جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

وکيل‌مدافع شيطان: پاسخی از شيطان!؟
دگرآفرینی فیلم وکيل‌مدافع شيطان

كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی
آثار ديگری از اين نويسنده


اين کيست که در درون، می‌انديشد، سخن می‌گويد، تصميم می‌گيرد، برمی‌گزيند، فرمان می‌دهد و...؟! اگر آن تنها منم، پس به چه سبب او متفاوت حرف می‌زند، متناقض فکر کرده و رفتار می‌کند، گوناگون امر کرده و مهم‌تر از همه شک می‌کند؟ اگر او تنها يکی‌ست، پس به چه جهت گاه بازخواست کرده و گاه چشم‌پوشی می‌کند، زمانی اعتراف کرده و زمانی انکار می‌کند و لحظه‌ای مصمم رفتار کرده و لحظه‌ای ديگر وسوسه می‌شود، هم لذت برده و هم متنفر می‌شود، و گاه بی‌شرمی کرده و گاه شرمنده و منزجر می‌شود؟! او خداست يا شيطان؟ اين روح معنايی‌ست که در «وکيل‌مدافع شيطان» مدام قل زده و می‌جوشد.
حقايقی که با بستن ديدگان بر روی‌شان نمی‌توان ناديده‌شان گرفت يا تحت تأثير آن‌ها نبود: در هر لذتی، هر کاميابی، هر خواستن و توانستنی در زندگی، همواره ردپای شيطان هست، همان‌گونه که حضور خداوند مستتر است! بشر فرزند شيطان نيز هست، همان‌سان که روح خدايی نيز در اوست. از همان روی است که لوماکس فرزند مادری‌ست با تمايل به خير و در عين حال فرزند پدری‌ست به نام شيطان، که فرزندان متعددی دارد. او نه می‌تواند هيچ يک را انکار کند و نه می‌تواند نسبت به آن‌ها بی‌تفاوت باشد. ما در هر انتخاب، هر تصميم و مهم‌تر از همه، هر ترديدی برمی‌گزينيم: خداگونه يا شيطان‌گونه خواستن را؟! آن گزينشی نيست که يک بار برای هميشه صورت گيرد، بل معنايی‌ست که در هر گزينشی مدام بازآفرينی می‌گردد.

پوستر فيلم وکيل‌مدافع شيطان

«لوماکس»، وکيل مدافعی‌ست که تاکنون در هيچ محکمه‌ای شکست نخورده است و اين برای او افتخاری‌ست و برای مجرمان منتفذ فرصتی است تا از او برای رسيدن به اهداف‌شان استفاده کنند. به لوماکس پيشنهاد کار با گروهی در نيويورک می‌شود و او به همين جهت، مسافرتی به نيويورک می‌کند. هنگامی که لوماکس سمت جايی می‌رود که «ملتون» اقامت دارد، با نزديک‌شدنش، درها خودبه‌خود بازمی‌شوند، که استعاره‌ای است از نيرويی فوق بشری که در آن مکان سکونت دارد. او ملتون را ملاقات کرده و درباره‌ی کارهای آينده و امکان و نحوه‌ی همکاری‌شان با يکديگر به گفت‌وگو می‌نشینند. هنگامی که ملتون دری را در پشت‌بام خانه می‌گشايد که منظره‌ی زيبايی را به نمايش می‌گذارد که تمامی دنيای پر زرق و برق مادی را روی آب نشان می‌دهد، استعاره‌ای است از اين که آن‌ها «سرابی» بيش نيستند؛ چيزهايی که موجب جلب نظر لوماکس می‌شود. زمانی که صحبت از مسائلی می‌شود که بايد حل شوند تا لوماکس بتواند با ملتون همکاری کند، ملتون به او می‌گويد پول آسان‌ترين بخش آن است. در اين ديالوگ، ملتون آگاهی خود را نسبت به معيارها و موانعی اظهار می‌دارد که ذهنی و روانی‌ست و بسيار از موانع مادی، ريشه‌دارتر و تعيين‌کننده‌تر است و انسان غالبن از آن آگاه نيست، همان طور که لوماکس نمی‌دانست.

لوماکس همسرش، «ماريان» را نيز به جايی می‌آورد که قرار است در آن جا کار و زندگی کنند. دورنمای آن نوع زندگی، نظر ماريان را نيز به خود جلب می‌کند، در حالی که آن‌ها هنوز از آن چه در ديگرسوی آن خفته، بی‌خبرند.
ملتون به ماريان ياد می‌دهد که چگونه ظاهر خود را آراسته سازد تا از آن به عنوان طعمه‌ای برای نيل به نيات درونی خويش استفاده کند. ملتون به خاطر اين که لوماکس ارضاء غرايزش را تحقق بخشد، کليدی را در اختيار لوماکس می‌گذارد.

ماريان، در معاشرت با برخی از زنانی که از همکاران و دوستان گروه ملتون هستند، چهره‌ی ديگر آنان و در حقيقت چهره‌ی ديگر سراب‌هايی را می‌بيند که مجذوب‌شان شده بود! در بخش‌هايی که نحوه‌ی ارتباط لوماکس با ماريان را به تصوير می‌کشد، می‌کوشد تا آن‌چه را که پس از آن در نظر ماريان، چندش‌آور و ناپسند شمرده می‌شود، به حساب تفکر متحجر يا سنتی وی گذاشته نشود. او احساس تنفر خويش را از زندگی کنونی‌شان به لوماکس ابراز می‌کند و از وی می‌خواهد که آن را رها کرده و به زندگی سابق‌شان برگردند. اما لوماکس مخالفت می‌کند.

