جهان داستان
مقالستان جهان انديشه جهان شعر
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

مهمانی

ايمان اسلاميان
manhich0@yahoo.com
آثار ديگری از اين نويسنده


جلسه‌ی سوم:

با این که خودتان جزئیات کار را می‌دانید، باز همه چیز را می‌گویم، شاید به دردتان بخورد: ... من و آقایان f و a در خانه‌شان را زدیم، البته قبلش می‌دانستند که ما می‌رویم، s از در بالا آمد، کوچه خلوت بود، من خودم دقت کردم، محال است کسی او را دیده باشد، قرار شد پشت درخت‌های انبوه حیاط منتظر باشد، تا اگر مشکلی پیش آمد عمل کند، سخت‌تان نیست که اسم‌شان را نمی‌آورم؟.... راحت ما را قبول کردند، البته مشکوک بودم، شما که نمی‌دانید در همان اول کار، برای‌مان شربت پرتقال آوردند، آن هم توی لیوان‌های دسته‌نقره‌ای... بله فقط خودش بود و زنش، همین دو نفر، نه هیچ‌کس دیگری، s تمام دور و اطراف را گشت، هیچ‌کس نبود، من و آن دو نفر هم تمامی اتاق‌ها را گشتیم، کس دیگری نبود وگرنه دلیلی نداشت اسمش را نیاوریم.... بله مطمئن شدیم که هیچ‌کس دیگری نیست، اگر بچه توی آن خانه بود، باز صدایی می‌آمد، صدای تلویزیون یا چیز دیگری، یعنی اگر بچه توی خانه بود، آن‌ها چیزی نمی‌گفتند؟... نه هیچ صدایی نمی‌آمد، بله کاملن مطمئنم کس دیگری داخل ساختمان نبود، نکند شما چیزی می‌دانید؟... هر دوشان جلوی ما راحت بودند، همین چیزها شکّم را بیش‌تر می‌کرد، همان‌طور که در عکس‌ها دیده‌اید، مرد ربدوشامبر قرمز، زنش هم بلوز و شلوار نخی پوشیده بودند، زن هیچ آرایشی نداشت، فقط هر از گاهی چیزی به ما تعارف می‌کرد، ما تنها خواستیم برای‌مان قهوه بیاورد که البته جزء برنامه بود، مرد منتظر بود تا ما سؤال علمی‌مان را بگوییم، زن روی مبل کنار شوهرش، دست به زانو نشسته بود، مرد از روی مبل تکان نخورد، تا نشسته بودیم، پیپش را پر می‌کرد؛ با آرامش و شمرده شمرده، جواب حرف‌های‌مان را می‌داد، همین حوصله و خونسردی‌اش آقایان دیگر را عصبی کرده بود، آن‌قدر که f شربتش را خورد، که البته در گزارش تخلفات ثبت شده و در ردیف اقدامات نظارتی تقدیم کرده‌ام، مرد مدام می‌پرسید کجا دانشجویش بوده‌ایم، همان‌طور که برنامه‌ریزی شده بود گفتم دانشجوی میهمان یکی از دانشکده‌ها بوده‌ام و بقیه از دوستان من هستند، زن که می‌دید ما شربت نمی‌خوریم، به آشپزخانه رفت تا شربت‌های گرم‌شده را عوض کند، از این‌جا به بعد را باید بگویم؟ آخر به صورت کامل در گزارش هست.... بسیار خوب؛ من و f دنبال زن به آشپزخانه رفتیم، زن اول می‌خندید، بعد هول کرد هجوم برد به طرف در، f معطل نکرد، با همان سیمی که آماده شده بود کار زن را تمام کرد، به سالن که برگشتیم، مرد با چشمان باز روی زمین افتاده بود، ربدوشامبرش را مرتب کردیم و پیپ را دستش دادیم، دور چشم‌های مرد سیاه شده بود، چیزهایی را که لازم بود در سرشان تزریق کردیم، خاکستر داغ پیپ روی مبل را سوزانده بود، فکر کردم لازم نیست به شما زنگ بزنیم، سریع مبل را با مبل هم‌شکلش عوض کردیم، فقط مشکل مبل جدید محکمی‌اش بود، آخر مبل قدیمی فرو رفته بود و گود انداخته بود، f و a آن‌قدر روی مبل پریدند تا گود شد، مرد را گذاشتیم روی مبل و زن را کنارش خواباندیم، من اجاق گاز را باز کردم، بررسی نهایی را انجام دادیم، همه‌ی آثار پاک شد، از کیوسک سر خیابان به پلیس زنگ زدیم، آن‌قدر سر کوچه ماندیم تا پلیس آمد، تکمیل گزارش پلیس چند دقیقه‌ای طول کشید، نه نه اول آتش‌نشانی آمد، همان شب مشخص شد که قهوه جوش آورده و اجاق گاز را خاموش کرده و گاز همه‌جا را گرفته، ما دنبال‌شان تا پزشکی قانونی رفتیم، s زودتر از ما رسیده بود، سریع گزارش آتش‌نشانی را تأیید و دستور دفن را صادر کرد، گزارش پزشکی قانونی و آتش‌نشانی ضمیمه است، نامه‌ی دفن توی پرونده به نام پزشک دیگری غیر از s است که لازم نیست دلیلش را بگویم.... گزارش پلیس هم آماده است که به محض شماره‌خوردن تقدیم‌تان می‌کنم...... بقیه‌اش را که خودتان می‌دانید.... از این‌جا به بعد را هم بگویم؟ خوب دستور دفن تحویل خانواده‌شان شد، ما دیگر کاری‌شان نداشتیم، دیروز صبح هم مراسم تدفین‌شان بود، این‌ها عکس‌های مراسم است، صحبت از چیزی نشد، خیلی‌ها می‌گفتند زن همیشه شلخته بوده و قهوه و شیر روی اجاق گاز سر می‌رفته..... نه راجع به کس دیگری صحبت نشد.... هیچ هیچ.... تا حالا مگر کسی چیزی گفته؟... ما نفر سوم را از دهان شما می‌شنویم.... نه عصبانی نیستم... خوب قبول دارم، هر خبری را باید پیگیری کرد، ولی به ما هم حق بدهید، بعد آن اجرای خوب توقع نداریم بازجویی شویم... می‌دانم فقط تکمیل پرونده است، اما ما اسمش را می‌گذاریم بازجویی....


جلسه‌ی پنجم:

... حتمن آقای a این را گفته، سیم که به گردن زن محکم شد، شروع کرد به چنگ‌انداختن، من هرچه شکستنی بود جمع کردم، تمام چینی و بلورجات را بردم یک کنار و بعد از تمام‌شدن کار، مرتب‌شان کردیم، خودتان تأکید کرده بودید که وقت تلف نشود، اگر چیزی می‌شکست جمع‌کردن و جایگزین‌کردنش کلی زمان می‌برد، من خودم را انداختم روی زن، تمام شانه‌اش توی بغلم بود.... بله این مال وقتی است که زن برای آوردن قهوه به آشپزخانه رفت، من و a هم دنبالش رفتیم، یادم نیست مرد چه کار کرد... چی، قبلن گفته بودم رفته بود شربت پرتقال بیاورد؟ خوب فرقی نمی‌کند، اول زن خجالت‌زده گفت راضی نیست ما زحمت بکشیم، توی همین لحظه‌ها بود که f سیم را که از قبل حلقه کرده بود انداخت گردن زن و سیم را محکم کرد، نگران جای سیم نبودیم، تزریقات اثر سیم را لااقل در ظاهر درست می‌کرد... زن چیزی نگفت، ما هیچ صدای دیگری را نشنیدیم، باز می‌گویم فقط همان دو نفر بودند، صدای مرد که نیامد، زن هم فقط دست و پا انداخت، حتا جیغ نکشید، من پیش خودم می‌گفتم اگر زن جیغ بکشد، s می‌پرد داخل خانه و چتر ایمنی‌مان به هم می‌خورد، اما زن فقط با چشم‌های بیرون‌زده به f نگاه می‌کرد، هیچ صدایی از زن بلند نشد، a را هم که می‌شناسید، سریع و بدون صدا مرد را انداخته بود روی زمین، باورتان نمی‌شود، من حتا صدای افتادن مرد را نشنیدم، البته شاید چون زن تقلا می‌کرد چیزی نشنیدم.

... آهان، بله؛ بغل آشپزخانه یک محوطه‌ی کوچک روباز بود، دور تا دورش بشکه‌های خالی و پر گذاشته بودند، یک طرف کدو و از این‌جور چیزها روی هم تلنبار شده بود، چون لازم نبود توی صورت‌جلسه نیامده.... بله من آن‌جا را بررسی کردم، چون می‌خواستم کسی آن‌جا نباشد... خوب کسی نبود... چاه فاضلاب را هم نگاه کردم، ترسیدم کسی داخلش باشد... قبول دارم باید در گزارش می‌نوشتم، در چاه فاضلاب محکم بود، شاید چون نمی‌خواستند بو بیرون بزند، در چاه را برداشتم و تویش را نگاه کردم... بله همه‌ی این کارها بعد از تمام‌شدن کار، انجام شد، سقف اتاق نرده‌کشی بود، هر کسی از روی پشت‌بام می‌توانست داخل آشپزخانه را ببیند، خودم بالای پشت‌بام را کنترل کردم... خوب چون سرعت لازم بود خودم رفتم، به نظرم حماقت بود که s را از توی حیاط بکشانم داخل، خودم رفتم بالا... نه از چه چیزی بترسیم؟ ما سه نفر همان کاری را می‌کردیم که باید می‌کردیم و هر عمل و حرف‌مان توی گزارش هست...

به من مربوط نیست s چه گفته، او را شما به گروه ما تحمیل کردید وگرنه در برنامه‌های قبل از این اداها خبری نبود، من هیچ‌وقت با کم‌سابقه‌ها کار نمی‌کردم... بله من عصبی هستم... این که یک بچه گم شده به ما ربطی ندارد... از آب خنک‌تان متشکرم... بله در مراسم تدفین خیلی‌ها از یک بچه‌ی گم‌شده حرف می‌زدند، مگر در این‌باره در گزارش‌مان نیست؟... خوب اگر نبوده یادمان رفته، واقعن این قدر مهم است؟... من مطمئنم که هیچ کس دیگری چه بچه و چه بزرگ وجود نداشت، در هیچ کجای تحقیقات به بچه برنخوردیم... غیر از s که می‌دانید از من خوشش نمی‌آید، هیچ‌کس صدای آدم دیگری را نشنیده است، f و a هم فقط دو نفر را دیده‌اند.. حتا در دفاتر رسمی بچه‌ای از آن‌ها ثبت نشده است، شما هم اصرارتان بی‌مورد است.... به هر حال من الان میهمانی دعوتم و این‌جا را ترک می‌کنم.... این چه برخوردی است، مثل این که شما فراموش کرده‌اید من به میل خودم این‌جا آمده‌ام.


جلسه‌ی ششم:

.... بچه‌ای در کار نبود، اگر هم منظورتان حرف‌های آن زنی است که هر روز می‌رود سر قبر دو نفرشان گریه می‌کند، او خواهر زن است، ما تحقیق کرده‌ایم، روزی ده بیست تا قرص اعصاب می‌خورد، یک ماهی هم آسایشگاه روانی بستری بوده، بله او ادعا می‌کند که بچه‌اش چند هفته خانه‌ی زن و شوهر میهمان بوده، بقیه هم از بچه‌ی گم‌شده‌ی زن می‌گویند، اما فقط اوست که می‌گوید بچه‌اش توی آن خانه بوده، نامه‌ی بستری‌شدنش و نظر پزشک معالجش این‌جاست، این هم پرونده‌ی کامل پزشکی‌اش.... شاید بچه را طوری سر به نیست کرده و حالا به زور می‌خواهد توی این قضیه جایش بدهد، متأسفانه شما هم دنبال حرف یک دیوانه را گرفته‌اید...

دوباره بگویم؟.... ما چهار نفر بودیم، s از در بالا آمد، من و f و a رفتیم داخل، دو نفر بودند، تلفنی گفته بودیم که دانشجویان سابق‌ایم، اوضاع کاملن عادی جلو رفت، سریع کار را تمام کردیم و بعد از این که مطمئن شدیم کس دیگری نیست، آمدیم بیرون، بعد از این دو هفته شما دنبال چه هستید؟...... بله ما در چاه را برداشتیم چون از آن محوطه تمام آشپزخانه دیده می‌شد، خوب یک عمل احتیاطی بود، در چاه را برداشتیم هیچ‌کس آن داخل نبود، فقط بوی گند بالا می‌زد.... بله آقای s درست شنیده گمانم دله بود یا یک گلدان، که انداختیم توی چاه، صدای افتادنش توی چاه بد صدایی داد... فکر می‌کنم f وقتی داشت گلدان را می‌انداخت توی چاه، هول کرد، ترسید خودش هم توی چاه بیفتد، جیغ خفیفی کشید، شاید s همین جیغ را شنیده و به شما گزارش کرده است... خودتان می‌دانید بهترین جا برای پنهان‌شدن توی چاه است، یعنی نباید در چاه را برمی‌داشتیم؟...

بله ما بچه‌ای ندیدیم... بچه‌ای در آشپزخانه نبود، این چیزی است که شما می‌گویید، یعنی شما فکر می‌کنید اگر بچه‌ای توی آشپزخانه یا توی اتاق پشتی‌اش بود ما با شما هماهنگ نمی‌کردیم؟... اگر به ما اطمینان ندارید بروید چاه را بگردید، نباید عمقش زیاد باشد.... دست شما درد نکند توی این فاصله شما داشته‌اید در مورد ماها تحقیق می‌کرده‌اید، اگر قرار بود همه جا را بگردید، فایده‌ی این جلسه‌ها چیست..... چیز مهمی را پیدا کرده‌اید، باید به‌تان تبریک گفت، همه توی لوله اسید می‌ریزند تا لوله‌ها نگیرد، حالا آن‌ها چون پولدار بوده‌اند اسید قوی ریخته‌اند..... خوب حتمن همان روز اسید را مستقیم ریخته‌اند توی چاه که اثری توی لوله‌ها نیست، این‌طوری بوی بد داخل آشپزخانه نمی‌آمده، می‌دانید که زن‌ها به بوی بد در آشپزخانه حساسیت دارند... من نمی‌فهمم چرا این‌جا آمده‌ام، آخر من که مسئول همه‌ی چیزهایی که توی آن چاه بوده نیستم، توی چاهی که توالت و حمام به‌اش راه دارند، گل و چمن که نیست، این که لباس دخترانه هم توی چاه بوده به من مربوط نیست، می‌خواهید من جوابگوی همه‌ی توالت‌هایی باشم که آن‌ها رفته بودند؟... من دیگر در این جلسه‌ی لعنتی نمی‌مانم، باید بروم و دیگر به سؤال‌های مسخره‌ی شما جواب نمی‌دهم، لباس سرهم دخترانه... چه چیزهایی می‌شنویم.....


