر چه کاميون دورتر میشد، صدای آکاردئون بلندتر، هماهنگتر میشد با چرخ و فلک.
و کودک نشسته روی يک صندلی چرخ و فلک، میبيند و میفهمد که تنها نيست.
احمدشاه نشسته روی يک صندلی ديگر. پيرزن آن طرف نشسته با لباس سفيد و دامن و
مقنعهی گلدار. و میچرخند. سهتايی با هم میچرخند. از بالا به پايين. و آهنگ
آهنگينتر میشود و سرهم سرهم.
احمدشاه بالا میرود. خانمخانمها پايين میآيد. کودک دلش میريزد و بالا میرود.
بالا میروند و میچرخند و میچرخند.
کودک از بالا پايين میآيد، باز نزديک میشود به چهرهی چرخ و فلکی. و چهرهی چرخ
و فلکی مليحتر میشود. و به او که میرسد، میآيد که بگذرد، صورت به صورت، عينک از
چشم برداشته، يک چشم ندارد. میبيند که او يک چشم ندارد. و عينک دودیاش... و با آن
يکی دست همان طور چرخ و فلک را میچرخاند.
و کودک هراسيده و ترسان، دلش میريزد. میروند. همه میروند. همهی نشستهها
میروند برای دورزدن و دورزدن در دور بعدی.
آبان ۸۴
23 اسفند 1384
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 7 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
لذت بردم . عالي بود. خالي از تعارف.
خ . ز. ماراتون
سلام! بايد بخونم برگردم ...
هاه! آدم كه داستاني مثل اين مي خواند دلش مي خواهد قلمش را بگذارد روي بسته ي كاغذهاي سفيد و برود بادبادك درست كند دانه اي هشت شاهي بفروشد! محشر بود!!!
سلام. خوب بود. همه چيز هميشه خوب است. حتس نوشته اي از تو...
اما اين روزگار زياد خوب نيست... اين روزها بوي (بد) بودن مي دهد.
خيلي لذت بخش بود ديدار تازه شد
لذت بردم . مامان هم لذت برد . بابا خونه نيامد و او هم لابد لذت مي برد . مفت و مختني همه لذت برديم . ادامه بده .درويش !
هنوز نخوندم...اما باید پیداتون می کردم.
راستی میشه پیداتون کرد هنوز؟