لوماکس هنگامی که در کليسا در مراسم تدفين شرکت می‌کند، مجرمانی را می‌بيند که او از آنان دفاع کرده و آن‌ها بی‌گناه شناخته شده‌اند، در حالی که او به وضوح می‌داند که آن‌ها گناه‌کارند. هنگامی که می‌خواهد روی خود را از ايشان برگرداند، دو سوی او دو زن نشسته‌اند، که نگاه لوماکس با رسيدن به چهره‌ی آنان نمی‌تواند روی از پليدی‌هايی بردارد که خواهان نديدن‌شان است. اين نما به خوبی، به گونه‌ای استعاری تشريح می‌کند که آن چه مانع از آن می‌شود تا لوماکس گناهانی را ترک گويد که از آن‌ها متنفر است، شيرينی و لذت طعمه‌هايی است که در اين راه برای وی گذاشته شده و او با برخورد با آن‌ها ناگزير به ادامه‌ی راه است. لوماکس در گام بعدی، از جايی که آن دو زن در دو سوی او نشسته‌اند، برپا خاسته و می‌رود و نشان می‌دهد برای ترک آن گناهان، فراموش کردن اين طعمه‌ها ضروری است.

ماريان از آن چه در ارتباط بين ملتون و او گذشته است، «منزجر»، «پريشان» و «فروريخته» است. آن چه بيش‌تر او را آزار می‌دهد، احساسات دوگانه‌ای است که در آن تماس برايش به وقوع پيوسته است. او از يک طرف از اتفاقی که افتاده منزجر بوده و آن را شرم‌آور می‌داند و از طرف ديگر، جسمن از آن متلذذ شده است!؟ همين پارادوکس در درون اوست که موجب فروپاشی روحی و روانی او شده است؛ پارادوکسی از احساسات متناقض که نخستين بار «زن» است که در درون خود با آن مواجه می‌شود و برای ادامه‌دادن ناگزير است تا با آن کنار بيايد. بدين جهت است که ابتدا اين زن بود که با شيطان مواجه شد و با همين «کنار آمدن» بود که اين استعاره شکل گرفت که در ابتدا شيطان، زن را «فريفت»!؟

با گذشت زمان لوماکس با جناياتی مواجه می‌شود که ملتون يا گروهش مرتکب شده‌اند. از اين روی برای شناختن ملتون و سپس کشتن او به اقامتگاهش می‌رود. پس «جست‌وجوی درونی انسان برای تشخيص هويتش» آغاز می‌شود. هزاران سال تاريخ بشری پر است از بازآفرينی مداوم گزينش آن دو، شيطان يا خدا!؟ آن کس که در انديشه‌ی آن است تا خويشتن را با يک بار گزينش، طرفدار يکی از آن دو بپندارد، هنوز معنای خلقت شيطان و موجوديت خداوند را درک نکرده است!؟ به همان سبب است که لوماکس با آن که در انديشه‌ی خود تا انتهای راهی را می‌بيند که اگر سوی شيطان را بگيرد، به وقوع خواهد پيوست ـ همچون خودکشی همسرش و آشفتن زندگی‌اش ـ ولی باز در نمای انتهايی فيلم، جايی که دفاعيه‌ی ناحق خود را از موکلش پس می‌گيرد، مجددن در مقابل وسوسه‌ای جديد از يک پيشنهاد می‌گويد که «با من تماس بگير»!؟ اما با اين همه، اين دور جاودانه نيست و با مرگ انسان، فرصت شيطان درون به پايان می‌رسد، همان‌گونه که لوماکس با شليک گلوله به مغزش، موجب سوختن و نابودی وسوسه‌ها و شيطان وجودش می‌شود. اما تا هنگامی که زندگی به مفهوم اين جهانی آن هست، مبارزه‌ی شيطان و خداوند در درون ما و تجلی آن در دنيای بيرون ما پايانی ندارد. لوماکس هنگامی که در دادگاه می‌خواهد از مجرمی دفاع کند که وکيل‌مدافع اوست با چنين تشکيکی روبه‌رو می‌شود. آيا او حقيقتن و کاملن مقصر است، يا آن کس که خود را کاملن قربانی يک تجاوز می‌پندارد، در بخشی از آن گناه سهيم است؟ همان‌گونه که دانش‌آموز شاکی در دادگاه، ماريان و لوماکس چنين درمی‌يابند. آيا هنگامی که تصور می‌کنيم شخصی را حقيقتن دوست داريم، آن کاملن پاک و والاست يا از چهره‌ای نامقدس و شيطانی نيز برخوردارست؟! تعويض چهره‌ی زن لوماکس با زنانی ديگر نيز درصدد القاء همين پيام است: هر کس که خويشتن را قربانی شيطنتی می‌پندارد، خود نيز کاملن از آن مبرا نيست و در حقيقت قربانی نيز به سبب شيطان وجودش، در تحقق آن وسوسه شريک است، همان‌طور که ماريان، دامن خود و دستان کودکی را ـ که به ناگاه در اتاقش می‌بيند ـ چنان آلوده می‌يابد؛ ولی در عين حال متجاوز و قربانی از تفاوتی نيز برخوردارند. قربانی با اين که از طريق تحقق آن شيطنت، در درونش از آن متلذذ می‌شود، اما از طريق بخش خدايی وجودش، نهی شده و دچار عذاب وجدان می‌گردد. علت درهم‌ريختگی درونی قربانيان نيز به‌وقوع پيوستن همان تضاد بين خداوند و شيطان درون است. علت تمامی سردرگمی‌ها و عذاب‌های لوماکس، ماريان (همسر لوماکس)، مادر لوماکس و جملگی ما ـ در طی زندگی ـ نيز همين است. آن که تفوق را به خداوند وجودش می‌دهد، دارای روحی خدايی و آن که برتری را به شيطان می‌دهد، دارای وسوسه‌های شيطانی شناخته می‌شود، درحالی که هر يک بخش ديگری را در درون خويش دارند که به شکلی مغلوب و سرکوب‌شده به سر می‌برد.

اما هنگامی که کسی را حقيقتن مقصر می‌دانيم و در آن هنگام جانبش را می‌گيريم، وضع چگونه است؟ هنگامی که به چيزی باور داريم، ولی به دليل منافع شخصی، پيروزی يا هر دليل ديگری، آن را کتمان می‌کنيم، يعنی به نجوای شيطان پاسخ گفته‌ايم و وقتی آن چه را که درست می‌انگاريم با وجود آن که موجب شکست ما شود، می‌پذيريم، يعنی از خداوند وجودمان حکم کرده‌ايم! وکيل‌مدافع شيطان، آن را با انتخاب‌هايی به نمايش می‌گذارد که دفاع يا عدم دفاع از کسانی را محقق می‌سازد که می‌داند مجرم‌اند، و اگر از آن‌ها دفاع نکند، شکست خواهد خورد و اين تاوان آن گزينش است و اگر دفاع کند، برخلاف اعتقاد خود عمل کرده است و پيروزی ثمره‌ی آن گناه است. «وکيل‌مدافع شيطان» با نکته‌سنجی می‌گويد گناهان از دستاوردی برخوردارند، که انسان را به سوی خود جذب می‌کنند و اگر فوايد گزينش‌های شيطانی ناديده گرفته شوند، همانا حقايقی انکار شده‌اند و با ناديده گرفتن‌شان از بين نمی‌روند!!

هنگامی که لوماکس با ملتون مواجه می‌شود، چهره‌ی حقيقی ملتون برايش هويدا می‌شود. ملتون به او می‌گويد که اسامی مختلفی دارد!؟ با اندکی بازنگری در گذشته کافی‌ست تا هويت او را دريابيم: ملتون مدام با تک‌تک افراد سخن می‌گويد و آن‌ها را در تحقق اهداف‌شان راهنمايی می‌کند. همان‌طور که «شيطان» در درون‌مان با تک تک ما پچ‌پچ می‌کند و برای تحقق تمايلات درونی‌مان از نجوای او کمک می‌گیريم!! ملتون به تمامی زبان‌ها آشناست و با هر کس به زبان او سخن می‌گويد و اين همان ويژگی شيطان است که آن را از موجودی خاص به «معنايی عام» مبدل می‌کند که در طول تاريخ با تمامی انسان‌ها به زبان‌شان و در حقيقت در انديشه‌شان گفت‌وگو می‌کند. حضور ملتون در کليسا به همراه گناه‌کارانی که توجهی به باورهای دينی ندارند، ولی در آن مکان‌ها حضور به هم رسانده و در مراسم نيز با کمال احترام شرکت می‌کنند، نگاهی عميق به نيکی و پليدی‌ست که تأويل ابتدايی از شيطان و گناه را کنار زده و به خوبی نشان می‌دهد که حضور يا عدم حضور در مکان‌های مقدس، هرگز دليلی برای آن نمی‌شود که انسان جانب شيطان را می‌گيرد يا سوی خداوند را، بلکه تنها معنای نهفته در گزينش‌های ماست که تعيين‌کننده‌ی حقيقی جايگاه آن‌هاست. چراکه حتا شيطان نيز خود از کسانی‌ست که به کرات در مکان‌های مذهبی پرسه زده است.

اما پرسش بعدی آن است که چه کسی قادر است کليدی را در اختيار انسان قرار دهد تا ارضاء غرايزش را تحقق بخشد؟ کليد در اختيار اوست و تنها عزم انسان برای تحقق آن کافی‌ست تا شيطان هديه‌ی خويش را به انسان ارزانی دارد.
اما با اين همه، انسان مجبور به اطاعت از شيطان نيست، تنها اختيار گزينش وسوسه‌ی آن، به انسان سپرده شده است! همان‌سان که شيطان به لوماکس می‌گويد، که او را مجبور نکرده است؛ حتا به او گفته شايد زمان باخت تو فرا رسيده است، ولی لوماکس با عصبانيت می‌گويد: «من هرگز بازنده نيستم، اين کار من است». و شيطان به آرامی پاسخ می‌دهد که اين تمام حرف من است. انسان است که همواره بنا به دليلی به شيطان روی می‌آورد وگرنه وسوسه‌ی او در انسان کارگر نخواهد بود. لوماکس چون همواره در جست‌وجوی پيروزی بود، خود را نيازمند دستاويزی می‌يافت که در بسياری از موارد در دستان شيطان بود. پس او با پرداخت تاوان اطاعت از شيطان، به پيروزی که در پی آن بود، دست می‌يافت.
شيطان به لوماکس و در حقيقت به انسان می‌فهماند که او اشاره کرده و وسوسه می‌کند، ولی امر يا نهی نمی‌کند!؟ آن تنها کار خداوند است. شيطان می‌گويد برای آن کاری که می‌کنی اهميت قائل هستم، ولی قضاوت نمی‌کنم. او با چنان اشاره‌ای به دقت به انسان می‌آموزد که او تنها بخشی از آن چه را که انسان نيازمند است، داراست، و بخش ديگر همواره در اختيار خداست!؟

همان‌طور که شيطان می‌گويد، او اسم‌های متعددی دارد؛ شيطان، اهريمن، لوسيفر، ابليس، ملک‌طاووس و...؛ ولی نبايد فراموش کرد که ماهيت او کم و بيش يکی‌ست. آن، وسوسه‌ی نهفته در هر انتخابی‌ست با قدرت گفتن «نه» به خداوند در هنگام گزينش‌ها. نه به اين معنا که با «نه گفتن» به همه چيز دست می‌يابد؛ چراکه با گزينش پاسخ منفی، همچو هر انتخابی، همان‌طور که به چيزهايی دست می‌يابيم، چيزی را نيز از چنگ می‌دهيم. زيرا هر گزينش، همان‌گونه که دستاوردی را داراست، از تاوانی نيز برخوردارست، که همان بهای آن است. «نه گفتن» انسان به خداوند با توسل به شيطان تنها به معنای آن است که به او قدرت سرپيچی کردن و کتمان کردن اهدا شده است، و امکان تحقق چنين خلقتی در هستی به او بخشيده شده است، حتا اگر آن «عصيان» به بهای تجلی تمامی زشتی‌ها و پليدی‌ها باشد!؟ اين حقی‌ست که خداوند با خلقت شيطان به انسان اهدا کرده است. تمامی لذاتی که شيطان از آن‌ها سخن می‌گويد، هنگامی آفريده می‌شوند که انسان اقدام به کامياب‌شدن از آن‌ها می‌کند، و اين حقی است که با وجود اين که خداوند، انسان‌ها را از بسياری از آن‌ها نهی کرده است، ولی به همراه آن، حق «پاسخ منفی» به توصيه‌ی خود و عصيان‌نمودن را نيز به انسان عطا کرده است، و اگر غير از اين بود، انسان هرگز توانايی تفکر درباره‌ی آن‌ها را نداشت! آفرينشی که برای شيطان و گناهان نيز حقی قائل است و از اين روی به آنان موجوديت می‌بخشد!؟ آن کس که در جست‌وجوی پيروزی قاطع يکی به نفع ديگری و پاک‌کردن جهان از پليدی‌هاست، هنوز درنيافته که اگر چنين گزينشی مصلحت بود، خداوند هرگز شيطان را نمی‌آفريد و او هنوز به معنای راز نهفته در آن پرسش شيطان به جد نيانديشيده است: «پس خداوند به چه سبب مرا آفريد»!؟

لوماکس خود را می‌کشد تا بر شيطان وجودش مستولی شود و ماريان، گناهان خود را نمی‌بخشد، از آن روی «خودکشی» می‌کند. دريغا، انسان برای «تنبيه» بخش شيطانی وجودش، راهی را برمی‌گزيند که آغازش به «رياضت» و غايتش به «مرگ» منتهی می‌شود. پس خداوند لذت را به عنوان فديه‌ی قربانی به انسان هديه داد تا انسان با توسل به آن، غايت هستی‌اش، مرگ نگردد!؟
اما راز آن قربانی‌کردن تنها در غايتش نبود، بلکه در نيت و دستاوردهايش نيز نهفته بود. «انسان» برای آن که تمامی وجودش خدايی شود، خود را «قربانی» می‌کند و با «مرگ» به زندگی خويش پايان می‌بخشد. «او» به انسان فرمان می‌دهد تا برای حقانيت اعتقاداتش، خود را قربانی کند. آن‌گاه «او» درمی‌يابد که انسان برای اطاعت از خدای درونش، خود را قربانی می‌کند تا در نزد خويشتن ثابت کند اعتقاد به خدا برايش چيزی بيش از معامله است و از خود «ظن به نفاق» نسبت به خدايش را برطرف سازد، از اين روی می‌خواهد به خويشتن نشان دهد که حاضر است تا پای جانش نيز تاوان دهد؟ اما افسوس که فرجام آن اثبات، «مرگ» شد!؟ «او» که انسان را چنين يافت، «نيت» او را پذيرفت، ولی «عمل» و «نتيجه» آن را نپسنديد!؟ پس قربانی‌کردن خود را تنها در قالب دنيايی «مجازی»، مشروع دانست و از اين روی «مناسک» و «نمايش» پديد آمدند تا آن‌ها تنها عرصه‌ای باشند که نيات تحقق يابند، ولی اعمال و رهاوردهای‌شان پس از نمايش برجای نمانده و در گستره‌ی واقعيت موجوديت نيابند.

ماريان پس از برخورد با شيطان وجودش فروپاشيده شده و از خود منزجر می‌شود و خودش را قربانی می‌سازد. لوماکس برای مبارزه با شيطان، آيا می‌بايست فرمان خداوند وجودش را مبنی بر قربانی‌شدن همسرش بپذيرد؟! اين بار جان و زندگی لوماکس در ميان نيست، تا به قربانی‌شدن رضايت دهد، بلکه جان و زندگی عزيزی از اوست!! پس «او» بار ديگر به انسان فرمان داد و اين بار او را از قربانی‌کردن ديگری در راه خدايش منع کرد!؟ اما کدام يک از آن‌ها می‌توانست حقيقت داشته باشد!؟ خدای او در جايی به او امر به قربانی کرده بود و در جايی ديگر او را از قربانی‌کردن نهی کرده بود!؟! هر دوی آن‌ها، فرامين خداوند بودند و ناديده گرفتن هر يک از آن‌ها، گناه و جنايتی بزرگ!؟ درحقيقت هر دوی آن‌ها فرمان‌هایی بودند که در نزد «او» با توسل به معناهايی مشروعيت داشتند که در پس فرمان‌ها بودند. هنگامی که شخصی خود را قربانی خدايش می‌کند، به معنای آن است که درصدد اثبات اعتقاداتش در نزد خويشتن است. درحالی که، اگر ديگری را قربانی «خدای خود» سازد، به معنای آن است که ای وای بر او، جنايتی را مرتکب شده است!؟ از اين روی، آن دو فرمان با توسل به معنايی در محضر «او» پذيرفته شدند که اگر هر کس با ناديده‌گرفتن معانی‌شان، فرمان‌ها را به جای آورد، ملعون شود. پس «نفرت» آفريده شد که به «نفرين» کشيده شود.

باری، پاره‌ای از آن بخش از وجود انسان که خدايی نبود، ولی لذت حاصل از آن، موجب تداوم زندگی می‌شد و زين‌روی، تاوان بخش خدايی او را می‌پرداخت، موجوديت يافت که چون بر بخش خدايی وجود انسان حسادت ورزيد، «شيطان وجودش» را پديد آورد. شيطان از ميان گزينش‌ها، «نه» را برگزيد و آن‌گاه تمامی «زشتی‌ها» و «پليدی‌ها» بر او نازل شدند و بار آن‌ها آن‌قدر بر او سنگين آمد که جهان را برايش تيره و تار ساخت!! شيطان که چنين خود را بازنده يافت، به انسان پناه برد تا با فريفتنش بر تنهايی خويش مستولی شود و به هر کس و هر چيز که رسيد «دشنام داد»، «گناه کرد» و «فريفت». «او» که شيطان را چنين درمانده يافت، او را نيز ناديده نگرفت، و به وی فرصت داد تا با پناه‌بردن به انسان، «بگويد»، «بشنود» و «انجام دهد»، آن‌چه را که «غم‌ها» و «رنج‌های» او را تسلی بخشد!؟! بنابراين، «مدارا» آفريده شد که صفتی «خداگونه» بود.

نسخه‌ی قابل چاپ   30 خرداد 1385    ||    ( انديشه )    ||    نظر خوانندگان ( 6 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


اوديسئوس - اين چيست اين؟ اين چيست اين؟  [www|@ ] :   (سه شنبه، 30 خرداد 1385، ساعت 18:06)

زان حديث تلخ مي گويد ترا
تا ز تلخي ها فروشويد ترا

حضرت آقاي احمدي علي آبادي
حق طبيعي هر انساني است كه در مواجهه با يك اثر هنري چيزهاي فلسفي كوچكي درون آن كشف كند و به تبع آن برداشت خود از فرآيند ذهني لذت بردن از هنر را بنويسد. در اين جا قصد ندارم ديدگاه فلسفي شما را نقد كنم چرا كه اين ديدگاه شخصي و برداشت خصوصي خود شماست. بنابراين بدون نقد معناي نوشتار شما و وعظ فلسفي و مانيفست بلندي كه مرقوم فرموده ايد يكراست مي روم سر اصل مطلب.

هيچ انساني حق ندارد بدون دلايل متقن و براهين فلسفه ي آناليتيك و يا چنگ انداختن به ريسمان روش اصل موضوعي فرضيه ي خودش را به تمام مردم جهان و كليه ي ساز و كارهاي طبيعت بسط دهد و حكم قطعي صادر بنمايد. تا زماني كه موضوع برداشت شخصي شما از يك فيلم مطرح است مي توانيد روابط بين شخصيت ها و فضا و زمان روايت و داستان را هر طور دلتان خواست با دليل يا بي دليل توجيه كنيد هرچند كه به قول ملاي روم:
پاي استدلالين چوبين بود
پاي چوبين سخت بي تمكين بود
در نوشتار شما با آش درهم جوشي از احكام روانشناسي، تاريخي - مذهبي، اسطوره شناسي و فلسفي رو به رو هستيم كه بدون رعايت قواعد منطقي - كه لازمه ي چنين متن مطنطني است - پشت هم رديف شده اند و نه تنها اثباتي و ارجاعي براي هيچ يك آورده نشده است بلكه سعي شده تا همين ترهات با اتكا به چند صحنه ي يك فيلم بهانه ي خوبي براي سخنراني غرايي به متد مرحوم مغفور "فرديد" باشد.
شما مي توانيد با اضافه كردن چند "شايد" و "اگر" به نوشته تان و حذف افعال جمعي كه لطف كرده و به نمايندگي از قاطبه ي مردم زنده و مرده ي دنيا صادر فرموده ايد، به آن چه منظور و مقصود اصلي تان بوده است نزديك تر شويد و ما را هم در لذت دريافت هاي شخصي - و نه صدور احكام و آراي متناقض فلسفي،ديني،پسيكولوژيك و تاريخي - خودتان شريك بنماييد.
نكته ي آخر هم اين كه لطف كرده و در نوشتارهاي بعدي - كه بي صبرانه منتظر خواندن آن ها خواهم ماند - نوع كار را هم مشخص بفرماييد كه اگر مقاله است دنبال ارجاع ها بگرديم و اگر نقد فيلم است به ديده ي نقد فيلم به آن نگاه كنيم و اگر يك برداشت آزاد و اقتباس از تم يك فيلم براي زمينه سازي بحث هاي فلسفي است، مرقوم بفرماييد تا در خزه گل نيز به سبزه آراسته بشود و بحث فلسفي هم راه بياندازيم.
و در هر حال تلاش ما براي رمز گشايي از اين فيلم ستودني و قابل تقدير است.

آسمان ها و زمين يك سيب دان
كز درخت قدرت حق شد عيان
تو چو كرمي در ميان سيب در
وز درخت و باغباني بي خبر
آن يكي كرمي دگر در سيب هم
ليك جانش از برون صاحب علم
جنبش او واشكافد سيب را
برنتابد سيب آن آسيب را...

مولانا


احسان  [ www|@ ] :   (سه شنبه، 6 تیر 1385، ساعت 16:58)

سلام. ممنون از نقد خو ب شما .در طي مطالعه چند نكته به ذهنم خطور كرد كه مي نگارم.
1)_ما به يك شهر فرنگ خصوصي در درون خود دسترسي نداريم.
2)_نبايد ذهن را مانند يك صحنه تياتر و موجود ذهني را قهرمان اين نمايش خصوصي بينگاريم.
3)_قوانين انديشه و منطق . حقيقت را معين نمي كند.
4)_البته چيزي به نام درون نگري وجود دارد ولي اين را نبايد نوعي ادراك حسي دروني پنداشت. درون نگري نوعي خود انديشي است.
4 تذكر فلسفي فوق از ويتكنشتاين مي باشد كه با لحاظ كردن ان متن شما داراي ايرادات عمده فلسفي است.
5)_انسان دو جنبه از خود را يكي ناتوان وناچيز و ديگري بسيار نيرومند و شگفت اور رادر دو قلمرو از يكديگر تفكيك كرده اولي را انسان و دومي را خدا خوانده.چون قسمت قوي غريب و به طور افراطي قدرتمند است و انسان را غافلگير مي كند و دل ان را ندارد كه خود به سمت ان بينديشد ان را به يك الوهيت نسبت مي دهد.(نيچه)
ضمن تشكر سو’ تفاهم هاي فلسفي متن را در 5 مورد بالا متذكر شدم البته از نظر دو فيلسوف مشهود در متن .
خوشحال خواهم شد به وب سايت من كه محتوي شعر هايي از حقير است ديدن كنيد و بظر خود را بنويسيد.


اوديسئوس  [ www|@ ] :   (سه شنبه، 6 تیر 1385، ساعت 17:57)

سلام دوست عزيز

آن چه از ويتگنشتاين نقل شده به خودي خود نوعي برداشت از حد و حدود منطق و فلسفه است. به نظر مي رسد دعواي من و شما بر سر اين سري موضوعات جدال قديمي طرفداران راسل و ويتگنشتاين است. راسلي كه با جديت هرگونه نظام اصل موضوعي فلسفي يا منطقي را داراي تناقض مي دانست و اوج آن را در نشان دادن تناقض موجود در نظريه ي مجموعه هاي كانتور، به جهنيان عرضه كرد.
اما در اين باره كه فرموده ايد
")_قوانين انديشه و منطق . حقيقت را معين نمي كند.
"
درباره ي منطق كاملا درست گفته ايد زيرا حقيقت برتر و فراتر از هر نوع قوانين منطقي است اما جيزي به نام قوانين انديشه يا انديشيدن وجود ندارد. انديشه از اركان مهم وصول به حقيقت و اساس انسانيت است و كسي آن را منكر نتواند شد اما اين كه قوانيني به اين نام وجود داشته باشند محل اشكال و ترديد است.


اما در مورد نقل قولي كه از نيچه آورده ايد:
بررسي كارنامه ي اين آدم در اين مختصر كاري عبث است. به اختصار مي توانم بگويم كه رهيافت او در زمينه ي فيلولوژي قابل تقدير است - البته تا آن جا كه برداشت هاي خاص جهان بيني خود را با علم مورد نظر مخلوط نمي كند - اما جهان بيني او و فلسفه ي او در عين هيجان انگيز بودن واجد تناقضاتي است كه به دليل همين خود انديشي برناميده ي شما بوجود آمده است.
بر همين اساس رهيافت او به ديگر انديشي در زمينه ي خلقت و ذات بشر با نگاهي به فلاسفه ي عصر تراژيك يونان باستان رنگ و لعابي مدرن است بر آن چه قرن ها پيش بشر بي خدا به عنوان دست آورد گرانمايه ي عصر مدرن وقت عرضه كرده بود و در كمال بهت و حيرت اين تفكر تنها در طول تاريخ نامش را عوض كرد اما هميشه در ذهن جست و جوگران و انديشمندان تعبدگريز عنوان مدرن بودن خود را حفظ كرد.
از اين كه لطف كرده و سخن مرا شنيديد ممنونم.


فریده  [www|@] :   (یکشنبه، 11 تیر 1385، ساعت 09:00)

اشتباه نكنيد .بر اساس قران كريم شيطان هردو را فريب داد نه اول زن را.


-  [ www|@] :   (چهارشنبه، 25 دی 1387، ساعت 06:11)

بدیهی است که -یک- جامعه ی انسانی وجود دارد و اعضا آن هم از همین دو جنس اند. مطلبی در ویکی میخواندم (اینجا http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%AA ) که مخلوقی روحی را در اساطیر معرفی کرده و بنا بر روایاتی هم٬ او یا ساخته دستش را اولین زن ایجاد شده میخواند. بعد یاد اولین کتاب از عهد عتیق "پیدایش" افتادم. این خیلی مهمه که زمان هر چیزی را اگر چه نه دقیق اما حداقل تقریبی حدس بزنیم و با کنار هم گذاشتن (یا همون سر هم بندی کردن! ) داده ها کمی به آنچه احتمالا اتفاق افتاده -در خیال- نزدیک شویم
از وقتی توی گوش ما اذان گفتند و بعدها از زمین و زمان و در و دیوار برامون نقل فرمودند شیطان یه روزی بر سر انسان شاخ میشه واسه حضرت حق.! ما همین را گرفتیم و آمدیم رو به جلو و اصلا شد عقیده مونو دینمونو نمازمونو مکتبو خلاصه همه چیزمون! از طرفی اینروزا برو بچزس میگن خود همین شیطان فرشته هم نبوده جنی پری ئی چیزی در همین ردیفا اما فرشته نبوده.. با اینهمه میاد و با موضوعاتی که در مورد انسان مطرح میکنه چالش بازی! راه میندازه و از همه فرشته ها و منجمله حضرت حق دعوت میکنه بیان توی گود و از اونجا که خود حضرت حق بنا بر روایات حکیمان و فیلسوفان فسیل شده ی باستان و معاصر ادیان مختلف و روایات متعدد کهن ذکری داشته اند که : جایی که روح من آنجاست (بیرون از حصار زمان و مکان) آنجا روح آزاده گی میزید٬ نتیجه این میشود که فرشتگان و شیطان ـ جن یا پری که به آن درگاه والا منزلت راه یافته بوده امکان اینرا داشته اند که هر موضوعی را به بحث و گفتگو بنشینند و در چند و چونش انگول نقادانه بنمایند و اگر جز این بود خدا که خود در همین جلسات شور و مشورت به همگان در باره ی آدمی فرموده بود : چیزی که من میدانم شما نسبت به آن نا آگاهید٬ میتوانست بر اساس همین آگاهی با استفاده از قدرت لایزالش از همه ساکنین علیین آبگوشت بزباش درست کند و با انسانش تنها خوش باشد. اما همانطور که عرض شد زور گیری و خفه کردن هیچ صدایی در کار نبوده وقتی مسئله ای که حکمت برای حل آن می طلبد مطرح میشود
آنها برای ایجاد این یونیورس پهناور و این کره کوچک دردآور که زندان هر جنبنده ی حیوانی و انسانیست٬ هر کدام مسئولیتهایی داشتند و برای ساخت طبیعت و انسان و روانش آب و باد و آتش و .. گرفته تا تولید اثیر میان ستاره ای و سیاهی دل کائنات و پیدایش لشکر آسمان از حضرت حق مصالح و علم لازم را دریافت کرده بودند برای همین هر کدام از آنها شروع کردند به ساختن هر چه که دوست داشتند(نگاهی به انواع موجودات عجیب غریب اساطیر بیندازید) حتی از داخل انسان یک آدمک هم در آوردند بنام زن و مراودات و مناسبات این دو تا به امروز همینه که میبینید. در حالیکه میتواند فرض بر این هم باشد که اگر خدا انسان را به شکل خود آفرید نمیبایست قیچی وسطش بندازه دو تا از توش در بیاره! آن انسان اولیه بوقت ایجاد شدن در ذهن خدا و در هنگامه سرشته شدنش بی عیب کامل و دارای درایتی بسیار عمیق بوده چون وقتی او را بیهوش کردند و از ژن او موجود دیگری بنا شد تا آن موجود ( زن) را نزد او آورده و بمجرد اینکه از او پرسیدند این چیست فرمودند! : همانا اینست استخوانی از استخوانهایم! - یعنی حکمت و بینش نافذ انسان به قدری بی خطا بوده که اجناس حیوانی را از آنچه از وجود خودش ایجاد کرده اند تشخیص میداده..
- ظاهرا آن بحث کذایی حکمتانه رفته رفته منجر به شکست منطقی شیطان شد ولی شیطان از در بی منطقی و ناقلا بازی! نتونست خودشو کنترول کنه و از اونجا که چه بخواهیم باور کنیم چه نه شهوت عظیمی در بازی با انسان در چشمان آن ارواح نابکار درخشش و تجلی داشته از همین رو برادر شیطان توانست بسیاری از مقربین حضرت حق (حتی بعضی از فرشتگان را شاید!) بفریبد و از آن بارگاه لوسیفر وار! هبوط کند. داستان هبوط آنها و جمع شدنشان در این گوشه ی کائنات و تقسیم قدرت و تشکیل منطقه البروج آسمانی که خرخره ی همه ی ما در دست تغییرات آن گیر بود را هم در داستانهای اساطیری خوانده ایم. بعد از زیاد شدن بشر بروی زمین پیوستگی شان در بابل و پس از ساختن آن برج احمقانه و گسستگی شان بروی زمین با زبانهای مختلف (که ابدا" معلوم نیست کار حضرت حق بوده یا نه) هر کدام از آنها (ارواح نابکار) قومی از انسان را به پرستش خود گرفتند بر آنها با شمایل عجیب و مهیب در ابعاد فیزیکی یا بصورت نور شدید با آوایی ترسناک ظاهر شدند و آن ذات حق طلب و خدا جوی انسانی را تحریک نموده٬ زانوان و پیشانی او را بخاک پرستش جعلی خود آلوده کردند.. آنها به این بسنده نفرموده بلکه داخل جماعت انسان شده و به دختران آدمی تجاوز کردند که درباره ی فرزندان آنها موسوم به نفیلیم ها همه شنیده یا خوانده ایم
جالب اینجاست که هر کدام از اینان بنا بر خلق و خوی خویش قوانین پرستش خود را برای انسان وضع میکرده یکی مثل بعل و اشتاروت و خدایان دیگری که ادعای حکمت هم داشتند مثل شمس که تا هنوز بنا بر نام و یاد وی تاریخی در جهان وجود دارد. اندیشه ی این خدایان مردم زده ی نابکار هنوز هم در میان ما انسانهای اساطیر زده ی اساطیر رفتار کن هست.. هنوز قتل و فالگیری و جنگاوری و زور گیری (یاد آور آنچه انسانهای نیم آدم نیم فرشته با ما میکردند) و هزار هزار عادت و تفکر غلط در میان ما با جدیت رواج و ادامه دارد و جهان ما را تا به همین امروز به کام تباهی خود کشیده.. هنوز عده ای میخواهند تمام دنیا را در کف خود جمع و اداره کنند یا اگر نه عده ای بر سر دیگران در جای جای جهان بزور نشسته اند و بلند هم نمی شوند.. و این عاقبتش همین خواهد بود که خواهد شد. نابودی انسان بدست خودش و آنکه در این میانه هیچ یادی از او نیست همان شخصیتیست که جای او را بطور کامل در روان و ذهن ما گرفته اند و صاحب صانع همه چیز است
زن.. ذکری از او بود. خود انسان ظاهرا کلک نمیخورد احتمالا چاره ای نبوده تا ابزار فریب او مهیا شود و ساخت زن ممکن است تنها راهکار آن بوده باشد کما اینکه خود او تا به امروز بعنوان عضوی از جامعه ی انسانی همچنان آماج توهین و سرزنش سرکوب و محدودیت است و تاسف بار آنکه مادران ما یعنی آنان که از ایشان به عرصه آمده ایم از جمله همین موجودات هستند(رنج زن در زمین خیلی بیشتر از مرد است) این بعید مینماید از قدرت حضرت حق که طریق ازدیاد و تولید انسان بدست خودش را این انتخاب کرده باشد که با یک حس موقتی نسبت به یکدیگر قرابت بورزند به اوجی رسیده و خاموش شوند و سپس متحمل یک حالت گمگشته گی شده و در بهت باقی بمانند. میتوانست خیلی پیشرفته تر از این باشد اگر حتی انسانیت انسان را از او نمیدزدیدند و او مثل صانعش یگانه باقی میماند. راهکار بد خواهانه ی ساخت زن از انسان تا به امروز هم راه تولید ما انسانها شد هم موجودی به هر حال انسانی را گرفتار درد و رنجی بیشتر کرد و هم لذت بردن از مرد و زن نصیب خود کرد و میتوان گمان کرد هر لذت جویی جنسی حالتی نشئه آور است که از دست و روان ما در ظرف لحظاتی انتقال میابد به یک منبع پلید. حیرت و بهتش برای ما میماند و لذت چندش آورش را تا به امروز همان نابکاران متمرد برده اند. چقدر دلم برای خودمان میسوزد..

به جنگ اساطیر میروم..
در خیالم
تا هستم
در تاریکی
چونان کوران
آهسته آهسته بر دیوار نادانی ام دست میکشم
عبور میکنم
بی انتظاری
بی آرزویی
نه فریبایی آسایشی بهشتی ذهن کوچک و مجروحم را به رخوت میکشد
و نه هراسی از عمود آتشین دلم را میلرزاند
دلیرم من
در خیالم
راهیم٬
با کاروان انسان
به ایستگاهی از عمر
تا در خاکم کشد
ساختارم خاموش خواهد شد
خیال را هم از دست خواهم داد


Mohamad  [www|@] :   (جمعه، 27 دی 1387، ساعت 10:26)

دوست عزیز « - »
حالا اینا که نوشتی چه ربطی داشت ؟!





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب