جهان انديشه
مقالستان جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

برشت ما، برشت شما!

نصرت شاد
nushad@noavar.com
آثار ديگری از اين نويسنده


توضیح خزه:
امروز ۱۴ آگوست، پنجاهمین سال‌مرگ برشت (Bertold Brecht 1898 – 1956)، نویسنده‌ی بزرگ آلمانی است. مقاله‌ی زیر نخستین بار در سال ۲۰۰۱ در مجله‌ی نمایش، چاپ آلمان منتشر شده است و به‌مناسبت سال‌روز مرگ برشت در خزه مجددن انتشار می‌یابد.
فکر کنیم لازم به یادآوری نباشد که انتشار یک اثر در خزه به‌معنی موافقت ما با تمام مندرجات آن نیست. مقاله‌ی زیر به دلیل ساختار و لحن آن و نگاه نوستالژیک و تا حدی نقادانه‌ی نویسنده به مقطعی از زندگی خود و همراهانش از دید ما جذاب و خواندنی است.

* * *

برشت ما، برشت شما!


برشت شما کت‌های چرمی می‌پوشيد، سيگار گران هاوانا می‌کشيد، می‌خواست پزشک شود، شماره‌ی پس‌اندازی در بانک‌های سوئيس داشت، علاقه به کلکسيون و جمع‌آوری ماشين‌های مدل قديمی داشت، عاشق زنان هنرمند و روشن‌فکر غيرفمينيست بود، مخالفتی علنی با رفيق استالين نداشت، با جناب خروشچف رويزيونيست، چای می‌نوشيد، يک خانه‌ی ييلاقی، لب درياچه، حومه‌ی برلين شرقی داشت، اجازه‌ی سفر به کشورهای آن‌زمان پيمان ناتو داشت، پول اقامت در هتل‌های دولوکس را به راحتی می‌پرداخت، ويسکی می‌نوشيد، بعضی از نمايش‌نامه‌هايش را با کمک معشوقه‌هايش نوشت، از برادر بزرگ‌تر، يعنی کشور شوراها، جايزه گرفت، در شهری در شمال مونيخ به دنيا آمد؛ جايی که اردوگاه اجباری قربانيان هيتلری شد، در بزرگ‌ترين تئاتر شهر اجازه‌ی اشتغال يافت، حزبی بود، اشعار ايدئولوژيک می‌سرود، در ميانه‌سالی، در سن ۵۸ سالگی، همچون ساعدی ـ و نه مثل بزرگ علوی و جمالزاده، در سن ۹۰ سالگی ـ جان به جان‌آفرين داد. به دست سازمان امنيت کشورش، يعنی آلمان شرقی، شکنجه نشد، از دست نازی‌ها به آمريکا پناه برد، و نه به کشور کارگران و دهقانان، يعنی ميهن شوراها!

تمام اين حرف‌ها و ادعاها را اکنون بعد از پايان جنگ سرد بين دو بلوک، بعضی از منتقدان ادبی آمريکايی، در کتاب‌های جديد قطورشان می‌کنند، و در کشور «شاعران و متفکران»، اين‌گونه آثار ترجمه‌شده را به صورت کتاب پرفروش سال، در وسايل ارتباط جمعی، شب و روز تبليغ می‌کنند.

برتولت برشت

ولی برشت ما، اديبی بزرگ بود، شاعری منتقد، نمايش‌نامه‌نويسی انقلابی، متفکری ديالکتيکی، جهان‌وطنی انسان‌دوست، با نظراتی سياسی ـ پيشگويانه. او برای خدمت به عدالت دست به قلم برد و برای خدمت به آزادی و ترقی، در فقر و گوشه‌گيری زندگی کرد، در ساختمان‌های يک‌اتاقه‌ی دولتی. به جای اتومبيل ضدگلوله‌ی ولوو سوئدی، سوار اتوبوس شهری و دوچرخه‌ی قديمی‌اش می‌شد. مارکس و انگلس و لنين و مائو، گاهی هم هگل، می‌خواند. به انسان‌ها احترام و توجه خاصی داشت. بعضی از آثارش را از طريق کار جمعی، به صورت گروهی نوشت، نه با کمک زنان هنرپيشه‌ی همکار. از آمريکا همچون طاعون بدش می‌آمد، کشوری که او را به بهانه‌ی کمونيست بودن به دادگاه کشاند. او طرفدار انقلاب جهانی و مخالف استثمار و مستعمره‌گرايی بود. او خواهان حقيقت و هنر، زيبايی و رفاه انسان‌ها بود، به نويسندگانی چون گورکی، پوشکين و چخوف، هاينه و ايبسن و بالزاک احترام می‌گذاشت و برای ما، او عظمت نام‌هايی را دارا بود چون هومر، سقراط و گاهی هم بودا. به جای بازی در تئاتر دولتی شهر، ما می‌خواستيم او را در کارخانه‌ها، مدارس و در خيابان‌های شهر به نمايش بگذاريم؛ در ميان پابرهنه‌ها، کلاه‌نمدی‌ها و آسمان‌جل‌ها!.

در آن زمان، دوره‌ی جنگ سرد بين ابرقدرت‌ها بود. آمريکا و شوروی تا دندان مسلح، روبه‌روی هم به صف ايستاده بودند. مارکس و مائو ممنوع بودند، برشت و گورکی تا حدودی آزاد. ما آن‌ها را نويسندگانی جالب يافتيم، چون آن‌ها با وجود سانسور، توانسته بودند از ديوار خفقان بگذرند و به ما دلگرمی بدهند. ما با پاره‌ای از آثار برشت چون: آدم، آدم است ـ مادر ـ زندگی گاليله ـ روزهای کمون ـ فراز و فرود حکومت رايش سوم ـ داستان‌های آقای کوينر ـ از طريق دوستان يا در بعضی از کتاب‌فروشی‌های شهر آشنا شديم. انسان برای دمکراسی به روشنگری نياز دارد و ما برای روشنگری، سراغ مرحوم برشت رفتيم. امکان ديگری نبود، آثار جالب قدغن بودند و آثار مبتذل را کسی نمی‌خواند. فقر و جهل و بی‌سوادی در جامعه‌ی ايران‌زمين، حاکم بود و ما پوپوليست‌ها و اتوپيست‌های زمان خود شديم. ما در حوالی ادبيات جويای منجی و مرهمی شديم. نقد و جامعه‌شناسی ادبی می‌بايستی دست‌کم ما را از نظر روحی و زبانی تقويت می‌کرد و به ما اميد و دلگرمی می‌داد. ادبيات مسئول و مبارز و مقاوم برای ما، قهرمانان زمان خود!، مانند يک مذهب، آرامبخش بود، گاهی هم حالتی مقدسانه به خود می‌گرفت.
سبک‌های ادبی و هنری مانند اگزيستانسياليسم و ادبيات سرگرم‌کننده و مکتب هنر برای هنر! در نزد ما قابل سرزنش بودند. ادبيات می‌بايستی ما «پيشگامان» را از زنگ‌های جامعه‌ی ديکتاتوری ـ ايلياتی پاک و تميز می‌کرد و عادات فردگرايی و منفعت‌طلبی را به کنار می‌زد، همه چيز می‌بايست در خدمت مبارزه و انقلاب و در راه «جنبش آزادی‌بخش» می‌بود.
فکر کنم وضع شما در خارج از کشور، بهتر از ما می‌بود. لابد بستنی ايتاليايی می‌خورديد و همراه خوبرويان، عصرها به ديسکو می‌رفتيد. آثار بورخس، لورکا، مارکز و نرودا را می‌خوانديد و در خيابان‌ها شعار:
«هوو، هوو، هومشی مين ـ چه، چه، چه‌گوارا» را سر می‌داديد.
و ما در شب‌نامه‌ها، شعارهای آتشينی چون:
«مرگ بر ديکتاتوری! مرگ بر بورژوازی کمپرادور!
زنده باد آزادی خلق!، آزادی برای سخن!
يانکی گو هوم!، ايران را سراسر ويتنام می‌کنيم، ايران را سراسر سياهکل می‌کنيم!» و غيره می‌نوشتيم.
ما مجبور شديم اغلب ادبيات و هنر را سياسی کنيم و می‌خواستيم با بعضی از آثار برشت، فشار ديکتاتوری عريان را قدری تحمل‌پذير نماييم. و اکنون در ميان شما «خارج‌نشينان» تمرين پلوراليسم، دمکراسی، و جمهوری‌خواهی لائيک! می‌کنيم تا شايد اين بار مکتب آزادی در مملکت‌مان عملی شود.

ما در آن روز فقط به نيکی از برشت، گورکی، صمد، خسرو و ادبيات ياد خواهيم کرد و در ميدان‌های شهرها، مجسمه‌هايی از آنان برپا خواهيم کرد، همان‌طور که بعضی از غربی‌ها، مجسمه‌های حافظ، خيام، و مولوی را در پاره‌ای از شهرهای فرهنگی‌شان برپا کرده‌اند!.


پی‌نوشت خزه:
عکس برشت از دایرة‌المعارف اینترنتی «ویکی‌پدیا» برداشته شده است.

نسخه‌ی قابل چاپ   23 مرداد 1385    ||    ( معرفی نويسنده )    ||    نظر خوانندگان ( 0 )    ||    بالای صفحه



زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب