|
تعلق |
سوسن جعفری
|
![]() |
چیزی به اندازهی بالارفتن از آنهمه پله اذیتش نمیکرد، حتا به اندازهی حرفی
که خواسته بود بگوید و نشده بود. برای کسی فرقی نمیکرد او خوب بود یا بد، میگفت
حالا که کسی دوستم ندارد دردکشیدن برایم راحتتر شدهاست... اما دروغ میگفت؛ این
را میشد توی چشمهایش خواند وقتی خیس که میشدند رویش را برمیگرداند تا نبینمش
که دارد گریه میکند.
اوایلی که دیدمش آدم پرحرفی بود با لبهایی که همواره میخندیدند، دختری که
مغرورانه شادمانی میکرد و همه بدون استثناء دوستش داشتند، هرچند خودش بعدها گفت
هیچکدام اینها دوستم ندارند... به من احتیاج دارند... آنوقتها فکر کرده بودم
چقدر خودخواه است و حالا که تنهایی داشت از آنهمه پله بالا میرفت و در حالیکه بهشدت
نفسنفس میزد حرف میزد تا مبادا خیال کنم حالش دارد بد میشود، توی آن چندباری که
کممانده بود بیافتد، و نگذاشته بود بازویش را بگیرم باورم شد که راست میگفته اگر
چه هنوز هم گمانم این بود که چه دختر مغروری است... گاهی که با تهماندهای از بغض
به روبرویش نگاه میکرد و چشمهایش را ریز میکرد و از اینکه هنوز نرسیدهایم طبقهی
پنجم، میگفت مردم هم دکتر دارند ما هم دکتر داریم، آرزو میکردم من هم کاش الان
کنارش نبودم.
نمیخواستم آنطور بخندد تا من احساس نکنم چقدر رنج میبرد، آنطور که از رفتار
منشی دکترش گله میکرد و نمیخواست من بهخاطرش تا شب آنجا بمانم. میگفت آنقدر
خسته میشود از نشستن و زلزدن به آدمها که وقتی نوبتش میشود و میرود داخل اتاق
دکترش، اصلن نای شکوهای نمیماند برایش و سکوتی پنجدقیقهای بینشان و بعد
نسخهای که همیشه هم همان است و میآید بیرون، تازه توی ماشین که مینشیند یادش
میافتد که یادش نبوده به دکترش بگوید اینروزها حتا انگشتهای هر دو دستش چنگ
میشوند... نمیخواستم آنطور بهخاطر من بخندد و چشمهایش که خیس میشدند رویش را
بکند آنطرف...
وقتی بین آنهمه سفیدی تنها پیدایش کردم متعجب نشدم. جای گلهای نبود که چرا خبرم
نکرده، چون اگر توی خیابان زمین نمیخورد خدا میدانست کی و چندوقت بعد از مردنش
کسی از بوی پوسیدنش خبر میشد... هنوز هم همانطور شیرین و تلخ لبخند میزد که دل
آدم خون میشد. زیر سرش را بلند کرده بودند که راحتتر نفس بکشد، با آن ماسک سبز
رنگی که نیمی از صورتش را پوشانده بود فقط چشمهای ریزش پیدا بود که حالا که تمام
تنش آب آورده بود از کورتون، آنها هم ریزتر شده بودند. گفت نمیتواند دستم را
بگیرد، دستش توی دستم آنقدر سرد بود که اگر نمیترسیدم از شکستن غرورش رهایش
میکردم.
بعد از مردنش بود که آن مرد را دیدم. خیلیها که باخبر شده بودند آمده بودند.
آدمهایی که مثل همان مرد، وقتی زنده بود رویشان نشده بود بیایند تا همانطور
مغرور نگاهشان کند. مرد مریم آورده بود و شاخه به شاخه دورتادور خاکش میچیدشان،
با ظرافتی عجیب که صدایش کردم «اون که مریم دوست نداره!» برایم گفته بود که چشمهای
روشنی دارد با لبهایی که وقتی نمیخندند زیباترند. گفته بود دوستش دارم نه چون
بخواهم مال هم باشیم، فقط چون میخواهم به کسی مهر بورزم. گفته بودم او که تو را
نمیخواهد چرا دنبالش میدوی که غرورت را بشکند؟! گفته بود اگر این غرور لعنتی را
هم بشکند بهانهی خوبی است برای این که دوستش بدارم.
