|
اگر شب بشود... |
ايمان اسلاميان
|
![]() |
مسواک، حمام... هنوز فکر میکنم توی گوشهایم کف مانده، هولهول با آب سرد حمام،
گربهشور کردهام و زدهام بیرون، آبگرمکنهای دیواری فقط به درد ظرف شستن میخورند،
سراغ یخچال نرفته بودم بهتر بود، خالی خالی، صدایم در بیاید مادر باز میگوید اگر
خوردنی بماند فاسد میشود. میروم طرف شلوار و بهزحمت کمربند را به قافهاش میکنم،
تا نصفه بالا نکشیده، پرتش میکنم طرف رختآویز و ولو میشوم روی کاناپه، طوری لم
میدهم که پیادهرو را ببینم، موقعش است؛ زنگ تعطیلی شیفت صبح مدرسهی دخترانه که
درش توی خیابان بغل باز میشود. مثل همهی روزهایی که تنها میشوم، مینشینم کنار
پنجره، خوبی پنجره این است که آفتاب مستقیم میخورد به وسطهایش و از بیرون آینه میشود،
تا دخترها نیایند و چشم نگذارند به پنجره نمیفهمند که من نشستهام و میتوانم حتا
رنگ جورابهایشان را بگویم، حتا این که چه عروسکی را آویزان کیفشان کردهاند...
توی گوشم صدا میآمد، شاید از کف صابون بود که هفهف میترکید، شاید هم از صدای کفش
دخترها که بهدو میرفتند و نمیپاییدند که شاید کسی خواب باشد. چشمانم را باز کردم،
باید آن یکی که چیزی مثل مارمولک آویزان کیفش میکند، پیدایش میشد، تقهای به
پنجره میزد و تحقیقی را که قولش را داده بود از زیر در هل میداد داخل؛ از روی
کاناپه خودم را کشیدم و پنجره را به اندازهای که نصف کلهام بیرون باشد باز کردم،
هیچ هیچ، درد گردن بود که کشیدم داخل، پرنده پر نمیزد، حتا دکهدار سر خیابان که
زودتر از سگها بساطش را پهن میکند و فیسفیس اجاقش را راه میاندازد، بسته بود...
یعنی دخترها رفته بودند و من از خواب نپریده بودم...
بو میآمد، از حمام که آمدم بیرون بو خورد به دماغم. بوی پیراهن چرکم را نتوانستم
تحمل کنم و پرتش کردم توی حمام، اما حال نداشتم دنبال بو بروم، گشتن هم نمیخواست،
باز آشغالها را گذاشته بودند تا من طوری ترتیبشان را بدهم، همیشه همینجور میشود،
زبالهی طرف کوهیها را زودتر میبرند، آنطرف همهی خیابانها را میگردند و زبالههایشان
را جمع میکنند، باید شانس بیاوریم تا سپورها صبح زودتر کارشان را شروع کنند وگرنه
آشغالهای آنطرف که تمام بشود فقط تا وقتی زنگ اول مدرسهها بخورد، کار میکنند،
بعد هم باید از هر خانه، یکی، کیسه بهدست بدود دنبالشان تا اگر با لگد پرتش نکنند
طرفی، آشغالها را بتپاند توی گاری.
آشغالها را گذاشتم بغل لانهی سگ همسایهی روبهرو. میدانند که آشغالها را من
برایشان میگذارم، به رویم نمیآورند، فقط صبح توی مدرسه پسرشان میرسد به من و
آستینش را بالا میزند و دانهدانههای نیش پشه را نشانم میدهد، دانهها را برایش
میمکم آنقدر که نیشزدگیها بخوابد یا دستش را بکشد که پوستم را خوردی... دلیل
نداشت گوش به حرفش نکنم... صبح تاریک زدم بیرون و چرتهایم را روی سکوی در زدم،
خوابم سبک است، اولین سنگریزهای که از زیر چرخ گاری در رفت، خبر ایستادم، و کیسهام
را گذاشتم توی گاری، نتوانستم بیرگ برگردم، شاید اگر گم و گور شده بودم و انگار نه
انگار... شاید قضیه تمام شده بود، گفتم نهایت چیزی میگوید، اما آشغالها را میبرد
و کارم برای روزهای بعد همین میشود.
اطراف را پایید و کیسه را انداخت جلوی پایم.
ـ دشتی هستی؟
نگذاشت جواب بدهم، میدانست و پرسید، شاید از بینی پت و پهنم فهمید، غیبش زد و من
آشغالها را گذاشتم بغل لانهی سگ، سگ زل زده بود بهم نیزهای داد و دوباره چشمهاش
را بست... توی مدرسه پسر با آستین ور زده دنبالم میدوید.....
از کجا شروع شد یادم نیست، یا این که کی بار اول پیشنهاد داد؛ ما و همهی دشتیها
آشغالها را گذاشتیم سر خیابانهایمان، سپورها همهجا را میگشتند، آنقدر طولش میدادند
که زنگ مدرسهها بخورد و بروند برای استراحت، آنقدر ماند تا بو کرد، یادم هست، همهی
آنطرفیها رفتند خانهی اقوامشان میهمانی، یا مثل پسر همسایه برای اردوی پیشاهنگی
اسم نوشتند. آشغالهایی که من میبردم، از سر لانهی سگ بالاتر زد، آخرش پدر و
چندتای دیگر از یک دشتی زمینی گرفتند. مگر میشد همهاش با ماسک، اینطرف و آنطرف
رفت و از شب تا صبح بالا آورد؟ تا زمین جا داشت آشغالها را آنجا دپو کردند. روی
بام بدون هیچ دقتی کپهی آشغالها را میدیدم، هیچ خانهای جلوی دیدم نبود، بغل
اردوگاه کارگرهای دشتی... کوهیها دنبال آن بودند که همهی خانههایمان را بخرند و
به جایش پشت اردوگاه کارگری شهرک برایمان بسازند، میخواستند پارکی به وسعت همهی
خانههای ما تأسیس کنند.
مثل همیشه کسی لباسهای اتودار را میپوشد که زودتر از خواب بلند شود. پیراهن دق و
چرک پدر، آویزان بود اما بوی تند عرقش نگذاشت بهش دست بزنم. چند بار کله کشیدم
بیرون شاید، یکی بیاید و بگیرمش به تعریف اما حتا سگ همسایه هم پیدایش نبود، دو سه
بار با لباس خانه رفتم و کوفتم به پنجرهی اتاق پسر همسایه، بیفایده بود. باید درس
میخواندم و تحقیق فردا را به هر بدبختی که بود، مینوشتم. اگر برق بود که عالی میشد،
مینشستم بی مزاحم و ترس از این که یک نفر بیاید بالای سرم، فیلم میهمانی کوهیها
را میدیدم. از دخترکی که مارمولک را آویزان کیفش میکرد ناامید شدم. تحقیق را شروع
کردم اما مگر میشد، گرسنه، بیحوصله و صدای کفهای توی گوش، دستم را زدم زیر سر و
بیخیال این که دستم خواب برود و کرخت بشود...
پسر همسایه و دخترکی که به کیفش مارمولک آویزان میکند، نشستهاند توی اتاق پسر و
مرا که کوفتهام به پنجرهی اتاق و الان کپ افتادهام روی این کاغذهای چرک، دست میاندازند
و بعد....
نفهمیدم چرا صدای در نیامد یا لااقل از صدای صندلهای چوبی مادر که تقتق به سرامیک
کف میخورد، نفهمیدم که وارد شده است. مادر سرپا نشسته بود روبهرویم و گردنش را کج
کرده بود و نگاهم نمیکرد، حوصله نداشتم برای ناهار چانه بزنم، میشد تهبندی کرد
تا شام، چیز مفصلی بخوریم. لباسهای ورزش مادر جابهجا خاکی شده بود و یک لکهی
روغن افتاده بود پایین پاچهاش، شاید دوباره با پدر زده بودند به هم و پدر هم رفته
بود سر ورزششان و نپاییده بود که کلی زن آنجا هستند و هرچه از دهانش درمیآمده به
مادر گفته، مادر هم افتاده به دیوانهگری و خودش را کوبانده به زمین، حالا خاک شاید،
اما روغن آن هم توی پارک کوهیها، محال بود، چیزی داده بودند دست نگهبان پارک تا
آفتابنزده، ورزش کنند، تا خود پارک کلی از نرمششان را کرده بودند، از سر خیابانمان
تا آنجا کم راه نبود، میرفتند توی پارک تا بدون این که هیچکدام از شوهرهایشان
سختش باشد، توی چمنها غلتی بزنند. یک طرف خیابان، کوهیها بودند و طرف دیگر را
پارک کرده بودند، میشد غذا را روی زمین ریخت و نشست و خورد، حتا اگر مادر باز
دیوانهبازی درآورده باشد، توی پارک و روغن...، چشمان مادر خمار شده بود و اگر دقت
میکردی میفهمیدی گریه کرده... کلافه شدم، دست بردم و چانهاش را چرخاندم طرفم،
پای چشمهاش گود افتاده بود و لبهاش ارغوانی میزد، روی صورتش جابهجا دانههای
قرمز زده بود بیرون، سرخ سرخ، دست بردم طرف دانهها گفتم میخواهی دانهها را
بچلانم، شاید پشه زده. دانهها گرفتند به انگشتم و پاک شدند، نه مادر چیزی گفت و نه
من سؤالی کردم، گفتم تا آخرین لکه را پاک کنم، حتمن زبان میآید. خودش را انداخت
روی زمین، نشستم بغلش، داشتم نگران میشدم.
ـ پدر کجاست؟
باید باز شروع میکرد که پدر را نمیخواسته و از یک پسر کوهی خوشش میآمده و پسر هم
دیوانهی مادر بوده، پدر هم نامردی نمیکند و به پدر پسرک کوهی میگوید، آنها هم
یک جایی میفرستنش یا سر به نیستش میکنند، مادر هم زن پدر میشود و یک عالمه حرف
که خودش هم یادش میرود که به ترتیب بگویدشان... آرام نگاهم کرد... دو سه بار تکانش
دادم و تند و تند پرسیدم، تا مطمئن شوم درست فهمیدهام؛
ـ رئیس مرد، رئیس مرد؟....
همین دیروز بود، همهی درختهای ردیف آنطرف و نردههای اینطرف را عکس چسباندیم،
اولین انتخابات بود، یا حداقلش اولین باری بود که این کارها را میدیدم، هیچکس نمیدانست
چطور کوهیها راضی شدهاند مردم رأی بدهند، مغزشان را خر خورده بود که نمیدانستند
دشتیها کم کمش دو برابر آنها هستند، درست که کوهیها زودتر از ما شهری شده بودند،
پوستشان روشنتر و صافتر بود، دختر به ما نمیدادند، اما مثل ماها زیاد نبودند و
پشت هم درنمیآمدند. صبح که رأیها را میشمردند وضعی بود، آنطرف خیابان غیر از
خانهی همسایهی روبهرو، کلن تعطیل بود، با پسر همسایه وعده کردم که اگر اسم آدم
ما درآمد، او بیاید آشغالشان را شب به شب بدهد دست من و من قاطی آشغالهایمان
بکنم و بیندازمش توی گاری، توی مدرسه هم بگذارم بیاید جلوی من و اگر خواست با مداد
بپیچاند بین انگشتهایم، حتا خودم بهش بگویم که آنقدر با مداد بزند توی سرم تا مثل
توپ تنیس باد کند...
لبش را چسبانده بود به هم و یک قطره آب را نخورد، چارهای نبود آب را ریختم به
پیراهن پدر و محکم صورت مادر را تمیز کردم، کلام نکرد، کلهاش زیر دستم تکان میخورد،
همیشه همینطور میشود، مات میماند، نه حرف میزند و نه داد و نه گریه، باید یک
چیزی ازش درآورد وگرنه روزها همینجور میماند و من هم باید، نقنق پدر را تحمل کنم
و هم خانه را جمعوجور کنم... کارد پیدا نمیشد تا پرتقالها را کپه کنم و به زور
هم که شده بچلانم توی دهانش. مادر، طوری که ببینم، کارد را از جیب کاپشنش کشاند
بیرون و گذاشت که تپی بخورد زمین، بهش لبخند زدم، کارد را برداشتم و اولین پرتقال
را قاچ زدم، چه پرتقالی؛ تو سرخ، پرتقال را چسباندم به دهان مادر، باید میمکید،
سرش را برگرداند، بچه میشد، هیچچیز نمیخورد، پرتقال را گذاشتم به لبم، بیخود
نبود که نمیخورد، بوی زقی زد توی بینیام، همان چند قطره را به زور پایین دادم...
روی پرتقال قرمز نبود، چیزی مثل خون از کارد نشت داده بود به پرتقال... چاقو را
گرفتم جلوی چشم مادر تا بگوید این دیگر چیست، حتمن سگ هاری بهش حمله کرده، شاید هم
توی دعوای تکراری پدرم با یکی از کارگرهاش رفته و پشت پدر درآمده و مثل همیشه
عصبانی شده و تا تخمش را نگذاشته آرام نشده. گفتم تا عکس خودش را بر تیغهی کارد
ببیند، همه چیز را میگوید، همیشه همینطور میشود، نمیتواند خوددار باشد. توی هیچکدام
از اتاقها نبود، حتا تو انباری پشت و آشپزخانهی کوچکمان نبود که میرود یک جاییاش
کز میکند، مانده بودم که چطور رفت، از کدام در؟. زدم از خانه بیرون، کارد را محکم
کردم به کش شلوار ورزشیام، نمیدانستم کدام طرف بروم، به هر کجا که میرفتم، حس میکردم
آدمهایی پشت پنجرهی خانههای یکجور ایستادهاند و تا مرا میبینند، پرده را میکشند
و دست میگذارند جلوی بینی بچههایشان که به صدای پاهای من توجه نکنند. اگر از
صدای تقتوقی که از بالای شهر میآمد، توجه نمیکردم، صدای پا و نفسهام بلندترین
صدا بود. با همان شلوار ورزشی که کاسه انداخته، زدم به خیابان اصلی، کسی نبود که
جلویش زشت باشد، دو سه خیابان را رد کردم، داشتم به خیابانهایی میرسیدم که یکدست
کوهیها بودند، چشمی گرداندم تا مأموری نباشد تا بیاید یقهام را بگیرد که توی این
محلهها چه غلطی میکنم، از بوی رنگ نو و تازه و خطکشی نو خیابانها قابل تشخیص
بود، پایم جلو نمیرفت، اصلن چرا از آنطرف شروع به گشتن کرده بودم، خودم هم نمیدانستم،
شاید دود که از محلههای ولیعهدنشین بلند میشد، کنجکاوم کرد و شاید این که مادر،
دوست دارد به طرف کوهیها برود، شاید آنجا بتواند، چیزی، لباسی، اگر بهش میفروختند،
بخرد. شاید هم رفته دنبال پدر. مغازهها یکسره بسته بودند، دلم نبامد از شیشهی
شکستهی شکلاتفروشی دست داخل نکنم و یک شکلات بزرگ برندارم، شکلات را مزهمزه کردم؛
شکلاتها را نمیشد توی دهان گذاشت و قورتش داد پایین، یا مثل نان جویدش، باید میگذاشتم
روی زبان تا آب شود و راه بگیرد و برود به طرف حلقم و پایین که میرود، تا خود معده
باهاش حال کنم.
داشتم به محلهی ولیعهدنشین میرسیدم. دستگاه کنترل نور، چراغها را روشن کرد،
دودهای محلهی ولیعهدنشین کاملن زرد شد. گفتم مادر یا شاید پدر برای تماشا رفته
باشند ولیعهدنشین، نمیدانم چرا؟ شاید از گرسنگی بود، نمیترسیدم، تکانخوردن
کلهام در اختیارم نبود، مثل تنها باری که کنیاک پدر را کش رفتم. شل و ول میرفتم،
خیلی هم در قید این نبودم که زود برسم به آتشها. شاید دو سه خیابان به ورودی
ولیعهدنشین داشتم، که کارد از کش شل شلوارم راه گرفت و از یکی از پاچهها رفت و
آرام نشست به پاشنهی پا، یک سوزش کوچک، از درد نبود، نشستم، دلم ضعف رفت،
نمیتوانستم به جریان خونم نگاه بکنم که از کنار جوراب خیسم راه گرفته و میرفت به
طرف جوی کنار لوکسفروشی آن بغل.
چند دقیقهای شد، گیج و منگ، نشد که بنشینم، سرم را روی خطکشی وسط خیابان گذاشتم،
از خلوتی دلم قرص بود که توی این اوضاع، یک کامیون نمیآید و از رویم رد شود، آخرش
نشستم، سرم گیج نمیرفت، اما اگر بلند میشدم با سر میرفتم توی شیشهی تمامقد
لوکسفروشی. کارد را یک آن کشیدم بیرون، گفتم اگر معطلش کنم، زهر چاقو میرود توی
خون و میرسد به قلبم. جوراب را چلاندم، و محکم بستمش به ساق، که چاره کرد و خون
بند آمد. دلم نیامد جوراب را توی جوی کناری بشورم. نفهمیدم که از خونم بود یا
چشمانم اینجور سیاهی میرفت، از کنار ولیعهدنشین، آب سیاه و سرخ راه گرفته بود و
میرفت طرف خیابانمان. پا را دنبال کشیدم و افتادم به طرف خانه، حتم داشتم که برق
آمده، موقع خاموشی ما نبود، کوهیها ماهی یک ساعت و ماها یک شب در میان خاموشی
داشتیم، همیشه میگفتند مصرف ماها بیشتر است، مصرف یک ماه کوهیها، آنجوری که
میگفتند، با یک ساعت ما برابر بود، قرار بود رئیس کاری بکند که یک شب در میان
محلههای یکدست کوهی و دشتی خاموشی داشته باشند و محلههای قاطی خاموشی نداشته
باشند، رئیس هم که حالا مرده و خدا میداند بعدیها چه کار بکنند. برق بود یا نه
برایمان فرقی نمیکرد، شبهای خاموشی با پسر همسایهی روبهرو میزدیم بیرون و تا
خود صبح پیدایمان نمیشد، حالی داشت، با کارت عبور همسایه میرفتیم توی خیابان
کوهیها، مادر میفهمید ولو بودهام، میایستاد جلویم، تا میآمد دعوا راه بیندازد،
میگفتیم زیر تیر چراغ برق محلههای بالاتر درس میخواندیم، درس میخواندیم، تا
میآمد دماغم را مسخره کند، میگفتم سوت بزن، زورش میگرفت و میزدیم به هم،
میزدیم و میزدیم، تا آنوقت که یکی از پنجره سر بکند بیرون و فحشمان بدهد و
بدویم طرف یک محلهی دیگر.
دو یا مشتزنی یا هر مسابقهای که میگذاشتیم، آخرش معلوم بود، برعکس عربدهی
کوهیها هیچ چیز نمیگفتیم، همهمان یک جا ساکت و با چشمان بغ منتظر مینشستیم، تا
یک کوهی گندی بالا بیاورد، آنوقت عین هم و توی یک لحظه میکشیدیم، کوهیها سرخ
میشدند، رگ گردنشان میزد بیرون، دیوانه میشدند، دستهایشان را تا مچ میکردند
توی دهان، اما بجای سوتزدن، تف میریختند بیرون و پر پر میکردند، آخر مگر با
دندانهای جلو که یک انگشت فاصله بینشان است، میشود سوت زد؟
رسیدم به خانه، گفتم مادر پیدایش شده؛ شاید حرف میزد که چه خبر شده و چطور است که
ردیف همهی خانهها با این که برق هست، تاریکند. شاید اگر حوصله داشت میآمد و بعد
از کلی افاده زخمم را میبست، پدر را میفرستاد تا برایم پزشک بیاورد، لااقل میگفت
آتش توی محلههای اعیانی شهر برای چیست و این صداهای تیر و انفجار از کجا
میآید؟....
چارهای نبود، باید مینشستم تا یک نفر بیاید، از سر پیاز و نان مانده توی زباله هم
نگذشتم، کلی خون ازم رفته بود، دستم را که میچلاندم تا دوباره خون داخلش بیاید کلی
طول میکشید. تلویزیون یک کلبهی چوبی جنگلی را نشان میداد که وسط یک جایی مثل
برکه ساخته بودند، درش نیمهباز بود، از جلویش چند تا قو که معلوم بود طبیعی
نیستند، میرفتند و میآمدند، بیخود کلی وقت تلفش کردم، شاید کل فیلم یک دقیقه نبود
که مدام از اول پخش میشد؛ خون از جوراب راه گرفته بود و چند رد انداخته بود روی
کف، درد نداشت، اصلن حسش نمیکردم، مسخره بود که آنقدر الکی نفله میشدم، بعید هم
نبود، مگر چقدر خون داشتم، مچم را که بازمیکردم دیگر سفید میماند، همهی خونم
رفته بود طرف پا تا از پایین پاشنه بزند بیرون.
از دو طرف هیچ خانهای روشن نبود، فقط همسایهی روبهرو چراغ حیاط را روشن گذاشته
بودند که معلوم بود مثل همیشه رفتهاند مسافرت و چراغ را روشن گذاشتهاند که یعنی
ما خانهایم. لب در نشستم شاید تک و توک بادی که میآمد زخم را خنک کند، شاید مادرم
و همه دیگر برمیگشتند و قبل از این که بگویند در ولیعهدنشین، چه غلطی میکردهاند،
فکری به حال پایم میکردند، که تازه افتاده بود به سوزش، زخمم را میبستند و چند
لیوان آب میوهای چیزی بهم میدادند، تا ببینیم رئیس چه مرگش شده، حتمن یک کوهی
ترتیبش را داده، وگرنه از لبهای کلفت و کولهای بالاآمدهاش، مشخص بود که تا صد
سال دیگر هم زنده میماند، کوهیها همینطورند، زور که بهشان بیاید، هر کاری
میکنند.
اشتباه نمیکردم، پردهی خانهی همسایهی روبهرو تکان خورد....
****
بلند میشوم. حتا اگر دختری که به کیفش مارمولک آویزان میکند خانهاش باشد، باید
سراغش بروم، شاید پارچهای چیزی دم دستش باشد که بگذارم روی زخمم یا با همان مایع
ضد درد و عفونتشان، بریزد روی پاشنهی پا. باز پرده تکان میخورد، حتمن پایم را
دیده و حالا فرز میآید در را باز میکند و تا میآیم حرف بزنم، دبهی دوا را
میریزد روی پا و یک لحظه خنک میشوم و راحت، شاید دنبال جایی میگردد که دختر را
قایمش کند و باز برایم نقش بیاید که تمام این وقتها توی خانه چرت میزده و دخترک
او را هم سر کار گذاشته، بیاید بیرون و برای این که دهانم را ببندد باز دعوای بینی
و فاصلهی دندان را شروع کند، اما یک لگد میخواهد، حتا اگر شده به شوخی و خنده.
سایهاش را میبینم، حتا اگر دقت بکنم، از پشت شیشهی نقشدار خانه مشخص است که با
همان پیراهن فرم مدرسه توی خانه است، حتمن میخواهد بگوید تازه از مدرسه آمده، شاید
هم رفته ولیعهدنشین تماشا که پولدارهای کوهی چه مرگشان شده...
در را هل میدهم، شاید او هم در را عقب میکشد که اینطور روان و بیصدا باز
میشود، نگاهش میکنم، میدانم دیده پاشنهی پایم لاشلاش است و رنگم زرد شده، حتمن
دستم را میگیرد و به زور میبردم داخل و بدون این که بترسد همهی فرشهایشان را
خونی کنم، مینشاندم روی مبل مهمانها و به زور بهم آب میوه میدهد.
یک لحظه برق تیغش را دیدم، نور مهتاب بود، نه انگاری از لامپ بالای سرم بود که یکهو
چشمم را زد...
شیراز، اردیبهشت ۸۵
22 خرداد 1385
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 3 )
||
بالای صفحه










نظر خوانندگان:
خب، گویا آقای اسلامیان قصد ندارد از غافلگیر کردن ما دست بردارد!
قدرت داستانگویی ایشان فوقالعاده است. توجه به جزئیاتی که اغلب در دیگر آثار ادبیات داستانی فارسی نیامده است داستانهای ایشان را باورپذیر میکند، هرچند که مطمئن باشیم به سن و سالشان نمیخورد که در روستا باشند (سفر) یا ساکن اروپا (اعتراف) و یا در محلههای تازهساز و سکونتگاه روستاییان تازهشهریشده (اگر شب بشود...).
همین عدم تجربه ما را وادار میکند که بپذیریم براساس شنیدهها نوشتهاند و این چیزی است که نشان از تسلط روحیهای بالزاکی به نویسنده دارد.
در داستان «اگر شب بشود...» تصویرهایی چون دختران دبیرستانی که به کیفشان عروسک آویزان کردهاند، ما را به همین چندسالهی اخیر برمیگرداند، اما نوع نزاع قبیلهای بین دو محله به عقبتر رجعت میدهد. همین چیزهاست و اشارهای به انتخابات که از سویی فضای داستان را چند زمانی میکند و از سویی ما را به آن نتیجه میرساند که نویسنده (خودآگاه یا ناخودآگاه) در لایهی زیرین داستان تنها قصد روایت یک درگیری قبیلهای روستایی را نداشته است و گویا اشارههای داستان قرار است از فضا و زمانی خاص فراتر برود...
تنها نکتهای که برایم مجهول است و فکر میکنم اشتباه سهوی نویسنده است زمان فعلهای داستان است. در پاراگراف اول و آخر فعلها مضارعاند و مابقی داستان فعلها ماضی. یعنی از الگوی سادهی (حال - یادآوری گذشته - حال) استفاده شده، ولی مشکل این است که پاراگراف اول و اخر در دو فضا و زمان کاملا متفاوت میگذرند. درست این است که پاراگراف اول نیز کاملا ماضی شود، تا هم مشکل برطرف شود و هم اثر فعلهای مضارع پاراگراف آخر که انگار درد را پیوسته و بهروز میکنند برجستهتر شود.
امیدوارم با تلاش مستمر آقای اسلامیان، بی دلیل نوید نویسندهای بسیارخوب را در آینده نداده باشم.
1- ساختار روایی
روایتی که با آن رو به رو هستیم مخلوطی است دوار که از کارهای متاخر صمد بهرنگی مانند 24 ساعت در خواب و بیداری بیرون امده است و در آن تفاوت بین شمال و جنوب – بخوانید کوهی ها و دشتی ها – با همان روش رنگ آمیزی سیاسی، فرهنگی تخیل نویسنده را در آفریدن روایتی منحصر به فرد محدود کرده است. در مقایسه با سایر آثار ایمان اسلامیان که در خزه منتشر شده اند، روایت ضعیف تر است و ابتدا و انتهایی ندارد. بدیهی است که خط روایت از ظاهر داستان متمایز است. داستان مسلما ابتدا و انتهایی دارد اما روایت آقای اسلامیان اتفاقا نه ابتدایی دارد و نه انتهایی. بنابراین ذهن خواننده چون باد از کنار وقایع نه چندان مهم و پیش برنده ی داستان می گذرد بی آن که فرصت تامل داشته باشد. روایت، ظرفیت داستانی به این بلندی را ندارد و در به دنبال کشیدن خواننده تا به انتها کم می آورد. ساختاری نیمه کلاسیک، نیمه سورئال دارد و به هم پیوستگی اتفاق ها و خرده روایت هایی متعدد آن بر خواننده پوشیده است. ابهام به کار رفته در بطن روایت به خواننده اجازه می دهد تا روابط بین شخصیت ها را برای خود "بیافریند" و نه این که آن ها را با منطق داستان توجیه کند. همان گونه که اشاره شد روایت پایانی ندارد. جایی که به انتهای داستان می رویم چیزی متولد نمی شود و زنگی به صدا در نمی آید. تار و پود روایت مبنی بر تبعیض و یک جور نظام کاستی مبنی بر شبیه سازی اوضاع روز وطن می توانست به جای تلاش در نمادپردازی و استعاره هایی که بسیار پیش پا افتاده هستند درک روابط بین این دو کاست را مبنای کارش قرار دهد. در داستان آقای اسلامیان مثل وطنی که توصیفش کرده اند هیچ اتفاق هیجان انگیزی نمی افتد و نویسنده – شاید در بهترین استعاره ای که به کار برده است – شخصا به میانه ی میدان پریده تا به زور هم که شده از دل این روایت از هم گسیخته حادثه ای بیرون بکشد و ما را مجاب کند که دارد خبرهایی می شود. او بوی دود و باروت را نه به وسیله ی روایت بل که به زور نیش قلم به خورد ریه های خواننده اش می دهد تا آینده ای نه چندان دور را با این طول و تفصیل و روایت باسمه ای پیش بینی کرده باشد.
2- ساختار زبانی
متن یک دست نیست. بنا بر روایت اول شخص و این که ما احتمالا وقتی برای خودمان یا دیگری حکایتی تعریف می کنیم گاهی ملا لغوی و گاهی عامی نمی شویم و زبان یک فرد بی سواد هم در عین بی سوادی و ادبار او یکدست است، متاسفانه زبان داستان آقای اسلامیان چندپاره است. بنا بر میکس شدن دو سبک روایی کلاسیک و سورئال نویسنده ، زبان هم به تبعیت از روایت گاه به این سو گاه به آن سو می رود. گاهی جمله هایی می بینیم مانند این یکی:
"کسی نبود که جلویش زشت باشد."
که کلا بی معنی است و منظور نویسنده را به بدوی ترین و دم دستی ترین ابزار ممکن می خواهد به خواننده برساند. این جمله را اگر به تنهایی بخوانیم یاد یک سری عکس پورنوگرافیک می افتیم که کسی می خواهد درباره ی پس و پیش لشکر برهنگان نظرش را ابراز کند! در حالی که نویسنده صد البته منظورهای دیگری در سر داشته است. یک ترکیب عامیانه و جمله ای عامیانه تر! صادق هدایت هم در داستان هایش به خصوص در "علویه خانم" به مردم عامی نزدیک می شود و گفتگوهای شان را لحظه به لحظه می آورد اما نه تنها از این گاف های زبانی در کارش نیست بل که با خواندن آن متن بسیاری از مثل ها و فحش های آن دوره را می توانیم یاد بگیریم و بر فرهنگ فولکلور خود اضافه کنیم. صادق هدایت می تواند الگوی مناسبی باشد برای آقای اسلامیان که سنگ آدم های بدبخت را به سینه می زنند تا یاد بگیرند که تخریب یک زبان با انعکاس واقعیات آن از ثری تا ثریا توفیر دارد. سراسر داستان پر است از مصادر و جمله های من عندی که حتی در زبان عوام هم کمتر شنیده ایم:
"چرت هایم را ...دم در زدم." انگار چرت یک جور حیوان مثل سگ است که دم در می خوابد یا
"گوش به حرفش نکردم." پنداری گوش و حرف نر و مادگی باشند.
اما ای کاش همان طور که گفته شد باز هم همین زبان الکن من عندی در طول داستان ثابت مانده بود و یا رنگ باقی ترکیب های بعضا رسمی داستان را به خود می گرفت. چنین گاف هایی در متون دو پاره بیشتر به چشم می خورند.
3- فضاسازی و شخصیت پردازی
بدون اطاله ی کلام به این بسنده می کنم که درداستان با خانواده ای رو به رو هستیم از کاست پایین، بدون حقوق و ذلیل اجتماع که پدرشان چند کارگر زیر دست دارد و کنیاک می نوشد، کف خانه شان سرامیک است، تلویزیون دارند، مادرشان صبح ها توی پارک ورزش می کند و با همه ی این ها از حق داشتن سپور محرومند، فرزندشان از توی زباله ها نان و پیاز شب مانده می خورد و با شلوار ورزشی لهیده اش حسرت اعیان ها به دلش مانده است! نویسنده با زیرکی برای آدم هایش اسمی انتخاب نکرده است اما صحنه را طوری چیده که شکی باقی نمی ماند که در نیجریه یا جزایر فارو به سر نمی بریم و همه ی این داستان ها دارد زیر دماغ مان اتفاق می افتد. روابط شخصیت ها با هم موقتی و بی منطق است. تلاش نویسنده در پرداختن محیطی سیاه و تیره و تار تا حدی موفق بوده است اما نمونه های بهتر و خوش و آب رنگ تر این محیط ها را قبلا در کارهای بهرنگی و هدایت و چوبک و کلیشه ای تر ها را در کارهای عبداللهی تجربه کرده ایم و نویسنده که می توانست دست کم رنگی از خود بر این بوم بزند و محیط را آن خودش کند در این کار ناکام مانده است و به همین دلیل باسمه ی مورد استفاده بیشتر از نقش روی پارچه دل آدم را می برد. انگار هر یک از این آدم ها و مکان ها از ولایتی دیگر می آیند و به زور قلم نویسنده در قابی سخت تنگ جمع می شوند و بنا به طبیعی ترین خواست اشیا در طبیعت – آشوب یا chaos- در کشاکش فرار از قاب روایت و داستان، شالوده ی آن را از هم می گسلند.
من اول اشتباه كليك كردم و رفتم توي آن صفحه كه خلاصه داستانها هست. به خيال آنكه اصل داستانها هستند شروع كردم به خواندنشان و كلي لذت بردم!!! بعد كه قضيه دستگيرم شد با خجالت اصل اين داستان را باز كردم و شروع كردم به خواندن. نرسيده به پاراگراف سوم، حوصله ام سر رفت. چيزي نبود كه مرا دنبال خودش بكشاند. يك end زدم و اينها را نوشتم كه بگويم:
كاش خلاصه تر بودند.
مرسي