جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

ما این‌جائیم...

رضا کیانی
kiani.abadan@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


«وَ نَحنُ اَقرَبُ اِلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید»
ـ قرآن کریم



ما را می‌بینی؟... صدامان را می‌شنوی؟ ما... ما این‌جائیم! این‌جا. توی این خانه. این‌جا خانه‌ی ماست. خانه‌ی ما که نه. مال صاحب‌خانه است. این را که لابد می‌دانی؟
خوب که نگاه کنی من را می‌بینی که وسط اتاقِ دم دری دراز کشیده‌ام و دارم نفس‌های آخر را می‌کشم و بابا را می‌بینی که کنج دیوار اتاق نشسته است و پشت سرهم سیگار دود می‌کند و چند وقت یک‌بار زیرچشمی مرا می‌پاید، و ننه‌مان را که توی ایوان خانه چمباتمه زده و درحالی‌که اشک می‌ریزد از بابا پیشت شکایت می‌کند. اما هر چه نگاه کنی دیگر او را نمی‌بینی. چون او دیگر نیست. خبر که داری؟

آقا معلم‌مان می‌گوید تو از همه چیز و همه کس خبر داری. یادت هست؟.. همان روزی را می‌گویم که نان‌قندی‌های پسر آقای مدیر را که توی یک کلاس هستیم برداشتم و برای او آوردم تا بخورد و هر چه زودتر بزرگ و چاق شود. آقای مدیر ترکه‌ی بلندش را که وقتی به ما می‌خورد تا یک هفته جایش می‌سوخت، محکم روی نیمکت ردیف اول کوبید و گفت: «اگه بفهمم کار کی بوده با همین چوب فلکش می‌کنم» بعد آقا معلم‌مان که خیلی مهربان است و همیشه از تو حرف می‌زند کلی نصیحت‌مان کرد. آن‌قدر که نزدیک بود بزنم زیر گریه و همه چیز را لو بدهم. آخر سر هم گفت خدا همه چیز را می‌بیند و از همه چیز خبر دارد و ما فقط وقتی مردیم خدا را می‌بینیم و باید به او جواب اعمال بدمان را بدهیم... و من الآن است که بیایم پیشت. آن بالا. توی آسمان. و بعد به خاطر نان‌قندی‌هایی که برای او دزدیده بودم فلک شوم.

بغض گلویم را گرفته. دهانم کف کرده و تلخ شده است. با این‌که دو تا پتو انداخته‌اند رویم، اما باز هم سردم است و می‌لرزم. هنوز جای مشت‌های بابا روی تنم تیر می‌کشد. نمی‌دانم تو هم به اندازه‌ی من غصه‌دار هستی یا نه! ببین... حالا خرد و خمیر شده‌ام... همه جای بدنم سیاه شده و درد می‌کند. چطور برایت تعریف کنم که حال و روزم را بفهمی؟ گفتم که.. نفس‌های آخر را می‌کشم!
برادرهایم به مدرسه رفته‌اند اما من از شدت درد حتا نمی‌توانم از جایم بلند شوم. صدای ننه را از بیرون اتاق می‌شنوم که میان گریه‌هایش تو را صدا می‌زند و از تو می‌خواهد بابای‌مان را از روی زمین برداری! ننه بلند بلند نام تو را صدا می‌زند تا صدای گرفته‌اش آن بالاها برسد و تو آن را بهتر بشنوی. آخر او هم حسابی کتک خورده.. بیچاره آمد خودش را سپر بلای من کند که بابا هر دوی‌مان را گرفت به مشت و لگد. حتا چند تا کشیده هم به داداشام زد که هاج و واج ما را نگاه می‌کردند. اما با همه‌ی این حرف‌ها او دیگر نیست. دیگر من تنهای تنها شده‌ام. حالا فقط خاطراتش برایم باقی مانده.

بی‌بی رقیه که هر وقت می‌آید پیش ما برای‌مان قرآن می‌خواند، می‌گفت: «هر وقت آدم چیزی را که دوست دارد از دست بدهد، دیگر فاتحه‌اش خوانده است.»
خودم احساس می‌کنم که یواش یواش باید فاتحه‌ام را خواند. اما ای کاش در این دم آخری او کنارم بود. ولی حیف که دیگر نمی‌شود. آخر بابا محکم با سنگ زد توی سرش.
گفته بودم: «بزن به من... بزن تو سر من. اما اونو نه. تو رو خدا.. نه.. نه.. به خودِ خدا غلط کردم.. نه..»
بابا نعره کشیده بود:
«می‌کشمش... همین حالا...»
بعد درد افتاده بود به جانم. دهانم تلخ شده بود. تیرهای چوبی سقف آمده بود پائین. همه چیز سیاه شده بود. هیچ چیز نمی‌شنیدم جز ناله‌ها و التماس‌های خودم را که انگار اسم تو را صدا می‌زدم:
«تورو خدا... تورو خدا...»

هر وقت دستم را بر موهای بدنش می‌کشیدم کیف می‌کردم. دستانم بی‌حس می‌شد. او، مرا با زبان دراز و چسبناکش می‌لیسید و من مورمورم می‌شد. یک حالت خاصی که فقط خودت می‌دانی چقدر خوب بود. آن وقت می‌شد نشست و هزار بار برایش حرف زد، و من می‌نشستم و آن‌قدر برایش حرف می‌زدم که دیگر خسته می‌شدم. او با چشم‌های سبزش زل می‌زد به من. انگار حرف‌هایم را می‌فهمید. باور کن. می‌فهمید. بعضی وقت‌ها هم گوش‌هایش را می‌دیدم که می‌جنبید. اما... باور کن حالیش می‌شد.
نمی‌گذاشتیم کسی او را ببیند. صاحب‌خانه گفته بود این چیزها نباید توی این خانه پیدا بشود.. یادت هست همان روز اولی که او را به خانه آوردم بابا چقدر عصبانی شد؟ بعد با مشت‌هایش حسابی حالم را جا آورد. دست‌های بابا سنگین بود. یا لااقل برای من که به قول «بی‌بی» دماغم را بگیری، جانم درمی‌آید، سنگین بود. چون تا یک کشیده از بابا می‌خوردم، پرت می‌شدم کناری و دهانم کف می‌کرد.
ننه‌ام می‌گفت: «ای مرد... ای عزرائیل... این بچه مریضه. بی‌حاله.. چرا این‌قدر می‌چزانیش؟.. از خدا بترس»
اما انگار بابا از تو نمی‌ترسید، چون باز من را کتک می‌زد.

چشم‌هایم سیاهی می‌رود. می‌دانم، خوب می‌دانم می‌میرم. دیگر امیدی نیست. قرار است بیایم پیش تو و صورت قشنگت را که به قول آقا معلم‌مان خوشگل‌ترین قیافه است ببینم. اما راستی تو بگو بابا چطور دلش آمد او را بکشد؟ حالا من درد دل‌هایم را به کی بگویم... لابد توی دلت می‌گویی خب به من.. مثلِ همین حالا!

هنوز صدای میومیو کردنش توی گوشم می‌پیچد. شب‌ها یواشکی، طوری که بابا
نفهمد می‌آوردمش زیر لحاف، ولی امان از وقتی که بابا می‌فهمید بچه گربه توی اتاق است.
اسمش را غلام گذاشته بودیم. غلام اسم پدرمان است. عمدن اسم بابا را روی بچه گربه گذاشته بودیم تا او از بچه گربه خوشش بیاید. ولی ما هر وقت صدایش می‌کردیم غلام کوچولو، مشت‌های بابا مثل خمپاره روی سرمان می‌ریخت.
صاحب‌خانه هر روز می‌آمد و به اتاق‌هایش سر می‌کشید. وقتی به اتاق ما می‌رسید و غلام کوچولو را می‌دید سر فحش را می‌کشید به بابا و می‌گفت: «مگه شما حیوونید که این حیوون رو اُوردید این‌جا!... این‌جا خونه‌اس نه باغ وحش. این جک و جونورا نجسن.. نباس تو خونه‌ی من پیدا بشن... نجسی و پاکی سرتون نمی‌شه... خدا بدش می‌یاد... همه جا را آب بکشید»
و ننه همه‌جا را آب می‌کشید.

بابا همیشه می‌گفت: «ما بدبختیم... ما بیچاره‌ایم...»
و بعد انگار که با خودش حرف بزند ادامه می‌داد: «خدا با ما قهر کرده... از ما رو برگردونده... به ما نظر نمی‌کنه...»
من و احمد و مجید شب‌ها می‌آمدیم توی ایوان خانه و سرمان را بالا می‌گرفتیم و از تو می‌خواستیم تا با ما آشتی کنی و به ما هم نگاه کنی و حرف‌های‌مان را بشنوی تا وضع‌مان خوب شود و دیگر بیچاره نباشیم و بعد می‌آمدیم پیش بابا و می‌پرسیدیم «بابا خدا باهامون آشتی کرد؟» و بابا چشم‌غرّه‌مان می‌رفت و ما دیگر هیچ نمی‌گفتیم. اما من پیش خود فکر می‌کردم که غلام کوچولو را تو فرستاده‌ای تا ما با او بازی کنیم و خوشحال باشیم.
نه این‌که فکر کنی از همه جا و همه کس بی‌خبرم! خوب می‌دانستم بابا برای چی از بچه گربه بدش می‌آمد. هر وقت اعصابش سر جایش بود، با لبخندی مهربان صدایم می‌کرد و مرا روی زانویش می‌نشاند و با دست‌های زبرش که بوی خاک و آجر و لجن و فاضلاب می‌داد موهایم را نوازش می‌کرد. آن‌وقت با صدای گرفته و غمبار می‌گفت: «جواد جون، این گربه را این قدر دستمالی نکن.. نیارش تو خونه.. عادت می‌کنه دیگه از پیش‌مون نمی‌ره.. این حیوون کثیفه، نجسه... نحسه... اصلن هر چی بدبختی رو سرمون هست بخاطر همینه.. این‌جا خونه‌ی مردمه... مال خودمون نیست که هر کاری دل‌مون خواس بکنیم.. این صاحب‌خانه هم بدش می‌یاد.. مدام غرغر می‌کنه.. خودت که می‌بینی. نیارش، می‌فهمی؟... اگه از این‌جا هم بندازن‌مون بیرون دیگه کجا بریم!.. حالیته... این چیزا سرت می‌شه؟» و بعد توی چشم‌های بابا اشک جمع می‌شد و من دلم به حالش می‌سوخت. اما بابا مثل این که خجالت می‌کشید، زود اشک‌هایش را پاک می‌کرد و می‌گفت:
«به قول بی‌بی از ماست که بر ماست»

ننه زیاد تو نخ این‌جور چیزها نیست. ننه‌مان به غیر از وقت‌هایی که لباس‌های پاره‌مان را وصله می‌کند و یا صاحب‌خانه‌مان می‌آید خوش‌اخلاق است و برعکس بابا از زندگی‌مان هم خیلی راضی است. با این که زیاد کار می‌کند و زیاد هم کتک می‌خورد اما بالاخره راضی است. ننه فکر می‌کند اگر وضع‌مان خوب بود، بابا هم مثل صاحب‌خانه‌مان دو تا زن می‌گرفت. برای همین همیشه بابا را می‌‌پاید تا نگاهش به زن‌های همسایه نیفتد و با آن‌ها حرف نزند و دایم توی جیب‌های بابا را می‌گردد تا نکند پول‌هایش زیاد شده باشد. وقتی بابا خانه نیست ننه می‌گوید: «مرد که شلوارش دو تا شد فیلش یاد هندستون می‌کنه» و ما هر وقت این جمله را می‌شنویم از ته دل می‌خندیم. راستش را بخواهی من ننه‌ام را بیش‌تر از بابا دوست دارم. چون سخت کار می‌کند و نای کتک‌زدن‌مان را ندارد و ما می‌توانیم بیش‌تر وقت‌ها سرش را شیره بمالیم و برویم توی کوچه و با بچه‌لات‌های محل بازی کنیم و آن‌ها برای‌مان حرف‌های بدبد بزنند و ما کیف کنیم!

لحاف را روی صورتم می‌کشم. چشم‌هایم را می‌بندم اما خوابم نمی‌آید. نمی‌دانم چرا این قدر زیاد برایت حرف زده‌ام! به قول بی‌بی: انگار کله گنجشک خورده‌ام! دود سیگار همه جای اتاق را پر کرده. سرم درد گرفته و گیج می‌رود. داداش احمد و داداش مجید از مدرسه برگشته‌اند و بالای سرم نشسته‌اند. مجید که از همه‌مان کوچک‌تر است می‌گوید: «خب اگه حالش بده ببریدش دکتر.» احمد ادای بابا را درمی‌آورد و با صدای کلفت می‌گوید: «آخه ما پول نداریم... نداریم... نداریم.»
داداش مجید کمی فکر می‌کند. دست‌های کوچولویش را زیرکانه به هم می‌مالد و رو به احمد می‌گوید: «خب این که چیزی نیس. جای پول تو بانکه... نه خونه... پا شو بریم با هم از تو بانک سر خیابون یه بسته اسکناس بیاریم. اون‌جا یک عالم پول هس. من خودم یه بار از پشت شیشه نیگا کردم. همه می‌رن از اون‌جا پول می‌یارن. تازه بابای دوستم هم هر روز می‌ره اون‌جا پول می‌یاره... پا شو بریم دیگه... می‌گیم یه کم پول بدین داداش‌مون مریضه.» بابا دود سیگار را از دماغش بیرون می‌دهد و با صدای وحشتناکی می‌گوید: «خفه شید توله سگا... نمی‌دونم تو اون مدرسه‌ی خراب‌شده چی یاد شما می‌دن... بذارید ببینم چه خاکی می‌باس تو سرم کنم؟»

در خانه به صدا درمی‌آید. همه ساکت می‌شویم. ننه اشک‌ریزان به طرف در می‌رود و آن را باز می‌کند. بی‌بی رقیه است. دستت درد نکند. چه خوش‌موقع بی‌بی را فرستادی! صدای بی‌بی را می‌شنوم که از ننه می‌پرسد: «واه... پناه بر خدا، چی شده بی‌بی؟... واسه چی داری گریه می‌کنی؟... مگه طوری شده؟» ننه می‌گوید: «دوباره افتاده به جون جواد... بچه‌ام بی‌حاله... افتاده وسط اتاق دایم زیر لب هذیون می‌گه... از مُردن حرف می‌زنه، از خدا... می‌گه دارم می‌میرم... زده به سرش بچه‌ام!... پرت و پلا می‌گه!... می‌گه دارم با خدا حرف می‌زنم... چه می‌دونم... می‌ترسم بی‌بی، نکنه طوریش شده؟»
بی‌بی توی حیاط با همسایه‌ها خوش‌وبش می‌کند و می‌آید توی اتاق بالا سرم. بابا بلند می‌شود و آهسته سلام می‌کند. بی‌بی زیر لب جواب می‌دهد و بعد دست‌های چروکیده‌اش را روی پیشانی‌ام می‌گذارد. با صدایی مهربان می‌پرسد: «جواد جون... چی شده؟ حالت خوبه... بی‌بی الهی فدات شه!»
زیرچشمی نگاهی به بابا می‌کند. می‌گوید: «غصه نخور عزیزم... بابات بازم کتکت زده؟... طوری نیست... باباته دیگه... جائیت که درد نمی‌کنه... ناقلا چی داری به خدا می‌گی؟ اِ اِ... نکنه راستی راستی داری می‌میری؟...»
با بی‌حالی جواب می‌دهم «آره بی‌بی... دارم می‌میرم... غلام... غلام کوچولو... مُرد... رفیقم مرد... بابا انداختش رو پشت‌بون... مرد... یادته. من خیلی خیلی دوستش داشتم... خودت می‌گفتی که... آخ... بی‌بی، حالا من.. دارم می‌میرم...».

گریه نمی‌گذارد حرف‌هایم را تمام کنم. بی‌بی پا می‌شود و در گوش بابا چیزی می‌گوید. بابا بلند می‌گوید «چَشم». بابا نیش‌هایش را تا ته باز می‌کند و می‌آید طرفم. با خنده دو سه تا گاز از لپ‌هایم می‌گیرد و قلقلکم می‌دهد. خنده‌ام می‌گیرد. خیلی خنده‌ام می‌گیرد. بابا لپ‌هایم را آرام گاز می‌گیرد و من کیف می‌کنم. یک جور کیفی که فقط خودت می‌دانی چقدر خوب است! دلم می‌خواهد پا شوم و بیفتم توی بغلش. بابا مرا توی بغلش می‌گیرد. اشک‌هایم را پاک می‌کند. بابا مهربان شده. خوب شده. بی‌بی می‌گوید «این بچه چیزیش نیس... فقط از بس تو خونه اَخم و تَخم می‌کنید یه کم غصه‌دار شده... بابا جون آخه یه کم محبت که کسی را نکشته... خدا رو خوش نمی‌یاد.. والا به خدا گناهه زندگی‌تونو کردید عین زهر...»
همه می‌خندیم. می‌بینی؟ همه‌ی غصه‌ها یادم می‌رود. توی بغل بابا گرم است. بابا نوازشم می‌کند، می‌خندد و من هم کرکرم بلند شده، انگار که نه انگار عزادارم. احمد از خوشحالی بشکن می‌زند. مجید بلند شده و قنبل می‌چرخاند. همه شادیم. ننه که صدای خنده‌های‌مان را شنیده دست از نفرین‌کردن برمی‌دارد و دست‌پاچه می‌آید توی اتاق. وقتی مرا خندان می‌بیند می‌خندد. بابا رو می‌کند به ننه و می‌گوید: «بچه‌مون سالمه... چیزیش نیس....»
احمد می‌آید بالای سرم، می‌گوید:
« اگه گفتی من و مجید چی گرفتیم... همین امروز یه بچه گربه‌ی خوشگل گرفتیم... عین همون یکی... گذاشتمش تو کیفم...»
مجید می‌پرد وسط حرفش:
«اسم هم براش گذاشتیم...»
صدایش را آهسته‌تر می‌کند و می‌گوید: «غلا...»
بابا تندی می‌گوید:
«بر شیطان حروم‌زاده لعنت»
در خانه را می‌زنند. همه ساکت می‌شویم. صدای صاحب‌خانه از پشت در شنیده می‌شود. اخم‌های بابا توی هم می‌رود. احمد و مجید در گوش هم پچ‌پچ می‌کنند. همه‌ی همسایه‌ها می‌آیند توی حیاط. احمد کیفش را توی بغلش می‌گیرد. صاحب‌خانه داد و بیداد می‌کند. غر می‌زند. ننه می‌رود توی ایوان. می‌بینمش. خنده از لبش پریده. به آسمان نگاه می‌کند. صدای صاحب‌خانه بلندتر شده. همسایه‌ها در را برایش باز می‌کنند. ننه نفس راحتی می‌کشد و می‌گوید:
«ای خدا رحمت بیاد... هر چی گفتیم و شنیدی باد هوا بود... خودت عاقبت همه‌مونو ختم به خیر کن... خدا...»
می‌شنوی؟...

نسخه‌ی قابل چاپ   29 اردیبهشت 1385    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 1 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


سارا  [ www|@] :   (دوشنبه، 8 خرداد 1385، ساعت 07:27)

عالي بود، عالي....لذت بردم از داستانت.





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب