جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

شيرعلی‌خان

سوسن جعفری
sosanjafari22@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


روی تپه‌های سرسبز، قدم که می‌زد شيرعلی‌خان؛ با صورت زغال‌ماليده‌اش، که به کبودی می‌زد، دخترهای ده که آمده بودند برای چيدن گل‌گاوزبان‌های معطر، دل توی دل‌شان نمی‌ماند تا شيرعلی‌خان با آن دست‌های پينه‌بسته‌اش، دهنه‌ی قاطرش را سفت می‌گرفت و می‌خزيد پايين تپه؛ تا دخترهای حریص، چشم‌های نمورش را نبينند شايد...

شيرعلی‌خان را توی هيچ قهوه‌خانه‌ای حتا، هيچ مردی نديده بود. بيش‌تر از بيست و چند سال نداشت و يک‌تنه، بار يک قاطر را روی سينه‌اش بلند می‌کرد... صورتش را زغال می‌ماليد و هيچ سبزی ريشه‌ی موهای زبر مردانه، زمختش نکرده بود هنوز... می‌گفتند شيرعلی‌خان حتا اسمش هم اين نبود، بعدن‌ها شد شيرعلی‌خان...

توی ده که می‌آمد و می‌رفت سر زمين‌ها، تا بار بردارد، دخترهای ده راه می‌افتادند به دم قاطرش بابونه می‌بستند، بوی سينه‌های برآمده‌ی دختران خون‌چشيده، مستش می‌کرد، سر می‌گذاشت دنبال پُرترين پيکری که حاشیه‌ی چین‌های لباس‌ چيت گلدارش روی سبزه‌زار، خش‌خش می‌کرد، روی بلندای تپه؛ جايی که می‌ديدند کسی می‌آيد يا نه، طوری که درخت تبريزی پير نگذارد کسی ببيندشان، دست دختر را می‌گرفت روی سينه‌اش و چقدر شيرعلی‌خان حرف می‌زد...

****

آمنه، با شرم دستش را کشیده بود روی شکمش، پیرزن توی ایوان نشسته بود و هنوز با آن چشم‌های ریز و میشی‌اش زل زده بود به برق موهای سیاه پسرها، که توی باغ، لای درخت‌ها، اسب‌های چوبی‌شان را هی و هُش می‌کردند. آمنه تُنگ آب را گذاشته بود کنار پای پیرزن که هنوز تشنه بود و آهسته پرسیده بود: «پسره؟!»
ـ پسره...
ـ این‌بار هم دختر باشه، دیگه جام این‌جا نیست بی‌بی...
ـ بد به دلت راه نده دختر... به دلم برات شده این‌بار پسره...

****

برای دختر چلوارهای رنگارنگ می‌آورد از جايی به نام شهر، که می‌گفتند؛ بهار آينده شيرعلی‌خان، دختر را می‌برد توی آن کلبه خرابه‌ی پای کوه، که کسی جرأت نمی‌کرده برود آن‌جا، جز مردعلی چوپان، که گوسفندش خزيده بود لای هيزم‌های شيرعلی، يک شب باران‌زده‌ای که با هم رفته بودند پی گوسفند، و با هم چپقی کشيده بودند و مردعلی گفته بود از عطر بهارنارنج توی اتاق‌های کلبه‌اش بوی باکرگی شنيده است. مردهای جوا‌ن‌تر می‌گفتند حرام‌زاده اگر نیست؟، نه پدر دارد نه مادر، کسی نگفته بود نه!

****

آمنه، پیراهن نارنجی با گل‌های قرمز تندش را که تمام کرده بود، پسرها هنوز نرسیده بودند، نگذاشته بود آن‌روز مثل روزهای قبل که دخترک برود کوه، لباس‌ها و اسباب‌هایش را ریخته بود توی آتش تنور، گرمش کرده بود تا عصر که شد، بوی نان داغ تازه بپیچد توی خانه‌ی خان، ونگ و ونگ طفلش را که شنیده بود، یادش رفته بود تا آمدن پسرعموها بدهد دخترک پیراهنش را تن کند، وقتی می‌رسیدند دیگر دیر می‌شد، مجبور می‌شد در صندوق‌خانه را باز کند تا بیاید پیش آن‌ها که قرار چرای فردا را بگذارند، آمنه در‌می‌آمد که فردا هم به‌ش احتیاج دارد، اخم هم که می‌کردند، چاره‌ای نبود. صبح همان شب بود که دیگر کسی ندیدش.

****

دختر که پيراهن نارنجی با گل‌های قرمز تندش را تنش کرد، شيرعلی‌خان رفت!... مردعلی با دختر رفتند پای کوه، توی کلبه‌اش را گشتند نبود، دختر گريه کرده بود و چلوارها را آتش زده بود و بعد رفته بود توی کلبه‌ی شيرعلی‌خان، پيدايش که کردند؛ خون از لای پاهايش دامن‌های انبوهش را خيس کرده بود که حالا گل‌هايش به سرخی می‌زدند، بوی تازه‌ی خون که گرم بود و آن‌قدر رفته بود که دختر فقط نگاه کرده بود به کمربند عريضی که آويزان بود روی ديوار بدون پنجره، دختر را همان جا جلوی در خانه خاک کردند و پيغام دادند به همه‌ی دهات که شيرعلی‌خان پا بگذارد ده، سرش روی سينه‌اش خواهد بود.

****

هر چه جسته بودند، انگار که گم‌تر شده بود، خان، پسرها را خبر کرده بود تا همه‌ی آن حوالی را، حتا توی جنگل را بگردند که دست خالی برگشته بودند، آمنه، پیراهن نارنجی را توی باغ، تن نهال بادام پیدا کرده بود، انگار که پنچه‌ی خرس خراشش داده باشد، ردیف‌ردیف پاره شده بود، خونی نبود تا گمان کنند مرده، دست کشیدند... آمنه دستش را گذاشته بود روی شکمش، پیرزن گفته بود، بعد این دختر دیگر پسر خواهی آورد. لباس‌های پسرعموهایش چقدر به‌ش می‌آمد وقتی همراه آن‌ها می‌رفت کوه، همراه گله. خان هم گذاشته بود اسب سوار شود، آمنه موهایش را کوتاه می‌کرد و کج‌کلاه می‌گذاشت سرش، شکم بعد آمنه پسر زاییده بود.

****

مردعلی چوپان، کوتاه‌قد بود با شانه‌های پهن، و پاهايش را می‌کشيد روی زمين و وقتی رسيده بود به ده، بيش‌تر پاهايش را می‌کشيد، و رد پشت سرش، زمين خيس و گلی جاده را رج انداخته بود که رسيده بود در خانه‌ی دختر، گذاشته بودش روی زمين و مردم ديدند که شيرعلی‌خان خشک شده بود و معلوم بود که مدتی هست مرده و صورتش، جانورهای گرسنه يک طرف صورتش را خورده بودند و بوی عفنش را سه شبانه‌روز گلاب ريختند جلوی خانه‌ی دختر و اسفندانه سوزاندند تا رفت، شيرعلی‌خان؛ شيرعلی‌خان نبود از اول و عيوض تنش را که لخت کرده بود، غسلش بدهد، ديده بود و بعدن‌ها فهميدند شيرعلی‌خان، کمربند را می‌بسته روی پستان‌هايش، آن‌قدر که سفت بسته بود، از شکل افتاده بودند، بعد شده بود شيرعلی‌خان...

نسخه‌ی قابل چاپ   ۱۷ خرداد ۱۳۸۵    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 5 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


صدرا هدايت  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۲۳ خرداد ۱۳۸۵، ساعت ۱۱:۱۳ صبح)

ممنونم.
نوشته‌های شما با لحن خاص خود و موضوع‌های خاص‌تر مرا به یاد فاکنر می‌اندازند، اگر می‌خواست به جای روایت از سیاهان و انسان‌هایی که در مرز روستا و شهر (به مفهوم جغرافیایی آن تنها اشاره نمی‌کنم) زندگی می‌کنند و هزارتوهای آدم‌های به‌ظاهر معمولی آمریکا از معادل‌های آن‌ها در ایران بنویسد.
جمله‌های نسبتا بلند که با حرف ربط به هم وصل می‌شوند و تصویرهای خاص پی‌درپی که فروپاشی را با لحنی به‌ظاهر بی‌موضع و در باطن انسان‌دوستانه روایت می‌کنند. در داستان «روزمرگی» که فضا و روایت عوض می‌شود، آگاهانه لحن داستان نیز تغییر می‌کند و به فرم روایت سرد و گزارش‌گونه نزدیک می‌شود.

در داستان «شیرعلی‌خان» بندهایی که به آمنه می‌پردازند (چه خواسته باشد روایتی از تولد شیرعلی را بیان کند، چه نخواسته باشد) به خوبی در داستان جا افتاده‌اند و گویا شاهدی هستند بر تراژدی انسان و دخترانی که بعد از این باید باز هم شیرعلی بشوند...

موفق باشید.


حسين پيشاهنگ  [www|@] :   (جمعه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۵، ساعت ۱:۱۹ صبح)

اصحاب خزه

واقعا ملاك شما براي درج هر نوشته اي ( به اسم داستان چيه ؟
اين چه مزخرفاتيه كه به اسم داستان چاپ مي كنيد؟


اوديسئوس  [www|@] :   (جمعه، ۲۶ خرداد ۱۳۸۵، ساعت ۴:۰۹ صبح)

اين داستان اگر هم به قول حسين پيشاهنگ مزخرف باشد نقد مي طلبد و اگر شما سنجه اي براي اثبات "مزخرف" بودن آن نداريد يا سوادش را پيدا كنيد يا يكي از آثارتان را بفرستيد تا ما هم چشم مان به جمالش روشن بشود يا اين كه با زبان تحقير و تخفيف ديگر سخن نگوييد.
اگر هم مثل من حوصله ي نقد كاري را- بدون توجه به سطح كار - نداريد سكوت كنيد و با دريافتن نقاط ضعف نويسنده آن ها را نقاط قوت خود سازيد.


محمد  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۳۰ خرداد ۱۳۸۵، ساعت ۸:۵۷ صبح)

شير علي خاني هست! شير علي خان هايي هستند! نبايد ديد؟ داستانتان انسجام داشت و كشش! دو گزينه اي كه برايم مهم هست...


دوست صميمي  [www|@] :   (سه‌شنبه، ۱۳ تير ۱۳۸۵، ساعت ۱۰:۳۴ بعدازظهر)

salam

che mishod dastan shoma yekam shad- yekam omidvar konadeh- ye kam abi tar v ziba tar bashad

man har rooz miam o yekam yekam azat mikham dastaneton shad tar v omidvar konandetar v ziba tar v abiitar basheh ;)

mesl hamisheh moafagh bashi


















لطفاً دو کلمه‌ی زیر را با یک فاصله (space) بین آن‌ها وارد کنید (برای جلوگیری از spam):





اندوه جنوبی
خانه به سيلاب