جلسه‌ی هشتم:

این بار را فقط به خاطر شما آمده‌ام... ما گروه چهار نفره‌ای بودیم.... نه نه خواهشن اصرار نکنید، جزئیات را نمی‌گویم، همه چیز داخل صورت‌جلسه آمده، کاری را که به ما محول شده بود به بهترین شکل انجامش دادیم، فقط نکته‌ی تاریک کار این‌جا بود که یکی از همکارها از این که به عنوان نگهبان بیرون به کار گرفته شده بود، دلخور بود وگرنه بقیه‌ی کار با موفقیت انجام شد، دو نفر بودند، زن و شوهر... در همه‌ی مراحل تحقیقات همین دو نفر شناسایی شده بودند... همه‌ی جزئیات زندگی‌شان را می‌دانستیم، وزن، قد، بیماری، حتا ساعاتی که برای خرید بیرون می‌روند، می‌دانید حتا جنس سیم‌هایی که استفاده کردیم، حساب شده بود، یعنی اگر بچه‌ای توی آن ساختمان بود ما نمی‌فهمیدیم؟.. واقعن این حرف شما برای گروه تحقیقات توهین‌آمیز است، هیچ مدرکی هم کم نشده و در همه‌ی مدارک به همین دو نفر اشاره شده..... شما همه را ناراحت کرده‌اید، این را رسمن هم خواهم گفت، باید از ما معذرت‌خواهی شود.... در ضمن این آخرین جلسه‌ای است که اجازه می‌دهم صدایم را ضبط کنید.......


شیراز، تیرماه ۱۳۸۵

نسخه‌ی قابل چاپ   28 مرداد 1385    ||    ( داستان فارسی )    ||    نظر خوانندگان ( 5 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


سروش رهگذر  [ www|@ ] :   (شنبه، 28 مرداد 1385، ساعت 12:29)

آقاي اسلاميان سلام:
اول اينكه نظر خود را قبلا با شما در مورد اين اثر در ميان گذاشته بودم و دوم اينكه به دوستان ((خزه)) بخاطر داشتن ديد بالايي كه نسبت به انتخاب اين اثر داشته اند تبريك ميگويم.
باقي بقايتان/


شعله آذر  [www|@ ] :   (شنبه، 4 شهریور 1385، ساعت 03:55)

خسته نباشید دوست گرامی.
این داستان متاسفانه برای من ناقص ایمیل شده بود و آن موقع نتوانسته بودم بخوانمش. خوشحالم که در خزه منتشر شده.

روایت بسیار زیبا و زیرکانه ای بود. جدا لذت بردم. ساختار بسیار محکمی دارد داستان. انتخاب نظرگاه عالی ست. و مضمون تکان دهنده. گویی راوی در همین کوچه پس کوچه های شهرمان مجری و راوی این کابوس است. شهامت شما و قدرت توصیفتان تحسطن انگیز است.


اوديسئوس  [ www|@] :   (یکشنبه، 5 شهریور 1385، ساعت 13:47)

