مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان

در خانه اگر کس است یک حرف بس است
قال و مقالی از سردبیر

اصحاب خزه
info@khazzeh.com
آثار ديگری از اين نويسنده


مدتی از خود می‌پرسیدم: آیا زمانه، زمانه‌ی شعر و داستان هست اصلن که ما سنگ سنگین هنر نوشتن را به سینه می‌زنیم و قلم بر تخم چشم‌، تا در حد و قواره‌ی دایره‌ی بسته‌ی خزه، نرمانرم پیش برویم تا «واژه‌های پیش‌رفت و رفتن به سمت و سوی هدف انسانی خزه را لااقل ما، خودمان و مخاطبان‌مان فراموش نکنیم؟»
تا حک شود در ذهن‌های سنگی که شعر و داستان و نوشتن برای انسان‌ها، همیشه لازم است و ضروری؟
تا جوان‌تری‌ها از یاد نبرند قرطاس و کاغذ از رودکی و فردوسی دست به دست گشته تا رسیده به کف باکفایت نیماها و شاملوها و اخوان‌ها؟
و اندیشه‌ی خٌلص ایرانی بودن و مسلمان ایرانی بودن، سینه به سینه از بیهقی و سعدی و سهروردی و عین‌القضاة رسیده است به هدایت‌ها و علوی‌ها و صادقی‌ها و گلشیری‌ها و...
و همین پرسیدن از خود، ما را بر لبه‌ی تیغ ماندن و هیچ شدن و رفتن، حتا لک‌لک کردن و رفتن، نگه داشت.
این لکه‌ی سیاه آمده بود و ذهن و زبان اصحاب خزه را گرفته بود، چه بخواهند چه نخواهند و کشید به آن جا که نوشتیم چند ماهی، دو، سه ماهی خود را و سال‌های رفته‌ی خزه را مرور کنیم، اما دیدیم که نه می‌شود، نه، دیگر خزه تعلق به چند نفری ما ندارد ـ گیریم که شروع‌کننده بودیم. نامه‌ها رسید از مخاطبان، ایمیل و تلفن‌های طولانی و مکرر که ماحصل‌شان این بود که به زبان عوام بایدشان نوشت. حرف‌ها، نامه‌ها، پرسش‌ها به الفاظ متفاوت یک چیز را پرسنده بودند، که لااقل بگوئید چه مرگ‌تان است که قصد تعطیل‌کردن دارید؟ گرفتاری‌ها مادی است؟ معنوی است؟ فشاری است از جایی؟ کس یا کسانی؟ بابا رک و راست بگوئید تا ما هم، در حد توشه و توان، گوشه‌ای از این مسٌوده را بر دوش بگیریم!
چگونه می‌توانستیم؟ نه حرف حساب از قرن‌ها پیش تا حالا جواب نداشته و نخواهد داشت.
دیدیم نمی‌توانیم تیر در تاریکی بیندازیم مثلن و پاسخ بدهیم سرسری و به تقریب نشدنی یا فعلن نشدنی که:
«تا کویر ذهن بارانی شود
هر سلامی نام انسانی شود
تا که فرصت، فرصت گلخنده‌ای
کس نگیرد جز خدا از بنده‌ای»

دیدیم حتا اگر چنین جوابی بدهیم، حرفی زده‌ایم کلی و شعاری، چرا که:
تا ۴ فصل هست، تا روز از پی شب و شب از پس روز بی لحظه‌ای درنگ می‌آیند و می‌روند و به قول سهراب، تا خدایی هست، آن هم در همین نزدیکی، لای گل‌ها و علف‌های هرز و تا خاک بوی باران را به وقت شامه‌نواز می‌سازد، ما حق نداریم از ماندن و گندیدن سخنی بر زبان بیاوریم و به قول نجم دایه در مرصادالعباد ارجمندش «وقتی خداوند از روح خود در آدمی ‌دمید روح در تاریک‌جای تن هراسان شد. سراسیمه خواست مفری بیابد و در برود، چون از گنجینه‌ی زیبا و روشن حق و حقیقت، اینک به جایکی تنگ و تاریک گرفتار شده، پس خود را به در و دیوار بسته‌ی جسم زد لکن جای گریزی نیافت.» به قول نجم دایه «به خود نیامده بود تا به خود برگردد».
و ما نیز... قال و مقال عالمی می‌کشیم از برای تو!
و سعی می‌کنیم فراموش‌مان نشود‌: از همان دست که می‌پروردمان می‌روئیم.

والسلام
سردبیر و دیگر اصحاب خزه

نسخه‌ی قابل چاپ   11 آبان 1385    ||    ( نگاه )    ||    نظر خوانندگان ( 9 )    ||    بالای صفحه




نظر خوانندگان:


محمد رضايي روشن  [ www|@] :   (پنجشنبه، 11 آبان 1385، ساعت 07:55)

زنده و پاينده باشيد! ممنون حضورتان هستم...


سوسن جعفری  [www|@] :   (یکشنبه، 14 آبان 1385، ساعت 17:29)

وای! چقدر خوشحالم که برگشتید ... خیلی خوشحال تر که بمانید ... چقدر جایتان خالی بود ... سلام!


امير اميري  [ www|@ ] :   (یکشنبه، 14 آبان 1385، ساعت 22:29)

با درود/
بودن بهتر است یا نبودن؟
اصلا نبود در نظر عاقل مفهوم نیست/
هر چند برای بودن/ من ویا ما را دعوتی نباشد.
جاری باشید


مريم  [ www|@ ] :   (چهارشنبه، 17 آبان 1385، ساعت 11:29)

هووم چه عنوان مناسبي ...چه خوب كه باز هستين.


فضول  [www|@] :   (سه شنبه، 23 آبان 1385، ساعت 04:05)

سلام. مثلاَ حالا كلي و شعاري حرف نزده ايد؟ در حال حاضر وضعيت شعر و داستان در مقياس كلي نسبت به زمان شروع كارتان چه تغييري كرده كه سوال هاي "هويتي" از خود مي كنيد؟
با چنين رسانه اي مي توان دو برخورد داشت. يا اين كه مغازه ي من است هروقت دلم مي خواهد تعطيلش مي كنم. ربطي به كسي هم ندارد. برخورد دوم آن است كه خوانندگان سر ديگر رابطه اي هستند كه به تعبير شازده كوچولو "اهلي" شده اند. درست است كه قانوني براي نظارت بر روابط اهلي شدگي وجود ندارد اما مادر بزرگ من مي گفت آدمي اگر صفت داشته باشد نمي تواند نسبت به مهر بي تفاوت باشد.
حالا كه اين متن را چند باره مي خوانم مي بينم كه شش بار نوعي از خدا و مسلماني سخن گفته ايد و من رابطه ي آن را با آنچه "به كف با كفايت نيماها و شاملوها و اخوان ها" رسيده است درنمي يابم.
در صدر سخن قال و مقال سردبير نوشته شده و انتها امضاي سردبير و اصحاب خزه را دارد.اين يعني مخاطب را نادان فرض كردن. بگذاريد سخن آخر را با ادبيات اين تك گويي سردبيرانه (كه مقالي در آن نيست و تمامي قال است) بگويم. كف روي آب مي رود و آنچه مردم را سود رساند برجاي مي ماند.


نامشخص  [www|@] :   (جمعه، 26 آبان 1385، ساعت 07:15)

فضول خان! چرت و پرت گفتن رو ول كن! وقفه شان را در ظاهر جديد ببين. نمي بيني؟ چه ربطي به مغازه باز و بسته كردن دارد؟
به زودي آن كس از راه مي رسه، در خانه كس هست...


شازده كوچولو  [www|@] :   (جمعه، 26 آبان 1385، ساعت 22:03)

آقا از زبان ديگران حرف نزن. اي فضول خان!!!بهتره جاي نشستن و گوشه اي حرف زدن بياي وسط كاري بكني.نشسته اي كنار ميگي لنگش كن .؟


passion  [ www|@] :   (پنجشنبه، 2 آذر 1385، ساعت 15:04)

درود بر استاد صبر و تحمل
******

بر لبه تيغ تيز ماندن ، با اين همه اصحاب و ياران وفادار ، جزء افتخار و دلگرمي برايتان چه چيز ديگري بر آن متصوّر توان بود؟! ما هم در صفي طويل به همراهتان بر لب تيغ ايستاده ايم . كه تا جان در خزه باشد ما هم با آن جاني ديگريم

بازگشت و ماندن دوباره تان ، آغاز دوباره تحمل است
با اين همه يار . مگرنه اين است استاد؟!

در اوج باشيد . تا ابد



ر- ر  [ www|@] :   (شنبه، 25 آذر 1385، ساعت 02:32)

ايوبي گرامي

بي صبرانه منتظر كار جديدي از شما در خزه هستم

با مهر





زیر چتر شیطان
صورتک‌های تسلیم
پاره‌های ممنوع
خانه به سيلاب