مرد یک روز گفته بود از حضورش خسته شده است، دلش رفتن میخواهد و گفته بود برود.
دیده بودم که توی آن خانهی کوچک ــ که همیشه آرزوی داشتنش را وقتی دخترها جمع
میشدند ابراز کرده بود، که یک اتاق داشته باشد و یک آشپزخانهی کوچک، سه طرفش فقط
شیشه باشد و پنجره ــ مدتی بود تنها زندگی میکند، نپرسیده بودم مرد کجاست،
همانطور که نپرسیده بودم این مرد از کجا پیدایش شده توی زندگیات؟ خودش گفته بود
که پاهایش را گذاشت روی خردهپارههای غرورم و از همان در روبهرو که تو داخل شدی
خارج شد! گفته بودم دعوایتان شده؟! خندیده بود که نه!
دستش داشت همانطور سردتر میشد که سرش را چرخاند طرف من. گفت که دلش میخواسته،
همیشه دلش میخواسته توی بغل مرد بمیرد... احساس کند کسی دوستش دارد وقتی که
میمیرد، گفتم میخواهی بغلت کنم؟ من هم دوستت داشتم، سرش را به همان نرمی چرخانده
بود طرف پنجره... و همانجا مرده بود که وقتی دوباره صدایش کردم تکان نخورد...
۱۳ مرداد ۱۳۸۵
||
( داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 13 )
||
بالای صفحه









نظر خوانندگان:
خانم جعفري سلام:
فرصتي شد تا داستان جديد شما را بخوانم. خوب به ياد دارم چند ماه پيش زماني كه براي اولين بار داستاني از من در خزه منتشر شد و اولين نظر شما بوديد!... به وب شما آمدم براي قدر داني كه با خبر بيماري شما روبرو شدم و سريع نامه اي نوشتم مبني بر دلجويي... و اما امروز داستاني از شما خوشحالم كرد كه شما همچنان سلامت هستيد و قادر به نوشتن اما با اين تم نوشتاري و باز هم بيماري!!!
تنها چيزي كه ميتوانم بگويم اين است كه آرزوي سلامتي دارم.
(در ضمن نام داستان را در خور انتخاب كرديد.. خسته نباشيد)
داستان زبان ونوشتار منسجمی داشت اما در ترسیم تصاویر ضعیف و موضوعی بسیار تکراری داشت به گونه ای که انگار هیچ اتفاقی نمی افتد که نیافتاد.با توجه به اثر قبلی تان ((شیر علی خان)) اثر خوبی نبود .اما این حس زنانه که موج میزد هم........
و موفق باشید
با سلام و اداي احترام به نويسنده،
"تعلق" داستان نیاز است. قدیم ترین شناسه ی آدم. اما نویسنده تا چه حد موفق بوده است؟
1- روایت
روایت را می توان در مرگ دردناک دختر مغرور و بیماری خلاصه کرد که نامردی به او جفا کرده است. نخستین اتفاق روایی در نیمه ی داستان رخ می دهد و بلافاصله در پاراگراف پنجم دومین اتاق و مرگ حادث می شوند. بن مایه ی وقایع روایی ضعیف است و داستان کشش مناسبی ندارد چرا که اتفاق ها توزیع ناعادلانه ای دارند. بعد از مرگ در پاراگراف پنجم همه چیز تمام شده است. نامرد جفاکار با دسته گل مریم و پوزخند مریضش از راه می رسد و احتمالا همه از قبل مشخصات این شمر ذی الجوشن را حدس زده اند و توصیف اعمالش زائد است. روایت بیخودی کش آمده است. مثل آهنگی که یک تم ملودیک سه چهار نتی را نه تنها در چند میزان پشت سر هم تکرار می کند بل که آن را برای شیرفهم کردن شنونده به صورت کشدار و جانسوز هم برای بار دهم دوباره می نوازد. از دوباره باید روایت را قیچی به دست اصلاح کرد.
2- شخصیت پردازی
دخترک مغروری که دوست داشتن را می فهمیده اما در عزلت و تنهایی به طرز خودش و به روش خودش مرده است. یک جور فکر ساد-مازوخیستی که – اگر از تیپ آشنای نامرد جفاکار فاکتور بگیریم - احتمالا نمونه هایش در جامعه به وفور یافت می شوند. قصد ما روانکاوی چنین شخصیت هایی نیست می خواهیم نقش او را در داستان پیدا کنیم و این که کجای کار ایستاده است. یک رول مرکزی بسیار کمرنگ به او داده شده که به جز غرغر و فس فس و درد و مرض شناسنامه ی دیگری ندارد. هروقت سر و کله اش پیدا می شود باید منتظر توصیف دردناکی از اوضاع روحی و جسمی کسی باشیم که قرار است روی دیگر سکه ی نامرد جفاکار باشد. اصولا معرفی او با درد شروع می شود. به مرض وخیمی مبتلاست که اسم ندارد و دکتری دارد که نسخه های صد تا یک قاز برایش می پیچد و منشی دماغ عمل کرده ای که موهایش زرد است و برای مریض رو به موت هم فیس و افاده می ریزد.
از آن طرف راوی خیار چمبری است که با کمال امانت چیزهایی را که نباید برای ما تعریف می کند و چیزهایی را که دوست داریم ببینیم دانسته می پندارد. مرض آن بابا را بروز نمی دهد در حالی که احتمالا چیزکی از پزشکی سرش می شود. بود و نبودش توفیری ندارد. اضافه است. می شد از دید دانای کل هم این ها را گفت و راوی را حذف کرد و به جایی هم بر نمی خورد. نظرگاه خاصی برای او در کار نیست.
و اما نامرد جفاکار. یک جور همفری بوگارت و لبخند در مراسم تدفین است که نویسنده خوب جرز و ورزهای شخصیتش را می شناخته است اما اشتباهش این جاست که فکر می کند ما هم دانش او را داریم و جایی که باید از زاویه ی تازه ای به کل جریان و مخصوصا این شخصیت نگاه کند دست مان را توی حنا می گذارد و پوستر زرد رنگ مردی را می بینیم که نباید غرور کسی را خرد کند و به خواسته ی دخترک مریض باید غرور او را همزمان در تناقضی سهمناک تکه تکه کند تا نقش خودش را ایفا کرده باشد.
دیگرانی وجود ندارند. آن ها رجاله هایی هستند که کسی را دوست ندارند و ما هم آن ها را دوست نداریم.
3- فضا سازی
تا آن جا که به درد و مرض و توصیف مطب دکتر مربوط می شود کار عالی است. توصیف ها زنده و دقیق و زیبا هستند. ما را به فضای وقوع داستان می برند و اتافاقا تجربه های مشترک ما را نشانه گیری می کنند. به طور مشخص من به راحتی می توانم معنی کورتون را بفهمم چرا که برای سه ماه تمام تنم را کورتون و آن ورم مسخره اش تسخیر کرده بودند و چه کسی است که در مطب دکتر از فرط خیره شدن به مریض های دیگر در اوج ضعف و ناتوانی دچار دوار نشده باشد؟
غیر از این ها باقی توصیفات – که بسیار اندکند – بی مایه و ضعیفند. جا و مکان خاصی وجود ندارد. آن چه هست کابوس است و درنگ، و درای کاروانیان مرگ، که از بعید ترنم وردهای جادوگران سوخته، فریاد می کشند.*
---------------------------------------------
*سطر آخر از شعری به نام مرثیه که شاعرش را نمی شناسم.