سلام

يك سوژه ي جنجالي براي يك روايت ضعيف انتخاب شده است. خلاصه ي داستان قتل يك استاد دانشگاه و زنش است كه به دست سه نفر از ما بهتران انجام مي گيرد.
شخصيت ها كليشه اي اند. كليشه ي استاد دانشگاه پولدار (؟) با ربدوشامبر و پيپ چيزي است كه تلويزيون ايران و فيلم هاي هندي آن را خيلي دوست دارند. خانواده هايي كه هميشه قهوه مي خورند و اين حتما دليل ديگري بر پولدار بودن آن هاست.
اما اين پولدار بودن به طرق ديگري هم غير از كليشه ها در داستان باز موكد مي شود اين بار نويسنده در تعاملي ضعيف براي ساختن چيزي فرا تر از الگوهاي نخ نماي پولدار بودن دست به خلاقيت مي زند: آن ها اسيد قوي توي لوله هايشان مي ريزند. تفاوت قيمت بدترين و بهترين لوله باز كن در مغازه ها بيشتر از 50 سنت نيست و اين حرف آن هم از دهان از ما بهتران داستان نچسب، خنده دار و تصنعي است.
سوژه ي جنجالي داستان اين توهم را به وجود مي آورد كه نويسنده كار دشواري در پيش داشته است تا اين روايت را بيان كند اما سهل انگاري او تنها به كليشه ها ختم نمي شود.
اين آدم ها براي كي دارند توضيح مي دهند؟ از دو حال خارج نيست يا اين كه دارند به يك بازجو از يك سازمان قضايي مستقل پاسخ مي گويند كه دراين صورت با لحن حرف زدن آن ها از موضع قدرت سازگار نيست چرا كه هيچ سازمان امنيتي در هيچ جاي دنيا به كسي پاسخ نمي دهد و كارش عين صواب است. دومين احتمال جواب دادن به فردي از رده هاي بالاتر همان سازمان از ما بهتران است كه در اين صورت چهار نفر قاتل كه پست ترين وظيفه ها در يك سازمان به آن ها محول مي شود نمي توانند با چنين لحني به آن شخص پاسخ بگويند. منطق روايت سست و بي پايه است. شخصيت ها كليشه اي هستند و غير از تغيير زاويه ي ديد آن سه نفر چيز قابل توجه ديگري در اين داستان وجود ندارد. نويسنده خواسته تا با پيش كشيدن موضوع بچه و به طريق اولي انتخاب موضوعي جنجالي كار را تمام كرده باشد اما اين ها فقط روبناهايي هستند كه منطقي ندارند. موتيف ها و تصاوير تعامل پابرجايي ندارند و داستان با روايت يك خطي اش در حد و اندازه ي يك اثر ضعيف باقي مي ماند.


قاسم طوبايي  [ www|@] :   (یکشنبه، 12 شهریور 1385، ساعت 12:48)

داستان مهمانی اولین داستانی نیست که از اقای اسلامیان میخوانیم ...از ایشان پیشتر هم اثار در خور توجهی خوانده بودم . مهمانی اما در این بین از شکل و شمایلی متفاوت در بین اثار ایشان برخوردار است .ظاهری که در برخورد اول شاید به نظر جالب بیاید اما پس از دوباره خوانی اثر راه به جایی نمی برد ...
این نوع داستانها برای من تداعی کننده ژانر پلیسی در ادبیات داستانی اروپا است . چیزی که ادبیات مملکت ما کمتر به چشم میخورد با همان پنهان کاری ها و رویکرد تدریجی به حقایق .....انتظاری که در برخورد با امری به نام حقیقت از داستان داشتم ولی نهایتا تحقق پیدا نکرد.
از همان اول شروع میکنم :
چرا ما روند جلسات را از جلسه سوم داریم ؟ چرا از اول نه ؟
تا حالا – در جلسات اول و دوم – چه اطلاعاتی بین طرفین این بازجویی ها رد و بدل شده ؟
چرا از a,fحرفی به میان نمی آید ؟ چرا صدای اینها را نمیشنویم یا حداقل بازتاب حرف های اینهرا به صورت مجادله نتریم ؟
نهایتا چرا این جلسات برای ما پویا نیست ؟
چرا در پس و پشت این داستان جایی برای کشف وجود ندارد ؟ (البته این را من فکر میکنم)
داستان در نقطه گنگ گم شدن یک کودک گم میشود جایی که با وجود قتل مرد و زن دیگر چندان جذابیتی ندارد ...نهایتا به اینجا نمیرسیم که حتما این کشته شده یا نه و حتی کد قابلی هم (تا انجا که من دقت کردم ) وجود ندارد ....
از اینها گذشته نباید از زبان جاری در داستان سرسری گذشت .زبانی بسیار شسته و رفته بدون هر گونه تغییر در ساختار جمله .... باتوجه به موقعیت طرفین مکالمه ها این خوب و قابل قبول مینماید.
برای خودمان آرزوی خوانش داستان های بهتری از ایشان را داریم .


عليرضا جعفري  [ www|@] :   (پنجشنبه، 27 مهر 1385، ساعت 14:08)

درود. از اينكه باز داستاني از شما خواندم خوشحالم.





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب