جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

از مسير سبز تا مسير پايانی
تجزیه و تحلیلی بر فیلم مسیر سبز

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


نویسندگان مقاله: کاوه و کیانوش احمدی علی‌آبادی


مسير سبز با پاره‌هايی از يک فاجعه آغاز می‌شود!! جست‌وجو برای يافتن فرزندانی که دزديده شده و کشته شده‌اند! مسير سبز همان دنيايی‌ست که گذرگاه همگی ماست و مسير پايانی، استعاره‌ای از مرگی‌ست که برای همه اجتناب‌ناپذير خواهد بود.
در مسير سبز، «جان کافی» مردی‌ست با ظاهری که همه در برخورد و نگاه اول، يا از او ترسيده و پرهيز کرده يا جانب احتياط را در مقابلش رعايت می‌کنند. در برخورد با چنين افرادی همواره نوعی پيش‌داوری هست که معمولن مانع از شناخت‌شان می‌شود. او در تماس با سايرين آن‌قدر از شرارت، پليدی و خباثت، متنفر است که به جای دوری‌گزيدن، درصدد برمی‌آيد تا برای رفع پليدی از انسان‌ها، با نزديک‌شدن به آن‌ها و با دم خود به ديگران زندگی ببخشد و پليدی و بيماری وجودشان را به آرامش و خرسندی بدل سازد، و البته در اين تماس، بخشی از آن پليدی را به شکلی اجتناب‌ناپذير به خويشتن منتقل می‌کند، طوری که حتا خود منقلب می‌شود؛ همان‌گونه که با قراردادن دهانش در مقابل مبتلايان، موجب انتقال غبارها و پليدی‌ها به درون خودش می‌شود: «خيلی خسته‌ام، درب و داغونم». همين ويژگی اوست که سبب می‌شود ديگران او را مردی خبيث بپندارند؛ خصيصه‌ای که او را وادار می‌سازد تا به جای تماشاکردن پليدی و نظاره‌کردن مشکل ديگران يا ناديده گرفتن آن‌ها، درصدد رفع‌شان برآيد. آن‌گاه تلاش می‌کند تا آن‌چه را که از ديگران به خود منتقل ساخته است، با درد و عذابی جانکاه به بيرون از خود بريزد. زجر کافی، نمونه‌ی عذاب انسانی‌ست که با خطرکردن و درگيرشدن در پليدی‌های ديگران، تاوان و زجر انعکاس‌شان به درون خود را به جان بخرد.

