|
اتاق معکوس |
مشهود صفر
|
![]() |
وارد اتاق شد.
*
صدای سوت آمد. سریع خودش را از جلو روی زمین انداخت و دستهایش را پشت سرش گذاشت.
صدای ترکیدن چیزی و سپس صدای شرشر آب آمد. سرش را بلند کرد و دور و برش را نگاه کرد
که با منوّر روشن شده بود. سنگر سر جایش بود.
ـ پاشو بابا، چیزی نشده. خمپاره اون ور سنگر به تانکرِ آب خورد. فقط نماز شب شما بی
وضو میمونه.
یعقوب با لبخند بلند شد و گفت: شما غصهی ما رو نخور آقا اسماعیل. ما اگه نمازشبخون
باشیم، با تیمم هم نمازمون رو میخونیم. ولی حیف که نیستیم.
ـ بریم سنگر، بچهها جمعاند.
با اسماعیل به سنگر رفتند.
وقتی یعقوب دید که بچهها روبهروی هم، روی زمین نشستهاند و کوچه باز کردهاند
فکر کرد که مراسم سینهزنی است؛ ولی وقتی صورت خندان و مشتهای گرهکردهی بچهها
را دید که به طرف هم دراز کردهاند فهمید که دارند «گل یا پوچِ گروهی» بازی میکنند.
عدهای هم داشتند دو گروه را تشویق میکردند.
یعقوب در یک ردیف از بازیکنان، آدمهایی مثل باکری، همت، جهانآرا و در ردیف دیگر
دوستانی مثل مجتبا، ممد جِزقِل، سهراب، رسول و اسماعیل را دید. اسماعیل تازه به آنها
پیوسته بود. گل که یک پوکهی فشنگ بود دست گروهی قرار داشت که باکری رهبریشان را
به عهده داشت.
یکهو یعقوب از جا پرید. شیئی نرم وارد گوشش شده بود که باعث یک حس عجیب همراه کمی
قلقلک در او شد. برگشت.
یونس بود. یک پَر هم در دستش بود.
خودش را تو بغل یونس انداخت. یونس در عملیات سخت مجروح شده بود و از همان جا به
بیمارستان منتقل شد و تا آن موقع یعقوب از او خبری نداشت.
اشکهای یعقوب سرازیر شد و چون لبخند بر لب داشت تعداد بیشتری اشک وارد دهانش شد.
یعقوب بوی خاصی از طرف یونس احساس کرد. لحظهای یاد پدرش افتاد. یونس به نظر سالم
میآمد و هیچ نقصی نداشت.
یعقوب در حالی که یونس را بیشتر به خود میفشرد گفت: کجا بودی پسر؟ کلّی خوشحال
شده بودیم. داشتیم حلوات رو هم درست میکردیم. با چند تا مداح هم برای مجلس ختمت
صحبت کرده بودیم؛ تازه من هم برای حجلهات سفارش یک قاب عکس از مرغوبترین چوب رو
به پدرم داده بودم. تازه، روی وصیتنامهات هم حساب کرده بودیم؛ شاید چیزی به ما
هم میماسید. حیف. خسارت تمام اینها رو باید بدی.
یونس هیچ نمیگفت و فقط لبخند میزد.
به زور یعقوب را از یونس جدا کردند تا بقیه هم بتوانند با او روبوسی کنند.
![]() |
یونس هم برای بازی به گروه باکری پیوست. یعقوب از این کار یونس دلخور شد. خودش
هم نمیدانست چرا دوست ندارد یونس در آن گروه بازی کند.
عجیب بود. تعداد نفراتی که گروه باکری را تشویق میکردند خیلی بیشتر از گروه مقابل
بود.
باز هم صدای سوت آمد. در یک لحظه همهی بازیکنانی که ممد جزقل سردستهشان بود و
کسانی که این گروه را تشویق میکردند، خودشان را روی زمین انداختند.
بعد از چند ثانیه از جا بلند شدند. همه سالم بودند.
گروهی که گل دستش بود کلی به گروه مقابل خندید.
با اصرارِ بچهها یعقوب هم وارد بازی شد و به گروه ممد جزقل رفت. یعقوب درست در
مقابل یونس نشست. بچههای سنگر برای جذاب کردن بازی قوانین بازی را کمی تغییر داده
بودند. بازی به این شکل بود که هرکس از گروهی که گل دستش نبود حدس میزد که گل تو
دست چه کسی است به گروه مقابل میرفت؛ به این ترتیب هر دفعه تعداد نفرات گروهی که
گل دستشان بود زیادتر میشد؛ به خاطرِ همین کار گروه یعقوب هردفعه سختتر میشد.
یعقوب آن پس و پشتها در گروه تشویقکنندگان حریف، نوابصفوی و کمی جلوتر اندرزگو
را هم دید.
باکری گل را به گروه یعقوب نشان داد، سپس دستش را مشت کرد و روی دست دیگرش گذاشت،
دستانش را تکان تکان داد، بعد دستان مشتکردهاش را به سمت بغل دستیاش برد؛ همت
دستانش را مشت کرد تا باکری بتواند گل را در دستش بریزد. به همین ترتیب هر کس نشان
میداد که گل را در دست بغلیاش ریخته است.
بالاخره تمام بازیکنان گروه باکری دستان مشتکردهشان را به سمت گروه مقابل گرفتند
و یونس هم مشتهای گرهکردهی خود را سمت یعقوب دراز کرد.
رئیسبازی ممد جزقل گل کرد: تو، دو تا دستت رو پوچ کن! آقای جهانآرا خالی بازی کن!
فلانی تو دست راستت رو پوچ کن و...
بالاخره پنج دست ماند که هنوز پوچ نشدهبود:
دو دستِ باکری، جفت دست سهراب که بعد از حدسزدن گل به گروه مقابل رفته بود و دست
چپ یونس.
یعقوب به چشمان یونس خیره شد. یونس لبخند همیشگیاش را بر لب داشت.
یعقوب گفت: ممد جزغل، مطمئنام که گل دست یونسه. شرط میبندم. بگم بازش کنه؟
ممد جزغل گفت: نه بابا! از کجا مطمئنای؟
یعقوب گفت: من مطمئنام گل دست یونسه! من این پسر رو از موقعی که برای ثبتنام جبهه
رفتهبودیم، میشناسم. همیشه فکرش رو از چشمهاش میخونم. خوب آقا یونس گل رو بده
اینجا. الآن من هم میام اون طرف.
یعقوب دستش را روی مشت یونس گذاشتهبود.
ممد جزغل گفت: یونس! گل رو بده.
یونس دستش را باز کرد.
خالی بود.
گل در دست راست باکری بود. اصلن گل به دست هیچکسی نرسیده بود.
همهی گروه سرِ یعقوب داد و بیداد کردند که چرا اینقدر مطمئن حرف زده است.
یعقوب خیلی ناراحت شد. نه از این که گروهش باخته بود. از این ناراحت شده بود که
چرا دیگر نتوانسته است ذهن یونس را بخواند. نزدیک بود گریهاش بگیرد.
ممد جزغل هم مثل همیشه قهر کرد و رفت.
همین طور از نفرات گروه یعقوب کاسته میشد، تا جایی که فقط اسماعیل و یعقوب ماندند.
دوباره باکری گل را به اسماعیل و یعقوب نشان داد. همان عملیات قبلی تکرار و مشتها
به سمت آنها دراز شد.
یعقوب گفت: آقای باکری! دو تا دستت رو پوچ کن. آقای جهانآرا شما دست راستت رو پوچ
کن. مجتبی، خالی بازی کن.
بعد از کمی فکر کردن و پوچ شدن چند دست دیگر به وسیلهی اسماعیل، یعقوب گفت: آقای
همت شما کف بزن.
اسماعیل با خنده گفت: این چه حرفی است یعقوب! حاجی که کف نمیزند. زشت است. حاجی و
این کارها؟
همت با مکثی دو دستش را باز کرد و کف زد. با کفزدن او همه شروع به کفزدن کردند.
بعد از کلی شلوغبازی، فقط دو دست رسول و دست چپ جهانآرا مانده بود.
وقتی یعقوب و اسماعیل در حال مشورت بودند، چند نفر از هواداران گروه مقابل آمدند و
دو تا پای اسماعیل را گرفتند و او را به طرف گروه خودشان کشاندند و گفتند: آقا
اسماعیل بذار ببینیم این آقا یعقوب میتونه تنهایی ذهنِ حریف رو از چشماش بخونه و
بازی رو ببره.
اسماعیل هم با خنده تقلا میکرد تا خودش را نجات دهد. اما آنها اسماعیل را کشیدند
و پاهایش را درون محدودهی گروه خودشان و بالاتنهاش را در محدودهی گروه یعقوب
گذاشتند. بین گروه یعقوب و گروه مقابل مرزی بود تا گروهها و طرفدارانشان را از هم
جدا کند.
یعقوب که دیگر اعصابش به هم ریخته بود کلی سرِ گروه مقابل داد و بیداد کرد.
یعقوب گفت: آقای جهانآرا گل رو بدید من.
اسماعیل در همان حالت خوابیده که او را کشانده بودند، بازی را تماشا میکرد.
جهانآرا دستش را باز کرد.
گل دستش نبود.
گل در دست رسول بود.
در سنگر هلهلهای به پا شد و همه، گروه باکری را تشویق کردند.
یعقوب که دیگر تاب ماندن در سنگر را نداشت، دوربین دوچشمیاش را برداشت که برای
دیدهبان بود، از سنگر خارج شد و به سمت درخت نخلی در آن نزدیکی رفت.
کمی پشتش را با درخت نخل خاراند و همانجا نشست.
چند منور فضای تاریک منطقه را روشن کردهبودند. منتظر شد منورها پایین بیاید.
دوربین دوچشمی را که ساخت روسیه بود و علامت یک ستارهی سرخ داشت، به سمت آسمان
گرفت.
معمولن در شبهای جبهه به خاطر منورها و گرد و غبارهای حاصل از ترکیدن موشکها و
خمپارهها، ستارههای زیادی پیدا نبود.
یعقوب به زور و زحمت، ستارهای پیدا کرد. دوربین را روی آن متمرکز کرد. ستاره
آبیرنگ بود.
یعقوب یاد پسرکی افتاد که موهای طلایی و شالی دورِ گردنش داشت. او فقط دو کتاب با
خودش به جبهه آورده بود.
یعقوب از بچگی همیشه آرزو داشت که مثل کتابش، یکهو آدمی یا شازدهای از یک سیاره
یا ستارهای جلویش ظاهر شود.
ستاره محو شد.
دوربین جز سیاهی چیزی را نشان نمیداد.
دوربین را از جلوی چشمش برداشت. به خاطر نور منوری که تازه زده بودند چشمش را بست.
یکی جلویش سبز شدهبود. یک سیاهپوش.
فکرهای متفاوتی از ذهنش گذشت.
انسان باابهتی بود.
یعقوب گفت: شما کی هستید؟
یعقوب سنگینی حضور او را حس میکرد.
شبیه پیشنماز گردان بود. عمامه داشت.
یعقوب از جایش بلند شد تا بهتر مرد را ببیند.
آشنا بود.
مردی با ابروهای پرپشت و کمی بلند که تا جلوی چشمش هم آمدهبود، مردی که نمیخواست
آرامشش را با لبخند به رخ بکشد.
یعقوب خوشحال شد. میخواست خودش را توی بغلش بیندازد.
اما حیا نگذاشت. زانو زد و گوشهی عبا را گرفت.
صورتش را در عبا پنهان کرد و گریه کردن را شروع کرد.
ـ امام! اگه میدونستیم میآیید گروه سرود تشکیل میدادیم و براتون «خمینی ای امام»
میخوندیم. یا اصلن اگه میخواهید «برخیزید» رو بخونیم. البته نه با این بچههای
توی سنگر. این بچهها جنبهی بازی رو هم ندارند. همهشون من رو گذاشتند و رفتند اون
ور. حتا دوستهایم. حتا یونس.
یعقوب چند لحظه مکث کرد و ادامه داد: نکنه شما هم میخواهید برید با اون گروه. نه.
نمیذارم. شما رو به خدا نرید اون گروه. من دیگر طاقت ندارم. طاقت دوری شما و دوری
اونها رو ندارم. این دیگه چه گل یا پوچی است. نه! نمیذارم برید.
یعقوب از جا بلند شد. حیا را کنار گذاشت. امام خمینی را محکم بغل کرد.
ـ نمیذارم برید. اصلن همینجا خودم براتون سرود میخونم.«برخیزید» رو بخوانم؟
ـ برخیزید برخیزید. برخیزید ای شهیدان راه خدا. ای کرده بهر احیای حق جان فدا.
برخیزید.
* * *
ـ چی چی برخیزید؟ دوباره اومدی اینجا و «برخیزید» خوندی. این خدا بیامرزها دیگه
برنمیخیزند. پاشو یعقوب. آن قاب عکس امام رو هم بذار پایین الآن میشکنه. چند بار
بهت گفتم خوبیت نداره عکس این شهدا رو بغلت بچینی و باهاشون حرف بزنی و ببوسیشون.
پاشو بخواب، فردا باید بری خونهی اسماعیل. تلفن کرد. حتمن دوباره ویلچرش خراب شده.
شوهرِ ما هم شده تعمیرکارِ ویلچر! پاشو قرصت رو بخور و بخواب. تازه، باید بدون آب،
قرصت رو بخوری. نمیدونم آب برا چی قطع شده!؟. پاشو. دیر وقته دیگه.
یعقوب قاب عکس خیس امام را کنار گذاشت.
با غبارِ روی قاب عکس یونس تیمم کرد.
نماز شب را خواند.
*
از اتاق خارج شد.
والسلام
ساعت دوازده، ۶ شهريور ۱۳۸۵
5 آذر 1385
||
(
داستان فارسی
)
||
نظر خوانندگان ( 3 )
||
بالای صفحه











نظر خوانندگان:
سلام آقاي صفر
داستانتان را دنبال كردم . اين امتيازي است براي داستان.
اما در كنار نكات مترتب بر اين داستان بايد به تكراري بودن اين مضمون و اين نگاه اشاره كرد و افسوس كه كار شما چيز تازه اي به داستانها و فيلم هايي كه مشخصا به اين تمهيد روايتي دست زده اند نمي افزايد و چه بسا فقط از لحاظ تمهيد روايت كارهايي نوشته شده كه به نظر محكم تر مي آيند فتا اين توجيه كه رزمنده اي سر قبر شدا به خواب رود و آن خواب كذايي كه شرحش را ما خوانديم .
كارتان صميميت داشت ف براي من مخاطب يك انگيزه خواندن است .
موفق باشيد
سلام نويسنده جان
خدا خيرت بده. خسته شديم از اين نگاه هاي احساسي و حاجي و امام بازي.بيا و يه جوري ديگه اي بيبين جنگو
مشهود عزيز سلام. من اين داستانت رو البته خونده بودم و نظرم رو قبلا داده بودم بهت. اما خيلي خوشحال شدم كه ديدم توي خزه منتشر شدي. موفق باشي.