|
دو داستان از ایمان اسلامیان |
ايمان اسلاميان
|
![]() |
« چی؟... »
ـ چی؟...
بلیطفروش کلهاش را به شدت تکان داد. نفهمیدم از عصبانیت است یا از بیحوصلگیاش.
همیشه همینطور میشود، دفعهی اول حرفم را نمیفهمند، بار دوم اگر خودم را جمع کنم
و همهی کلمات را شمرده شمرده بگویم شاید بفهمند. کمربندم را تا خانهی آخرش میبندم.
دو سه تا حبهنبات برای سردی میخورم، اما باز خیلی وقتها باید دو سه بار کلمات را
تکرار کنم.
ـ کجا؟...
سرش را از شیشهی باجه بیرون آورد. ترسیدم که اگر این دفعه روشن حرف نزنم بهم بد و
بیراه بگوید. باید سریع بلیط را میگرفتم. خیره نگاهم کرد. فقط مانده بود زود شرم
را کم کنم تا نوبت خانم شیک پشت سرم بشود.
ـ یک بلیط برای هر قطاری که زودتر راه بیفته.
باجه را بست.....
« خارش »
پاهایش را به سختی میکشید. پاهاش چند کیلو شده بودند. هرچه باد توی پر و پایش
میپیچید باز شلوارش را خشک نمیکرد، فقط گرد و خاک را به رطوبت پاچههایش اضافه میکرد.
شلوار کشبافش را کشید بالا. با لباسهای فرم راحتتر میشد راه رفت. شلوار کشبافش
که روز روزش میچسبید به پاها و با موهای پا قلاب میشد، خیس و نوچ و کبره بسته به
حالت پاهایش درآمده بود.
رفته بودند میهمانی زنانه و آویزان مادر همهجا میرفت.. یک بمب ده متر آنطرفتر
خورد زمین. شلوارش خیستر شد. باز ادامه داد. وسط میهمانی هرچی گشت توالت را پیدا
نکرد و شلپشلپکنان با شلوار خیس آمد جلوی مادر. مادر جلوی همهی زنها و دخترهایی
که با خندههای نمکی نگاهش میکردند، گوشش را پیچاند.موج انفجار توی گوشش ونگونگ
میکرد. اول، هر خاری که توی پایش میرفت، مینشست و درش میآورد، اما دیگر کاری
نداشت. خارها شده بودند دمپایی کف پاهایش، سفت سفت، خارها جایی پیدا نمیکردند که
وارد شوند، مثل میهمانی زنانهی مادرش. نم از پاها آمد بالا و تا زیر گردنش خیس شد.
ونگونگ انفجار هنوز میآمد از گوش تا بینی موجها راه را بند آورد. رغبت نکرد دستهای
خونیاش را به گوشهایش بمالد. سریع خوابید و گوشهایش را با کپهی خار کنار پا
خاراند.....
19 فروردین 1385
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 2 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
ايمان جان حالا فهميدي چرا آن قدر زود باهات تماس نگرفتم؟ يك نگاهي به دو تا داستانت بيانداز!!!
هوم ... عجيب بودند برايم!