سلام سوسن جان
مي خوانم نظر ميدهم
سلام مجدد
خلاصه داستانتان را نقد می کنم :
در این داستان با سه شخصیت روبه رو بودیم 1) دختر بیماری که تا پایان داستان میمیرد. 2 ) مردی که به نظر عاشق شخصیت اول بوده و 3 )کسی که روایت داستان را به دوش می کشد .
ما با شخصیت یک در خلال داستان آشنا می شویم اما در داستان دلیلی برای برخورد نمی یابم . چرا تصمیم گرفته بود زل بزند به بیمارها آنهم آدم مغروری که هی نویسنده اصرار دارد مغرور نشانش دهد و چراهای دیگر ...
و شخصیت دو که خیلی کمرنگ ظاهر می شود تا حدی که راوی به دیدار کوتاهی بسنده می کند و شنیده هایی که نمی دانم این شخصیت مغرور چه طور وتحت چه شرایطی به راوی رسانده و باز بر میگردیم به وبلاگتان یعنی بینامتنی - که نویسنده نمی خواست - اما چون پلی راه را نزدیک کرد .
می ماند شخصیت راوی . با اینکه روایت را به دوش می کشد باز هم ناشناخته است . چرا پی در پی با کاراکتر اول در تماس است و اصلا چرا این راوی مثل بقیه نرفت که رفته باشد و برای مزارش گل مریم بیاورد.
داستان از جایی به جایی نمیرسید . خیلی راحت زیر دستان باز نویسنده شکل گرفت بدون هیچ تعلیقی . موضوع خاصی نداشت و بیشتر تبدیلش کرده به یک خاطره . برای من که مرور دوباره ی وبلاگتان بود..
اینجاست که تخیل باید به کمک داستان بیاید و عناصر زیر را از رمز و راز معنایی و شخصی در آورد و داستانی اش کند . داستانی ورای خانم جعفری ..
عناصری که پرداخت شده نبود
1- منشی دکتر : چه رفتاری از او باعث شد که به راوی بگوید برو منتظرم نشو . و مهمترین نکته اینکه اگر منشی را حذف کنیم که احتمال به یقین نزدیک ، نویسنده بعد از نگارش داستان حذفش کرده ؛ چه اشکالی وارد می کند. به نظرم نبودش بهتر از بودش است .
2 – و مردی که از کجا رسید سر مزار ( از کدام حادثه عشق در دلش جوشید ). این کیست که خیلی با سلیقه گل میچیند دور قبر و اصلا چرا ؟چه واقعه ای - که نویسنده رازش میداند - باعث رنجش شده ، که برود و بعد از مرگ برگردد ...
3- گل مریمی که چرا کاراکتر اول از آن خوشش نمی آید و چرا مرد اصرار دارد حتما گل مریم را بچیند با اینکه راوی متذکر این مطلب شده بود.
4- پله هایی که تا انتهای داستان گم می شوند . اصلا خواننده یادش می رود پله ای در کار بوده . دکتری بوده ، منشی ایی بوده .. و کسی که هر لحظه احتمال سقوطش می رود ..
دوستدارتان
ناهید
از حسن توجه دوستان عزيزي كه اينبار خيلي جدي نقد كرده اند، لازم دانستم با نوشتن توضيحاتي، تشكر كرده باشم.
اول اينكة، چرا اينقدر مهم هست كه نوشته شود بيماري دختر چي بوده است؟! آيا بيماري را سراغ داريد كه شاد و شنگول از پله هاي پنج طبقه بالا برود و به مطب دكترش برسد و آن همه منتظر بماند و زل بزند به بقيه بيمارها و منشي و بعد آخر شب كه نوبتش شد، خندان برود پيش دكترش و درد دل هايش شروع شود و از رو دل كردن دختر كوچولوي همسايه روبرويي دختر خاله اش هم حرف بزند؟! لازم نبود بنويسم دختر بيماري اش چه بوده چون اين درد همه بيماران است.چيزي كاملن مشترك. همچنان كه لازم نيست توضيح بدهم چرا اصلن دختر است؟ از كجا مي شود دست يافت كه دختر است؟! يا اين نوع سولات عجيب غريب و بي فايده!
ديگري، راجع به غرور دختري است كه زير پاهاي پسري خورد مي شود. چيز غريبي نيست باز. هم خانه شدن دختر با مردي كه دوست داشت تنهايي ها و وحشتهاي شبانه اش را و نه ارضاي عشق ورزي هاي ناكام مانده اش را با او پناه بدهد. دوستش نداشته و فقط براي پر كردن جاي خالي مردي است كه نترسد!! و به همين راحتي هم پسر مي رود! چون تعهدي نيست مي رود و دختر هم براي نگاه داشتن او تلاشي نمي كند. كسي نبايد پسر را شماتت كند، كما اينكه راوي نمي كند. از چيدنن گل هاي مريم كنار قبر دختر توسط پسر هم بر مي ايد كه چقدر اين دو نفر در عين اينكه با هم زندگي كرده بودند، همديگر را نمي شناختند. چون دوست داشتني در كار نبوده،پس شناختي هم ايجاد نشده، همه، بخاطر اينكه هرگز دوستي از دختر نديده بودند، به حكم وظيفه حضور دارند. همين!!!
كسي اينجا، حق را به دختر نمي دهد. اگر گول روايت راوي را نمي خورديد و به عنوان داستان توجه مي كرديد، شايد اين شبهات هم ايجاد نمي شدند.
باز هم ممنونم.
ارادتمند،
سوسن جعفري
در مورد راوي، عجيب است كه گمان برده ايد كه مرتب با دختر در تماس است. او حضوري كاملن كمرنگ در زندگي دختر دارد. مثل همه آنهاي ديگر، تنها گاهي با او بوده و شايد از روي كنجكاوي، به او نزديك شده است و حالا، در انتهاي زندگي دختر، بعنوان تنها كسي مه شايد چون نيازي به دختر نداشته با او دوستي مي كرده است، از طرف دختر، ايمن شناخته مي شود. دختر آنقدر تنها بوده كه اگر توي خيابان نمي افتاده، كسي از مردنش باخبر نمي شده. راوي، به بالين دختر فراخوانده شده است. و در حين اين آخرين ملاقات، چندين ديدار كوتاه و شتابزده اش با دختر را به خاطر مي آورد. هيمن است كه او اينقدر مبهم و كمرنگ است.او تنها راوي است. مثل راوي رمان لرد جيم كه تنها چندبار كوتاه با جيم ملاقات داشته و فقط سه يا چهار بار با او همسخن شده بود. همين!
از طرف دختر، امين شناخته مي شود./ اصلاح شد.
عناصری که پرداخت شده نبود
1- منشی دکتر : چه رفتاری از او باعث شد که به راوی بگوید برو منتظرم نشو . و مهمترین نکته اینکه اگر منشی را حذف کنیم که احتمال به یقین نزدیک ، نویسنده بعد از نگارش داستان حذفش کرده ؛ چه اشکالی وارد می کند. به نظرم نبودش بهتر از بودش است .
ج: منشي آنقدر برايتان مهم است؟! توضيح رفتار منشي‘ بلافاصله بعد از اين آورده مي شود: مي گفت آنقدر خسته مي شود كه ...
منشي از ابتدا همين قدر حضور داشته و حذفي صورت نگرفته است.
2 – و مردی که از کجا رسید سر مزار ( از کدام حادثه عشق در دلش جوشید ). این کیست که خیلی با سلیقه گل میچیند دور قبر و اصلا چرا ؟چه واقعه ای - که نویسنده رازش میداند - باعث رنجش شده ، که برود و بعد از مرگ برگردد ...
ج: گمانم در همه ممالك راهي هست براي باخبر كردن دوستان و آنشايان و بستگان براي آمدن به سر خاك كسي كه به گمانم مرده است!!! خصوصا مردي كه مدتي هم با او زندگي كرده است. اين مرد مي تواند اگر خودش گل مريم دوست داشته باشد آنطور با سليقه به چيدن گل ها بپردازد. مهم اين است كه نمي دانسته است كه دختر اصلن مريم دوست نداشته است!
3- گل مریمی که چرا کاراکتر اول از آن خوشش نمی آید و چرا مرد اصرار دارد حتما گل مریم را بچیند با اینکه راوی متذکر این مطلب شده بود.
ج: شما همه گل ها را دوست داريد؟! ممكن است مريم نبوده باشد و مثلن گلايول باشد. نكته اين است كه مرد گلهايي مي چيند دور قبر دختر كه دختر از ا‹ متنفر بوده است!
4- پله هایی که تا انتهای داستان گم می شوند . اصلا خواننده یادش می رود پله ای در کار بوده . دکتری بوده ، منشی ایی بوده .. و کسی که هر لحظه احتمال سقوطش می رود ..
ج: قرار نيست تكليفي براي پله ها تعيين كنم! پله ها متعلق به ساختمان پزشكان است و من آنقدر دستم باز نيست كه نيستشان كنم!
شرمنده دوست عزيز! مي توانستيد انگشت روي مسايل مهم تري بگذاريد!!نقد كار هر كسي نيست هست؟!
سلام
حرف هاي خانم جعفري در عين متانت پاسخي به هيچ يك از موارد مطروحه در نقد من در بر نداشتند.
دوست عزيز از اينكه نقد من انقدر شما را...
بگذريم . اولا من خودم را نقاد نمي دانم و اينجا نوشته نظر شما .. ننوشته نظر نقاد! من خواننده ام و ميتوانم بدون اين همه ..
ناراحتم كرديد !
وقتي شما از پله حرف مي زنيد من از نويسنده انتظار دارم وقتي كار مي نويسد براي ويرگول هم دليل بياورد آيا در عصر سرعت اين درخواست بزرگي است ...
شما مي نويسيد مي تواند هر گلي باشد ...
چرا ؟!
پس قضيه ي اسلحه اي كه اگر مي آيد بايد شليك شود كشك است ديگر!
من حوصله ي جواب همه ي نقدهاتان را ندارم..
ولي اگر مي خواهيد نويسنده شويد و فقط ننويسيد نقد را نقد نكنيد
من نقد هاتان را مي گذارم به پاي اينكه خواستيد مرا راضي كنيد كه اشتباه مي كنم
خانم جعفري
با داستان هايتان هميشه خداحافظي مي كنم
با تمام نكته هايي كه خانم جعفري نوشته اند موافقم! نمي دانم چرا اين روزها وقتي داستان مي خوانيم فراموشمان مي شود. گاهي واقعا هيچ اهميتي ندارد كه كدام گل منظور است! يا همين طور مثلا چه ساعتي!( يادم مي آيد داستاني نوشته بودم و دوستي مي پرسيد چرا قرارشان 3 بعد از ظهر بود!؟) گرچه در بعضي داستان ها همه چيز سفت و سخت به هم مربوط مي شوند! ولي خواننده كه نبايد سخت بگيرد!
نكته آخر در مورد نظر نوشته شده ناهيد خانم بود! كه مضحك ترين كاري بود كه در اين چند ماه اخير مي توانستم ببينم!
با سلام مجددي آغاز مي شود و خلاصه داستانتان را نقد مي كنم( توجه بفرماييد نقد مي كنم) و بعد تر اظهار مي دارند كه اينجا محلي است براي نوشتن نظرات ، نه نقد! كه من نقاد نيستم!
خانم سوسن جعفری
داستان را خواندم. از آن داستان هایی بود که از همان ابتدا مرا وادار کرد فکر کنم و در دورن خودش فرو برد و در نهایت اثر خوبی بر من گذاشت.
- برایم یک عشق ساده و قشنگ را توصیف کرد
- توصیف حالات و افکار یک بیمار به خوبی نوشته شده است .
- عنوان داستان هم بسیار خوب است.
در مجموع داستان خوبی است.
با سپاس