|
قدسی شدن جستوجو
|
صالح تسبيحی
|
![]() |
این، پرشهای فکری نامنظمی است که کتاب گفتگوی سید حسین نصر را بهانه کرده. و در
واقع مجموعه دریافتهای شخصی نگارنده است از مجموعه آثار نصر. دریافتهایی که طی
سالیان و با مطالعهی کتب دیگر او آمده و با گفتگویی که اخیرن منتشر شده رسیده به
نتیجه. اینها، تنها ارتعاشات فکری است میان من خواننده، با اوی گوینده، نویسنده.
باید بگویم همین مقاله، همین حالا، به شکل ناقص و تقلیلدادهشده به یک «معرفی کتاب»
در ماهنامهی «خردنامه» (شمارهی آبانماه هشتاد و پنج، وابسته به مجموعهی روزنامهی
همشهری)، تحت عنوان «سفر به سنت» به طبع رسیده است.
* * * *
![]() |
مجموعه كتابها، مقالهها و نوشتههای سید حسین نصر، او را برای ما در زمرهی
كسانی قرار میدهد كه میتوانیم راجع بهشان بپرسیم كدام «نصر»؟ نصری كه در «آموزههای
صوفیان» جستوجوگر پدیدههای كهن اسلامی و بازیافتشان در امروز است، نصری كه در «سه
حكیم مسلمان» متنی دانشگاهی و كمابیش تاریخی را پیش رو میگذارد، نصری كه در «آرمانها
و واقعیتهای اسلام» شرحی خوشبینانه از دین به دست میدهد. و اما نصری كه در معرفت
و معنویت میان جهان سنگی شناخت علمی و دریای نور معنا پل میزند.
جنبههای مختلف شخصیت نصر و تلاشش برای محلی كردن تفكر، ما را با او به جزایری
تاریک و ناشناخته میبرد كه كمابیش دیگر متفكران ایرانی را راه به آنجا نمیبوده.
پیش از این اما، در پس پشت این شیارهای آشنایی، شخصیت او، به خصوص برای ما متولدهای
آستانه و پس از انقلاب آشنا نبود.
كتاب «در جستوجوی امر قدسی»، نصر اصلی را با فراز و فرودهای روان خودش (و نه فرازو
فرود فكرش) نشان میدهد. از سویی، این برای شناخت او لازم نیست. جوهر وجود نویسنده
است، روح متفكر است كه در قالب كلمات آمده و با شناختن فكری، متفكرش را هم میشناسی.
از سوی دیگر اما، شناختن یک خط سیر فكری و تأملات آدم متفكر با دور و برش است كه
فكرش را حاصل میشود. نمیدانم برای شناخت فكر كسی، باید مسیر طی شده توسط او را هم
شناخت یا نه. قلمرو شناختشناسی سنتی ایجاب میكند كه آری. اما تأویل و بسط دادن
متن مدرن امروزه میگوید نه. «در جستوجوی امر قدسی» از جهاتی همان نصری است كه میشناختیم
و از جهاتی دیگر، با آدمی تازه مواجه میشویم، پنهان پشت كتابهای پیشین.
یک.
گفتوگوی نصر، بیش از هر چیز و در آغاز كتاب، دلایل روانی و بستر رشد او را نشان میدهد.
تباین میان رشد جسمانی، موقعیت خانوادگی، اجتماعی و مكانیسم تحصیلات نزد نصر، با
رشد فكریاش كاملن مشخص است. دلایل اصلی تحولات فكری او از جهات تربیتی به وضوح
نشان از آمادهسازی یک آدم ایرانی را دارد برای درک فرهنگ جهانی. اما در خلال گفتوگو
و در هنگام ارائهی مثالها از دوران تحصیل او دست به نقد خود میزند. وقتی از
خوابی، خیالی، كتابی، توفیقی حرف میزند، پشت آن خود را تفسیر میكند. كاری كه
گمانم نیاز نیست؛ زیرا كه بسط و تأویل او خود به خود، توسط من خواننده انجام میپذیرد.
و اگر نكتهای جای تحسین داشته باشد، تحسینش خواهم كرد و نابغهاش خواهم خواند. اما
گویا گوینده این نكته را كافی نمیداند و گاه خودش با ما، در تحسین خود همراه میشود.
«با آنكه از این فضای امریكایی بیگانه بودم، به راحتی توانستم با شرایط كنار بیایم.
در كلاس نهم شاگرد ممتازی بودم و از آن به بعد همیشه در مدرسهی پدی شاگرد اول
كلاسم بودم. و پیشینهی تحصیلی درخشانی داشتم. در ورزش هم دستی داشتم... این پیشرفت
و تحول به یک ورزشكار مطرح را وامدار مدرسهی پدی هستم» (ص ۵۴)
![]() |
نصر در ادامه، از ورود خودش به فرنگ میگوید. همچنان كه در «جوان مسلمان و دنیای
متجدد» با آن روبهرو هستیم از تلاش خود برای كشف و ربط مدرنیسم و جهان سنتی میگوید.
جهان سنتی كه خاستگاه خود اوست. این نكته و این اكتشاف راهحلها، تلاشی خوشایند
است. فكری است بكر. و لازمهی دوران ما. اما او از مصداقها و فكر هم با نقد خود، و
البته نقد و شرح و تفسیر حالات خود سخن میگوید. چیزی كه من خواننده اگر نویسنده
تنها اشارتی كند خود درکش خواهم كرد. مثلن از فرشتگانی میگوید كه در رؤیا رؤیتشان
كرده. البته گفتن تصویر زیبایی چنین، خوشایند است. نقد و تفسیرهای بعد از آن منظور
نظرم است. تفسیری كه از خویش میكند در رویارویی با جهان تجدد از قضا چندان كاركردی
برای ما ندارد. تو را تنها با سبک و سیاق یک زندگی، با طرح یک زندگی روبهرو میكند.
زندگیای كه چندان ایرانی نیست. زیرا كه او در شرایط عادی، و برابر با باقی
ایرانیان با سنت روبهرو نشده. نصر در بیوگرافی «خودگو»ی خود نشان میدهد هرگز به
عنوان «جوان مسلمان» با دنبای متجدد روبهرو نشده. جستوجوی او در امر قدسی، از سر
دنیای متجدد وارد جوان و جهان مسلمانی شده است. طبقهی خانوادگی او همان طبقهای
بوده است كه در ایران آن روزگار آنها را متجدد میخواندهاند. لاجرم، نصر، در مسیر
رشد تكامل (كودكی، بلوغ تا بزرگسالی) با زشتیهای سنت، آنچنان كه یک فرد عادی
ایرانی با آن درمیافتد روبرو نشده و امر قدسی در این حال شاید، نوستالژیای
سرخوشانهی كودكی آدم باشد كه به جستوجویش شتافته.
در بزرگسالی، در فصلهای میانی كتاب، وقت بازگشت به ایران، وقتی مدیر دانشگاه
آریامهر شد و بعد با انقلاب رودررو شد، دیگر شخصی شكلگرفته، دانشگاهی، و مرتبط به
دربار بود كه از هراس و هجوم نارضایتی جوانان كشور تلقی ایدهآلی دارد. كشور در
حال گذر از «دو دنیا» كشور یكپارچهی سختیهای رئالیسم. نصر در فصول مربوط به پیش
از انقلاب موضع دفاعی به خود میگیرد. و كمابیش سعی میكند موقعیت خود را در آن سالها
توضیح دهد. وضعی كه به خاطر هجوم تبلیغاتی همان سالها به او پیش آمد اما، با او و
فكر او، با او به عنوان یک متفكر پرشور سروكار نداشت كه او، از جانب فكرش آن را
توضیح میدهد. یک تنش تاریخی بود مربوط به رابطهاش با دربار كه برای یک مدیر
دانشگاه طبیعی به نظر میرسد.
دو.
گمانم آن سیاق زندگی اوست راجع به سنت كه به عنوان چالشی در اندیشهاش ظهور میكند
و منتقدانش را بر آن داشته تا انگ «توهم بر سنت» را به او بزنند. چه، طبقهی
متجددان دوران گذار، آنهایی كه اگر برق آمد، نخست در خانهی آنها آمد، طیف مؤمنان
متجدد تا متجددان بیایمان را در بر میگرفتند. گرایش به سنت نه به عنوان امری
اجباری، نه به عنوان ایدئولوژی انقلابی، نه به عنوان عنصری كه روی عدم تغییر
پافشاری میكند، بلكه سنت نزد ایشان به عنوان عنصری زیباشناسانه ظهور میكند. عنصری
كه محض تزیین، به جامگان خوشدوخت فرنگی آویخته شده باشد.
او در صفحات ۲۴۰ و ۲۴۱ میگوید، و به حق، پاسخی میدهد برای عرفانهای دم دستی و
خنک بازاری، و میگوید و راست میگوید، كه سالیان سال باید كار كرد تا به معرفت
رسید. اما این نكته هم هست كه مخاطبان غیرشرقی عرفان شرق تنها مردم لمپن و
پوپولیستها نیستند. موجی كه ایجاد شده خیلی از خوانندگان و حتا دانشگاهیان مخاطب
خود او را هم در بر میگیرد. اگر نصر در «معرفت و معنویت» شناخت را واجد معنا
میداند، و اگر در پی اثبات این سخن است كه «شناخت» ـ هر نوع شناختی، چه علمی، چه
انسانی ـ آمیخته با معنویت است، و در گفتوگویش باز بر آن صحه میگذارد، از آن روست
كه او دانشمند بخش «معرفت علمی» هم هست. فیزیكدان هم هست. اما الزامن معنویتی كه از
آن سخن میگوید، معنویت شرقی جاری در زندگی مردم نیست. چه، او هیچ الگوی جمعی روشنی
در آثارش نشان نمیدهد. معنویتی كه حرفش را میزند «سنت» نیست. معنویت، شعر حافظ و
خیام نیست كه خمیرمایهی شناخت همو را از سنت تشكیل میدهد. و این در اندیشهی او
از هم تفكیک نشده (در فصل اسلام و دنیای مدرن به طور دقیق این همخوانی مصداقها
وعدم تفكیکشان از هم، به چشم میخورد. امتداد مییابد به كل كارهای او). نمیدانم
و با خواندن گفتوگوی اخیر هم درنیافتم منظور از معنویت (امر قدسی) نزد او دقیقن
چیست. هم در كتاب گفتوگو، و هم در كتاب «معرفت و معنویت» فصلی وجود دارد تحت عنوان
«سنت چیست؟»، او مجموعه دریافتهای حسی و روحانی را كه در تاریخ ادیان موجودند
استنتاج میكند و راههای بهكاربردن آنها را در دنیای امروز نشان میدهد. این
احتمال منظور جوهری اوست از سنت. كمابیش نصر، سنت را حاوی «روح» میداند. در
انتقاد از مثلن نظام آموزشی مدرن «كه شما صبح الاهیات میخوانی و عصر بسكتبال بازی
میكنی» سبک آموزشی یوگا را برای الگوبرداری مثال میزند، و مثالهایی چنین نشان
میدهند سنت نزد سیدحسین نصر؛ امری است زیبا و همیشگی و البته انگار مستقل از
اجتماع.
سه.
نصر، در صفحات پایانی، از «شریعتی» میگوید و او را ایدئولوژیپرداز میخواند.
میگوید: «علی شریعتی قرائت ایدئولوژیكی از اسلام میداشته». باید پرسید و دانست كه
آیا، برداشت سنتی از دین، اسلام یا هر دین دیگر، و آمیختن سنت و اسلام به یكدیگر
خود، ایدئولوژی دیگری نیست؟ در ادامه وقتی نصر از دوران تحصیلیاش میگوید، نامهای
فراوانی از فلاسفه و منابع مطالعاتی به میان میآید. دانستن چند زبان و آموختن چند
زبان دیگر، به او اجازه داده تا افق دید خود را از سطح اقلیمهای جغرافیایی خارج
كند. و با دید وسیعتری به كرهی خاكی بنگرد. كمابیش متفكر مهمی نیست كه او روی آن
دست نگذاشته باشد و البته فكر متفكران زیادی را «زیسته» است و این همان مسئلهی
اصلی است:
بنا نیست فرد حتمن معماری فكرش را با معماری خارج از خود هماهنگ كند. چه بسا
زندانیانی كه آزاد زیستهاند. اما او، اگر در جهان سنت همانقدر زیسته بود كه در
جهان مدرن، فاصلهاش اینچنین با ما زیاد نمیشد و نمیبود اغلب كسانی كه به عنوان
منبع مطالعاتی نام برده برای خوانندهی فارسیزبان ناآشنا هستند. كه این البته
تقصیر او نیست. اما موضعگیریاش راجع به سنت از دریچهی همینها است. از خلال همین
فكرهای جدا اما دوستدار شرق است كه شرق را وجدان می كند و از آن، جهان زیبای
یكپارچهای را استخراج كرده كه هنوز و هیچگاه كابوس درش رخنه نمیكند. کابوسی که
حالا خیلی از شرقیها را در بر گرفته و اقلن در خاورمیانه، خیلی خوابها هست که اگر
به صبح بکشد و نیمهشبان جان به در نشود، کابوسوار بر دیوارها تکان میخورد خوابش.
کابوس دود و آسفالت و آهن و ماشین. و چراغهای چشمکزن نئون. کابوس فاصلهگرفتن
شهرستانها از مرکز. و فرهنگ چندپارهی روستاها، با وجود تلویزیون از یک سو و نبودن
آنچه در تلویزیون نشان داده میشود از سوی دیگر. این سنت است.
جنگها، ویرانهها و ویرانیهای باقیمانده تا سالها بعد، در جسم و جان آدمیان.
اینها هم سنتاند. همانطور که رنگ ارغوانی کاشی یک حوض و ماهیهای قرمز.
![]() |
چهار.
همچنان كه در «معرفت و معنویت» مصداقهای بخش معنویت بیشتر در الاهیات مسیحی بیان
شده، و در نتیجه معنویت آنجا، رنگ و بوی معنویت صلحجوی صدر مسیحیت را به خود
گرفته، اینجا هم معنویت (امر قدسی) جستوجو شده توسط نصر در «دین» فرجام مییابد.
و این از مثالهای متعدد او از ادیان و تئوریپذیریاش در گفتوگوی ادیان پیداست. و
البته پیداتر، نادیده گرفتن جنبهی اساطیری ادیان، دینهای غیر الاهی و بدوی و عدم
گشت و گذار در اساطیر قومی، نشان از اندیشهای میدهد كه سنت را همان «دین» میداند.
او مانند متفكران آغاز سدهی بیستم، تاریخ را به دو پاره تقسیم میكند. دوران كهن و
دوران مدرنیسم و در دوران ما، دوران مدرنیسم یا فرامدرنیسم، فقدان خدا را خطر میخواند.
خدایی كه ابوسعید، روز مرگش گفت «قحط خدای خواهد آمد» خدایی كه «نیچه» مردگیاش را
اعلام كرد. خدایی كه شاید درون هركدام از ما که به او ایمان داشته باشیم قائم باشد.
دیگر امر كلی كل آدمها نیست.
* * * *
دانش گستردهی نصر، آرامش ذاتی او، و تلاشش برای در نماندن در علم محض یا معنویت
خالص، از اندیشهاش مجموعهای رنگارنگ به دست میدهد که برخلاف آنچه خود میخواهد
و میخواند، از او فیلسوف نمیسازد.
فیلسوف دستگاه منسجم فکری خود را درمیاندازد و سپس ابزارهای آن را در اختیار
خوانندهی خود قرار میدهد. ابزارهایی از جنس فکر که با آنها بتوان با کشف و شهودهای
او همراه شد. چون دیالکتیک نزد مارکس و هرمنوتیک نزد «گادامر» و دیگران.
اما نزد نصر از دستگاه منسجم فکری خبری نیست. و هر آنچه او دريافته، چه بسا زیبا و
شکوهمند، ما را بیابزار گذاشته و کمابیش حالاتش دیگر، اقلن برای شهرنشینان شرقی،
دستنیافتنی باقی مانده است.
به هر حال باید دانست و پذیرفت که «سید حسین نصر» شخصیتی دانشگاهی محسوب میشود و
چنین فکری طبقهبندیهای خاص خود را هم داراست. خیلی دلم میخواهد بدانم او راجع به
جنگ عراق، یا مثلن آمار بالای خودکشی و طلاق، یا خودسوزی زنان در جامعهی سنتزدهی
استان ایلام مثلن، چه نظری دارد.
گپوگفت حس و حالی، مشی و مسیری که امروزه «چامسکی» یا «هابرماس» و اینها در پیش
گرفتهاند.
باری، نمیدانم و نمیشود گفت و تند رفت و از او و آنان که به خاک خود چشم خیر
دارند نه خیانت، از در بدگویی، چنان که «دکتر سروش» درآمده باز آمد. یا البته هم از
او یک «گود من» فکری، چندان که در ژورنالیسم فلسفی ما در «شرق» مثلن، باب شده بود
ساخت. میتوان گفت فکر او تمام و کمال، یکی از نحوههایی است که متفکر ایرانی چون
دریچهای باید از آن به افقهای کمتر به دیدار آمده نظری بیندازد و جرعهای بر
گیرد. و نه بیشتر.
۲۳ آبان ۱۳۸۵
||
( انديشه
)
||
نظر خوانندگان ( 7 )
||
بالای صفحه












نظر خوانندگان:
سلام
از اين كه آقاي نصر را كه من فقط نامي از او شنيده بودم به اختصار معرفي كرده و خط سير فكري اش را كم و بيش بيان كرديد از شما ممنونم. اميدوارم بهتر از اين ها بنويسيد. اما بعد...
اطناب و حشو به كار شما ضربه زده است. جا به جاي اين نوشتار چيزهايي هستند كه نبودن شان چيزي از معنا و مفهوم كم نمي كند اما بودن شان به زيبايي و سلاست متن ضربه مي زند. خيلي اتفاقي و بدون ترتيب با اجازه ي نويسنده ي عزيز و فرهيخته چند نمونه در زير مي آورم:
"محلي كردن تفكر" احتمالا با پيشينه اي پست مدرن وارد اين متن شده است. localization برابرنهاد "محلی کردن" نیست. در بهترین حالت به نوعی دوبله ی یک تفکر است به فارسی. چیزی که صراحتا هضم نشده است و به صورت مفهومی گنگ و نارسا در امده است. در پاراگراف زیر:
"جنبههای مختلف شخصیت نصر و تلاشش برای محلی كردن تفكر، ما را با او به جزایری تاریک و ناشناخته میبرد كه كمابیش دیگر متفكران ایرانی را راه به آنجا نمیبوده"
همچنین جای سوال است که این جزایر تاریکی که نویسنده ی محترم به آن ها اشاره کرده اند در کدام وادی فلسفه، عرفان یا هر چیز دیگری قرار دارند.
"خود-زندگی نامه" و "بیوگرافی خودگو" هم از نسل همان واژه های دوبله شده هستند. ما در فارسی عبارتی داریم چنین : "حسب حال" که از دیرباز به جای همین اتوبیوگرافی به کار می رفته است. به کار گیری کلمات خلق الساعه وقتی معادل های زیبایی در ادبیات ایران دارند جایز نیست.
فرموده اید که:
" اما این نكته هم هست كه مخاطبان غیرشرقی عرفان شرق تنها مردم لمپن و پوپولیستها نیستند.."
مردم لمپن غرب؟؟؟ آخر مردم با سواد آن طرف هم مثل متجددهای خودمان کل تاریخ شرق و عرفان و فلسفه اش را به هیچ هم نمی گیرند آن وقت چطور مردم لمپن غرب قرار است به عنوان شاخه ی اصلی طرفداران عرفان شرقی ارزیابی گردند؟ نکند به واسطه ی شیوع مسری یوگا و ذن توهمی ایجاد شده است که مثلا آدم های معمولی آن جا می میرند برای فرهنگ شرقی! آخر لمپن را با عرفان چه نسبتی است عزیز جان؟ حدس می زنم روی سخن نویسنده ی عزیز با سری کتاب های کوئیلو و عرفان های آبکی باشد که کتاب بالینی جوانان گران قدر ما شده است. در این صورت هم به آن نمی شود لمپنیسم گفت. این مرض نه منحصر به مد شدن عرفان بازی است و نه فقط به مزخرفاتی بر می گردد که این روزها به اسم عرفان به خورد ملت می دهند، تا ایران بوده، شارلاتان و دزد درویش نما و مردم بی خیال خرافه پرست هم بوده اند که یا به صرف ریش و پشم مراد می شده اند یا با استناد به همان چهار نخ موی تحفه خودشان را شیخ می خوانده اند.
به نظر می رسد جنبه ی احساسی بحث نویسنده ی فرهیخته بر وجه فلسفی و متقن آن می چربد. اگر بناست که دیدگاه های فلسفی آقای دکتر نصر نقد بشوند باید با زبان علمی و دقیق منطق و یا اصول فلسفی با گفتار ایشان برخورد شود نه این که برای آسفالت و دود مرثیه سرایی کرده و بعد از واژه ای مثل "سنت" هر طور که خواستیم استفاده کنیم. معنا و حدود هر کلمه در منطق و فلسفه - با توجه به فلسفه ی مورد بحث - روشن است و ممکن است در هر نظریه ی فلسفی یک تعریف داشته باشد. اما بسط این کلمه به حوزه ی احساسات و شاعرانگی جنبه ی نقد و روشن گری را زیر سوال می برد. یا باید نویسنده تعریف خود را از سنت ارائه دهد یا این که حتی الامکان از گیج کردن مخاطبش با ارائه ی مثال های متناقض نما بپرهیزد. این گونه به فحوای کلام نویسنده می توان پی برد و می توان سخنش را سنجید. نقد شعر با نقد فلسفه فرق می کند.
"خدایی كه ابوسعید، روز مرگش گفت «قحط خدای خواهد آمد» خدایی كه «نیچه» مردگیاش را اعلام كرد. خدایی كه شاید درون هركدام از ما که به او ایمان داشته باشیم قائم باشد. دیگر امر كلی كل آدمها نیست."
این از همان مواردی است که فلسفه آدم را قلقلک می دهد و مجبور به اظهار نظر راجع به چیزهایی می کند که نه تنها تجربه نکرده است بلکه با تکیه به اصول ساختار فکری خود سعی در آفریدن این تجربه ها از راه تخیل دارد. مجلس ترحیم خداوند متعال سال هاست در محل مذکور زنانه و مردانه برگزار می شود و آخر سر هم هرکس قاشق فلسفیدن اش به ته دیگ می خورد از مردن خداوند مایه می گذارد. این چیزی است که هم به خودی خود پارادوکس است هم مردم نمی توانند هضم کنند که ای بابا خدا دیگر چرا مرد؟ و هم پا جای پای نیچه گذاشتن است که به حق سنت و فرهنگ و مرام و فلسفه اش با همه چیز ایرانی ها جور در می آید و نفهمیدن و یا ردش دلیل واضح بی سوادی و خریت می تواند باشد.
عزیز نویسنده، یک اظهار نظر ساده ی روزمره شاید دلیل و برهانی طلب نکند. اما سر و کار من و شما با اصول و تعاریف است. گیریم که خواسته باشید از معنویت سخن بگویید. آخر خدا و سنت هم در آن وادی برای خودشان جایگاه و تعریفی دارند. نمی توان همین طوری به صرف آزادی اظهار نظر هر سخن نادقیقی را با صرف استناد به حرف نیچه یا هرکس دیگری با این درجه از قطعیت نوشت و شالوده ی نتیجه گیری از متن قرار داد.
و نکات آخر درباره ی چند سطر زیر خواهند بود:
"فیلسوف دستگاه منسجم فکری خود را درمیاندازد و سپس ابزارهای آن را در اختیار خوانندهی خود قرار میدهد. ابزارهایی از جنس فکر که با آنها بتوان با کشف و شهودهای او همراه شد. چون دیالکتیک نزد مارکس و هرمنوتیک نزد «گادامر» و دیگران.
اما نزد نصر از دستگاه منسجم فکری خبری نیست. و هر آنچه او دريافته، چه بسا زیبا و شکوهمند، ما را بیابزار گذاشته و کمابیش حالاتش دیگر، اقلن برای شهرنشینان شرقی، دستنیافتنی باقی مانده است."
اول - "دیالکتیک" را مارکس "درنیانداخت" او آن را دنبال کرد و از آن نتیجه گیری نمود. هگل خیلی پیشتر از مارکس بنیاد فلسفه اش را با مفهوم دیالکتیک شرح و بسط می دهد.
دوم- ابزارهایی که فیلسوف در اختیار خواننده اش قرار می دهد لزوما فکر نیستند. بگذریم از این که ابزاری از جنس فکر معنی و مفهوم مشخصی هم ندارد. ابزار خواننده ی یک فلسفه اصول موضوعه ی آن فلسفه یا اصول آن فلسفه و مدد متافیزیک آن سیستم فکری است و نه خود فکر. فیلسوف هم از همین ابزارها استفاده می کند. فکر مثل نیروی محرکه است برای آن مجموعه ابزارهایی که باید به کار گرفته شوند. فکر ابزاری نیست که فیلسوف آن را به خواننده اش بدهد.
سوم - "شهرنشینان شرقی" کدام مردم هستند؟ آیا دهاتی ها علاقه ای به فلسفه ندارند؟ محتمل است که منظور نویسنده ی گرانمایه طبقه ی روشنفکر و باسواد و تحصیل کرده ی اجتماع باشد که به اشتباه شهری خوانده شده اند. و الله اعلم.
و آخرین حرف من با شما این است که این سبک "شرق نویسی " و جمله بندی های گاه نیمه کاره و الفاظ بزرگ تر از حد معمول خوانش متن را دچار مشکل جدی کرده است.
"یا البته هم از او یک «گود من» فکری، چندان که در ژورنالیسم فلسفی ما در «شرق» مثلن، باب شده بود ساخت. میتوان گفت فکر او تمام و کمال، یکی از نحوههایی است که متفکر ایرانی چون دریچهای باید از آن به افقهای کمتر به دیدار آمده نظری بیندازد و جرعهای بر گیرد. و نه بیشتر."
"گود من" چیست؟ لطفا برای من توضیح دهید و روشنم کنید.
جمله ی آخر متن شما هم با ممارست فراوان فهمیده نشد که چطور باید آدم از دریچه جرعه ای برگیرد.
امیدوارم در آینده ی نه چندان دور شاهد باشم که متن خود را با وسواس و دقت بیشتری - نه به صرف دست اندر کاری در گروه خزه و اعتماد به نفس کاذبی که به آدم می دهد - بررسی فرموده و منتشر کنید.
اين نقد هم بد نيست بخونين درباره نصر:
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2006/08/060821_pm-nasr-traditionalism.shtml
اين هم يه لينک ديگه مربوط به نصر و به قلم ناقد. فقط پی دی اف هستش.
http://www.kargozaraan.com/PDF/85-06-08/p-11.pdf
قسمت دومش هم اينجاست پائين صفحه
http://www.kargozaraan.com/PDF/85-06-11/p-11.pdf
گردون عزیز
از نظرات شما خیلی ممنون ام. نقدتان را چند بار خواندم. کمابیش بیشترشان را قبول دارم.هرچند گاه دچار سو تفاهم شده اید و البته دست اندر کاری خزه هم به آدم اعتماد به نفس نمی دهد! اما ایرادها یی که فرموده اید به نوشته ی من وارد اند.
پاسخ و همفکری با شما را به زودی در وبلاگ ام در سایت خزه( که راه خواهد افتاد) خواهم گذاشت.
سلام
نقد پذیری شما و ادب تان در خور تحسین است و امیدوارم دامنه ی و عمق همفکری ها انشاءالله بیشتر شود.
پس از خواندن نوشتار شما بیشتر درباره ی نصر کنجکاو شدم و در وبلاگ سخن - محمد میرزا خانی - متن ترجمه شده ی سخنرانی دکتر نصر را پیدا کردم که علاوه بر مفید بودن بسیار خوب هم به فارسی ترجمه شده بود. این سخنرانی حاوی نکات بسیار گرانبهایی است که توصیه می کنم حتما اگر تا به حال آن را نخوانده اید بخوانید و به دیگران هم اگر خواستید توصیه بفرمایید. آدرس وبلاگ:http://mdeconstruction.blogspot.com
امیدوارم موفق و پیروز و پاینده باشید.
salam pesar agha man ke in matno nakhondam aval ino begam ke bedoni badam che mani dare dastan nemizari dige badam tavalodet mobarak bashe are are midonam adame khare bimarefati hastam migzare dorost misham hers nakhorin az dastam mibinameton bezodi (jam bastam ye jahaisho ba nilofaram bodam)
shabnam
من دنبال گم شده نزديك خودم ميگردم شايد بتوانيد كمكم كنيد