جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

روزمرگی

سوسن جعفری
sosanjafari22@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


راننده با يک عينک دودی قديمی ايستاده است کنار ماشينش و داد می‌زند: «يه نفر...» دخترک قد بلندی ندارد اما آن‌قدر لاغر است که قدش را بلندتر از آنی که هست نشان بدهد. روی صندلی عقب ماشين می‌نشیند و راننده می‌خزد تو، زن مسن چادری نشسته است صندلی جلو بغل دست راننده، دو تا مرد صندلی عقبی هرکدام به نوبت به بهانه‌ای خم می‌شوند تا صورت دخترک را ببينند؛ دخترک خوشگل نیست اما تنها زن جوان توی ماشين بودن کافی است تا مرد جوان کمی خودش را سمتش بسُراند.

زن جلويی همين‌طور يک‌ريز حرف می‌زند. سخت می‌شود متوجه حرف‌هايش شد، چون نمی‌شود بين برنج و کالباس و کلاغ و پارک وجه مشترکی پيدا کرد. مرد جوان دستش را گذاشته است زير بغلش و با نوک انگشت‌هايش پهلوی دخترک را قلقلک می‌دهد. دختر کمی می‌کشد سمت در و صورتش را می‌گذارد روی شيشه‌ی کثيف در. راننده ضبط را روشن می‌کند، زن می‌گوید خاموشش کند چون سرش درد می‌کند. راننده خاموشش می‌کند.

ــ يه کالباس انداختم اون‌جا، اما مگه می‌شد توی اون همه آدم کلاغه بياد... انقده که شلوغ کردن مردم...
ــ يعنی مردم کالباس کلاغه رو برداشتن؟
ــ نه!! آخه مرد حسابی تو اون همه آدم که کلاغه نمی‌تونه کالباس رو برداره که!
ــ آها...
ــ همين‌جاست؟
ــ تو که نمی‌دونی چرا می‌گی می‌دونم؟؟
ــ چرا يه بار سوارت کرده بودم گفتی همين‌جا...
ــ نه! می‌گم نمی‌دونی ديگه... برو يه کم جلوتر...
ــ يادمه ديگه با يه آقايی دعوات شد... يادمه...
ــ‌ جلوتر نگهدار... اون‌جا... آها... آروم‌تر!
ــ‌ خب! بريز!
ــ‌ من کار هر روزمه، می‌دونم که تو بلد نيستی ديگه... تو برو... واينستا آقا می‌گم فقط آروم کن... همين جلو... آها!
ــ‌ من که نگه می‌دارم... بلدم کجاها می‌ريزی ديگه...
ــ‌ نيگا گنجيشکا رو... برو آقا جلوتر من بريزم آخه!
ــ‌ خب من که نگه داشتم...
ــ‌ نه! تو بلد نيستی می‌گم! يه کم برو نزديک‌تر آخه من دستم درد گرفت!

مرد جوان انگشت‌هايش را آرام می‌مالد به پهلوی دخترک، حواس دختر به حرف‌های زن جلويی است، ديگر خودش را کنارتر نمی‌کشد. مرد زانويش را می‌چسباند به زانوی دخترک...

ــ‌ ای وای الاغه رو! (سرش را می‌برد از شيشه بيرون) مرتيکه‌ی‌ (...) الاغه رو بکش کنار!!! (رو به راننده) دست خودم نيست ديگه يه حيوون رو می‌بينم ناراحت می‌شم... (مردها و دختر می‌خندند) سيخونکش هم می‌کنه مرتيکه‌ی (...) آها همين‌جا! دهه! آقا می‌گم تو برو من خودم می‌ريزم ديگه!
ــ‌ بابا من دارم نيگه می‌دارم تو بريز چيکار داری آخه!

ماشينی می‌پيچد توی خيابان جلوی ماشين و ماشين می‌رود روی تپه‌ی شن و ماسه‌ی کنار خيابان. راننده فحش می‌دهد، زن می‌پرسد: با منی؟
مرد جوان پايش را کمی بلند می‌کند و آرام دستش را فرو می‌کند لای بازوی دخترک که حالا کمی از در فاصله گرفته تا بتواند صورت زن را ببيند.

ــ‌ من که خر می‌بينم نيگه می‌دارم، گنجيشک می‌بينم نيگه می‌دارم... تو چيکار داری بريز ديگه!
ــ‌ ای خدا گربهه رو ديدی؟ گشنه بودا... ای خدا!
ــ‌ يه کالباس می‌نداختی ديگه!
ــ ‌کالباسم کجا بود آخه! گشنه بودا... ای خدا... حواسمو پرت کردی ديگه... حالا باس دوباره اين راهو برگردم پيداش کنم بدم يه چيزی بخوره...

مرد دست‌ها روی فرمان ماشين به خدا پناه می‌برد. دخترک می‌خندد.

ــ‌ خدا اين خيابون (...) رو از روی زمين برداره... هر چی کشيدم از اين‌جا کشيدم... آها آروم کن من بريزم... (مشتش را دايره‌وار توی هوا تکان می‌دهد) همين کوچه‌ی لعنتی، هر چی کشيدم از اين‌جا و آدم‌هاش کشيدم... من که مال اين‌جا نبودم مال (...)م. خدا حفظش کنه اون‌جا رو، من مال اين‌جا نبودم، خدا نسل‌شون رو برداره از رو زمين... درد بی درمون بگيرن اهاليش... وايستا بريزم اين‌جا هم...
ــ‌ من يادمه ديگه همه جاهايی که می‌ريزی بابا نمی‌خواد بگی...
ــ‌ خانوم من هم يادمه يه بار سر همين خيابون گفتی يه مشت بريزم از برنج‌ها...
ــ‌ تو نمی‌فهمی حرف نزن، اين کار هر روز منه... خدا شاهده... ببين همه‌ی اين‌جا صب ريخته بود همشون رو خوردن... ای خدا... نيگر دار! خدا شاهده نه مليون همين جوری همين جوری دادم به فقرا... اين‌جام نيگر دار!

هر بار که ماشين می‌کشد سمت پياده‌رو، مرد بيشتر خودش را می‌اندازد روی دخترک. دختر دستش را گذاشته است روی ران آن يکی پايش و با انگشت‌هاش ران پسرک را نوازش می‌کند.

ــ‌ خانوم چرا بد تعبير می‌کنی همه چيزو...
ــ‌ تو کی باشی که من حرفش رو بد تعبير کنم؟ ها؟!
ــ‌ آقا بفرما!
ــ‌ همين جلو اين خانوم خوشگله نيگر دار بريزم! (ريز می‌خندد)
ــ‌ بسته‌س! آخه اين کجاش خوشگله؟؟ بسته‌س می‌گم ديگه!
ــ‌ آره؟
ــ‌ بابا مجيد رو می‌شناسم ديگه... بسته‌س!
ــ‌ حيف شد! اونقد حواسم رو پرت کردی نديدم چلوکبابيه باز بود يا نه... باشه همين‌جا نيگر دار... گفتم باز باشه ساندويچ می‌خورم. ساعت چنده؟
ــ‌ چهار و ربع!
ــ‌ اون‌جا باز باشه تا چهار و نيم غذا داره... گفتم ساندويچ می‌خورم (پياده شده است و دارد در را می‌بندد) البته ساندويچ دوست ندارم آ... ديگه از سر ناچاری...
ماشين دور می‌شود و بقيه‌ی حرفش را باد می‌برد.

ــ‌ زنيکه‌ی سليطه کار هر روزشه ها!
ــ‌ خب بابا سوارش نکن!
ــ‌ يه بار شاشيد تو اعصابم ديگه نتونستم کار کنم به خدا...
ــ‌ سوارش نکن آقا!
ــ‌ بابا کار هر روزشه، يه پلاستيک برنج برمی‌داره ميفته تو خيابونا... سليطه اعصاب آدم رو تيليت می‌کنه...
ــ‌ می‌شناسمش بابا! يه بار جلومو گرفت گفت: «آقا يه مشت بردار از اينا بريز اون‌جا»، مشتم رو که پر کردم داد کشيد: «هوی! چه خبرته مرتيکه! بريز سر جاش!!!»
ــ‌ هر روز خدا کارش همينه...
ــ‌ جندهه توهين هم می‌کنه... البته منم مال اين خيابون نيستم اما... همين بغل پياده می‌شم آقا... دستت درد نکنه! بفرما... سوارش نکن آقا! بذار بره گم شه!
ــ‌ بابا همه رو ذله کرده به خدا... بفرما آقا بقيه‌ش!
ــ‌ آقا من حواسم نبود اين ته نشستم... حواسم نبود زود پياده می‌شم...
ــ‌ باشه من برات باز می‌کنم... به سلامت آقا!

مرد دست می‌برد طرف سينه‌ی دخترک. راننده ضبط ماشين را روشن می‌کند.

ــ‌ آقا بفرما اين‌جا پياده می‌شم!
ــ‌ بفرما آقای من!
دختر در را باز می‌کند. مرد جوان همين‌طور دستش را می‌مالد به تن دخترک و پياده می‌شود. راننده سيگاری روشن می‌کند.
ــ‌ ممنون آقا پياده می‌شم!
راننده برمی‌گردد و با نيش باز پول را می‌گيرد، دختر که دماغش را گرفته است پياده می‌شود...

نسخه‌ی قابل چاپ   ۱۵ فروردين ۱۳۸۵    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 9 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


مهسا  [www|@] :   (پنج‌شنبه، ۱۷ فروردين ۱۳۸۵، ساعت ۱:۵۹ صبح)

ممنون.عالي بود


زينب  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۰ فروردين ۱۳۸۵، ساعت ۴:۲۹ صبح)

جريان زن چادري خيلي خوب بود ... ولي از جريان صندلي عقب خوشم نيامد . باز هم ميگم جريان زن صندلي جلو هميشه در ذهنم مي مونه .


محمد رضايي روشن  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۲۰ فروردين ۱۳۸۵، ساعت ۹:۵۵ صبح)

نمي دونم چرا وقتي بحث به اين قضايا كشيده مي شه دنبال چرايي مسئله نيستيم... با اين وجود شما تصوير خوبي از واقعيت داديد!


عليرضا جعفري  [www|@] :   (شنبه، ۲ اردی‌بهشت ۱۳۸۵، ساعت ۱۱:۱۵ صبح)

وجود ان زن چادري كه مهمل مي گفت را من نفهميدم. اصلا درونمايه داستان زن بود يا دختر يا هيچكام؟!


امير  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۳۰ خرداد ۱۳۸۵، ساعت ۶:۰۴ صبح)

زيبا بود اما فكر نمي كني دخترك بيش از حد كم رو بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چنين آدمي توي اين دنيا!!!!!


امين  [www|@] :   (شنبه، ۳ تير ۱۳۸۵، ساعت ۲:۰۲ بعدازظهر)

خيلي عالي بود.مطمئنما اين احساس من در آينده با خواندن ديگر كار ها بيشتر هم ميشود


مينا  [www|@] :   (يک‌شنبه، ۸ مرداد ۱۳۸۵، ساعت ۴:۵۱ بعدازظهر)

...سلام رفيق.منو يادته؟آره يادته سوسن. ...مثل هميشه عالي بود. منم مثل هميشه داغونم!


ابراهيم  [www|@] :   (جمعه، ۲۰ مرداد ۱۳۸۵، ساعت ۹:۱۲ بعدازظهر)


ebi ebi: روز مرگي را خواندم
ebi ebi: برخي داستانها با گره افکني و گره گشايي پيش ميروند
ebi ebi: اما در برخي ديگر بايدتمام داستان را خواند تا به نتيجه خاصي رسيد
ebi ebi: حتي دختراني که هوسران هستند باز هم به سادگي تن به هر کاري نميدهند
ebi ebi: پس ايکاش کنار کشيدن دختر از مرد را بيشتر طول ميداديد
ebi ebi: تا حالت تعليق در متن خود را بيشتر نشان ميداد
ebi ebi: دست مريزاد
ebi ebi: کارتان خوب بود
ebi ebi: ابراهيم-آبادان


بزكوت  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۲۰ آذر ۱۳۸۶، ساعت ۳:۰۴ بعدازظهر)

سلام
بعنوان يك همشهري مايه افتخار هستس.
سربلند و سر فراز و هميشه در فراز باشي


















لطفاً دو کلمه‌ی زیر را با یک فاصله (space) بین آن‌ها وارد کنید (برای جلوگیری از spam):





اندوه جنوبی
خانه به سيلاب