پوستر فيلم مسير سبز

آرلن، زندانی سرخپوستی که از کرده‌ی خود پشيمان است با مرگش، تاوان گناهش را پرداخته و پاک می‌شود و پس از آن به همان دنيايی برمی‌گردد که در بهترين تجربه‌ي زندگی‌اش پرورانده است و برای او، زندگی در کلبه‌ای دنج، نشستن کنار همسرش و گفت‌وگو با اوست.
ادوارد، محکومی که موشی را دست‌پرورده‌ی خويش می‌کند، شخصی‌ست که با وجود برخی تخلفات و جرم‌ها، از استعداد اصلاح و بهتر شدن برخوردارست. او در حالی که فاصله‌ی چندانی تا مرگ ندارد، در زمان کوتاه طی مسير سبز تا مسير پايانی، از اين که ديگران را شاد کند، خرسند می‌شود، و با کارهايی که به کمک موش دست‌آموز خود، «مستر جينگلز»، انجام می‌دهد، از سرگرم‌کردن ديگران متلذذ می‌گردد. اما او با زجری که هنگام مرگ با صندلی الکتريکی می‌کشد، بيش از آن چه استحقاقش را داشت، مجازات می‌شود. گر چه، او نيز در نحوه‌ی رفتارش نسبت به پرسی کاملن بی‌تقصير نيست و با تحقير پرسی ـ آن هم درست در زمانی که او به شدت خرد شده بود ـ کينه‌ای جديد در او می‌کارد. ولی چنان که کافی می‌گويد، در نهايت او هم نجات يافته و به آرامش می‌رسد. اما عامل آن عذاب مضاعف کيست؟ عامل مجازات برخی از محکومان که بيش از حق‌شان مجازات می‌شوند، اشخاصی هستند که با پوشيدن جامه‌ی قانون، نه از «اجرای عدالت»، بلکه از «عذاب افراد» لذت می‌برند و پرسی ـ پليس شرور ـ نماينده‌ی همان افراد در مسير سبز است. پرسی هر کسی را که ضعيف‌تر از خود تشخيص دهد، تمامی سعيش را به خرج می‌دهد تا او را بی‌رحمانه درهم کوبد. همچون ادوارد و موشش؛ ولی با اشخاصی که شرورتر از او هستند، کاری ندارد! او با «کينه»ای که از ديگران به دل می‌گيرد، درصدد خرد کردن کسانی‌ست که به سبب رفتارش موجب درگيری و خصومت با آن‌ها شده است. با اين وجود، پرسی همچون بيل وحشی وقيح نيست و عمدتن پليدی‌هايش، پرده‌ای است که روی ضعف‌هايش را می‌پوشاند. او جزايش همان ديوانگی‌ای است که برگزيده است! چنان که خود مايل به کار در بيمارستان روانی‌ست و رفتارش نيز در بسياری از موارد خارج از کنترل و لجام‌گسيخته است، بقيه‌ی زندگی‌اش را نيز بنا به گزينشش در همان جا خواهد گذراند.

مأمورانی که تنها مجريان دستورات‌اند، و نه با تنفر از محکومان، که با ارتباط انسانی با آن‌ها، درصدد هستند تا آنان را بيش از آن چه استحقاقش را دارند، آزار ندهند و اگر مقدور است محکومان، حتا روزی يا دمی را بهتر از گذشته تجربه کنند، نمونه‌ی وجدان‌های بيداری هستند که با وجود بيزاری از پليدی و شرارت، چشم‌های‌شان را روی انسان‌های حتا محکوم نبسته‌اند.
وقتی که پرسی جسد بی‌جان آرلن را به تمسخر می‌بندد، وجدان بروتال خاموش نمی‌ماند و مانع از آن می‌گردد و به پرسی می‌گويد که او تاوان خود را داده است و ديگر مديون هيچ کس نيست. البته به شرطی که واقعن با مجازات يا اجرای حکم اعدامش، تاوان تمامی کرده‌های خويش را (چون گناه و جنايات برخی از اشخاص آن‌قدر گران است که با يک بار مردن، تاوان همه‌ی اعمال‌شان را پس نمی‌دهند) پرداخته باشد. شخصی را که تاوان گناهان و اشتباهاتش را پرداخته است، ديگر نبايد نکوهش کرد و در اين صورت سرزنش، نکوهيده خواهد بود. بروتال شخصی امين و تواناست و از آن‌هايی است که در مواجهه با مشکلات همواره می‌توان به روی او حساب کرد، با اين که رفاقتش مانع از اين نمی‌شود که درايتش را کنار بگذارد. پل که برای نجات ديگران، حتا شغل و موقعيت خود را به خطر می‌اندازد، نمونه‌ای ديگر از تجلی آن وجدان است. جايی که او برای بيماری خودش مرخصی نمی‌گيرد، برای کمک به کافی، مرخصی دريافت می‌کند و به نزد وکيل مدافع کافی می‌رود تا شايد، زوايايی پنهان از پرونده‌ی او را کشف کند و حتا وقتی کافی پذيرای مرگ خود است، پل مردد است و با وجدان خود، دست و پنجه نرم می‌کند، تا شايد راهی برای نجات کافی بيابد. دين با وجود اين که ارتباطی را که حکايت از پيوند عاطفی‌ای بيش از ديگران داشته باشد، از خود بروز نداده، ولی هنگام اجرای حکم اعدام کافی، بيش از همه گريه می‌کند. هری به سبب مسن بودن و از سرگذراندن بسياری از مشکلات، کمی محافظه‌کار است، اما آن مانع از اين نمی‌شود تا در کار خيری که جمع مصمم به انجامش است، خود را کنار بکشد. همسران پل و هل نيز انسان‌های خوش قلبی هستند و در هر فرصتی که زندگی در اختيارشان قرار دهد، از کمک به ديگران دريغ نمی‌کنند. حتا مليزا نيز که گه‌گاه بدخلقی می‌کند، بيمار است. مسير سبز درصدد است تا نشان دهد بسياری از کج‌خلقی‌ها و بدقلقی‌های برخی از افراد را بايد به حساب بيماری‌شان نوشت و آن‌ها برخلاف اشخاصی چون بيل وحشی اصالتن افراد بد يا شروری نيستند. اما با اين همه، هيچ‌کس از تاوان انتخابش مبرا نيست. آن‌ها نيز به سبب آن که بی‌گناهانی را ديدند که برخلاف احساس درونی خود، تنها مجبور به مشاهده‌ی مجازات و مرگ‌شان بودند، به همان عذاب ماندن و ديدن (که خود برگزیده‌اند) در مسير سبز متهم‌اند؛ همان‌سان که پل ماند و راوی مسير سبز شد.

اما ويليام، که اسطوره‌اش بيل وحشی است، نمونه‌ی کامل تجلی شرارت و خباثت است، آن‌سان که نه تنها به آن‌ها خو کرده است، که از آن‌ها لذت برده و تنها با انجام آن‌ها زنده است. هنگامی که ادوارد را می‌کشند، کافی با او زجر می‌کشد، در حالی که بيل وحشی شاد شده و از تمام وجود فرياد شوق سر می‌دهد: «دارن جشن می‌گيرن، دارن کبابش می‌کنن»!؟ او از نفس آزار ديگران لذت می‌برد. از اين‌روی «نماد پليدی»ست. هنگامی که بيل وحشی، دست کافی را می‌گيرد، هيجان و ترس کافی به خاطر آن است که او تمامی شرارت بيل را احساس می‌کند. همان‌طور که کافی می‌گويد: بيل وحشی از عشق دو خواهر بر عليه‌شان سوءاستفاده می‌کند، و اين زشت‌ترين چهره‌ی پليدی‌ست. هنگامی که ديگران محبتی را نسبت به بيل وحشی به خرج می‌دهند، او همچو گذشته شرارت می‌کند. وقتی که درصدد برمی‌آيند تنبيهش کنند، از ديگران می‌خواهد که او را ببخشند، ولی طولی نمی‌کشد که با تکرار اعمال شرورانه و خنديدن از بابت انجام کارهای گذشته، به روشنی به ديگران نشان می‌دهد علاوه بر آن که از گذشته‌ی خود پشيمان نشده است، حتا اظهار پشيمانی وی تنها بازی و دروغی بوده است برای تکرار بيش‌تر کارهای شرورانه!؟ بيل وحشی با لذت‌بردن از نفس گناه و غايت گناه، «وقاحت» را پديد می‌آورد. وقاحت، غايت پليدی است، و آن يعنی نهايت لذت را از گناه بردن، بدون اندکی شرمندگی. حضور اوست که موجب می‌شود ديگران به اشخاصی چون کافی بدبين باشند. همان‌طور که وکيل کافی خطاب به پل می‌گويد مواظب باشد، حتا اگر بارها مشکلی پيش نيايد، يک بار کافی‌ست تا او تاوانی سنگين برای اطمينانش به مجرمان بپردازد. کافی در حقيقت تاوان شرارت بيل وحشی را می‌پردازد، همان‌سان که در مسير سبز پرداخت. اين با تصاويری تکميل می‌شود که هنگام مجازات ادوارد، کافی زجر می‌کشد، در حالی که بيل وحشی فرياد شوق سر می‌دهد! وجود اشخاصی همچون بيل وحشی‌ست که موجب می‌شود افراد از ترس آن که مبادا آزار ديگری ببينند، از ديگر متهمان فاصله گرفته و آن‌ها را نشناسند، تا بدان جا که نمونه‌هايی چون کافی را به عنوان شخصی پليد، مجازات کنند!!

موش در مسير سبز نشانه‌ی غريزه‌ی جنسی است. در روان‌کاوی، موش نماد غرايز انسانی و به‌خصوص غريزه‌ی جنسی‌ست. علاقه‌ی ادوارد به موش، تمايلات وی را به غرايز انسانی نشان می‌دهد. در زندان، زندگی آن‌قدر راکد است که چيزی مثل موش، عامل مشغولياتی مناسبی به نظر می‌رسد و همان‌گونه که در زندگی کسالت‌بار عموم مردم غرایز جنسی چنين است. توجه و علاقه‌ی شخصيت‌های نيک‌سيرت فيلم را در مسير سبز بايد به معنی آن تأويل کرد که تمايلات جنسی و غرايز انسانی در ذات خود بد نيستند و حتا شخصی همچو کافی که عشق در او متجلی است، از آن بدش نمی‌آيد و حتا به آن، جان دوباره نيز می‌بخشد؛ جايی که او مستر جينگلز را با دستان خود شفا می‌بخشد.
اگرچه غريزه‌ی جنسی همچو هر موهبت ديگری، اگر برای آزار ديگران استفاده شود می‌تواند گناهی کبيره را رقم زند؛ همچون بيل وحشی. پرسی نيز که به خاطر مستر جينگلز، بلوايی راه می‌اندازد، اشاره به اشخاصی دارد که درصدد کشتن چنان ميلی هستند و از آن به عنوان ابزاری برای رسوايی ديگران سود می‌برند، که البته خود در خفا بدان تمايل دارند! در مورد رابطه‌ی مستر جينگلز با ادوارد بايد نگاهی دقيق‌تر افکند. دست‌آموز کردن موشی به نام مستر جينگلز، در حقيقت نشانه‌ای از تمايلات جنسی وافر ادوارد دارد. اما برخلاف پرسی، در آن، آزار طرف مقابل خويش را جست‌وجو نمی‌کند. بلکه به گونه‌ای خود را مسئول مستر جينگلز می‌بيند (به معنی مسئول نسبت به شخصی که با وی ارتباط دارد) و حتا نگران اوست که پس از مرگش چه بر سر او می‌آيد. وانگهی گناهی که ادوارد مرتکب شده و به سبب آن مجازات می‌شود، شامل برخی از انحرافاتی‌ست که به خاطر همان غريزه‌ی جنسی در وی بروز کرده و با مجازاتی حتا بيش از استحقاقش، همان طور که کافی می‌گويد، در نهايت نجات پيدا می‌کند.

کاربرد واژه‌ی «خوب» برای توصيف کافی نارس است، چراکه او نيکی را تا به سرحد گذشت از خود و حتا «خسران خود»، تا «اوج عشق»، يعنی «ايثار» رسانده است. کافی در حقيقت تاوان همان عشقش را می‌پردازد. کافی نماد انسان مصلوب است؛ همان گردنبند کريستوفری که مليزا به گردنش می‌اندازد. انسانی که هر روز او را به صليب می‌کشند، ولی نه به‌خاطر جرمش، بل به دليل عشقش. انسان مصلوب کسی نيست که يک بار برای هميشه در تاريخ آمده باشد، بلکه انسانی است که هر روزه و در هميشه‌ی تاريخ، او را به خاطر عشقش قربانی می‌کنند. او نماد انسانی‌ست که به قيمت زيان خويش به ديگران نيکی ارزانی می‌دارد. ترس کافی از خاموشی و تاريکی، استعاره‌ای است از ترس و تنفر او از پليدی و زشتی. او چون کودکان، صادق، مهربان، صميمی و احساساتی است، همان‌طور که مسيح در انجيل توصيف می‌کند، ولی از طرف ديگران دقيقن عکس آن ارزيابی می‌شود؛ همچون جمله‌ای که به کرات در فيلم تکرار می‌شود: نامم کافی‌ست (کافی خطاب به ديگران می‌گويد)، اما مثل کافی، صرف نمی‌شود. درست مانند قهوه‌ای که در ابتدا تلخ به نظر می‌رسد، ولی پس از مصرف از بسياری از شيرينی‌ها مطلوب‌تر است. کافی نيز بد به نظر می‌رسد، ولی مانند آن (بدی) صرف نمی‌شود، بلکه بهتر از هر نيکی‌ست. نيکی تا سرحد جان‌فشانی است! از همين روی است که نياز به کشيشی ندارد. زيرا گناهی را مرتکب نشده است تا به خاطر آن مجازات شود و آن‌چه را که کشيش از نيکی‌ها به زبان خواهد آورد، کافی خود شأن نزول بسياری از آن‌هاست؟! کافی تنها می‌خواهد که اگر می‌پسندند برايش دعا کنند. چراکه دعاکننده با چنين کاری در درونش تمرين می‌کند تا خير و نيکی را برای ديگری بخواهد! اما رفتار کافی، برخلاف قيافه‌اش، بسيار معصومانه و احساساتی نشان می‌دهد و توانايی بروز عواطف خويش را به گونه‌ای موفق داراست. اين موهبتی است که تا حدی بدفهمی قيافه‌ی او را جبران می‌کند؛ ولی بی‌چاره محکومانی که توانايی بروز احساسات خويش را ندارند و همواره در تعاملات اجتماعی، خود را يک از پيش بازنده می‌يابند!
اما کافی نيز خود مايل به مردن است. چنان که خودش می‌گويد خسته شده است، از اين همه عذاب‌ها و دردهايی که مشاهده کرده است و با آن‌ها زجر می‌کشد. کافی با وجود آن که می‌داند مقصر نيست، ولی نه تنها هيچ اصراری بر بی‌گناهی خود ندارد، که حتا اشاره‌ای نيز به آن نمی‌کند. او در ديالوگی، دليلش را به پل می‌گويد، که خسته شده است؛ «خسته از تنها سفر کردن، خسته از اين که چرا آدم‌ها بايد همديگر را تا اين حد اذيت کنند...». ولی اين دليلی‌ست که تنها بر ميل کافی برای ديگر زنده‌نماندن صحه می‌گذارد، اما تبيين نمی‌کند چرا او حتا بی‌گناهی خود را در مرگ مقتولان به والدين نمی‌گويد؟! پاسخ او را با دقت در هنگامی می‌توان يافت که کافی وارد اتاقی می‌شود که قرار است بر روی صندلی الکتريکی کشته شود. کافی به مأموران می‌گويد که نفرت ديگران را نسبت به خود احساس می‌کند. حالتش به گونه‌ای است که به روشنی می‌توان معذب‌بودن او را احساس کرد. اما او به جای آن که بخواهد خانواده‌های داغ‌ديده را از بی‌گناهی خود مطلع کند، دقيقن برعکس، می‌گويد از کرده‌ی خويش پشيمان است؟! آيا درک اين حقيقت که آن کس که اکنون کشته می‌شود، قاتل عزيزان‌شان نيست، کمکی به والدين مقتولان می‌کند؟ آن‌ها با مشاهده‌ی مجازات کسی که قاتل عزيزان‌شان است تسکين می‌يابند، در حالی که اگر بفهمند قاتل حقيقی آن‌ها شخصی ديگر است که هنوز به مجازات اعمالش نرسيده همچنان عذاب می‌کشند. جان کافی با آگاهی کامل به اين احساس، قصد دارد تا با مقصر معرفی‌کردن خود، نهايت آن‌چه را که از عهده‌اش برمی‌آيد، برای تسکين خانواده‌های داغدار انجام دهد. اما آيا او تمام زندگی خويش را هديه‌ای برای آن‌ها می‌سازد؟! اين بهای خيلی گزافی‌ست! درست است و حتا مهم‌تر از آن، به بهای «قربانی کردن حقيقتی»، و دقيقن اين فعل اوست که از وی، شخصی می‌سازد که «تنها به خاطر عشقش او را می‌کشند»؟ کافی در برابر والدين مقتولان، «نشانه»ی زير را به زبان می‌آورد: به‌خاطر چيزی که هستم متأسفم!؟ که بنا بر تفاسير فوق، «معنای» آن اين است: به‌خاطر چيزی که نيستم و گناهی که مرتکب نشده‌ام، متأسفم؟! هنگامی که پل دستان کافی را می‌گيرد، ديالوگ‌هايی که، نه در زبان، بلکه در قلب‌های آن دو طنين‌انداز می‌شود، در حقيقت به قلب سپردن معنای فعلی از اوست که فداکاری تا پای عشق را تأکيد می‌کند. آن «جلوه‌ای کامل» از عشق است. تنها و تنها يک چيز است که می‌تواند «حقيقت» را قربانی خود سازد: از خودگذشتگی تا پای «عشق». اوج لذت کافی در شادمانی ديگران است، و آرامش ابدی وی با عبور از مسير پايانی تحقق می‌يابد. اما مرگش تاوان و جزای اعمالش نيست، بلکه دقيقن برعکس، به‌خاطر عشقش است. يا شايد بتوان بنا بر تأويلی ديگر گفت تنها جرم او عشقش است؛ همان‌سان که با دست‌دادن با پل، او اين جمله را احساس می‌کند: «آن‌ها را به خاطر عشق‌شان کشتند». اما آن‌ها کيستند؛ دو دختر مقتول، مسيح يا کافی؟! «هميشه چنين بوده است، همواره همين‌طور است»!؟

در مسير سبز نيروی کافی و بخشی از وجود او به مستر جينگلز و پل منتقل شده و بدان‌ها زندگی طولانی می‌بخشد. استعاره‌ای که به آن اشاره دارد، پل راوی مسير سبز، همان خاطره و تاريخ مسير سبز زندگی‌ست که در حافظه‌ی هستی باقی مانده و آن را برای‌مان تعريف می‌کند و مستر جينگلز، غرايز انسانی‌ست که برای بقا تداوم دارد و هر دو از عشقی مستفيض می‌شوند که گاه با غرايز همراه است و همان است که آن را دوام می‌بخشد و گاه با روايت زندگی، که وجه عاشقانه‌ی آن باقی خواهد ماند!؟
اما شرارت به منشأ آن بازمی‌گردد، همان‌گونه که با انتقال از کافی به پرسی (پليس شرور)، منجر به مجازات بيل وحشی با دستان پليس شرور می‌شود. او می‌ميرد؛ چراکه پليدی هرگز به «جاودانگی» نخواهد رسيد.
کافی همراه ديگر مأموران به منزل هل می‌روند تا زنش ـ مليزا ـ را که مريض است، تندرستی بخشند. در لحظه‌ای که کافی در حال شفابخشيدن به مليزا است، عقربه‌های ساعت از حرکت می‌ايستد که استعاره‌ای بر آن شفا است که جنبه‌ای غيرواقعی، رؤيايی و نمادين دارد. مليزا از کافی می‌پرسد که چه کسی او را اين‌قدر سخت زده است، که اشاره‌ای بر رنج‌هايی دارد که بر سر کافی آمده است و چون مليزا در آن لحظه از دنيای واقعی بريده است، می‌تواند چنين حقايقی را دريابد. مليزا به کافی می‌گويد او را در خواب ديده است که آن‌ها يکديگر را در تاريکی ملاقات کرده‌اند! و کنايه‌ای به نجات‌بخشی عشق کافی در دنيای تاريک پليدی‌ها دارد.

کافی از مأموران می‌خواهد تا پيش از مرگش برای او فيلمی را به نمايش بگذارند. او از ديدن صحنه‌های آن لذت می‌برد و آن را به عنوان دنيای فرشتگان تأويل می‌کند و نشان می‌دهد که پرده‌ی سينما نيز همچو ديگر عرصه‌های هنر، «پناهگاهی» برای عاشقان شده تا هنگامی که از «جبر واقعيت» می‌گريزند، با دل‌سپردن به آن آرام گيرند. هنگامی که کافی فيلم را مشاهده می‌کند، نوری که از پروژکتور سينما پخش می‌شود، پشت سر او را همچون هاله‌ای روشن می‌سازد که از يک طرف استعاره‌ای به موضوع تقدس او دارد ـ که بدون نياز به آن و تنها با آن‌چه در مسير سبز گذشته است، معنای تقدس او شکل گرفته است ـ و از طرف ديگر، با نگاهی دقيق‌تر، اشاره به هويتی دارد که او از طريق دنيای هنر و سينما يافته است!

برای پل پذيرفتنی نيست بخشی از دنيايی باشد که مرگ ناحق کافی را تحقق می‌بخشد. به همين سبب، به کافی می‌گويد اگر خداوند از او بپرسد چرا يکی از معجزات او را انکار کرده است، «من چه می‌توانم بگويم؟!» کافی به پل می‌فهماند که «به او خواهی گفت که از سر لطف، آن کار را کردی». بنابراين پل درمی‌يابد که او بخشی از نقشی شده که تجلی آن عشق را محقق می‌سازد!؟ به بيان ديگر، پل که فرمان مرگ کافی را صادر می‌کند، به خاطر عشقش است؟! پل ابزاری می‌شود که برای تحقق فعليت‌يافتن عشق کافی ضروری است! اشخاصی چون پل را نبايد خائنان به کافی پنداشت!؟ بلکه همان‌طور که کافی برای عشقش، نشستن روی صندلی الکتريکی را برمی‌گزيند، پل به خاطر عشق کافی، فرمان مرگ او را صادر می‌کند!؟ دنيای کافی نمی‌تواند با تاريکی پيوندی داشته باشد، به همين سبب با کشيدن پارچه به رويش، دنيای او را سياه و تاريک نمی‌سازند، بلکه کافی به همان نوری تعلق دارد که پس از صدور فرمان، در پشت پل افشانده می‌شود. اما پل هنگام صدور فرمان، لحظه‌ای درنگ می‌کند و برايش مشکل است تا فرمانی را صادر کند که عاشق بی‌گناهی را قربانی می‌کند. از اين‌رو به کافی نزديک می‌شود و مجددن با گرفتن دستان او، اين جمله را از قلب کافی دريافت می‌کند که آن‌ها را به‌خاطر عشق‌شان می‌کشند و آن هنگام است که پل می‌تواند دستور رهسپاری او را صادر کند! خداوندا، گاه زندگی در مسير سبز چقدر طولانی و دشوار است!

مسير سبز در جست‌وجوی احساسی با نگاهی صميمی‌ست تا تجربه‌ای فراواقعی، اما حقيقی را تحقق بخشد که در دنيای ما ادراک نمی‌شود، ولی احساس، تجربه و معنا می‌شود، طوری که مشکل بتوان جلوی اشک‌های ديدگان را در طی «مسير سبز» تا «مسير پايانی» گرفت.

نسخه‌ی قابل چاپ   17 اردیبهشت 1385    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


خميازه  [www|@] :   (دوشنبه، 18 اردیبهشت 1385، ساعت 02:16)

ترا به خدا به اين خاوه اخمدي امر دههيد تا ادبي و نقد و فلسفه زخمت دهد و ترخمه نمايد . اين قرتي بازي است فيلم و نمايش .و خيف از اينهمه زخمت و وفت و عرق. آخر


حاشيه  [www|@] :   (یکشنبه، 7 خرداد 1385، ساعت 11:43)

سلام.ممنون براي تحليل خوبتان.باعث شد دوباره لذت اين فيلم را براي خودم تكرار كنم





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب