جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

مورچه

سروش رهگذر
soroosh_rahgozar@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


ـ «سلام دايه»
ـ «سلام روله(۱)، چنی دير کرديد! اکبر کو؟!»
ـ «دايه، دکتر شلوغ بود. چقدر ناليديم گذاشت رفتيم تو! اکبرم رفت پی دوا، داروخانه»
ـ «خو... بچه چطوره؟! مورچَه‌ی دايه! بده بغلم...»
ـ «خوابيده دايه، ول کن بذارمش تو جاش!» زن چرخيد. بچه به بغل سراسيمه وارد اتاق خواب شد. با پاهايش متکای کوچکی را جابه‌جا کرد؛ پيش کشيد. کودک را با چشمان سرخ و متورم که سخت گردن مادر را چنگ گرفته بود، به آرامی زمين گذاشت. رويش را پوشاند. از اتاق بيرون آمد و در را به آرامی پشت سرش بست...
ـ «گوشش... گوشش عفونت کرده. دکتر گفت...»
ـ «آه، صدبار بشت(۲) نگفتم بچه گوششه؛ عذابش ميده؟!»
ـ «دايه تو گفتی ژان(۳) کرده؟!»
ـ «فرق چَمکنه! درده زده به گوشش! خو دکتر چی گف؟! حتمی دوا داد؟»
ـ «ها... نسخشو دادم اکبر بره بگيره!»
ـ «هی هی! دوا چی بگيره؟! دايه گيان، دوا درمون دکتر جماعت خودش درده، ژانه!... تو خودت اينو مگه نمی‌دانی؟!» زن لجش گرفت: «دايه دکتر گفته؛ وقتی خودش تشخيص داده، فهميده بچه از چه می‌ناله پس خودش هم راه درمون مرضشو بلده...»
ـ «هی بابا هی! روله تو چَه می‌دانی؟! مگر زمان ما دکتر بود؟ دوا بود؟! نه به فاطمه زهرا... بچه مريض می‌شد خودمان بوديم و خدامان؛ خدا خودش درد ميده درمانم ميدَه. بچه را می‌گرفتيم گل گاوزبان و بخور شويت و عرق نعناع سر يه هفتَه بچه سرپا بود. اگر هفت قرآن به بينابين دردش آرام نمی‌شد، تبش خنک؛ می‌فرستاديم با اجازه‌ی حاجی تو ميدان يه حبه ترياک؛ آب بود که می‌ريخت روی آتش...»
ـ «دايه زمان شما زمان شما بود. الا دنيا زياد تغيير کرده؛ دوا دکتر زياد شده! زمان شما چَنی(۴) بچه سر زا می‌رفت. يا اسهال خونی می‌گرفت شب چلش از کيس(۵) می‌رفت! اما الا علم پيشرفت...»
ـ «نيس الا بچه سر زا نمی‌ره، اسهال و رودل نمی‌گيره! به خدا الا صد جار(۶) از قديم درد و مرض زيادتر شده. دايه، فکر می‌کنی از کجا آمده؟ به خداوندی خدا از همين داروهای شيمياييه! آب تو دل بچه مردم بند نمی‌شه... يه جاشو خوب می‌کن صد جاشو ناقص، عقلشم جنی...»
ـ «هی هی دايه! بذار اکبر داروها را بياره اگر بشش(۷) داديم توفيری نکرد اووقت هرچی شما بگی.»
ـ «هی... بذارم بچَه جلو چشام پرپر بشه. قطره کوفتی که معلوم نيس شاش سگه يا قی گربه، بريزم تو گوش ناسک(۸) شيرينش! نه به گيسم، اگر بذارم. تو بذار من يه کم موم بگيرم گوشش اگر خوب نشد، صدتا تف بکن تو چشام!»
ـ «ايی چه حرفيه دايه، والا چی بگم. پس چرا کلی پول دوا دکتر داديم؟!...»
ـ «ها... همين! من که گفتم نبريدش مريض‌خانه. اين اکبرم از همون بچگی عقل دُرسو حسابی به کلش نبود... به جان خودت نه، به جان مورچَه، خود ايی اکبر بچگی گوش درد گرفت؛ شبی به گوشش چن قطره روغن خودمانی ريختم سر گوشش دود سيگار حاجی خدا بيامرز...»
ـ «خدا بيامرزدش»
ـ «خدا بيامرزد امواتت دايه، يه نفس حاجی دود دميد تو گوشش بعد با موم سوراخ گوشش بستيم. شب خفت، صُبی آرام پا شد مومه کار خودش کرده بود. ايقد چلک بشش نشسته بود!»

****

ـ «اکبر آمدی؟!»
ـ «ها...»
ـ «چنی دير کردی؟!»
ـ «بی‌پدر شلوغ بی! بچه کو...؟!»
ـ «خوابه»
ـ «دردش آروم بيه(۹)؟!»
ـ «ها... از بس صبحی بی‌قراری کرده بود، همو تو راه گوشش چسبوند به سينم، خوابيد....»
ـ «بيا اينم دواهاش»
ـ «اکبر چيشته(۱۰)...»
ـ «ها؟ چيه؟!»
ـ «دايه دوا گذاشت بچه خوابيده»
ـ «دايه دواگذاشت؟ کدام دوا؟»
ـ «دايه گفت... دايه گفت دوا داروخانه... دايه گفت، البته دايه...»
ـ «هی هی، چرا دهنت رفت پی گيلاخه(۱۱) خوردن! دايه چی...»
ـ «من گفتم!» دايه سنگين، تسبيح به دست و چادر نماز سفيد به سر، سلانه‌سلانه و در حالی که زير لب از پادرد می‌ناليد از اتاق آخری بيرون آمد:
ـ «ها اکبر... من گفتم. ايی دوا و درمون دکتر پيشکش خودشون! ديشبم گفتم روله به حرف اين گيس‌سفيد گوش ندادی»
ـ «دايه بچه گوشش عفونت کرده دکتر گفته بايد هر چه زودتر درمان شه وگرنه عفونت از راه گوشش می‌ريزه تو حلقش... بعد قلبش!»
ـ «هَه، دکتر گل خورد با تو! آخه کی ديده چلک از گوش برسه به قلب؟ تازه اکبرِ دايه، چی دادَه؟ دوا درمون...؟!» دايه پوزخندی زد.
ـ «يه چند تا قطره و يه دانه شربت که گفته روزی سه مرتبه بريزيم تو شيرش تا...»
ـ «ها نگفتم!» دايه برگشت رو به عروسش و فاتحانه لبخندی زد: «نگفتم... اينا هرکی مريض می‌شه، هر مرضی بگيره، همين چند دانه قطره و شربت و قرصو بلدن به مريض بدن! حالا اگه مريض يلی باشه و سنی ازش گذشته باشه، يه سوزنم پيش‌بندش! نه روله، نه اکبر جان؛ هيچ‌وقت عقل خودتون نده دست اين جماعت مثلن حکيم...»
ـ «خو... دايه چی کار کنم؟ هميجوری دس رو دس بذارم تا دخترم جلو چشام از درد بميره...»
ـ «هی روله، زبونتو گاز بگير، پشت هفت کوه سياه! چرا آخَه، مگه ننه‌اش مرده؟! اگه من نتونم ايی درد مورچه را مرهم بذارم پس فردا تو ده مردم نمی‌گن دايه بزرگ عاجز مانده از درمان ژان نََوَش؟! پس ايی گيسمو کجا سفيد کردم؟! ها...»
ـ «دايه... زمونه تغيير کرده...» زن برگشت و با چشمان نگران به شوهرش نگاه کرد.
ـ «هی هی تو هم که حرف زنت رو می‌زنی! کدام زمانه؟ کدام تغيير؟ اکبر، روله تاب بيار. اگه ايی گوش‌درد بچت تا سحر دوام آورد بگو دايه از سگ سياه بيرون کمتری!»
ـ «هی دايه ايی چه حرفيه؟ حالا مرهم چی گذاشتی؟!»
ـ «ها يه کم روغن محلی که با خودم از ده آوردم براتون، تاواندم(۱۲)، گذاشتم سرد شد. يه چند قطره همو تو خواب چکاندم تو گوشش. بعد موم...»
ـ «موم؟»
ـ «ايی موم عسلِ رحمان؛ خدا براش نسازَه ايی عسلی که ايی بار بشتون داده هی موم نداشت! زرد و شکر خالی؛ چقدر با کژال ايور اوورش کرديم تا اندازه دانه نخودی موم داد. همون يه خورده را چلاندم؛ آروم گذاشتم رو سوراخ گوشش... تا سحر، بانگ صبح، ببين موم و روغن چه می‌کنه!»

****

صبح سحر دايه از خواب بيدار شد. بر دل سياه شيطان لعنتی فرستاد و به سختی نيم‌خيز شد. دست به ديوار از بستر بلند شد. آرام آرام و در حالی که از درد پا، لبش را گاز می‌گرفت، برای وضو گرفتن به طرف دستشويی حرکت کرد. در همان حال ياد بچه افتاد. برگشت به اتاق آن‌ها نگاه کرد. چراغ خاموش بود. به بهانه‌ی بيدار کردن پسر و عروسش برای نماز وارد اتاق‌شان شد. به جز خرناسه‌های اکبر صدايی ديگر به گوش نمی‌رسيد. بچه آن سر اتاق ـ گوشه‌ی ديوار ـ زير نور کم‌رنگ صبحگاهی معصومانه خوابيده بود. دايه هن‌هن‌کنان به بچه نزديک شد. خواست خم شود، او را ببوسد که ناگهان برجا خشکش زد. زبان در دهانش خشک شد و برای يک لحظه درد پايش را فراموش کرد. چشمان کم‌سويش را ريز کرد: از گوشه‌ی ديوار تا روی متکا و از آن‌جا تا گوش بچه يک خط سياه کشيده شده بود:
«مورچَه... روله مورچَه...»


توضيحات:
اين داستان کوتاه به گويش «کلهری» ديار کرمانشاهان نوشته شده است.
۱) روله: فرزند، بچه (دخترم)
۲) بشت: بهت، به تو
۳) ژان: درد، بيماری (دل‌درد)
۴) چنی: چقدر
۵) کيس: فرصت، دسترس (از کيس رفتن: از دست رفتن)
۶) جار: مرتبه، بار
۷) بشش: بهش، به او
۸) ناسک: نازک، نرم
۹) بيه: شده، گرفته
۱۰) چيشته: چيزه (چيز)
۱۱) گيلاخه: گياهی است خورشتی (دهن‌رفتن پی گيلاخه خوردن کنايه از مِن‌مِن کردن، جواب ندادن)
۱۲) تاواندن: ذوب کردن


کرمانشاه، اسفند ۸۴

نسخه‌ی قابل چاپ   ۹ خرداد ۱۳۸۵    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 2 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


سوسن جعفري  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۹ خرداد ۱۳۸۵، ساعت ۳:۵۳ بعدازظهر)

عجيب بود ... با آنچه ترس مي نامندش براي من، قصه ي مورچه هايتان طعم گسي داشت ...


تكتم  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۹ خرداد ۱۳۸۵، ساعت ۱۱:۰۴ بعدازظهر)

خيلي خوب بود.مرسي. به خصوص كه به لهجه ي كرمانشاهي بود.


















لطفن عدد داخل مستطیل را وارد کنید:   

   


اندوه جنوبی
خانه به سيلاب